یگانه فرشته زیبای من نباید بمیری

یگانه زیباست ٬ زیباتر از آن که شما تصور کنید . چشمهای آبی اش رنگ دریاست . نگاهش ٬آن نگاه رنجیدش پر از شیطنت از یاد رفته است ٬اما آن زیبایی که من می دیدم ٬ زمانی زیباتر بود . وقتی موهایش را می بافد  . وقتی آن موها را باز می کرد و به باد می سپرد حتما اوج زیبایی را به تماشا می گذاشت ٬شاید همین زیبایی طبیعت را واداشته اینهمه زیبایی را تاب نیاورد . یگانه سه و یا چهار سال دارد . زبان شیرین و نگاه جنگنده اش آدم را سحر می کند . بیماری به او هجوم آورده است ٬ بیماری صعب العلاج ٬درمان ناپذیر . خدا چرا کودکان بیمار می شوند ٬ خدایا چرا آنها در اوج زیبایی و آن معصومیتی که کمیاب است باید بمیرند . یگانه من چطور پاسخ این پرسش ها را بیابم .

در بیمارستان کودکان ...هستم و یگانه را در آنجا می بینم . گاهی می خندید ٬گاهی می گریست و همه آرزویش این بود که زودتر بمیرد . اما رنجی که مادر بزرگ او می برد شاید همان رنجی باشد که نتوان از آن فراتر تصور کرد . پدر و مادری معتاد و بی اعتنا به فرزند و مادر بزرگی که باید با یک چشم بگرید و با چشم دیگری بدنبال پولی باشد که برای درمان نوه اش نیاز دارد . خودش می گوید دکترها ٬پرستار ها و حتی کارکنان بیمارستان کمک کردند داروهای گرانی را فراهم کند که برای درمان یگانه لازمند . اما یک درمان بی امید . چرا انسانها فقیرند ٬چرا فقرا باید هزینه بدنیا آمدن خود را این چنین سنگین بپردازند . چه باید کرد ٬ چه می توانم بکنم . آنهم با چشمهای پر غرور مادر بزرگی که نمی خواهد از نیازش سخن بگوید . شما چه می توانید بکنید.

کاش یکی از شما بتواند کاری بکند ٬کاش من بتوانم کاری بکنم . به هر کس می رسم زنگ می زنم . هیچکس نه نمی گوید . اما .... نمی دانم چرا این نوشنه را اینجا می گذارم . در یک وبلاگ فیلتر شده ٬شاید یکی از شما بتواند کاری بکند . من هرگز آرزو پولدار شدن را در خود نیافته بودم . ولی برای یگانه دلم می خواست آنقدر داشتم که هزینه درمان او را متقبل شوم . به همه خواهم گفت و خودم هم هر کاری از دستم بر می آید خواهم کرد . اما زیر باران و تگرگ قدم می زنم و به یگانه می اندیشم ٬ -شاید آسمان برای او می گرید -به همه یگانه ها ٬ به مرگ ٬ به فقر و... . خدایا چرا بسیاری از پرسش ها پاسخی ندارند . تنها می ماند با خدا سخن گفتن و دعا کردن . شما هم برای یگانه دعا کنید.

از دنیای رو به زوال تا غلاف به تمامی فلزی

تنها نشسته ام و برای گریز از هجوم دغدغه هایی که مفری برای رهایی از آنها ندارم کتابی از توماس مان را می خوانم ٬ "زوال یک خاندان ٬ بودنبروک ها " را صفحه به صفحه دنبال می کنم . هنوز اوضاع برای این خاندان روبه راه است ولی در همان زندگی شادکامانه و سوداگرانه می توان نشانه های فاجعه را رصد کرد. پافشاری بر شادهای حقیر و داشتن نمی خواهد راه به تغییری بدهد که ناگزیر است . تغییری که زوال را امکان پذیر می سازد.کمی از کتاب فاصله می گیرم و بر اثر انتخابی کاملا تصادفی فیلم "غلاف تمام فلزی" استانلی کوبریک را تماشا می کنم . فیلم از همان لحظه اول فاجعه را جلوی مخاطب می گذارد . فاجعه بربریت و توحش . انسانهایی که نمی خواهند ربات باشد . بلکه بر آنند از خود قاتل بسازند و بکشند و کشته بشوند . فیلم حالم را بد می کند . حالم مدتهاست بد است . مدام با چه باید کرد روبرویم . بدون پاسخی ٬ بدون روزنه ای بسوی امید. فیلم بهانه ای دوباره می دهد به این خرابی حال.

فیلم از یک پادگان آغاز می شود٬ نظمی آهنین ٬ تمنای اطاعت مطلق ٬ سرفرود آوردن صرف در برابر قدرت ٬ غرق شدن در یک نفرت بی مضمون ٬نفرتی پادگانی که از جهل و قدرت - بخوانیبد زوز برهنه -ملهم می شود . آن که نمی تواند خود را از نظر جسمانی با نظم تطبیق دهد ناگهان از نظر ذهنی با آن یکی می شود. با کشتن تعلیم دهنده و بعد با خودش منطق نظم را در غایت آن محقق می کند . او در خشونت راه به استعلا می کشد . با تفنگ اش گفت و گو می کند . تنها کسی که می تواند ناتوانایی اش را در اراده معطوف به قدرت مستحیل کند . وقتی در او خشونت به تمامی متبلور می شود . ناگهان خود را در ویتنام می یابیم . کسانی که خشونت و نفرت بی دلیل را زندگی می کنند . همه جا ویرانی است و آتش. گویی ویرانه ها در آتش تطهیر می شوند تا بربریت را پنهان کنند. اما فیلم در پایان رودررو با دشمنی که جسمیت یافته و یک قتل مهرورزانه جای پای تمنای زندگی را باقی می گذارد.

انسان موجودی شریر است ٬صلح در کنار جنگ ٬ناسازه ای که کوبریک در شخصیت عکاس آن را تجسم می بخشد . این شرارت از کجا می آید . از میل مفرط انسان به شهوت و قدرت ٬ در رهایی از اندیشیدن خود رابا نظمی خونین تطبیق دادن. چرا آدمی می کشد و کشته می شود ٬چرا هابیل قابیل را کشت و سنت کشتار را برای ما باقی گذاشت . شاید بتوان معنای این کشتار را در ضمایر مالکیت یافت . ضمایری که حتی انسان را از خود بیگانه می کنند . لذت طلبی خوانخوار ٬جنون جنگ و کشتار پایانی ندارد . گاهی آدمی حس می کند در ادبیات و هنر می توان پناهگاهی در جهانی این چنین بی پناه یافت . ولی همین چند روز قبل جایی خواندم جنایتکاران فاشسیت صبح کوره هایی آدمکشی را فعال نگاه می داشتند و شب ها به موسیقی فاکنر گوش می دادند . آیا این تقدر ناگزیر است ٬شاید تاآدمی تا بر خود غلبه نکند و خود را موضوع رستکاری ٬ آزادی و عشق نسازد٬باز شررات جهان را خونین خواهد کرد . می گویم شاید . اما چطور ٬ نمی دانم .از ویتنام تا افغانستان و تا جنگ همه با همه هنوز فاجعه شکل می گیر و بعد فراموش می شود. پناه می برم به خاموشی و پلکهایم را می بندم با هزاران پرسش بی پاسخ.

ای لعنت بر همه ایستادن ها و تراگم کردن ها

نگاهم نکن ٬ لااقل اینقدر خسته نگاهم مکن . هیچ نمی گویی . شاید هم هیچ هم نمی شنوی . کجا این دنیا گم شده ای .نیستی . هیچوقت نبودی . اصلا حس می کنی نباشی بهتر است . نمی دانی برای کی بهتر است . فکر می کنی فرسوده شده ای . همه آئینه ها ترا گم کرده اند و تو دیگر آئینه من نیستی . یک روز ٬کدام روز همه  آئینه ها را دور اند اخته ام . با خود تنها شده ام و شاید آزاد . آزاد . می خندی . آزاد از کی ٬ از کجا . از دست خودت راه فراری نداری . مرتب به خیابان می روی تا در شهر ٬ این شهر بی در و پیکر خودت را گم کنی و بعد شهر گم می شود در چشمهای به تمامی بسته ات . برگها را زمستان بدون برف برده است . بهار ٬ این بهار لعنتی کجایی برگهایت را پرپر کرده اند.

پاهایم را بر می دارم و بعد آن یکی را . مرتب راه می روم ولی جلو نمی روم . چرا جهان ایستاده است . من اینجا ایستاده ام . تنها و رها . مرگ باید همین باشد . کلاغ ها کجایند . چرا غار غار نمی کنند . سیم های رابطه خاموشند و من در انبوه گیسوانت بارانم می گیرد . نگاهم مکن . نگاهت خیس می کند پلکها را . پلکها کجا خیس شدند وقتی تو نبودی ولی همچنان خسته نگاهم می کردی . خیابانها خالی ولی ازدحام ماشین ها کلافه ام می کنند . می گریزم ٬ می گریزی . می ایستم ٬ می ایستی . ای لعنت بر همه ایستادن ها و تراگم کردن ها

در بیابانی که پر از درخت است حتی نسیم طاقت وزیدن ندارد . برگها از طنابها آویزان است . مادر لباس ها را را که بر طنابها می آویزی تا خشک بشوند . یخ می زنند . چقدر زیبایند یخها با اشکال هندسی شان . تو مرا با خود بردی و من اینجاست که سالهاست مانده ام . دستهایم در دستهایت گره خورده است و تو مدام می روی و من همیشه می ماندم . نگاهم نکن . خوابم و یا بیداری . نگاه می کنی و خسته . همیشه نگاه می کنی . نیستی . نه هستی . بودن من نیست و نبودنت همیشه هست . ای نبودن های متوالی برای من آوازی بخوان خسته ام و تنها . نگاهم مکن ٬نگاهم می کن خسته . نگاهم می کنی اما مرا نمی بینی ٬خسته ام . مرگ باید همین باشد.

در جشن شادمانه دریا / ای کاش آب بودم !

نیم قرن زندگی را که گذرانده باشی٬ می توانی دچار یک انفعال کشنده بشوی و با خود بگویی بیشتر زندگی گذشت و اکنون در آستانه پیری٬ دیگر چرا باید تقلا کنی و همچنان برای لقمه نانی دوره کنی شب را و روز را٬ بی هیچ امیدی٬ بی هیچ دریچه ای که بسوی نور و روشنایی باز شود٬ هر بار که می پنداری از آستان بحران گذشته ای و باید دمی بیاسایی٬ مشکلی دیگر و فربه تر روبرویت می ایستد و باز با خود می گویی نه! دیگر نمی توانی از نو شروع کنی. با موانع بجنگی٬ به امید فردا همه سختی ها را به جان بخری. ولی چیزی در وجودت ندایی در می دهد استقامت کن٬ کم نیاور.

این ندا را می شنوم٬ خستگی را از تن می زدایم. چطور؟ نمی دانم و قدم در راه ناشناخته می گذارم. می خواهم از نو شروع کنم٬ از نو خود را باز بشناسم. در گوشه عزلت بگیرم و به راهی که آمده ام بیاندیشم و به راهی پر مخاطره ای بیاندیشم که باید بروم. نمی خواهم قبل از آنکه بمیرم داوطلبانه مثل نعش زندگی کنم. دلم می خواهد در اطرافم آغوش بگشایم. مدتی است بر آنم تحولی در حرفه ای که از آن نان به سفره خانه می برم دراندازم. نقد هنری و ادبی را بیشتر جدی بگیرم. کمی از قیل و قال روزمره گی فاصله بگیرم تا در فضای دیگر تنفس کنم٬ ولی این خواست من و شاید آرزوی من باشد. ولی آیا موقعیتی که ناخواسته در آن گرفتار شده ام خواهد گذاشت؟ نمی دانم٬ بخدا نمی دانم!

"مرگ در ونیز" توماس مان را می خوانم. مردی که از پنجاه سالگی عبور می کند و بعد از هنر می گریزد تا در میان آفتاب و دریا زندگی دیگر را تجربه کند. می خواهد در عشقی سراپا ذهنی و خود آزارنده خودی دیگر را در خود بیابد. جستجویی تباه که فرجامی جز مرگ ندارد. او عشق و همه زیبایی را در پسرک جوانی می یابد. آیا این پسرک کودکی گم شده او نیست که در چهره ای تازه یافته تقدیس می شود و یا صدای مرگ است که جوانانه آغوش می کشاید؟  اما عاقبت این عشق ممنوع٬ زوال ذهن و جسم قهرمان مان است. ویسکونتی فیلمی زیبا از این رمان ساخته است. پایان هنر مرگ است. هنر فرجامی جز مرگ ندارد. چون هنر در ذات خود با زندگی روزمره بیگانه است. یا باید در آن پناه گرفت و یا از آن گریخت. من هم از پنجاه سالگی گذاشته ام. سالها نوشته ام. هم همه نوشته هایم و هم همه خوانده هایم با من بیگانگی می کنند. در زندگی ملموس هم هیچ نشانه ای ملموس نمی یابم که مفری باشد در جهان بی مفر. اما می خواهم تاب بیاورم. با مرگ و زوال بستیزم و یکبار دیگر نشانه اراده ام را بر تقدیرم بکوبم. حتی اگر شکست بخورم باز بازی را بدون جنگ نباخته ام.

رویایی چه خوب حال این روزهای مرا سروده است :"... رنج ها از زندگی بگریخت دیگر٬/دیگر افسرده ست غم٬/مرگ خود مرده ست/ بشتابید/بشتابید/ باید اینک شست از دامان خورشید هریمن سوز/نقش لکه های خون توفان های دیروز/....... "غم هم در من افسرده است. هیچ نسیمی نیست که بوزد در پلک های بسته من. اما در اوج تنهایی و خستگی به پاهایم می گویم بروند و به دستهایم می گویند بنویسند و به چشمهایم می گویند جز آفتاب و باد و دریا نبینند. خیال من زخمیست و من در آستانه پیری دلم برای یک چشم آشنا و یک گوش شنوا می تپد و تنها در رمان ها و شعرها آنرا می جویم. من رویایی را باز می خوانم و او بجای من پایانی می گذارد براین نوشته که خود آمد و نشست در این وبلاگ ممنوع : "ساحل ٬حضور ما را می خواند /دریا ٬سرود شاد علف ها / در جشن شادمانه دریا / ای کاش آب بودم!"

عشق سودای شورش است و باز جست نفرت

برای همه جانهای عاشق در روز والنتاین

عشق و مرگ همزادند٬ از هر دو گریزی نیست٬ هر دو وقتی در جان آدمی راهی می جویند در آگاهی طوفانی در می اندازند. یکی همه زندگی را در تمنای آن دیگری فشرده می کند و به میل آدمی میدان می دهد تا تمامیت خود را باز یابد . دیگری اما نیستی را در افق آدمی قرار می دهد . طرحهای او را ناتمام می گذارد. لحظات بشری را پراز بیم می سازد و به زندگی شدت می دهد . در دیگری هراس از دست دادن آن دیگری مثل رو دررویی با مرگ است . اما آن دیگری با هر میزان عاشقی باز آن دیگری است و همیشه بیم جدایی در روج باقی می ماند . همانگونه که مرگ همه طرح هایمان را با اما و اگر نیم تمام می گذارد. وقتی عاشق می شویم در تردید مدوام بسر می بریم . نکن مرا نخواهد ٬ نکن به دیگری دل ببازد . به این دلیل عاشق همیشه در نهان خود نفرت را می پرورد . عشق بدون نفرت غیر ممکن است و زندگی بدون مرگ .

روز عشق روز رودررویی با خود است ٬خودی که تنها با بازشناخت آن دیگری شکل می گیرد و بسط می یابد٬ ما بدون دیگران وجود نداریم ٬ ولی در عاشقی یک تن می خواهد جای همه را بگیرد . هیچکس جز او را نمی خواهم ٬ ولی همیشه این امکان وجود دارد از میان این همه یکی جای مرا در قلب معشوق بگیرد. در این گیر و دار است که عاشق همیشه حسود است و حسادت در ذات خود ویرانگرانه عمل می کند . تنها قانون عشق وفاداری مفرط است و بس . هیچ اخلاقی جز این وفاداری را نمی شناسد . معشوق موضوع مالکیت مفرط است و به این دلیل عشاق در پارادوکس گریز از هم و باز جست هم سرگردانند . قهر و آشتی متوالی نمونه روشن عاشقی است و بدون آن عشق غیر ممکن است.

عاشقی با دوست داشتن متفاوت است. در عشق ما بر آنیم به یگانگی مطلق برسیم . هر خلایی که این یگانگی را مختل کند فضایی دشمن کیش ایجاد می کند ٬ولی در واقعیت ما حتی با خودمان هم نمی توانیم یگانه شویم . به این دلیل عشق همیشه درد فراق را در جان بیدار می کند . اما در دوست داشتن دیگری دیگری می ماند و با حفظ هویت خودش است که در دایره علایق ما قرار می گیرد . به این دلیل بین دوست داشتن و عاشقی ورطه عبور ناپذیری وجود دارد . عاشقی همیشه شورش گر عمل می کند ولی دوست داشتن حد نگاه می دارد به این دلیل امکان بقای بیشتری دارد . اما عاشقی یک انتخاب نیست یک تقدیر ناگزیر است ٬ تقدیری که چون مرگ صاعقه وار فرود می آید و چون بیماری در تار و پود بیمار می تند . عاشقی اگر نبود هنر و ادبیات در اوجش امکانپذیر نبود . قصه لیلی و مجنون و دیگر عشق های اسطوره ای قدرت آفرینندگی آدمی را غول آسا می افزایند ٬ اما دوست داشتن در زندگی روزمره آرامش بر می انگیزد و زندگی را دلخواه می کند . اما عشق جز طوفان وبی قراری حاصلی ندارد . برخی جانها برای عاشقی انتخاب شده اند و پس باید تاوان این برگزیده بودن را با رنج بدهند . پس زنده باد عشق با همه رنج هایش

کدام پیروزی؟ - کدام شکست؟

نوشتن کار آسانی نیست٬ آنهم در شرایطی که آدمی در خود احساسات متناقضی می یابد. فشارهای محیطی هر لحظه فربه تر می شوند و راهکارهایی که روبروی آدمی قرار می گیرند کم رنگتر. اما درست در همین لحظات است که انسان به صبوری بیشتری نیاز دارد٬ باید با دقت فراوان تری واژه ها را برگزیند و با بیدار کردن خرد بنویسد. شجاعت شجاع نبودن و افسار قلم را به تند و تیزی نسپردن آسان نیست٬ اما امروز جامعه سیاسی ما به شدت به این شجاعت نیاز دارد٬ پیروزی ها و شکست های مقطعی نوای فریبگری است که بیش از آنکه روشنگر باشد پرده غفلت بر ذهن ها می تند. از بستن فضا و سانسور تشدید یابنده هیچکس سود نمی برد٬ همانگونه که از به رادیکالیسم کور میدان دادن نمی توان هیچ دستاوردی را انتظار داشت. هر دو طرف بازی دارند به کشور آسیب می رسانند. هر دو با چشمهای بسته به سوی فردا می تازند ولی تقدیر ما آنست که چشمان خود را باز نگاه داریم.

برماست که از خود بگذریم٬ همه هزینه ها را بپذیریم و از میانه روی و از تعادل دفاع کنیم٬ مولفه هایی که دشمنان فراوان و دوستان اندکی دارد. تولستوی جمله راهگشایی دارد٬ او می گوید هیچکس نه پیروز می شود و نه شکست می خورد٬ بلکه آدمها ذهنی شکست و یا پیروزی را می پذیرند. اما اگر تصورات ذهنی ریشه در واقعیت نداشته باشد روزی واقعیت را به ویرانی می کشانند. امروز آنهایی که از پیروزی و شکست سخن می گویند٬ از یاد می برند همه بازنده جدالهای بی حاصل ایم. بهمن مشکلات اقتصادی دارد فرود می آید. ناکارآمدی ها دارد خود را در بازار کسب و کار نشان می دهد. سیاست خارجی در بن بست تصمیم متناقص گرفتار مانده است. پیروزی زمانی بدست می آید که همه دست در دست هم این مشکلات را حل کنیم و شکست زمانی ما را در آغوش می گیرد که این مشکلات را بگذاریم فربه و فربه تر شود و تنها به حذف رقیب بیاندیشیم و بس.

آنها که تصمیم گرفته اند این وبلاگ را فیلتر کنند٬ حتما مصلحت هایی را در نظر داشته اند که از درک من بیرون است ولی باید یک لحظه بیاندیشند شاید خاموش کردن وبلاگ کوچکی که از تعادل سخن می گفت و همه را به آرامش دعوت می کرد٬ نشانه ای باشد برای آنهایی که رادیکالیسم را در همه صورت هایش تبلیغ می کنند. بنظر می رسد حوصله بسیاری در حاکمیت بسر آمده باشد و بر آنند که تکلیف همه چیز را به سرعت یکسره کنند٬ ولی امر محال را طلبیدن فرجامی بجز بی فرجامی ندارد. وظیفه حاکمیت صبوری و گرفتن تصمیم در چارچوب قانون اساسی است. آنها وطیفه دارند نخبگان را قانع٬ و نه محدود٬ کنند. صاحب این قلم سالهاست منتقد تندروی در همه اشکال آنست و بهای این نقد را نیز در نوع معیشت اش و یا انزوایی که گرداگردش را فرا گرفته است می پردازد.

با صدای بلند اعلام می کنم من به صورت فردی نه از مرگ می هراسم و نه از چیز دیگر٬ ولی از آینده کشور بسیار بیمناکم و به این دلیل در هر شرایط نوشتن را رها نخواهم کرد. باز از تعادل و آرامش سخن خواهم گفت. معتقدم اصلاحات زمانی به نتیجه می رسد که منش و کردارها به جای افراد تغییر کند و هیچ تحولی با تغییر این فرد و یا آن فرد رخ نخواهد داد. برای تغییر کردارها باید بسیار صبور بود و خردورزانه نوشت و اقدام کرد. من با صبوری باز خواهم نوشت و جز از اعتدال و میانه روی نخواهم گفت. همین فراخوان به خردورزی زمینه اخراج مرا از "کیهان "٬"ایران" و... فراهم کرد و امروز این وبلاگ را در دام فیلتر شدن قرار داد. ولی انتخاب این راه با خون من عجین شده است و چاره ای جز تداوم آن ندارم. باید شاکله را حفظ و در چارچوب آن اصلاحات را محقق کرد. این همه آن چیزی است که از جهان چشم دارم و بس!

آه محمد من تنها برای همه بیچارگی ها تو می گریم  

آه محمد من تنها برای همه بیچارگی ها تو می گریم٬"محمد" چهارده ساله را شما نمی شناسید٬ او دوخواهر دارد از خودش بزرگتر٬ با واکس زدن کفش این و یا آن زندگی خود و خانواده اش را می گذراند . دو کلاس بیشتر درس نخوانده است . مادرش مرده و پدرش بخاطر اعتیاد در زندان است . دوچرخه ای به او پسرم هدیه می دهد تا بیشتر و بهتر کار کند . سر صحبت را با او باز می کنم . سعی می کنم قانعش کنم درس بخواند ٬می گوید پس زندگی را چکار کنم ٬ در جواب می گویم خدا بزرگ است . قیافه معصوم و زبیایش حال مرا بد می کند . با خودم می گویم خدایا چرا . چرا بعضی ها ناخواسته در گرداب فقر و بی چیزی رها می شود و بعضی ها نمی دانند با آنچه دارند چه بکنند. چرا هیچکس برای آنهاکاری نمی کند.

روایت زندگی ام را با او باز می گویم . من هم کودک کار بودم . معنای داشتن را در می یابم . معنای گرسنه بودن و از درس خواندن باز مانند . امروز روز بیست و دو بهمن است ٬ روزی که انقلاب پیروز شد ٬روزی که قرار بود کسی نتواند زعفرانیه را در کنار حلبی آباد تحمل کند . چند روزی است که زکام و سینوزیت گریبانم را گرفته است . خود را به چهار راه ولی عصر می رسانم . چند قدمی راه می روم ٬چهره های متفاوت خبر از روز دیگر می دهد. ضعف رهایم نمی کند٬تعادلم را از دست می دهم و به زمین می خورم. کسی کمکم می کند خود را به بیمارستان برسانم . دکتر نسخه می پیچد ولی داروخانه بیمارستان حاض نیست نسخه را بپچد .چرا نمی دانم ٬ با هر جان کندنی خود را به خانه می رسانم . خدایا قرار نبود با مردم اینگونه برخورد کنند . قرار نبود محمد این چنین بی پناه باشد.

جضور مردم با هر عنوانی زمانی با ارزش است که منتج به اصلاح امور گردد . صدای فرودستان شنیده شود . اخبار را پی گیری می کنم . خبرهاحاکی از آن است که کسانی هنوز نمی خواهند باور کنند جامعه متکثر است و کسی نمی تواند این تکثر را نادیده بگیرد . بیست و دو بهمن با همه فراز و نشیب هایش یکبار دیگر این حقیقت را اثبات کرد . آنهایی که در این مراسم حضور یافتند ولی سکوت کردند نشان دادند زبان مسالمت را می شناسند .کاش از همه آنها که تظاهرات بودن می پرسیدم چرا محمدها را از یاد برده اند٬ روایت مرا که می شنود محمد با دلتنگی می گوید : هر کسی بیچارگی خود را دارد ٬ من هم جواب می دهم شکست در تسلیم شدن است و نه در به نتیجه نرسیدن . ما مکلفیم مثل یک کوه استوار بمانیم ٬ از فراز و نشیب های زندگی نهراسیم . به من قول می دهد درس اش را بخواند و من هم قول می دهم کمکش کنم . او با دوچرخه اش می رود . پسرم می پرسد چرا گریه می کنی . می گویم گریه نمی کنم ٬گریه ام بخاطر زکام است٬ ولی نه من واقعا گریه می کنم . برای کودکی از دست رفته خودم و همه بخاطر همه محمد ها . همین گریه است که به من می گوید برای دستیابی به زندگی بهتر نباید کم آورد و راه اصلاح امور را واگذاشت.

22 بهمن: روز لبخند٬ روز شادی و روز خوب با هم بودن!

آزمون بیست و دو بهمن نشان خواهد داد آیا جامعه متکثر ایران می تواند در عین متفاوت بودن٬ یگانگی خود را به تماشا بگذارد. در این روز آیا در خواهیم یافت می توانیم بدون خشونت در کنار هم راه برویم؟ با گل و لبخند از هم استقبال کنیم٬ به حماسه ای که در سال پنجاه و هفت آفریدیم وفادار بمانیم. ما سی سال است مدام از هم منها می شویم. از کلمات خنجر می سازیم و تن و روح هم را زخم می زنیم. بازی هراس و طغیان را بدون نتیجه ادامه می دهیم. یک فرصت تاریخی در پیش است که بازینامه دیگری را بنویسیم. به جای چالش بی پایان با هم به جنگ عقب ماندگی ها٬ تباهی ها و ناکارآمدی ها برویم. ما نشان داده ایم می توانیم جهان را غافلگیر کنیم و بجای رو در روی هم ایستادن آزادی٬ استقلال و با هم بودن را فریاد کنیم.

بحران های موجود در جامعه تنها زمانی رام عقل دور اندیش می شود که بجای منازعه گفت و گو را انتخاب کنیم٬ بجای مرگ بر این و آن نقد متقابل و عقل دور اندیش را وارد معرکه سیاست ورزی کنیم. شاید این گونه سخن گفتن در شرایطی چون شرایط امروز جامعه٬ کمی رویایی بنظر آید ولی اگر بتوانیم بر اسب غرور لگام بزنیم و از خود به نفع جامعه عبور کنیم٬ بی تردید این رویا در بیداری تحقق خواهد یافت. کاش فردای بیست و دو بهمن همه شادمانه از این روز با هم سخن بگوئیم. فضای مجازی پر از اخبار امید بخش باشد و هیچ روایتی و تصویری از خشونت٬ درگیری و مرگ ارسال نشود. هیچ کس از بازداشت این و یا آن سخن نگوید و همه با چهره بشاش به جمع خانواده خود بازگردند. می توانیم سکوت کنیم و یا همان شعارهایی را برزبان بیاوریم که در سال پنجاه و هفت ما را یگانه می کرد!

برادر من٬ خواهر من٬ دوست من٬ عزیز من ما همه از زمانه زخم خورده ایم٬ بقول نرودا "در این احوال از اینهمه جدال طعم نان بهتر نشده است". بگذار یک روز بجای منها شدن از هم یگانه شویم. ما آفریده یگانه ترین یگانه ایم. بگذار به فرمان او که مهربان است و بخشنده هم را دوست داشته باشیم و به یگانگی راه بکشیم. بگذاریم به عشق همچنان عشق بورزیم. دلم دلتنگ آن است که قلم شادمانه بنویسد٬ بی محابا آنچه می بیند روایت کند. بیست و دوم بهمن روز همه ماست. روز ملی آزادی و استقلال٬ روز گل و شادی٬ روز پایان دادن به همه جدال های بی ثمر. روز مهربانی٬  روز انفجار نور. خدا کند همین باشد که قلم می نویسد. در آن روز در کنار شما خواهم بود٬ بی هراس از سر گیجه ای که ناگهان مرا از آن خود می کند. خدا خود ضامن مهربانی ما باش.

*در محل کارم به اینترنت دسترسی ندارم . به این دلیل از اینکه درتائید نظرها وقفه می افتد پوزش می طلبم 

بجای مخالفان شاه از کشور گریخت

خاطره٬ حاضر کردن دیروز برای معنا کردن امروز است. ما با گفتن از دیروز حقیقتی را باز می یابیم که اکنون ما را ساخته است. باید همیشه به یاد داشته باشیم رویدادها یکباره شکل نمی گیرند بلکه در اعماق جامعه نطفه می بندند و به آرامی رشد می کنند و ناگهان انفجاری خود را به تماشا می گذارند. اگر تاریخ را فراموش کنیم و دقیق و همه جانبه آن را باز نشناسیم با هر میزان فداکاری و سخت کوشی نخواهیم توانست از میراثی برهیم که قرنهاست بر دوش ما سنگینی می کند٬ بسیاری از روزهای انقلاب سال پنجاه و هفت سخن می گویند و تحولات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی آن زمان را مورد مداقه قرار می دهند ولی فراموش می کنند راز بسیاری از تحولات را در زندگی روزمره مردم بیابند٬ در همان جایی که زندگی مردم می گذرد. در همان میدانی که همگان رنج می برند٬ شادی و لبخند را تجربه می کنند و بیم و امیدهایشان شکل می گیرد.

صاحب این قلم سعی می کند معنای تحولات بزرگ سال پنجاه و هفت را٬ در اتفاقات کوچکی بیابد که هیچ جا ثبت نشده است٬ ولی در صورت بندی یک انقلاب نقس بسزایی داشت. وقتی شاه در یک گفتار تلویزیونی از مردم خواست یا به حزب رستاخیز بپیوندند و یا پاسپورت خود را بگیرند و از کشور بروند نمی دانست با این گزاره عمق یک استبداد را به تماشا گذاشت و این درک را در نخبگان ایجاد کرد که یا باید بردگی را انتخاب کنند و یا از کشور بروند. آنها راه دیگری را انتخاب کردند. این اراده را در خود پروریدند که باید شاه را حذف کرد. اما ماجرای جالب در طرف توده ها رخ داد٬ همه از خود می پرسیدند مگر می توان از کشور رفت. یکی از دوستان من با همین گفته ها به فکر مهاجرات افتاد و در سال ۵۶ برای همیشه از ایران به امریکا رفت. اما پرسشی که در ذهن ما شکل گرفت این بود: "مگر برای رفتن از کشور یک پاسپورت کفایت می کند؟" ما به اهمیت پول پی بردیم. دانستیم هرگز نمی توانیم از کشور برویم٬ چرا که آنقدر پول نداشتیم که زندگی روزانه و فقیرانه خود را بگذارنیم٬ چه برسد به آنکه مهاجرت کنیم.

این کلام ساده جامعه را شوراند. به فرودستان خود آگاهی داد. به آنها فهماند طرف صحبت شاه پولدارهایند که توان مهاجرت دارند. آنها فقر خود را برهنه دیدند. دانستند با شاه مخالفند ولی فرصت رفتن را ندارند. پس شوریدند٬ شاه می خواست خود خدایگان باشد و بقیه ملت برده. بر آن بود کشور را از دروازه های بزرگ تمدن بگذارند٬ ولی برای این کار بجای آنکه تولید دانش و ثروت را جدی بگیرد جشن های دو هزار پانصد ساله را برگزار کرد. ضیافت بزرگ شاهانه آنهم در غیاب مردم. او رسما اعتراف کرد خود تصمیم گرفته است مردم در این جشن ها حضور نیابند٬ شعار حکومت پهلوی خدا٬ شاه و مهین بود. در این مثلث مردم جایی نداشتند. همه تصمیم ها را خود شاه می گرفت بدون هیچ مشورتی. تصمیم هایی متناقض و بیهوده. تنها افراد چاپلوس و دروغگو را می توانست تحمل کند. هیچ صدایی جز صدای خود را نمی شنید. انتقاد را بر نمی تابید. برای ماندن در حکومت تنها به ارتش و ساواک تکیه داشت و یک نظام تبلیغاتی الکن و بی خاصیت.

حکومت فردی او تنها می توانست به فساد و سفله پروری میدان دهد و افراد شجاع یا در زندان بودند و یا در انزوا. همان مردمی که او در محاسبه های خود منظور نمی کرد با ریختن به خیابانها٬ او اطرافیانش را وادار کردند با گذرنامه و یا بدون پاسپورت از کشور بگریزند. آنهایی که در سیاست ورزی زندگی روزمره مردم را نادیده بگیرند چه در موضع قدرت و چه در موضع ضد قدرت تاوان بزرگی خواهند داد. توجه به مردم با عوام فریبی و دادن شعارهای زیبا سازگاری ندارد. باید به آنها فرصت مشارکت در امور خود را داد. آنها را به رسمیت شناخت. محترمانه با آنها رفتار کرد٬ شکاف های طبقاتی را جدی گرفت و به حذف آن پرداخت٬ خدمات لازم را بدون منت ارائه کرد و نقش و اراده اکثریت مردم یعنی همان تهیدستان را نادیده نگرفت. شاه همه توصیه های ساده را رعایت نکرد و سقوط کرد. این درسی است که مرتب در تاریخ تکرار می شود بدون آنکه کسی از آن بیاموزد. توسعه همه جانبه کشور زمانی شکل می گیرد و مردم سالاری و آزادی را نهادینه می کند که راز های انقلابی را بیاموزیم که خود آنرا آفریده ایم و در شعار میزان رای ملت است تمامیت خود را باز می یابد.

شاه دیگه کدوم خره٬ زنده باد دو فیلم با یک بلیط!

سال دوم و یا سوم دبیرستان بودم٬ آن موقع راهنمایی هنوز پا نگرفته بود. دوستی داشتم زبل و به قول معروف هفت خط٬ تا دلش می خواست غیبت می کرد٬ ناظم مدرسه قسم خورده بود که این بار از غیبت او نگذرد و اخراجش کند. یک روز باز غیبت کرد و همه منتظر بودند که پرونده اش را بگذارند کف دستش. وسط حیاط ایستاده بودیم. دوستم و آقای ناظم هم را دیدند. ناظم خیلی آرام گفت بیا پرونده ات را بگیر تا هم خود راحت بشی و هم ما. ناگهان صدای همکلاسی را شنیدم که بلند گفت یکی از اصول انقلاب شاه و ملت اعلام شد٬ من آنقدر ذوق زده شدم که قید مدرسه را زدم. ناظم سرش را زیر انداخت و به دفتر رفت. با تعجب پرسیدم راست می گویی؟ خندید و گفت شاه دیگه کدام خره...٬ خواستم روی ناظم را کم کنم. اصلا خبر را از بابام شنیدم که داشت به عمو می گفت اینم با این انقلابش یک ملت را گذاشته سر کار. با بچه ها رفتیم سینما و با یک بلیط دو تا فیم مشتی دیدیم. می دانستم آقای ناظم از ترس خبر چین ها جرات اعتراض ندارد. هر چند او به سر هفته نرسید که اخراج شد ولی همین ماجرای ساده و کمیک نشان می دهد چه وضعیت تراژیکی باعث سقوط شاه شد! 

ساواکی تویی که مثل آنها عاشق خشونتی

خیلی بودیم٬ از جلوی دانشگاه تهران خود را به حوالی میدان هفت تیر فعلی رساندیم. کسی به ما خبر داد دانشجویان تربیت معلم در محاصر گارد های ویژه قرار گرفته اند و ممکن است همه شان دستگیر شوند. سراسیمه به آن سمت دویدیم. با جنگ و گریز محاصره را شکستیم . فضا به شدت ناآرام بود و در یک صحنه دیدم ماموری را عده ای گرفته اند و مشغول زدن اویند. چند نفری به سویش دویدم تا نجاتش دهیم. کسی فریاد زد مگه شما ساواکی اید که از این مزدور حمایت می کنید. عاقله مردی در پاسخش گفت فکر می کنم ساواکی تویی که مثل آنها عاشق خشونتی. من سالها زیر دست آنها شکنجه شده ام و همیشه آرزو می کنم عمق کینه ای که در من وجود دارد مرا شبیه آنها نکند . تو چرا می خواهی ادعای آنها را در بیاوری و اسم خودت را مبارز هم بگذاری؟!

مامور با لبخندی شرمسارانه رفت ولی هنوز کلام این مرد که در همان خیابان گم شد مدام در ذهنم طنین می اندازد. همین نگاه بود که ما را وا می داشت به سربازانی که لوله های تفنگ شان را به سمت مان نشانه رفته بودند در مقابل گل هدیه بدهیم . یکی از دلایل پیروزیمان در انقلاب سال ۵۷ همین روحیه بود. با همین روحیه توانستیم یکی از مدنی ترین انقلاب های جهان را شکل دهیم . ما سینه هایمان را سپر می کردیم و از جانمان می گذشتیم ولی حاضرنبودیم  به خشونت چنگ بیاندازیم. به صورت غریزی می دانستیم خشونت چون ویروسی مهلک همه جانها را آلوده می کند و جز ویرانی حاصلی ندارد. اگر شبیه آن روزها می مانیم تردید ندارم زندگی مان خیلی شبیه آرزوهایمان می شد . جمله این مرد نگاه و رفتار مرا به زندگی جمعی دگرگون کرد. یادش با من همیشگی است بدون آنکه حتی نامش را بدانم و چهره اش در ذهنم مانده باشد.

پسری با کفش های کتانی و مامورانی با عینک های آفتابی!

کتانی کفش محبوب همه آنهایی بود که در تظاهرات سال پنجاه و هفت شرکت می کردند٬ تعقیب و گریز با نیروهای ورزیده گارد شاهنشاهی آسان نبود٬ ما تمرین دویدن می کردیم تا از ماموران کم نیاوریم. ولی من هرگز دونده خوبی نبودم و همیشه با احتیاط این ضعف را جبران می کردیم. بخاطر همین مشکل٬ ترجیح می دادم تکی به تظاهرات بروم. قبل از تظاهرات محل را مورد شناساسی قرار می دادم تا گیر نیفتم. چه روزهایی بود٬ پر از هیجان و امید. اولین بار در جلوی دانشگاه تهران با تظاهر کنندگان روبرو شدم. با رسیدن ماموران این تظاهرات کوچک پراکنده شد و همه به سویی روان شدند. متوجه شدم ماموران دو نفر از تظاهر کنندگان را تعقیب می کنند. من هم تعقیب کننده و هم تعقیب شونده را ناخواسته تعقیب کردم. تعقیب کنندگان عینک آفتابی زده بودند. بعد از فیلم رگبار بیضایی این عینک سمبل ساواکی ها بود و همین عینک بود که مرا به شک انداخت.

آنها سوار اتوبوس دو طبقه شدند و من هم دنبال آنها بدون آنکه بدانم مقصد کجاست سوار شدم. نشستم کنار آن دو تظاهر کننده و سر شوخی های جنوب شهری را باز کردم. آنها خندیدند و نگذاشتم بحث جدی شود. صدای خنده مان بلند شد. ماموران با دیدن این صحنه اول متعجب شدند و بعد از اتوبوس پیاده شدند. با رفتن ماموران جدی شدم و ماجرا را شرح دادم. آن دو غافلگیر شدند و نگاهم کردند٬ گفتند: "از کجا بدونیم راست می گی؟" با خنده گفتم: "خوب باور نکن!٬ پولی که می خواهید به من بدید رو برید خرج خودتون کنید!" جوابم دندان شکن بود. خودم این جور فکر می کردم. یکی از آنها گفت: "مگه تو مبارزی؟ به سن و سالت نمی خوره." کفش های کتانی ام را نشان دام. حالا نوبت آنها بود که بخندند.

آن روزها هنوز تظاهرات همه گیر نشده بود. بهم برخورد دنبال متلکی می گشتم تا بارشان کنم. یکی ازآنها گفت بچه جون تنها با داشتن کفش های کتانی آدم مبارز نمی شود. یکی و دو تا کتاب جلد سفید بهم دادند و مقداری هم اعلامیه. با هراس گفتم اگر گیر می افتادید کارتان زار بود. وقتی این حرف را زدم قیافه آنها تغییر کرد و شنیدم نه تو بچه نیستی٬ هم مردی و هم مبارز. به خانه رسیدم. همه کتابها و اطلاعیه ها را به دوستانم دادم. چقدر پدر و مادرم نگران کارهام بودند. یک بار که نمی گذاشتند به تظاهرات بروم٬ از بالای پشت بام پریدم. کفش های کتانی ام نمی دانم کجا گیر کرد و جر خورد. آن روز چقدر از اینکه مجبور به فرار بشوم می ترسیدم. آن روز ماموران با تظاهرکننده ها کاری نداشتند. وقتی به خانه باز گشتم پدر و مادرم کلی خندیدند. ولی به آنها گفتم: "اوس کریم خودش هوام رو داشت!" برادر یکی از دوستانم که افسر ارتش بود یک پوتین سربازی به من داد. چقدر با این پوتین حال کردم. راستش هنوز هم نمی دانم آن تعقیب کننده ها واقعا مامور بودند یا نه. ولی برای من خاطره ای آفریدند که هرگز فراموش نمی کنم.

آقا بیچاره شدیم ٬ ای لعنت به این چینی ها

تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود. راننده از ترافیک بی پایان غرولند می کرد و می گفت چه بد زندگی کردم . داره سنم به هفتاد می رسه بدون یه روز خوش. از صبح تا شب همه اش پایم روی گاز و کلاج و ترمزه ،آخرش هم هیچی . آنقدر تاکسی ریز و درشت ریخته اند که کار ما از سکه افتاده ، پول قسط ماشین  خیلی از راننده تاکسی ها  مانده و بانک ها مجبورند برای رسیدن به پول شون این ماشین ها را بگیرند٬ مسافری که در خود فرو رفته بود یه هو به حرف آمد و گفت : مثل اینکه همه گرفتارند. حقوق بگیران یه جور . ما هم که عرق می ریزیم و کفش دست مردم می دهیم یه جور دیگه . آقا پدرما را کفش های ارزان چینی در آورده ٬آقا بیچاره شدیم ٬ ای لعنت به این چینی ها .

خانمی می گفت شوهرم توی کاره خرید و فروش شیشه است ، مسکن خرید و فروش نمی شه . کار خوابیده ٬من و بچه ها باید تاوانش را بدهیم . وضع مالی ما بد نیست . چند سال هم کار نباشه لنگ نمی مانیم ٬ ولی شوهرم بیکار بمونه سگ می شه می افته توی جون من و بچه ها . مسافر دیگه به حرف آمد و از او شنیدم : آقا برید خدا را شکر کنید که کار و بار دارید . من لامعصب شش سر نان خور دارم . چندر غاز پول را دستم دادند و گفتند برو پی به کارت . از صبح تا شب دنبال کارم ولی کو کار . بخدا دلم می خواهد زلزله بیاید هممون با هم بمیریم راحت بشیم . راننده به من نگاهی می اندازد و می گوید شما چرا هیچی نگفتید . کارتان چیه ؟ با خنده می گویم : یه زمانی روزنامه نگار بوده ام و از آن زمان عادت کرده ام بشنوم و دق کنم .

ماشین به میدان ولی عصر می رسد و کرایه را می دهم و پیاده می شوم. مردی که به چین لعنت فرستاده بود تنه به تنه ام راه می رود و می گوید آقا اگر روزنامه نگاری بنویسد که  اجناس چینی داره پدر تولید کننده ها را در می آره . یکی از دوستام که توی کار جوراب بود ورشکست شد و اکنون داره سر پیری مسافرکشی می کنه ، آنهم با ماشینی که برادر زنش خریده . کلی برای خودش کسی بود . خونه داشت . چند تا مغازه .ولی جنس ها روی دستش ماند و افتاد تو نخ بیچاره گی و بعد همه را نقد کرد دست بدهکارها . باز هم اون برادر زن شو داشت که دستش را بگیره ولی امثال من  که دور و برمون همه مثل خودم آس و پاس اند چه باید بکنم . از او جدا می شوم . دوباره سوار تاکسی می شوم . همه دارند درباره خوشه بندی حرف می زنند . من تنها گوش می دهم ُ٬آنهم بی حاصل !؟  

بابا! شاه یه مشت بخوره می میره!

خیلی کوچک بودم٬ پدرم داشت در پسله رادیو گوش می کرد٬ صدای واضحی شنیده نمی شد. پرسیدم : "بابا! چرا یواشکی داری اخبار رو گوش می کنی؟" در جواب شنیدم: "دیوار موش داره٬ موش هم گوش داره٬ می ترسم کسی بشنوه و توی دردسر بیفتیم." بازیگوشانه در جوابش گفتم: "بابا اگه می ترسی چرا گوش می کنی؟" گفت: "آخه خیلی کیف داره٬ علیه شاه حرف می زنه." از شاه بدم آمد٬نمی دانستم چرا پدرم٬ شاید همه پدرها از شاه باید بترسند. در تلویزیون شاه را دیده بودم. گفتم: "بابا! شاه یه مشت بخوره می میره!" خندید و از میان خنده هایش شنیدم "زور او توی بازوش نیست٬ توی آدمکش های ساواکه." خواستم سوال دیگری بپرسم٬ مادرم آمد و مرا برد و درحالی که غرولند می کرد : "هزار بدبختی داریم بچه رو سیاسی نکن."

اما من سیاسی شده بودم. از شاه بدم می آمد٬ دلم می خواست زیر باران مشت و لگد له اش کنم. وقتی باران می بارید و سقف خانه مان چکه می کرد٬ می گفتند "تقصیر شاهه"٬ وقتی بخاطر فقر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم٬ بد آمدن تبدیل به نفرت شد. سالها بعد وقتی مربی فوق برنامه مدرسه به بچه ها گفته بود همه مشکلات زیر سر این عکسه٬ یعنی عکس شاه٬ ما چون قهرمان او را دوست داشتیم٬ آنروزها وقتی داریوش می خواند "بوی گندم مال من٬ هر چی می کارم مال تو." کیف می کردیم که این تو بر می گردد به شاه. انقلاب شد وقتی با کفش های کتانی شعار می دادیم "مرگ بر تو ٬مرگ بر تو٬ مرگ بر شاه" بال در می آوردیم. به بابام می گفتم ما نمی ترسیم. صدای رادیو را بلند می کردیم.

اگر امروز کسی از من بپرسد چرا شاه سقوط کرد٬ چرا انقلاب شد٬ بجای تحلیل های جامعه شناسی٬روانشناسی٬ سیاسی و اقتصادی این ضرب المثل را تکرار می کردم : "دیوار موش داره٬ موش هم گوش داره"٬ شاه سقوط کرد چون مردم از ساواک اش می ترسیدند. هیچکس به هیچکس اطمینان نداشت. بد آمدن بخاطر این ترس تبدیل به نفرتی تحمل ناپذیر گردید. کینه ها در اعماق و در سکوت بر هم انباشته شدند و ناگهان آتشفشان کینه ها ترکید و انقلاب شد. شاه صدای انقلاب را شنید ولی هیچکس صدای او را نشنید. سالها او صدای مردم را نشنید و اکنون مردم با نشیندن صدای او انتقام خود را می گرفتند. آنها که اختناق آن دوران را درک کرده اند٬ می دانند راز بزرگ انقلاب در همین نشنیدن ها بود: مردم انقلاب کردند تا از شنیدن رادیوها نهراسند!

آزادی، روزنامه نگاران ... بورقانی

مطلبی که می خوانید در ویژه نامه خواندنی روز نامه اعتماد به چاپ آمده است . یاد بورقانی در این روزهای دشوار می تواند تسکینی باشد در جهانی این چنین بی تسکین

نزدیک

قهوه‌خانه آذری نشسته بودم٬ از دور "احمد بورقانی" را با دوستانش دیدم٬ ناهار خورده بودند و آماده رفتن. از صاحب قهوه‌خانه خواستم که حساب نکند تا من بتوانم میزبان کسی باشم که معمار روزنامه‌نگاری با معیارهای جدید بود. وقتی متوجه اقدام من شد با لبخندی اعتراض کرد و گفت: "این دوستان مرا میهمان کرده‌اند، دوباره باید میهمان آنها شوم و با این وزنم غذای چرب و چیلی بخورم!" آنقدر مجاب کننده صحبت می‌کرد که نتوانستم روی حرفم بایستم. از کار پرسید٬ کوتاه گفتم من که دیگر روزنامه‌نگار نیستم. گفت: "روزنامه‌نگار همیشه روزنامه‌نگار است، حتی اگر نگذارند!"

احمد رفت، بدون آن که بدانم این آخرین دیدار است. صاحب قهوه‌خانه از حرف‌هایش کنجکاو شد که او را بشناسد. یادم نیست چه گفتم به او. ولی هر چه بود ستایش بود. با تعجب گفت: "کمتر دیده‌ام از کسی اینقدر ستایش کنی!" راست می گفت. دریغ می‌خورم که از بین من٬ احمد و صاحب قهوه‌خانه، یعنی آقا مصطفی که دلش در حوالی سیاست و آینده کشور می‌تپید و همیشه مرا دعوت می‌کرد تا در جریان امور باشد، تنها من زنده‌ام. قلب هر دو از فشار زمانه، که به رنگ رویاهایشان نبود، ایستاد.

دور

روزنامه "گزارش روز" بسته شد. من سردبیرش بودم. روزنامه‌ای متفاوت و خلاق. پانزده شماره که درآمد مهاجرانی، وزیر وقت فرهنگ و ارشاد، زنگ زد و گفت: "بخاطر تیتری که زده‌اید یک روز روزنامه منتشر نکنید تا جو آرام شود و بتوانید به کارتان ادامه دهید." من مخالف بودم، ولی مهاجرانی قول داد که مشکل کاغذ روزنامه را حل کند. اما من معتقد بودم اگر در شماره بعد مسئله را توضیح دهیم مشکل راحت‌تر حل می‌شود. من دو اشتباه کردم، اول پذیرش تیتر تند و تیز مدیرمسئول و دوم پذیرش داوطلبانه منتشر نشدن روزنامه. اما گرفتن کاغذ آنقدر جاذبه داشت که مجبور بشوم تن بدهم به این خواست. هم مدیرمسئول و هم مهاجرانی اکنون خارج کشورند و من می اندیشم به وعده تحقق نیافته مدیرمسئول!

کار به زندان و باز جویی رسید. بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، بورقانی مرا به دفترش دعوت کرد. سحرخیز هم در نشست من و او بود. خواست در نامه ای سرگشاده ماجرا را برای خاتمی بنویسم. قبول نکردم. دلیل عدم پذیرش‌ام را هم نگفتم. بسیار ناراحت بود از قولی که تحقق نیافت. جوکی تعریف کردم. خندید. چقدر خنده‌اش را دوست داشتم. روزهای بعد در جلسه عمومی انجمن صنفی مطبوعات گفتم انسان حق دارد اشتباه بکند ولی حق تکرار اشتباه را ندارد. من از آن تیتر عذرخواهی کردم، ولی نگفتم با آن تیتر مخالف بودم. صدای احسنت  بورقانی چقدر دلنواز بود!

امروز

چقدر جای بورقانی خالی است. آنگونه که از گوشه و کنار می‌شنوم کسانی که در جای او نشسته‌اند رفیق روزنامه‌نگاران نیستند. نمی‌خواهند همراه باشند با این جماعت. رفاقت نمی‌کنند با آنهایی که پناهگاهی جز قلم ندارند. اصلا دوست ندارم اکنون در تحریریه باشم. چرا که کسی مثل بورقانی با ما نیست که شریک دردهایمان باشد و برای پذیرش خطاهایمان احسنت بگوید و چه مهربانانه، نه از موضع مقامی که به او دادند و چه آسان گرفتند از او. او یکی از ما بود. مثل سیف الله داد که یکی از سینماگران بود و نه مدیر آنها.

"احمد بورقانی" آدمی متفاوت بود. نگاهی دیگر به زندگی داشت. شاید تنها در او، انسان معمولی با همه بی پیرایگی‌هایش، و فرهیختگی آنچنان کامل و بدرستی در هم آمیخته شده بودند که اصلا قابل تفکیک از هم نبودند. دانایی در او کاملا ملموس بود ولی عجیب بود که این دانایی خود را به رخ نمی‌کشید. همانگونه که فروتنی‌اش حس نمی‌شد. سیاست را در اوج‌اش می‌فهمید ولی هیچگاه به گونه‌ای سخن نمی‌گفت که این دانستگی در نگاه اول فهمیده شود. دشواری فکر را آسان می‌کرد. زندگی‌اش سهل ممتنع بود. سهل بود چرا که آنچنان به طبیعت زندگی نزدیک بود که فهمش آسان می‌نمود ولی از سوی دیگر رسیدن به این سادگی برای دیگران به آسانی ممکن نیست.

حضور او در معاونت، در زمان خودش دیده نشد چرا که خود از دیده شدن می‌پرهیزید. بعدها این دوران، طلایی لقب گرفت. روزنامه‌نگاران با همت او بود که این فرصت را یافتند تا در ارتفاع محبوبیت عمومی قرار بگیرند و تاریخ را بسازند. اما با رفتن او جهان دگر شد. این حرفه وارد دورانی شد که جز رنج و مشکلات حاصلی نداشت. خدایش بیامرزد که جلو و پشت میز، تنها به آزادی می‌اندیشید و به روزنامه‌نگاران!

رادیکالیسم صورت منحط اندیشه و چهره خطرناک عمل!

رادیکالیسم صورت منحط اندیشه و چهره خطرناک عمل است. برای انسان هیچ ریشه ای جز خود انسان وجود ندارد. دستیابی به هر عاملی که همه بنیادهای تفکر بر آنها سوار شوند غیر ممکن است، وقتی نیچه از اراده معطوف به عمل سخن می گوید و علت های دیگر را نادیده می گیرد در عمل در نبرد با نیست انگاری تسلیم آن می شود و برای رهایی از بن بست به بازگشته جاودانه تن می دهد. کانت وقتی عقل را معیار مطلق شناسایی می داند ،باید شئ فی نفسه را به حال خود رها کند و جایی برای ایمان باقی بگذارد. هایدگر برای رسیدن به هستی که با هستنده مشروط نشود آنقدر فلسفه ورزی می کند که راه به جایی نمی برد و در نهایت طرح بزرگ خود را رها می کند. انسان در قالب قواعد زبانی می اندیشد و با واژه ها بسراغ شناسایی رویدادهای جهانی می شتابد که آنقدر پیچیده و غامض اند که دستیابی به همه مفروضات شکل دهنده به آنها تاکنون برای بشر ناممکن بوده و شاید قرنهای بعدی هم ممکن نباشد.

مسئله اصلی این است که جهان با افقی که ما انتخاب می کنیم معنایی را به ذهن شناساگر تحمیل می کند و رویداد ها چه به شکل بشری و چه به شکل غیر آن حاصل تقاطع هزاران عامل است که در دیالکتیکی پیچیده جهان را پیش می برند و شاید هم همین پیچیدگی باشد که سیلی از تئوری ها و پیش فرضها را جلوی بشر می گذارند و ذهن انسان را مدام درگیر رویدادهایی درک نشدنی می کنند. تئوری ها و فرضیه بی وقفه نقص می شوند و هیچگاه به یقین مطلق در معرفت شناسی نخواهیم رسید و هر کس که مدعی برخورد ریشه ای شود آنقدر از جان و جسم رویدادها می کاهد تا بتواند برنهاد خود را به واقعیت تحمیل کند. اما وقتی این انتزاع می خواهد وارد متن رویدادها شود و به انضمامیت برسد با هزاران اما و اگر روبرو می شود و آنقدر این اما و اگرها فربه می شوند که شناخت از این منظر منتفی می شود.

رادیکالیسم در اندیشه زمانی که بر آن می شود خود را بیرونی کند٬ به وساطت هایی نیاز دارد که واقعیت موجود را مهندسی کند و چون این مهندسی با نیروی آزاد بشر روبرو می شود به تغلیب رو می آورد و تبدیل به اجبار کامل می شود. البته رادیکالیسم اگر در محدوده روش شناسی باقی بماند و با شالوده شکنی از رویدادهای طبیعی و انسانی بخواهد سهم هر چیز را در این رویدادها تعین کند٬ می تواند درک ما را گسترده سازد و اگر بخواهد از این مرحله عبور کند خصلت شناخت ناتمام به خود می گیرد که نمی خواهد ناتمامی اش را به رسمیت بشناسد. باید ساختارها را در کنار فاعلیت آدمی - بخوانید رویدادهای فیزیکال از سوی دیگر - مورد شناسایی قرار داد و به این دلیل هر شناخت را نسبی دانست و ناتمام. نسبی که با نسبیت گرایی تفاوت ماهوی دارد. نسبیت در واقعیت با نسبی بودن اندیشه هیچ سنخیتی با هم ندارند. به این دلیل اندیشه در باز کردن فضای اپرسش های بعدیست تا جواب دادن به پاسخ ها .در این مورد باز خواهم نوشت.

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

دارم منفجر می شوم و آنچه در اطرافم می بینم فهم نمی کنم . می بینم ولی باور نمی کنم بعضی ها برای یک لقمه نان بیشتر حاضرند خبر چینی کنند . باتو همراهی نشان دهند . حرف ترا تندتر ازتو بزنند و بعد بروند به این مدیر و یا آن مقام مسئول خبر دهند . خبر چینی بکنند .این آدمها تحصیل کرده اند و ادعای زیادی در فرهنگی بودن دارند. آنها را می بینم حالم بد می شود . اصلا آنچه حال مرا بد می کند آن نیست ٰکه راوی حرف پنهان من شده اند . من حرفی ندارم که پیش دیگران راحت بگویم و همان را با با غلظت بیشتر پیش همین مدیران نگویم . خوشحالم که بخشی از حرفهایم -نه آن حرفهایی که به دروغ آغشته است -این گونه منتقل می شود .نوشته هایم در وبلاگ گویای همین مطلب است که من بی پرده سخن می گویم. معتقدم این صراحت بیان به سود همه است . به سود مدیر ن برای اینکه فرصت می یابند منش خود را اصلاح و بهتر مدیریت کنند و هم به سود آنهایی است که در معرض مدیت قرار می گیرند.

ولی آنچه مرا غمگین می کند شکسته دیدن شخصیت دیگرانی است که مورد احترام من بودند. برای خودشان دلم می سوزد .دوست شان دارم و اکنون هم دارم . من حتی مدیران را که در معرض نقد من قرار دارند سخت دوست دارم . بدون این علاقه هر نقدی جای خود را به سکوت می داد .همانطور که دلم برای کسانی می سوزد که بدنبال پرونده سازی و بدنبال یافتن اسرار آنی اند که زبان به انتقاد باز می کند . آنها بیهوده خود را خسته می کنند . چرا که من هیچ اسراری ندارم و همیشه با شفافیت و اعتماد کردن به دیگران روزگار می گذارنم . آنچه مرا می هراساند سلب این اطمینان به اطرافم است. همه عمرم نقد کرده ام و هزینه هایش را پرداخته ام و به یاد ندارم از کسی کینه داشته باشم . کینه ها را باید فراموش کرد . ذهن آدمی بانفرت از آن دیگری خود را نفرین می کند.

اما هستند آدمهایی که مردانگی شان و همراهی شان در دشواری ها آدم را ذوق زده می کند . این دوستان همان کسانی اند که همیشه باتو همراهی ندارند . اختلاف عقیده شان را پنهان نمی کنند . آنها با حضورشان اثبات می کنند که باید از خبر چین ها نرنجید و اجازه نداد آنها با رفتارشان نوع رفتارترا حد بزنند . عصر که به خانه می رسم می خوابم و خواب مادرم را می بینم . دارد می خندد و من نه سال بیشتر ندارم و بخاطر راستگویی از صاحب کار کتک خورده ام . پیش اش گلایه می کنم او در جوایم ی گوید دروغگو دشمن خدا است. خبرچین هیزم کش جهنم است .تو اگر راست گفتی دیگر دشمن خدا نیستی . بخندد آنکه خبر چینی کرده است جایش در دوزخ است. نه کاش نباشد . او دوست من بود. بیدار می شوم و با خود زمزمه می کنم همین باورهای ساده است که زندگی راتحمل پذیر می کند. حافظ را می خوانم و آرام می گیرم. او به من می گوید:

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیسی و هستی

گر جان به تن نبینی بهتر از خود پرستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

خوشه بندی طبقاتی و یا پر کردن جیب دولت از پول مردم؟

یکدنگی و لجبازی کشور را به سمت بحرانهای جدی می کشاند. تدبیر و خردورزی کم کم بی اثر می شود. گفتن از اعتدال و میانه روی کالایی است بی مشتری. برای بسیاری٬ مرغ یک پا بیشتر ندارد. آنها با خود عهد بسته اند هر کاری بکنند جز کار درست٬ کار به جایی رسیده است که دروغی که برای قانع کردن دیگران بر زبان می آورند٬ تنها خود باور می کنند. مشکل اصلی آنست که بر اساس همین دروغها رفتارشان را شکل می دهند. جامعه نیاز به اداره کردن دارد. هزار و یک مشکل مردم بر زمین مانده است و نهادهای مسئول بجای حل آنها٬ با اقدامات ناسنجیده هم بر حدت و هم بر عمق مشکلات می افزایند. کدام عقل سلیم باور می کند در جهان امروز می توان با یک صدا و حذف صداهای دیگر کشور را اداره کرد؟ آنهم در شرایطی که اگر خوب گوش فرا دهیم در داخل همین صدا هم٬ فریادهای خاموش اختلاف ها منتظر کشیده شده اند.

امروز مردم نگران قیمت هایند. یک تورم افسار گسیخته در افق فردا سایه خود را به رخ می کشد. طرح تعدیل اقتصادی بجای آنکه بر آن باشد تولید ثروت را با کاهش مصرف شتاب دهد٬ بر آنست کیسه دولت را از جیب مردم پر از پول کند تا سازمانها و نهادها به ریخت و پاش عادت شده شان ادامه دهند. خوشه بندی مردم کار ناصوابی است و در نفس خود رسمی کردن شکافهای طبقاتی است که هر لحظه فربه تر می شود. می گویند مردم ارزان مصرف می کنند ولی از یاد می برند ارزش پول ملی را بر باد دادند و از سوی دیگر به عمد از واقعی کردن نرخ همه کالاها سخن می گویند بجز کار. اگر برخی کالاها از جمله در ایران ارزانتر از دیگرنقاط جهان است٬ در عوض دستمزدها هم نسبت به دستمزدهای مشابه ناچیز است. بجای پرداخت یارانه وامدار کردن مردم کافیست همپای بالا رفتن نرخ کالاها٬ دستمزدها هم واقعی شوند. این خوشه بندی هیچ سرانجامی ندارد و کسی از آن سود نخواهد برد.

بحران سیاست و اقتصادی دارند وارد دیالکتیکی می شوند که هم را تشدید می کنند. هنوز هیچ کس نمی داند چطور و با کدام سیستم اداری یارانه ها بین مردم تقسیم خواهد شد و چه نهاد گسترده ای برای این کار باید پا بگیرد و دولت چاق را فربه تر کند. نهادی که بخشی از درآمدهای ایجاد شده را دود خواهد کرد و به هوا خواهد فرستاد. از سوی دیگر بزرگترین مصرف کننده در ایران بخش عمومی است و در حقیقت دولت از یک سو با خانه خراب کردن مردم درآمد کسب می کند و بخش زیادی از این درآمد را باید خرج کند که بتواند گردش امور سازمانها و نهادها را تسهیل کند. بنظر می رسد بعضی از چهره های سیاسی نزدیک به دولت چون می دانند تعدیل اقتصادی چه بر سر کشور خواهد آورد٬ بر آنند اجازه ندهند آرامش بر کشور حاکم شود تا جوابگوی بحرانهایی باشند که در عمل خلق کرده اند و باز ایجاد خواهند کرد. اما بدون آرامش٬ اقتصاد از بحران بیرون نخواهد آمد٬ همانطور که سیاست روزهای آرامی را تجربه نخواهد کرد. باید برای حل بحران از خود مردم کمک گرفت. لازمه این کار ایجاد بحران و هیاهو کردن نیست بلکه تحقق آزادی و قانونگرایی در معنای واقعی آنست. چه خواهد شد؟ علائم و داده ها چشم انداز روشنی پیش روی نمی گذارد. تنها یک معجزه می تواند گوشها را شنوا و چشمها را باز کند. آیا این معجزه اتفاق خواهد افتاد؟ هیچ کس نمی داند. آرزو کنیم این اتفاق بیفتد.

مدیریت کوتوله ها!

برادر عزیزم
محمدحسن مصلي‌نژاد
همین لحظه خبر مرگ برادرت را دیدم. کمی غروب جمعه دلم شاد شد. اما این خبر مرا فرو ریخت. نمی دانم چه بگویم. چه تسلا دهمت. اما اگر چاره ای جز صبوری است بفرما آن کنیم. خدایش بیامرزد. تنها تسلایمان این است که از زندگی این چنین بی مقدار شده توسط آنها که آن را بی مقدار می خواهند و پر رنج رهید. باشد که مرگ برادر تاب پذیر شود برای تو. تویی که برادر خوب همه مایی.


عصر امروز کتاب "مدیریت کوتوله های" ناصر بزرگمهر در شهر کتاب شهرک قدس (غرب)٬ کنار فرهنگسرای ابن سینا رونمایی خواهد شد. من در این رو نمایی هستم. در مقدمه کتاب یاداشتی هم از من به چاپ آمده است که حال و هوای قلمی های بزرگمهر را نشان می دهد. خواندن این کتاب را به همه سفارش می کنم. در این کتاب علی اکبر فرهنگی٬ قدمعلی سرامی٬ محمد دادگران و محمد سلطانی فر یادداشت هایی قلمی کرده اند. ناصر کتابش را برای من با این یادداشت فرستاد:

"به نام او که هر چه بخواهد همان می شود. برای محمد آقازاده عزیزم. اولین یادداشت کتاب از توست و من از همه مهربانی و صفای تو صمیمانه سپاسگذارم. هر روز صبح یا شب یکبار به وبلاگ ات سر می زنم. یادداشت روزانه ات را می خوانم و با یاداشت تو از شرایط جاری سرزمینم آشنا می شوم. بهترین آرزوهایم را تقدیم تو و خانواده محترمت می کنم که از مهربانی٬ همدلی و همراهی ات بهره ها برده ام. برایت طول عمر با عزت و سلامتی آرزومندم و برای سهیل و سینا اندیشه بزرگ خواهانم و امیدوارم با همسر ارجمندت همیشه زندگی خوب داشته باشی."

 آنچه از من در این کتاب قلمی شده است را بخوانید: 

روزنامه نگار جوان می خزد به درون واحد هماهنگی مرکز هنرهای نمایشی و خود را معرفی می کند:" آقا من خبرنگاری هنری کیهان هستم و.... " بغض در گلویش می شکند. نکند باور نکنید. زل می زنی به چشمهایش. می خندد. خنده ای که تا همیشه دنیا همراه تو می آید. همین امروز مثل آنروز٬ می گوید مطالب تان را خوانده ام. اگر نخواند٬ چیزی ناتمام می ماند. او می گوید: خودم روزنامه نگارم. پرونده ای در می آورد و آثارش را نشانت می دهد. بس کن٬ نباید اضطراب تو را حس کند. اما او حس می کند. خبرنگار جوان این را با خود می گوید و بعد امروز تا فردا و فردا تا امروز اضطرابش را با خود می آورد و امروز پس از سالها گوشی را بر می دارد و شماره ای می گیرد و به مخاطب می گوید:"آقای بزرگمهر! قلم مرا بی تاب کرده است. خبرنگاران جوان دیروز می خواهد عزلت را رها کند. می خواهد به آنهایی که می خواهند نباشد بگوید: می نویسم پس هستم و بزرگمهر کسی است که مطالب او را حتما می خواند. او یک نویسنده است و یک روزنامه نگار. مجله نگار٬ از مجله روزگار وصل تا روزنامه روزگار ما. خسته نمی شود٬ مجوز روزنامه اش را گرفته است. وقتی در روزنامه ایران صفحه آئینه را داشتم از او می خواستم حاصل قلمش را به آینه ام هدیه بدهد که بی ریا می داد. بدون چشم داشت و گرفتن حق التحریر و هر جا می رفت از من می خواست بنویسم که می نوشتم و....

سابقه مدیریت روابط عمومی به او این فرصت را می دهد تا در مورد نظام مدیریت کشور بنویسد. تلخ بنویسد. درس می دهد. در تلویزیون برنامه اجرا می کند و... یاد سالهای جنگ می افتم. واحد هماهنگی مرکز هنرهای نمایشی پاتوق روزنامه نگاران جوان بود. دفتر ناصر بزرگمهر٬ من هم هستم همیشه٬ همه هنرمندان تئاتر و سینما آنجا هستند. تجربه می اندوزی و مو سفید می کنی. هنوز او هست٬ پس تو هستی. در مراسم تشیع جنازه مرتضی ممیز خسته و تنها می یابمش. در انبوه جمعیت نگاهش می کنم. آیا دوباره ققنوس وار بر خواهد خاست؟ امتیاز "روزگار ما " را نشان می دهد. برخاسته است. می گوید کار که شروع شد باید بیایی٬ نمی داند کار از همان لبخند آغاز شد. می گوید به دانشجویانم گفته ام که وبلاگ ات را بخوانند تا ...

می گوید از سردبیر های چند روزنامه خواسته ام تا یاد داشت هایت را چاپ کنند٬ از وبلاگ ات بردارند. اما آنها این کار را نمی کنند. من طرفدار ندرتم و بزرگمهر و چند نفر دیگر بخوانند کافی است و اگر برای دلت بنویسی خواننده ات را می یابی٬ یافته ام. دوستانم این سو و آن سوی آب. خواننده های ناشناس. بزرگمهر٬ این پیر جوان به همه سلام می دهد. می خندد. سالهایی که نشان داد قدر کارم را می داند. هم بزرگ است و هم مهر می ورزد. روزنامه نگار کلاسور خود را محکم در آغوش می گیرد٬ بسوی روزنامه می شتابد تا اخبار را به حروف چینی بسپارد. به سوی رایانه می شتابد تا دربار ه اش بنویسد که نمی تواند. روز خواهد توانست. چون لبخند بزرگمهر همیشه با اوست. خبرنگار جوان٬ بال می گشاید بسوی فردا و خاطره نویس زمان از دست رفته می شود. وقتی در آستانه پایان میان سالی ایستاده است و دیگر نه او روزنامه نگار جوان است و نه بزرگمهر. اما قصه من و او تمام نشده است. با خبر می شوم که مجموعه ای از یاد داشت های پراکنده او در حال انتشار است. واژه "مدیریت کوتوله ها" روی جلد کتابش مرا به یاد حکایت شیرهای معجزه گر می اندازد که در یادداشتی در روزنامه ای که خود او سردبیرش بود نوشته ام:

شیرهای معجزه گر

"دو شیر از باغ وحش می گریزند و هر کدام راهی را در پیش می گیرند. یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می برد، اما به محض آن که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می خورد به دام می افتد. شیر دوم اما موفق می شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی که گیر می افتد و به باغ وحش باز گردانده می شود٬ حسابی چاق و چله شده است. شیر اول از او می پرسد: "کجا پنهان شده بودی که این مدت گیر نیفتادی؟" شیر دوم پاسخ می دهد:"توی یکی از ادارت دولتی٬ و هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می خوردم و کسی متوجه نمی شد. شیر اول پرسید: "پس چطور به دام افتادی؟" شیر دوم با دلخوری پاسخ می دهد: "اشتباه کردم و آبدارچی را خوردم!"

این لطیفه برزیلی می خواهد از کارمندان سازمان ها سخن بگوید و نشان دهد تنها غیبت آبدارچی ها را می توان حس کرد٬ چون کاری انجام می دهند. همه ما از دیوانسالاری فرتوت گلایه داریم٬ وقتی کاری در اداره داریم٬ قبل از هر چیز به فکر یافتن پارتی می افتیم و دست آخر از همه جا ناامید شدیم به رشوه پناه می بریم و با عصبانیت به اولین دوستی که می رسیم می گوئیم اگر این سازمانها نابود شوند٬ مردم راحت تر زندگی خواهند کرد. البته این قضاوت بسیار عجولانه است. چون بدون آنها اصلا نمی توانیم زندگی کنیم. جامعه به نظم٬ قواعد و نهادهایی که این قواعد را طراحی کرده اند تا محقق کنند نیاز دارد. سازمانها ضروری اند، اما ضرورت ایجاب نمی کند آنها را به حال خود رها سازیم تا هر کاری خواستند بکنند. باید شرایطی فراهم کرد که مدام سازمانها تحت نظارت باشند. نوآمدی را بپذیرند و کاری کنیم که فرصت سو استفاده از قدرت را نیابند.  

می گویند در کاخ ورسای دو سرباز کنار نیمکتی دو قرن می ایستادند. آدم کنجکاوی٬ تبار شناسی می کند تا دلیل این ایستادن را بفمهد. عاقبت می فهمد روزی ناپلئون از کنار نیمکتی عبور می کند و در می یابد تازه آنرا رنگ زده اند٬ دستور می دهد کسانی آنجا بایستند تا کسی با نشستن رنگی نشود. این دستور چون هیچوقت لغو نشد دو قرن دوام آورد. خیلی از سازمانها به خاطر نیازهای مقطعی شکل گرفته اند و بعد کارکنان برای دفاع از شغل شان انواع مقررات را تدوین می کنند تا بمانند. با این حساب اگر بسیاری از نهادها منحل شوند و دولت همچنان حقوق کارکنانشان را بپردازد جامعه سود می برد. خیلی از مقررات بازدارنده حذف می شود و جامعه راحت تر نفس می کشد و سازمانهای ضروری منابع بیشتری برای ارائه خدمات می یابند.

تجربه نشان می دهد دولت کوچک٬ چابک تر می شود و دولت بزرگتر کندتر. دولت فربه آنچنان کند حرکت می کند که از تحرک باز می ماند. شما باید صادر کننده٬ وارد کننده و یا کارخانه دار باشید تا بفهمید سازمانهای اضافی با جامعه چه می کند. انواع مقرارت و فرم های بی ربط باید پر و امضا های زیادی باید روی آنها قلمی شوند. در هر پیچی امکانات گرفتن رشوه وجود دارد. باید برای رشد اقتصادی دولت کوچک شود. اما سازمانهایی که جامعه را فراموش کرده اند اجازه این کار را نمی دهند. شاید تنها از شیرها کاری بر آید!

* رونمایی تمام شد ولی سرنوشت کتاب تازه آغاز شد . هر خواننده آنرا به گونه ای دیگر تاویل خواهد کرد و نویسنده هر گز نخواهد دانست کتابش چه سرنوشتی با هر مخاطب می یابد . غروب جمعه خوبی داشتیم . دوستانی را دیدم که مدتها ندیده بودم . حرفهایی زدم و شنیدم که مدتها نشنیده بودم . همه چیز بوی رفاقت می داد . در میان کتابها محاصره شدن و در باره یک کتاب گفتن و شنیدن تجربه خوبی است . حتی تلخ سخن گفته باشیم این رونمایی طمع خوبی داشت. امروز تولد همسرم بود . با هم در این رونمایی بودیم و هدیه ای خریدم در بازگشت تا این روز در ذهن مان ماندنی شود.ناصر بزرگمهر مرسی به خاطر این غروب غمگین ولی خوب جمعه .

الاهیات شکنجه و یا الاهیات خودنمایی

هیچکس در ظاهر با استبداد موافق نیست و همه از آزادی و دمکراسی و حقوق بشر حمایت می کنند ولی از زندگی روزمره تا در خالص ترین صورت قدرت٬ انقیاد و تغلیب حرف اول و آخر را می زند. همه نقد را آزاد می دانند و حتی آنرا ستایش می کنند به شرطی که تیزی نقد تن باورها و داوری های خود آنها را مجروح نکند. صاحب این قلم خود را استثایی بر این قاعده نمی داند و با کوچکترین نقدی بر آشفته می شود و بسیار باید تلاش کند تا نقدی که از او شده است را در دستگاه تحلیلی اش هضم کند و صدق و کذب آنرا فهم کند. این تلاش صعبی است و معلوم نیست بتوان از پس این دشواری برآمد. تا زمانی که نتوانیم ریشه های استبداد را در ذهن و رفتار خود بجوئیم و بعد آنها را با سلاح نقد درونی که از نقد بیرونی ملهم می شود جراحی کنیم٬ هزار بار هم که با مستبد بجنگیم٬ باز از میان ما مستبد دیگری بر می خیزد و آن می کند که نباید بکند.

مبارزه علیه استبداد٬ زمانی منتج به نتیجه نمی شود که ما با شجاعت و جسارت علیه آن که می پنداریم دیکتاتور است بستیزیم٬ بلکه این مبارزه زمانی حاصل می دهد که خود را ملاک خیر و شر ندانیم و مرز کار درست و نادرست را ما تعیین نکنیم. اجازه دهیم همه حرف خود را بزنند و بعد با نقد متقابل باورهای خود را صیقل دهیم. چاقو دسته خود را نمی برد و ما نیز اگر بسیار نخبه باشیم و آزاد اندیش تنها در آئینه نقد دیگران است که راه به خود آگاهی می کشیم. این خواست که تحلیل هایمان را٬ شرطی بنویسم و آنرا از شاید٬ ممکن است و... پر کنیم بر تحلیل هایمان روکشی از تعارف می کشد بجای آنکه آنها را کار آمدتر کند. صاحب این قلم می پندارد اگر در بحث های علمی و آکادمیک این روش منتج به نتیجه شود در نقدهای اجتماعی و سیاسی زیان بخش است. ما باید قاطعانه حرف خود را بزنیم. مشکل زمانی حل می شود که در برابر نقد دیگران گشوده باشیم و شاید و اگر و اما را از آنها بگیریم و اگر آنها را درست یافتیم تحلیل مان را با این درک نوآمد کنیم.

بزرگترین آفت آنست که در تحلیل ها بجای روشن کردن امور و سبک کردن رفتارهای خشونت آمیز از رازهایی که به عمده دور آن پیچیده شده است٬ آن ها را در بحث های به ظاهر معرفت شناسانه و فلسفی راز آلوده تر کنیم. بحث هایی که در مورد الاهیات شکنجه در گرفته است٬ اوج کج خیالی فیلسوفانانه را به تماشا می گذارد و تنها به درد آن می خورد که حس دانایی حامل این سخنان را ارضا کند. در اطراف شکنجه احتمالی٬ اگر حائلی است آنرا باید پس زد تا در برهنه ترین صورت اش دیده شود تا تحمل ناپذیرتر شود٬ نه اینکه به آن خصلت انتولوژیک بدهیم تا بجای طرد موضوع٬ به بحث های دراز دامنه روشنفکرانه بکشد. نباید با پیچیده گویی محمل نما مسائل آشکار را پنهان تر و دست نیافتنی تر کرد. باید روشنفکران به نقد بی رحم خود روی بیاورند تا نشان دهند زمانی که مطلق گرایی دیگران را افشا می کنند به مطلق زدگی خود پر و بال نمی دهند. نباید با استدلال های این گونه٬ بحث های بی حاصل و رهزن اندیشه٬ بحث هایی چون الاهیات شکنجه گلاویز شد. باید کلیت این بحث ها را با خصلت دانا نمایی شان و تحریف گرشان رد کرد تا این افراد که از سواد و دانش کافی برخورداند٬ نیروی فکری شان را در بسط دانایی بکار ببرند نه بحث هایی که بی حاصل است و تفرقه انگیز. چون استدلال کلامی درست نما نقابیست که بر خیال اندیشی کشیده می شوند و هیچ حاصل عملی در یک جنبش زنده و رو به جلو ندارد. این بحث پی گرفته خواهد شد.

انعطاف موسوی٬ خاتمی و کروبی پاد زهر مشت های گره خورده تندروها

تندروها که به صورت ریشه ای حذف رقیب را می طلبند و به کمتر از نابودی آن دیگری رضایت نمی دهند٬ چهره ژانوسی سیاست را به تماشا می گذارند. تندروها که در موضع مخالف وضع موجود ایستاده اند هر انعطاف را درجا محکوم می کنند و آنرا نشانه سازش و بزدلی می دانند و در آنسوی میدان نیز فاعلان رفتار منعطف را به توبه و استغاثه فرا می خوانند٬ آنهم در شرایطی که هیچ بخش و پذیرش توبه ای را مجاز نمی دانند. در این میان آنها که از اصلاحات دفاع می کنند و معتقدند درخت خشونت هیچ میوه ای جز ویرانی و نابودی کشور نمی دهد و بر این باور انگشت می گذارند که بدون فضای آزاد و چند صدایی دوام هیچ نظم سیاسی ممکن نیست٬ ناچارند میلی متری و حساب شده با پرداخت هر هزینه لازم کشور را با کمترین آسیب از مهلکه برهانند و خود را فدای راهی کنند که هم پر از مخاطره است و هم هیچ افتخاری فوری را نصیب کسی نمی کند. اصلاحگری دشوارترین نوع سیاست ورزی در ایران است چرا که بخشی از قدرت به هر طریق ممکن می خواهد اصلاح طلبان را از میدان بدر کند.

دشواری فضای کنونی در آن است که برج و باروی اخلاق فرو ریخته است و بنیان قدرت بر اقتدار اخلاقی گذاشته نمی شود و با پاره ای از حقیقت ٬و حتی بدون آن٬ بازار دروغ٬ جعل و فریب گرم است. هیچ نقدی بر تابیده نمی شود. اگر با دروغی که لباس تندروی را برتن کرده نستیزیم خیلی زود با فروپاشی اجتماعی روبرو می شویم. آنهایی که دیگران را به سازش متهم می کنند فراموش می کنند دور از میدان نبرد رجز خواندن با هر منطقی سازگار باشد با اخلاق انسانی سازشی ندارد. اصلاح طلبان که در مخاطره می زیند بخاطر جان فرزند حاضرند از او بگذرند تا با دو نیم شدن٬ جانش به خطر نیافتد. امروز هر کس از کلمات خنجر می سازد آرامش جامعه را نمی خواهد و چه بداند و چه نداند خائن به آینده کشور است. گفت و گو و داوری را به توده ها سپردن تنها راه گریز از شقاقی است که دامن جامعه را گرفته است و رها نمی کند. 

دعوت به آرامش تنها در زبانی آرام مثمر ثمر است. همه چیز را برای خود خواستن و دیگری را طرد کردن در نفس خود طرحی شکست خورده است. موضع گیری های موسوی٬ خاتمی و کروبی اگر با استقبال رقبا همراه نباشد و هر انعطافی را نشانه پشیمانی و ندامت دانستن خیلی زود عواقب خود را نشان خواهد داد. اگر این منش عقلانی با آغوش های باز روبرو نشود هر حادثه ای در آینده به پای آنهایی نوشته خواهد شد که جز حذف کامل رقیب را نمی طلبند. تاریخ را فردا نمی نویسند بلکه همه ما با کنش هایمان آنرا می سازیم. خیلی زود درباره ما متناسب با رفتار امروزمان قضاوت خواهند کرد. وقت آنست که بعد از ماهها التهاب و هزینه های سنگینی که پرداخته ایم به خود بیائیم٬ برای اداره کشور تدبیر لازم است و نه زور. با کمی دور اندیشی بسیاری از حوادث تلخ رخ نمی داد. امروز با روشن کردن عقل می توانیم جلوی حادثه موحش بعدی را بگیریم. سیاست هنر گفت و گو٬ سازش و تفاهم است و آنهایی که جز این می اندیشند نه این وادی را می شناسند و نه نسبت به سرنوشت کشور متعهدند.

شجاعتها و قهرمان بازی های بی حاصل!

مشکل هواداران دمکراسی٬ حقوق بشر و آزادی در جامعه ما آنست که نگاه انتزاعی و بسته ای به این مفاهیم دارند. آنها نه نیم نگاهی به وضع موجود جامعه و صورت بندی فرهنگی٬ اجتماعی و اقتصادی آن دارند و نه گوشه چشمی به آینده٬ آنها در بحث های خود بحث توسعه را در عام ترین مفهومش مغفول گذاشته اند و بدون این نگاه تام در میدان مبارزه وارد شده اند و با وجود هزینه بالایی که می پردازند دستاورد اندکی نصیب می برند٬ حتی اگر این ادعا را هم جوانمردانه ندانیم که بحث را بدتر و یا بغرنج تر می کنند. آنها در محاسبات خود مردم را به طور طبیعی طرف خود می بینند و به این دلیل وارد هیچ مبادله فکری با توده ها نمی شوند تا ظرفیت روانی آنها را در پذیرش مبانی توسعه یافتگی٬ افزایش دهند و مزایای دمکراسی و آزادی را به صورت ملموس به آنها نشان دهند. یکی از نشانه های این بی توجهی را باید در بحث تعدیل اقتصادی یافت که توده ها را گرفتار خود کرده است بدون آنکه صاحبان اندیشه در این مورد روشنگری کنند و یا دغدغه ای داشته باشند.

عدم رابطه فعال و دیالکتیکی با محیط بلافصل خود٬ انضباط فکری در میان نخبگان را مخدوش می کند و اندیشه ها بجای هم افزایی و حرکت به سمت هدف درسمت گیری فردی منجمد می شود و هر کس مثل قهرمانان تنها و منزوی فیلم های وسترن علیه ساختارها می شورد و شجاعانه می خواهد تاریخ را فتح کند. اما با این اقدامات تاریخ به سود وضع بهتر ورق نمی خورد. در مقابل خیلی دور و یا دیر با انبوه خاطرات فردی روبرو خواهیم شد که با همه مهیج بودن٬ خودآگاهی جمعی را ذره ای فربه تر نمی کنند. مشکل ما این است که در برخورد اراده گرایان همه آرزوها و امیدهای خود را در ساخت سیاست و صورت بندی قدرت جستجو می کنیم و می پنداریم با ساقط کردن این و یا آن از قدرت به دروازه های بهشت خواهیم رسید. ولی با این تغییرات هم بعد از مدتی نیاز به تغییر دیگری در ما بیدار می شود. بدون آنکه از خود بپرسیم پدیدارشناسی روح ایرانی از کدام آبشخور فکری و اقتصادی سیراب می شود که این چنین بی دریغ تغلیب را از یک سو و جبن را از سوی دیگر در روابط اجتماعی تخلیه و دستیابی به روابط منعطف تر را غیر ممکن می کند.

دموکراسی در ذات خود آفرینشگری٬ مداخله هوشمندانه در امور و نقد مداوم را می طلبد. چگونه در یک اقتصاد انگلی و وابسته که همه مشغول جنگ بی پایان برای بدست آوردن سهم بیشتری از درآمدهای نفتی اند٬ به این مولفه ها می توان دست یافت؟ حتی در ساحت فکری نیز ما در بهترین حالت از خوان اندیشمندان غربی یا بدرستی و یا با کاهلی بهره می بریم٬ بدون آنکه این اندیشه ها را برای خود و از آن خود کنیم. با این مفت خواری به پرسش های جدید نمی رسیم. بدون این پرسشگری چگونه می توانیم انتظار پاسخ های خلاقانه را از خود داشته باشیم؟ پاسخهایی که قرار است فردای بهتر را محقق کند.

دلالی٬ کاسب کاری و یکباره به همه چیز رسیدن هم سیاست٬ هم اقتصاد٬ هم فرهنگ و هم مبارزات سیاسی و اجتماعی را بلعیده است و همه بدنبال بهره زیاد با کار اندک و سرمایه نامکفی اند. با این رویکرد منفعل است که می بینیم در حالی که جنبش سبز مراحل تکوینی خود را در ذهن ها و در رفتارها می گذراند عده ای جویای نام با موضع گیری های تند بدون هدف مشخص سیاسی بر آنند هم به رفاه نسبی برسند و هم به شهرت و هم زندگی خوش باشانه در دیار غربت را تجربه کنند. آنهم در حالی که مصلحت عام یک جنبش را در پای منفعت طلبی فردی شان قربانی می کنند. البته کسانی هم در داخل کشور که تا دیروز مدام سخن می گفتند و در حال حاضر گوشه عافیت خزیده اند و هیچ نمی کنند به جز انتظار برای میوه چینی از پیروزی احتمالی. به این دلیل مهم نیست که در داخل کشور بود و یا خارج تا موثر عمل کرد و یا خرابکارانه. از یاد نبریم مصلحت اندیشی ذات سیاست است و اگر این مصلحت اندیشی ملهم از منافع فردی نباشد عین خردمندی و شجاعت است. همین مصلحت اندیشی باعث شده بسیاری که دور از وطن اند با وجود دوری از محیط زنده رویدادها٬ همچنان دقیق بنویسند و تحلیل کنند به گونه ای که از هوشمندی و دلسوزی شان صاحب این قلم به حیرت بیفتد.

یادمان باشد در طول سفر ازمکانی به مکان دیگر حتی یک هزارم میلی متر را نمی توانیم نادیده بگیریم. در مبارزات اجتماعی هم نمی توان با معجزه راهها را کوتاه کرد. همین منطق حکم می کند با حوصله و از خودگذشتگی راه درست را بیابیم با ترکیب بهینه دور اندیشی و شجاعت قدم به میدان بگذاریم تا درنهایت چشم داشته باشیم که روزی حاصل تلاش هایمان رفاه٬ آزادی و دریک کلام توسعه یافتگی بشود که در این سرزمین پررنج و برزخی تحقق می یابد. در این مورد باز سخن خواهم گفت.

شکنجه ای که هیچکس علیه آن هیچ نمی گوید!

نقد رویکردهای گنجی پرسش هایی را در برخی از مخاطبان برانگیخه است٬ این پرسش ها نباید بی پاسخ بماند٬ مدعی ام و بر ادعای خود ایستاده ام که غرب با دمکراسی و اصلاحات خود انگیخته مخالف است و تنها به صورت فرمال آن را به رسمیت می شناسد. هر جا پای توده ها در میان می آید و مطالبات از مرز خاصی عبور می کند که با جوهر نظام سرمایه داری همخوانی ندارد٬ تردید نکنید این نظام با تمام قدرت جلوی آن می ایستد. نسل ما هنوز برخورد امریکا با آلنده در شیلی را فراموش نکرده است٬ جنگ ویتنام داغی است که به این زودی ازپیشانی این کشور پاک نخواهد شد٬ پیامد جنگ در افغانستان و عراق کاملا روشن است. شعله ور شدن درگیرهای قومی٬ یک فساد گسترده و عملیات تروریستی نتیجه آشکاری است که امروز جلوی چشم داریم.

کمی پرس و جو در اروپای شرقی و کشورهای جدا شده از روسیه نشان می دهد رویای دمکراسی در عمل تبدیل به کابوس بیکاری٬ گرسنگی و یک فساد گسترده و باندهای مافیایی شد و بسیاری از مردم حسرت گذشته ای را می خورند که در نفس خود جز دهشت نبود. برای گرسنگان صندوق رای اگر منجر به سفره کمی پرتر نشود هیچ سودی در بر ندارد٬ جز آنکه مشتی مردم فریب برای اخذ رای وعده هایی بدهند که هیچگاه تحقق نخواهد یافت. چرا برای فعالان حقوق بشر هیچگاه حق سیر بودن بعنوان یک دغدغه بشری مطرح نمی شود؟ چرا که وقتی این حق در ارتفاع توجه همگان قرار بگیرد همه از خود خواهند پرسید چه کسی این حق را از دو سوم جمعیت جهان دریغ کرده است. چه شرکت های چند ملیتی سرمایه های خود را روانه کشورهای فقیر می کنند تا از دستمزدهای ناچیز کارگران این کشورها به سودهای باد آورده برسند؟ پشت دستگاه غول آسای تولید چینی چه کسانی ایستاده اند؟ پاسخ این پرسش ها نشان خواهد داد برای این نظام سود بیشتر و بیشتر تنها دغدغه واقعی است.

مردم باید آزادی بیان داشته باشند. باید بدون سانسور بخوانند و بنویسند٬ ولی برای دستیابی به این حق باید کمی پول داشت و کمی اوقات فراغت٬ دریغا که فرو دستان تنها همین دو فقره را در اختیار ندارند. در سالهای اخیر دهها هزار کارگر از مراکز تولیدی و خدماتی اخراج شده اند و یا حقوق خود را دریافت نکرده اند و کابوس تعدیل و تورم هستی آنها را به یغما می برد. من در نوشته های گنجی کمترین نشانه ای از دفاع از این ستم دیدگان ندیده ام. هیچ شکنجه ای بالاتر از بیکار شدن و گرسنه ماندن نیست. از این شکنجه کمتر سخنی در میان است. حقوق بشر انتزاعی است چرا که از مسایل ملموس مردم هیچ نمی گوید. چرا کسی نمی نویسد در سازمانها روابط ارباب و رعیتی حاکم شده است؟ کوچکترین اعتراضی با اخراج پاسخ داده می شود. از این سانسور گسترده چرا کسی به فغان نمی آید؟ تا دفاع از حقوق بشر٬ آزادی و دمکراسی منتج به نتیجه عملی در زندگی ملموس مردم نشود٬ با همه سختکوشی هر چقدر در بهبود شرایط بکوشیم وضع اگر بدتر نشود در همانجایی که هست می ماند. چرا کسی نمی پرسد سرمایه داران که با ریسک های خطرناک جهان را با بحران اقتصادی روبرو کردند هم در بحران سود می برند و هم در غیر بحران؟ آنها از ورشکستگی رهایی می یابند و فرو دستان خانه هایشان را از دست می دهند. 

می ماند گفتن این نکته که در کشورهایی مثل مصر٬ عربستان٬ اردن و... هیچ نشانی از دمکراسی وجود ندارد و رد پای یک توحش کامل در این کشورها قابل رصد است. چرا بجز چند اعلامیه بی خاصیت هیچ اعتراضی به این توحش نمی شود. صاحب این قلم معتقد است بدون یک دمکراسی واقعی و بدون عدالت عملی هیچ کشوری نمی تواند مدعی استقلال از قدرت های جهانی شود. دمکراسی بومی پدیده ناشناخته ای نیست. دمکراسی در آلمان٬ امریکا٬ ژاپن٬ انگلیس کاملا با هم متفاوت است چرا که مردم این کشورهای دارای فرهنگ های متفاوتند و همین تفاوت است که دمکراسی بومی را ناگزیر می کند. ما با اصلاحات بر آنیم استقلال و آزادی را با هم داشته باشیم. توزیع ثروت و امکانات اینهمه ناعادلانه نباشد و آثار اصلاحات تا دور ترین نقاط مرزی را خود نشان دهد. ما بر آنیم در چارچوب ملی تفاوت هایمان را به رسمیت بشناسیم و از همه مهمتر آن دغدغه های معنوی که در یک از خود بیگانگی فزاینده از دست رفته است به رسمیت شناخته شود و بجای نفی آن ارزشهایی که با جان مردم آمیخته است آنها را بستری سازیم که در آن انسان بماهو انسان خود را مخاطب ندای کیهان بداند و به همین دلیل خود را رها از همه انقیادها و ستم ها بیابد٬ چرا که خدا او را آزاد و عامل فلاح و رستگاری می داند و اگر چنین شود دیگر واژه های فرودستان و فرادستان جایی در معادلات نخواهد داشت. این بحث را ادامه خواهم داد.

از کجا خبرم بود که روز موعود امروز است

دلتنگی آدمی راباد

ترانه می خواند٬

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ٬

و هر دانه برفی

به اشکی نا ریخته می ماند.

کتاب ترجمه های شاملو را باز می کنم ٬ شعرسکوت سرشار از ناگفته هاست "مارگوت بیکل" می نشیند در نگاهم . چقدر دلم فراموشی می خواهد . پر از سکوتم ٬ پر از نجواهای خاموش ٬ پر از دوست داشتن های بی دریغ . دلم نمی خواهد کسی در نگاهش برق خشمی باشد ٬ در جستجوی کینه ای ٬حرف ناگفته ای . دلم می خواهم همه بدانند من از راز داشتن متنفرم . روح من مثل شیشه می ماند . من این را از نوشتن دارم . نوشته آدم را برهنه می کند . حتی سکوت اثری از من است و من در  سکوت هایم هم پر از فریادم و درفریادهایم پر از سکوت . در باره خودم نمی توانم خاموشی بگیرم . هر چه می نویسم از من می گوید . از واکنش هایم. از رنج هایم.از رنجهای تو . از رنجهای همه و کمی هم از شادی ٬ چه اندک . چه ناجوانمردانه اندک

سکوت

سرشاز از سخنان ناگفته است

از حرکات نکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

دلم می خواهد از خودم بگریزم . از نوشتن که مرا دربرابرم می گذارد بی دریغ . کمی استراحت . کمی در خود رفتن حق من است . زیاد دیده شدن خوب نیست . همه می هراسند از آنچه هستی و می پندارند باید باشی . اما خود می دانی تنها هستی . مثل بادی که می وزد آرام در گوش لاله. می خواهی باشی و حس نشوی . مثل قطره آبی در دریا . مثل شاخه ای لرزان در جنگل . از خودم بدم می آید . باید به خود فرصت دهم تا خود را باز یابم . مثل بلور شوم . دیده شوم و نشوم

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

مثل فیلمی شده ام بی گره داستانی . بسیاری بر آنند رازی در این داستان بیابند ولی رازی نیست . من حتی بیداری را خواب می بینم و در خواب پر از بیداری ام . چقدر می نویسی . از خود خسته نشده ای . کسی می گوید : ننویس . تنها نویسا شده ای . نه آنکه زندگی می کنی تا آنر بنویسی . تو زندگی می کنی تا بتوانی بنویسی . شاید حق با او باشد ولی من ننویسم . نیستم . می نویسم تا حس کنم زنده ام . گاهی هم باید با سکوت نوشت . خواب دید و بیداری را برای آن پروانه تعریف کرد که حس می کند آدمی مثل مرا در خواب می بیند . خسته ام . اما می نویسم یا نه . نمی دانم . مدتی سکوت . نمی دانم . باور کنید . نمی دانم. کسی در می زند و من صدای  تاری هارا را می شنوم که از زبانم می خواند:

می دانستم که سرانجام

روزی از این راه می بایدم گذشت.

با این همه از کجا خبرم بود

که روز موعود امروز است

و شاید سکوت و شاید هم نه . فردا خبرم خواهد کرد کدام خواهم گفت . کسی که سکوت می کند و یا کسی جنون زده باز می نویسد.

بازار بی رونق و سرد جشنواره فیلم فجر

جشنواره فیلم فجر در آستانه برگزاری متاثر از جنبش سبز دچار مشکلاتی است که از انتخاب فیلمها تا برگزیدن داورها و تن ندادن چهره های آشنا برای عضویت در هیات داوران دامنه دارد. اما این جشنواره فراتر از این بحث ها زمان زیادی می شود که از دست رفته است. فروردین سال ۱۳۸۷ در شماره ۱۸۳مجله دنیای تصویر مطلبی در مورد این جشنواره قلمی کردم که هنوز برنهادهایش تازه اند و بازخوانی دوباره آن  می تواند برای فهم مسایل سینمای کشور راهگشا باشد. آنرا می خوانید:

تقاطع سینما٬سیاست و انفعال

جشنواره سینمای فجر بیرونی ترین صورت سینمای ایران را به نمایش می گذارد. این جشنواره تقاطی است که سیاست و تمامی آنچه را می خواهد به صنعت فیلمسازی اثبات می کند و در همین نقطه است که مقاومت پنهان فیلمسازان شکل می گیرد و در نهایت در دیالکتیک دخالت و مقاومت٬ سینمای ایران بروز بیرونی می یابد و آنچه می شود که هست٬ به این دلیل آنچه در حاشیه و متن آن می گذرد را باید جدی گرفت و در باره آن سخن گفت.

بی نظمی که در نمایش فیلمهای جشنواره رخ می دهد و تعامل ساده بین منتقد و فیلمهای ایرانی را غیر ممکن می کند٬ مینیاتوری از همه آشفتگی هایی است که این صنعت با آن درگیر است و در همین فضاست که مدتهاست که نقد هیچ تاثیری در روند فیلمسازی کشور ندارد. منتقد باید نظم های معنادار را چه در چهارچوب فیلم ها و چه در گفتمانی که این فیلم ها را مشروط به خود کرده اند کشف کند تا با ساختار زدایی از آنها امکان مفصل بندی دوباره شان را فراهم سازد. اما وقتی ساختاری وجود نداشته باشد چطور می توان از منتقد خواست تا آن را تاویل کند؟ این بی هویتی آنچنان پر دامنه می شود که فیلمساز به صرف بودنش حمایت منتقد و سینمانویس را می طلبد. سینمایی که تا آستانه ی ارتفاع جهانی صعود کرد اکنون تنها بقایش را می طلبد!

جشنواره با آشفتگی هایش خود را بی ثمر می کند. تامدتها برگزیدگان هیات داوران سمت و سوی یک سال سینما را تعیین می کرد اگر یک فیلم با مضمون خانواده گی جایزه ای را بدست می آورد سینمای متوسط به سوی این سینما یورش می برد و لااقل تکلیف خود را با مدیریت سینما مشخص می دید. ولی اکنون جشنواره حامل هیچ پیام مشخص نیست. اگر "آفساید" و یا "سنتوری" در جشنواره به نمایش در می آیند می توانند راهی برای اکران نیابند. جشنواره امسال - سال  ۸۶ - بیشتر به یک ضیافت شبیه بود. ضیافتی که در تبلیغات و چای و گپ خود را منحل می کرد. در این ضیافت راجع به همه چیز سخن گفته می شد جز خود سینما٬ عده ای تنها برآنند با دوستانی دیدار کنند که تنها جشنواره این دیدار را ممکن می کند.

جشنواره دارد به پایان سومین دهه عمرش نزدیک می شود ولی هیچ نشانه ای از پختگی از خود بروز نمی دهد. آنهایی که از اولین دوره ی جشنواره حضور داشتند دیگر موی سیاهی در آئینه نمی بینند. گفتن این گزاره که سال به سال دریغ از پارسال هم دیگر کسی را بی نمی انگیزد. همه بی تفاوت وارد سالن سینما مخصوص مطبوعات می شوند و بی تفاوت تر از آن خارج می شوند. حتی خبرنگاران جوان برای گرفتن مصاحبه از خود رغبتی نشان نمی دهند٬ چرا که پرسش ها همان اندازه تکراری اند که پاسخ های احتمالی. تنها کانال های متنوع رادیو و تلویزیون می خواهند بازاری را رونق دهند که از قبل سرد بودنش را به رسمیت شناخته است.

برگزاری جشنواره فیلم فجر تبدیل به یک عادت شده است٬ یک تکلیف اداری که به ناچار باید محقق شود. این جشنواره فیلم فجر باید بمیرد تا در جای آن نوزادی دیگری بدنیا آید. دستی به سر و گوش آن کشیدن همان اندازه بی فایده است که در فضای نامشخص و مبهم٬ بخواهیم سینما را به جایگاه اصلی اش باز گردانیم. متاسفانه همان اندازه جشنواره بی فایده است که خواندن نقدهای سینمایی٬ نقدی که حتی از بیان سر راست خود عاجز است. تعدادی گزاره های ابتر و ستایش ها و انکارهای بی دلیل٬ تنها نقد می تواند سینما را از بحران رهایی دهد. ولی وقتی خود نقد بیمار باشد باید به چه مولفه ای امید بست؟ به نظر می رسد نطفه های بحران امروز را باید در همان نقطه ای پیدا کرد که سینمای ایران از همان نقطه اعتبارش را پیدا کرد. زمانی که انفعال به طور ناخواسته در سینمای پیش رو تنیده شد و امروز به تمامی آثارش را می بینیم.

اکبر گنجی نه سخنگو بلکه حریف برانداز جنبش سبز مردم ایران

می خواهم با صراحت بنویسم و هزینه این صراحت را بپردازم که٬ اکبر گنجی نه تنها مدافع جنبش سبز ایران نیست٬ بلکه با نعل وارونه ای که می زند می خواهد راههای سرکوب این جنبش را هموار کند. این نویسنده جنجالی یکبار با چابکدستی٬ با جدا کردن هاشمی رفسنجانی از اصلاح طلبان توانست جان دوباره به سپاه حیرت زده محافظه کاران بدمد و زمینه کافی برای از پا در آوردن اصلاح طلبان بوجود آورد. آنها که فضای پیش از انتخابات مجلس ششم را به یاد دارند بخوبی می دانند با حمایت همه جانبه مردم و نخبگان درون جاکمیت٬ باد بر بادبان اصلاح طلبان وزیدن گرفته بود٬ همه چیز مهیای دستیابی به دستاوردهای واقعی بود. اما با مقالات گنجی و حذف هاشمی از مجلس ششم با منفعل کردن بخشی از نخبگان و مردم این باد بر بادبان جناح راست وزیدن گرفت. گنجی بخوبی توانست اصلاحات را زمین گیر کند٬ شهرت جهانی بدست آورد٬ در مهد لیبرالیسم که او مدافع تمام قد آنست٬ با گرفتن جوایز از این بنیاد و یا آن سازمان در اوج شادکامی زندگی را تجربه کند٬ هزینه رنجهایش را بگیرد و دیگر نه بدهکار کسی باشد و نه طلبکار کسی.

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری٬ او بر طبل تحریم کوبید. اما در داخل کشور هیچکس این فراخوان را  جدی نگرفت٬ جنبش سبز ناگهان پاگرفت٬ مردم به خیابانها آمدند و همه ایران سبز شد. انتخابات برگزار شد و مردم باز بدنبال رای خود - بخوانید اصلاحات واقعی - بودند. جناح حاکم نتوانست رای دهندگان ناراضی را قانع کند. مردم از راههای مدنی و به صورت مسالمت آمیز دمی از تمنای اصلاحات واقعی عقب ننشسته اند٬ میر حسین موسوی٬ محمد خاتمی و مهدی کروبی توانستند با عقلانیت و درایت تجربه صد سال اخیر کنش های سیاسی را در رفتار خود متبلور کنند. بسیاری جان از دست دادند٬ به زندان افتادند و بسیاری دیگر در فضای پر التهاب گامی از نوشتن و فعالیت دست بر نداشتند. بیانیه هفدهم موسوی راهی جدید بر روی جامعه گشود. همه کوشیدند این مسیر را گام به گام به سوی فضای عقلانی تر و آزادتر هموار کنند. ناگهان گنجی دوباره با یادداشت ها و مصاحبه های تند و تیز خود از راه رسید تا فضای مناسب سرکوب را برای جناح مقابل جنبش سبز مهیا کند و تجربه موفق دیروز خود را٬ امروز هم تکرارکند. او در این بازی سراسر برد هم یک جنبش را به شکست می کشاند و هم بعنوان ساختار شکن جوایز دیگری را درو خواهد کرد.

صاحب این قلم تردید ندارد نظام سرمایه داری با جنبش اصلاحی مردم ایران مخالفت ذاتی دارد. نمی خواهد الگوی موفقی از دمکراسی بومی در منطقه خاورمیانه پا بگیرد. گنجی طرفدار این نظام است٬ در نوشته های او هیچ رد پایی از طرفداری از محرومان و فرو دستان نمی توان یافت. حقوق بشری که مورد حمایت اش قرار دارد انتزاعی و در چهارچوبی قرار دارد که نظام سرمایه داری آنرا می طلبد. گنجی در نوشته هایش موسوی٬ خاتمی و کروبی را مورد هجوم قرار می دهد٬ همانگونه که هاشمی را در هنگامه جنبش اصلاحی مورد هجوم قرار داد. وی هیچ دشمنی شخصی با این نامها ندارد. تنها با آنهایی می ستیزد که می توانند جنبش را به پیش ببرند و پیروزیش را تضمین کنند. او هیچ دلیل اخلاقی ندارد که خود را سخنگوی جنبش سبز بداند٬ چرا که ذات این جنبش با "رای من کجاست" گره خورده است و او با اساس رای دادن مخالف بود. امروز اگر با مبانی و ارزشهایی چالش می کند که اکثریت جامعه دل در گروی آن دارند نه به دلیل مخالفت واقعی با این مبانی است٬ این مخالفت به این دلیل طرح می شود که جنبش سبز در آستانه پیروزی شکست بخورد. بی تردید این داوری بر بسیاری گران خواهد آمد و صاحب این قلم هم از سوی دوستان گنجی و هم از سوی مخالفان او که در حرفهایش منافع حیاتی دارند مورد هجوم قرار خواهد گرفت٬ ولی سرنوشت یک ملت بزرگتر از موقعیت یک فرد در زندگی اجتماعی است.

در آستانه انتخابات مجلس ششم٬ در روزنامه ایران مقاله ای با تیتر "اصلاحات در دام اصلاح طلبان٬ عقل گریزی را باید مهار کرد!"٬ با روش و منش گنجی مخالفت کردم و هزینه آن را با اخراج پرداختم. هم از سوی جناح چپ و هم از سوی جناح راست منزوی شدم. آن روز به دلیل موقعیتی که گنجی گرفتار آن بود از چالش رو در رو با او حذر کردم٬ ولی جامعه به دلیل این مصلحت اندیشی بهای گزافی داد. امروز این فعال سیاسی در موقعیت امنی قرار دارد. به این دلیل باید بی پرده با او سخن گفت و اجازه نداد با تند روی که به کام محافظه کاران جدید شیرین می آید و سخنان او را در تلویزیون پخش می کنند٬ جنبش سبز سرنوشت اصلاحات را پیدا کند. صاحب این قلم با بسیاری از فعالانی سیاسی درون مرز که در فضای پر مخاطره بسر می برند وارد مشورت شد و همگی آنها با برنهاد این نوشته موافق بودند ولی هیچکدام به دلایل شخصی نمی خواستند وارد پیکار با اندیشه های او شوند که شهرت جهانی دارد و توانایی بی اعتبار کردن مخالفانش را. نباید با استدلهایش گلاویز شد که در موقعیت فعلی هیچ گره ای از جامعه باز نمی کند٬ بلکه باید کلیت روش او را انکار کرد که جز آسیب به جنبش سبز دستاورد دیگری ندارد.

گنجی صورت بندی سیاست را بخوبی می شناسد. از وضعیت بحرانی جامعه بخوبی مطلع است و هر کاری که می کند آگاهانه انجام می دهد. بی تردید آگاهانه بر آنست بر رادیکال کردن خواسته های سبز در گام اول رهبران این جنبش را از پا بیاندازد و در گام بعد خود جنبش را ناامید و افسرده کند. خواست های سیاسی مشخص را که مطرح می کند را نمی توان در عمل تحقق بخشید. به این دلیل نمی توان حرفهایش را بخاطر اراده معطوف به هژمونی سیاسی توجیه کرد.  نمی خواهم او را به خیانت متهم کنم چون هیچ دلیل مشخصی براین ادعا ندارم و آنرا جوانمردانه هم نمی بینم ولی در عمل با کنش و سخن هایش این خیانت انجام می شود. شاید هم بتوان دلایل روانشناسانه در این مورد ردیف کرد ولی گفتن از آن هیچ کمکی به ما نمی کند ولی می توانیم به صورت ملموس بخواهیم به ما بگوید دستاورد ملموس مبارزه هایش کدام بوده است٬ بجز شهرتی که کسب کرده است. آنارشیست ها در قرن نوزدهم با فریاد زنده باد ویرانی با ترور و تخریب دستاورد ملموس مبارزان سیاسی را بی قدر کردند. طالبان امروز شجاعانه عملیات انتحاری علیه امریکا انجام می دهند ولی در عمل مخالفت موثر با نظام سرمایه داری را بی اثر می کنند. گنجی دور از وطن باید جوابگوی این نگاه باشد. نباید اجازه بدهد و بدهیم که بخاطر چند یادداشت بی ثمره و جنجالی حاصل یک مبارزه دیرپا باز دود شود و به هوا برود. باز در این مورد سخن خواهم گفت.