برادر عزیزم
محمدحسن مصلينژاد
همین لحظه خبر مرگ برادرت را دیدم. کمی غروب جمعه دلم شاد شد. اما این خبر مرا فرو ریخت. نمی دانم چه بگویم. چه تسلا دهمت. اما اگر چاره ای جز صبوری است بفرما آن کنیم. خدایش بیامرزد. تنها تسلایمان این است که از زندگی این چنین بی مقدار شده توسط آنها که آن را بی مقدار می خواهند و پر رنج رهید. باشد که مرگ برادر تاب پذیر شود برای تو. تویی که برادر خوب همه مایی.
عصر امروز کتاب "مدیریت کوتوله های" ناصر بزرگمهر در شهر کتاب شهرک قدس (غرب)٬ کنار فرهنگسرای ابن سینا رونمایی خواهد شد. من در این رو نمایی هستم. در مقدمه کتاب یاداشتی هم از من به چاپ آمده است که حال و هوای قلمی های بزرگمهر را نشان می دهد. خواندن این کتاب را به همه سفارش می کنم. در این کتاب علی اکبر فرهنگی٬ قدمعلی سرامی٬ محمد دادگران و محمد سلطانی فر یادداشت هایی قلمی کرده اند. ناصر کتابش را برای من با این یادداشت فرستاد:
"به نام او که هر چه بخواهد همان می شود. برای محمد آقازاده عزیزم. اولین یادداشت کتاب از توست و من از همه مهربانی و صفای تو صمیمانه سپاسگذارم. هر روز صبح یا شب یکبار به وبلاگ ات سر می زنم. یادداشت روزانه ات را می خوانم و با یاداشت تو از شرایط جاری سرزمینم آشنا می شوم. بهترین آرزوهایم را تقدیم تو و خانواده محترمت می کنم که از مهربانی٬ همدلی و همراهی ات بهره ها برده ام. برایت طول عمر با عزت و سلامتی آرزومندم و برای سهیل و سینا اندیشه بزرگ خواهانم و امیدوارم با همسر ارجمندت همیشه زندگی خوب داشته باشی."
آنچه از من در این کتاب قلمی شده است را بخوانید:
روزنامه نگار جوان می خزد به درون واحد هماهنگی مرکز هنرهای نمایشی و خود را معرفی می کند:" آقا من خبرنگاری هنری کیهان هستم و.... " بغض در گلویش می شکند. نکند باور نکنید. زل می زنی به چشمهایش. می خندد. خنده ای که تا همیشه دنیا همراه تو می آید. همین امروز مثل آنروز٬ می گوید مطالب تان را خوانده ام. اگر نخواند٬ چیزی ناتمام می ماند. او می گوید: خودم روزنامه نگارم. پرونده ای در می آورد و آثارش را نشانت می دهد. بس کن٬ نباید اضطراب تو را حس کند. اما او حس می کند. خبرنگار جوان این را با خود می گوید و بعد امروز تا فردا و فردا تا امروز اضطرابش را با خود می آورد و امروز پس از سالها گوشی را بر می دارد و شماره ای می گیرد و به مخاطب می گوید:"آقای بزرگمهر! قلم مرا بی تاب کرده است. خبرنگاران جوان دیروز می خواهد عزلت را رها کند. می خواهد به آنهایی که می خواهند نباشد بگوید: می نویسم پس هستم و بزرگمهر کسی است که مطالب او را حتما می خواند. او یک نویسنده است و یک روزنامه نگار. مجله نگار٬ از مجله روزگار وصل تا روزنامه روزگار ما. خسته نمی شود٬ مجوز روزنامه اش را گرفته است. وقتی در روزنامه ایران صفحه آئینه را داشتم از او می خواستم حاصل قلمش را به آینه ام هدیه بدهد که بی ریا می داد. بدون چشم داشت و گرفتن حق التحریر و هر جا می رفت از من می خواست بنویسم که می نوشتم و....
سابقه مدیریت روابط عمومی به او این فرصت را می دهد تا در مورد نظام مدیریت کشور بنویسد. تلخ بنویسد. درس می دهد. در تلویزیون برنامه اجرا می کند و... یاد سالهای جنگ می افتم. واحد هماهنگی مرکز هنرهای نمایشی پاتوق روزنامه نگاران جوان بود. دفتر ناصر بزرگمهر٬ من هم هستم همیشه٬ همه هنرمندان تئاتر و سینما آنجا هستند. تجربه می اندوزی و مو سفید می کنی. هنوز او هست٬ پس تو هستی. در مراسم تشیع جنازه مرتضی ممیز خسته و تنها می یابمش. در انبوه جمعیت نگاهش می کنم. آیا دوباره ققنوس وار بر خواهد خاست؟ امتیاز "روزگار ما " را نشان می دهد. برخاسته است. می گوید کار که شروع شد باید بیایی٬ نمی داند کار از همان لبخند آغاز شد. می گوید به دانشجویانم گفته ام که وبلاگ ات را بخوانند تا ...
می گوید از سردبیر های چند روزنامه خواسته ام تا یاد داشت هایت را چاپ کنند٬ از وبلاگ ات بردارند. اما آنها این کار را نمی کنند. من طرفدار ندرتم و بزرگمهر و چند نفر دیگر بخوانند کافی است و اگر برای دلت بنویسی خواننده ات را می یابی٬ یافته ام. دوستانم این سو و آن سوی آب. خواننده های ناشناس. بزرگمهر٬ این پیر جوان به همه سلام می دهد. می خندد. سالهایی که نشان داد قدر کارم را می داند. هم بزرگ است و هم مهر می ورزد. روزنامه نگار کلاسور خود را محکم در آغوش می گیرد٬ بسوی روزنامه می شتابد تا اخبار را به حروف چینی بسپارد. به سوی رایانه می شتابد تا دربار ه اش بنویسد که نمی تواند. روز خواهد توانست. چون لبخند بزرگمهر همیشه با اوست. خبرنگار جوان٬ بال می گشاید بسوی فردا و خاطره نویس زمان از دست رفته می شود. وقتی در آستانه پایان میان سالی ایستاده است و دیگر نه او روزنامه نگار جوان است و نه بزرگمهر. اما قصه من و او تمام نشده است. با خبر می شوم که مجموعه ای از یاد داشت های پراکنده او در حال انتشار است. واژه "مدیریت کوتوله ها" روی جلد کتابش مرا به یاد حکایت شیرهای معجزه گر می اندازد که در یادداشتی در روزنامه ای که خود او سردبیرش بود نوشته ام:
شیرهای معجزه گر
"دو شیر از باغ وحش می گریزند و هر کدام راهی را در پیش می گیرند. یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می برد، اما به محض آن که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می خورد به دام می افتد. شیر دوم اما موفق می شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی که گیر می افتد و به باغ وحش باز گردانده می شود٬ حسابی چاق و چله شده است. شیر اول از او می پرسد: "کجا پنهان شده بودی که این مدت گیر نیفتادی؟" شیر دوم پاسخ می دهد:"توی یکی از ادارت دولتی٬ و هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می خوردم و کسی متوجه نمی شد. شیر اول پرسید: "پس چطور به دام افتادی؟" شیر دوم با دلخوری پاسخ می دهد: "اشتباه کردم و آبدارچی را خوردم!"
این لطیفه برزیلی می خواهد از کارمندان سازمان ها سخن بگوید و نشان دهد تنها غیبت آبدارچی ها را می توان حس کرد٬ چون کاری انجام می دهند. همه ما از دیوانسالاری فرتوت گلایه داریم٬ وقتی کاری در اداره داریم٬ قبل از هر چیز به فکر یافتن پارتی می افتیم و دست آخر از همه جا ناامید شدیم به رشوه پناه می بریم و با عصبانیت به اولین دوستی که می رسیم می گوئیم اگر این سازمانها نابود شوند٬ مردم راحت تر زندگی خواهند کرد. البته این قضاوت بسیار عجولانه است. چون بدون آنها اصلا نمی توانیم زندگی کنیم. جامعه به نظم٬ قواعد و نهادهایی که این قواعد را طراحی کرده اند تا محقق کنند نیاز دارد. سازمانها ضروری اند، اما ضرورت ایجاب نمی کند آنها را به حال خود رها سازیم تا هر کاری خواستند بکنند. باید شرایطی فراهم کرد که مدام سازمانها تحت نظارت باشند. نوآمدی را بپذیرند و کاری کنیم که فرصت سو استفاده از قدرت را نیابند.
می گویند در کاخ ورسای دو سرباز کنار نیمکتی دو قرن می ایستادند. آدم کنجکاوی٬ تبار شناسی می کند تا دلیل این ایستادن را بفمهد. عاقبت می فهمد روزی ناپلئون از کنار نیمکتی عبور می کند و در می یابد تازه آنرا رنگ زده اند٬ دستور می دهد کسانی آنجا بایستند تا کسی با نشستن رنگی نشود. این دستور چون هیچوقت لغو نشد دو قرن دوام آورد. خیلی از سازمانها به خاطر نیازهای مقطعی شکل گرفته اند و بعد کارکنان برای دفاع از شغل شان انواع مقررات را تدوین می کنند تا بمانند. با این حساب اگر بسیاری از نهادها منحل شوند و دولت همچنان حقوق کارکنانشان را بپردازد جامعه سود می برد. خیلی از مقررات بازدارنده حذف می شود و جامعه راحت تر نفس می کشد و سازمانهای ضروری منابع بیشتری برای ارائه خدمات می یابند.
تجربه نشان می دهد دولت کوچک٬ چابک تر می شود و دولت بزرگتر کندتر. دولت فربه آنچنان کند حرکت می کند که از تحرک باز می ماند. شما باید صادر کننده٬ وارد کننده و یا کارخانه دار باشید تا بفهمید سازمانهای اضافی با جامعه چه می کند. انواع مقرارت و فرم های بی ربط باید پر و امضا های زیادی باید روی آنها قلمی شوند. در هر پیچی امکانات گرفتن رشوه وجود دارد. باید برای رشد اقتصادی دولت کوچک شود. اما سازمانهایی که جامعه را فراموش کرده اند اجازه این کار را نمی دهند. شاید تنها از شیرها کاری بر آید!
* رونمایی تمام شد ولی سرنوشت کتاب تازه آغاز شد . هر خواننده آنرا به گونه ای دیگر تاویل خواهد کرد و نویسنده هر گز نخواهد دانست کتابش چه سرنوشتی با هر مخاطب می یابد . غروب جمعه خوبی داشتیم . دوستانی را دیدم که مدتها ندیده بودم . حرفهایی زدم و شنیدم که مدتها نشنیده بودم . همه چیز بوی رفاقت می داد . در میان کتابها محاصره شدن و در باره یک کتاب گفتن و شنیدن تجربه خوبی است . حتی تلخ سخن گفته باشیم این رونمایی طمع خوبی داشت. امروز تولد همسرم بود . با هم در این رونمایی بودیم و هدیه ای خریدم در بازگشت تا این روز در ذهن مان ماندنی شود.ناصر بزرگمهر مرسی به خاطر این غروب غمگین ولی خوب جمعه .