تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود. راننده از ترافیک بی پایان غرولند می کرد و می گفت چه بد زندگی کردم . داره سنم به هفتاد می رسه بدون یه روز خوش. از صبح تا شب همه اش پایم روی گاز و کلاج و ترمزه ،آخرش هم هیچی . آنقدر تاکسی ریز و درشت ریخته اند که کار ما از سکه افتاده ، پول قسط ماشین  خیلی از راننده تاکسی ها  مانده و بانک ها مجبورند برای رسیدن به پول شون این ماشین ها را بگیرند٬ مسافری که در خود فرو رفته بود یه هو به حرف آمد و گفت : مثل اینکه همه گرفتارند. حقوق بگیران یه جور . ما هم که عرق می ریزیم و کفش دست مردم می دهیم یه جور دیگه . آقا پدرما را کفش های ارزان چینی در آورده ٬آقا بیچاره شدیم ٬ ای لعنت به این چینی ها .

خانمی می گفت شوهرم توی کاره خرید و فروش شیشه است ، مسکن خرید و فروش نمی شه . کار خوابیده ٬من و بچه ها باید تاوانش را بدهیم . وضع مالی ما بد نیست . چند سال هم کار نباشه لنگ نمی مانیم ٬ ولی شوهرم بیکار بمونه سگ می شه می افته توی جون من و بچه ها . مسافر دیگه به حرف آمد و از او شنیدم : آقا برید خدا را شکر کنید که کار و بار دارید . من لامعصب شش سر نان خور دارم . چندر غاز پول را دستم دادند و گفتند برو پی به کارت . از صبح تا شب دنبال کارم ولی کو کار . بخدا دلم می خواهد زلزله بیاید هممون با هم بمیریم راحت بشیم . راننده به من نگاهی می اندازد و می گوید شما چرا هیچی نگفتید . کارتان چیه ؟ با خنده می گویم : یه زمانی روزنامه نگار بوده ام و از آن زمان عادت کرده ام بشنوم و دق کنم .

ماشین به میدان ولی عصر می رسد و کرایه را می دهم و پیاده می شوم. مردی که به چین لعنت فرستاده بود تنه به تنه ام راه می رود و می گوید آقا اگر روزنامه نگاری بنویسد که  اجناس چینی داره پدر تولید کننده ها را در می آره . یکی از دوستام که توی کار جوراب بود ورشکست شد و اکنون داره سر پیری مسافرکشی می کنه ، آنهم با ماشینی که برادر زنش خریده . کلی برای خودش کسی بود . خونه داشت . چند تا مغازه .ولی جنس ها روی دستش ماند و افتاد تو نخ بیچاره گی و بعد همه را نقد کرد دست بدهکارها . باز هم اون برادر زن شو داشت که دستش را بگیره ولی امثال من  که دور و برمون همه مثل خودم آس و پاس اند چه باید بکنم . از او جدا می شوم . دوباره سوار تاکسی می شوم . همه دارند درباره خوشه بندی حرف می زنند . من تنها گوش می دهم ُ٬آنهم بی حاصل !؟