دری وری

یاوه

کثافت

گند

وراجی

دروری 

وری دری

دددددددد

رررررر

ووووو

ررررر

دددد

ی ی ی ی

ه ه ه اااا

کلمات بی پایان 

دهان های گندیده 

چاله های رو به هیچ

زبانت بوی عفونت می دهد

زباله ها

زباله های رها شده در دریا

آب

موج

خستگی 

بخار متعفن آفتاب

کویر

کویری سنگلاخی

سراب

تشنگی

گم شدن

جنگل ها در دستهایت خاکستر می شود 

و عشق 

وسوسه 

شهوت 

خوابیدن

خود ارضایی دو نفره

و تخته خواب ها 

تابوت های ساگن

نگاهت گوری به سمت هیچ

رسوا می کند حوا آدم را

جنون نام دیگر توست

عطر گل های پلاسیده 

دامن ات را فراری می دهد

خلسه ها 

دیوانگی ها

و ترنم ساده دریا 

این اما در چشمهایت حس ساده ایست 

می گذرم از انبوه سادگی ها 

و در پیچیدگی دستهایت 

مرگ را می بارم

رقض ماهی ها عجیب نیست 

طمع بوسه هایت 

هوا را طوفانی می کند 

و گرد باد دستهایت 

وسوسه هم آغوشی را می گریزاند

این چنین که رسوا می کند 

حوا آدم را

عشق شوخی زشت کلام است 

و شاعران چون دلقک های خسته 

رسوایی را در تاریخ همیشگی می کنند

عشق نام دیگر توست \و جنون نام مقدس عاشقی