عطش پناهگاه!

برای سپانلو که حتی بیماریش پناهگاهست
زندگی بدجوری محاصرمی کند ذهن مرا. تنم دارد پیر می شود و دارم بسوی مرگ بی شتاب پیش می روم. از خودم بدم می آید. مدتهاست می بینم همه دیروز را، دیروزی که قرار بود زندگی را کمی بهتر کند ولی نکرد. حاصل یک عمر چه باید باشد؟ چیزی برای از امید جا گذاشتن. در سرزمین من اما روایت را به گونه دیگر می نویسند: به گونه ای تباه با قصدی دژخیمی. اما جای دیگراز این روایت ایستاده ایم. هر چه پیرتر می شوم جوان تر به آینده دل می بندم. دلم می خواهد خود را با هزار ماجرایی گره بزنم که فردا را می سازند. نمی خواهم اجازه دهم پیری رسوخ کند در رابطه من و جامعه ام. من طرف فردا ایستاده ام اگر همه دیروز را من بد ساخته باشم. با کلمات زیستن جهان را رنگ دیگری می زند. رنگی پر از کابوس و پر از امید.
" / رؤیای خویش است و بوسه بر لب های خویش / سرزمین من که در قوس بامدادان / گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران / اقامتگاهم / ترانه ای ست پیشواز مسافر / و جاده هایش از رد گام ها عطرآگین / نشانه ی مقصد یا / ساحره ی گمشدگی / ژالیزیانا! / شبه جزیره ای با چشمه های شور و شیرین / گوش و گوشواره / انگشتری و اشاره / تشنگی و گلوبند/ منظره ی خویش است و دسته گل پنجره ی خویش / در این هوای طناز شعری اگر بسازی / یاد آور گفت و گوست هنگام عشق بازی / ای سرزمین سایه و روشن / ظهر معطر من / از تو به تو باز می گردم / در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی / عطش پناهندگان " من در ذهن مرور می کنم سرزمین سپانلو را و در آسانسور باریک و زیبا. زیبا چه کلمه زشتی ست در بناهای به ظاهر شیک. از شماره اتاق سپانلو می پرسم. پرستار نمی شناسدش. او هم چه بیگانه می آید برای من. کسی که نام شاعر را نشنیده است، همدردی مرا بر می انگیزد. من که با شعر زیسته ام، با او دهشت را تجربه می کنم. همه غم هایم و سرکشی هایم را. میترا حجار و چند تنی که نمی شناسم در اتاق گرد شاعر جمع شده اند پروانه وار. شاعر می خندد. سخت سخن می گوید و برای من غیر ممکن است تحمل سکوت شاعر. من بجای او از خاطرات مشترک سخن می گویم.
نسل گذشته برای ما اسطوره اند. آنها تلاش شان را کردند. شاملو، اخوان، فروغ، سپهری و نامهای بسیاری دیگر و نسل من هم این فهرست را داریم. جهان نمی خواهد شبیه رویاهای ما شود ولی ما دست بر نمی داریم از این تلاش سترگ. نسل به نسل پیر می شویم. زندگی تاب ناپذیرتر شده است. یعنی چیزی کهنه در ذهن ها فروریخته است و واقعیت دیگر از آن ما نیست. ما هم از آن او نیستیم. آنقدر تاب می آوریم تا زندگی دگر شود. نه آنقدر که می خواهیم، بل ذره ذره، گام به گام. سپانلو با سکوت و خنده هایش بسیار سخن گفت. دلم می خواست فریاد بزنم لبخندت را دریغ نکن. هنوز بسیار حرف داری برای زدن و ما نیاز داریم برای شنتیدن. سپانلو در ذهن می خواند و من می شنوم " از تو به تو باز می گردم / در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی / عطش پناهندگان "

همه بازیگوشی های اکبر گنجی!

چپ در غیاب توده راهبرد بازیگوشی فیلسوفانه را برای خود برگزیده است تا بتواند فقدان نیروی اجتماعی را که ایده ها را وارد تاریخ کرد، بپوشاند. این تاکتیکی است که آنها را زنده نگاه می دارد تا زمان مناسب برای عمل فرارسد. ژیژک، یکی از این فیلسوفان بازیگوش است. با خیلی نحله های فکری گلاویز می شود. با ناسازه ها کنار می آید و تزهای اعجاب انگیزش، او را محبوب کتاب خوانانی کرده است که به سندرم سخت خوانی و لاس زدن با همه اندیشه ها مبتلایند. هم فیلسوف هگلی است و هم از مارکس و لنین سخن می گوید و هم بدون دیدن یک فیلم، در باره آن نظریه پردازی می کند. بگذریم از این نکته که خود را یک لاکانی تمام عیار هم می داند. به طور حتم ذهنی هوشیار، خلاق و تاثیر گذار دارد. حرفی هم  که می زند می فمهد. عصر ما زمانه فیلسوفان بازیگوش است. اما او ادعای انحصار حقیقت را ندارد. حرفش را می زند و به راحتی و با شیطنت از آن صرف نظر می کند. یافته هایش را با دریایی از ارجاعات بی ربط و با ربط آکنده نمی کند. به این دلیل او نسخه اصل عصر خود است. جهان سومی ها هم نسخه بدل ژیژک را دارند. کسانی که هم با تئوری ها سر بسر می گذارند بدون آنکه عمق آن ها را در یابند و هم با سیاست، دین و هر چه که بوی شهرت بدهد وارد چالش می شوند و در مورد همه چیز نظر دارند، بدون آنکه در هیچ هیچکدام از این نظرهای خود متعهد باشند.

گنجی از جمله این نسخه های بدل است. او - برخلاف ژیژک - لیبرالها را نمایندگی می کند و از موضع راستی سخن می گوید که سهم توده ها را، در بهترین حالت، تنها در سطح رای دادن تقلیل می دهد. او در قبال خودجوشی توده ها گرفتار تناقض های روشن می شود. به طور نمونه با گرفتن امضاء از نامواران و فرهیختگان جهانی از جنبش سبز حمایت می کند، ولی بعد از مدتی دچار این هوس می شود که در گوش همین جنبش بزند و اصل آنرا به پرسش بکشد و آنرا حاصل یک توهم بداند. رفتار او را نباید جدی گرفت. به این دلیل نه حمایت اش موعوضیت دارد و نه انکارش. به هر حال رسانه های جهانی، نهادهای لیبرال و دولتهایی که به دولت ایران اعتراض دارند، ولی از هر اعتراضی که توده ها را به آگاهی و فاعلیت برساند وحشت زده اند او را در آغوش ولرم خود گرفته اند تا نمایشی از مخالفت را به جای اصل آن به صحنه ببرند. آنها پیش از آنکه از دولت رنجیده خاطر باشند، از اعتراض هایی که می تواند کلیت جهان را در برگیرد دهشت زده اند و به هر قیمتی آنرا سرکوب می کنند. گاهی می توان با مخالفت با نظامی و رفتارهای تحریمی سفت و سخت، موقعیت استراژیک همان دولت را تقویت کرد و گاهی با بر و بال دادن به یک رادیکالیسم سفت و سخت می توان همین مهم را به سرانجام رساند. گنجی بخوبی بخشی از این فرایند را بر عهده گرفته است و حرفهایش هم در این سوی آبها و هم در سوی دیگرش سندیت دارد. ولی نمی توانیم بفهیم چرا با جنبشی که به اعتقاد او حاصل توهم است، نرد عشق زد.

جهان به گرد "من" ِ او می چرخد. همه هستی باید او را تائید کند، در غیر این صورت باید خوانش انبوه ارجاعات او را بپذیرد و با پیامد آن یعنی خمیازه و کسالت کنار بیاید. هیچکس نیست که از گزند هجمه او در امان باشد. سالها پیش با نگاهی به یادداشت های تند و تیزش مطلبی را با عنوان " اصلاحات در دام اصلاح طلبان، عقل گریزی را باید مهار کرد! " در روزنامه ایران قلمی کردم و بدست همانهایی که امروز مورد هجمه رفیق دیروزشان قرار گرفته اند، حذف شدم بدون آنکه فرصت دفاع از خود را بیابم. اصلا موضوع این مقاله این نیست که گنجی درست می گوید و یا نه. بلکه انگشت گذاشتن بر یک بحران آسیب شناسانه است. وقتی نسخه اصلی در جهان غرب تبدیل به بدل می شود فاجعه ایجاد می کند. در جهان تراژیک، بازیگوشی کردن بسیار خطرناک است. بازیی که بسیاری به آن عادت کرده اند و نمی خواهند بگذارند امر جدی در جدیت اش فربه شود و به فرجامی برسد. امری که بیشترین خردورزی، تعادل و آرامش را در صحنه سیاست ورزی می طلبد.

گنجی این نکته را البته در نمی یابد و یا نمی خواهد دریابد که ژیژک در ساختاری تاریخی که به صورت طبیعی فاصله گیری و اندیشه انتقادی در آن فربه است و همه حقایق، امکان بیان دارند و به این دلیل می توان در میان شکافها حرکت کرد و با ایجاد یک لکه لاکانی در ایستارها از موقعیت ها آشنایی زدایی کرد و به روشنگری دست یافت، قلم می زند. در چنین فضایی بازیگوشی او معنای خود را می یابد اما در جامعه ای سخت متصلب که سقف خردورزی در آن کوتاه و فاصله گیری انتقادی غیر ممکن است بازیگوشی، بازی کردن کودکانه، خطرناک است و هستی اجتماعی شکننده را می تواند فروریزد. از سوی دیگر می ماند گفتن این نکته که ضربه بحران مالی توده ها را با خیابانها در کشورهای پیشرفته آشتی داده است و اشباحی که از مدتها قبل نظریه پردازان بازیگوش نئولیبرال، برای همیشه به جهان مردگان تبعیدشان کرده بودند، باز می گردنند و بی تردید ژیژک خیلی زود از بازیگوشی دست برخواهد داشت و همه توان فکری خود را در اختیار توده ها قرار خواهد داد. امری که نسخه های بدل آنرا نخواهند پذیرفت چرا که به صورت پیشینی، نمایندگی توده ها را بنام خود سند زده اند، چه آنها بپذیرند و چه نپذیرند!

بی بی سی فارسی و اصل مقدس بی طرفی رسانه ای!

نظریه های فلسفی و معرفت شناسانه، می توانند با تجربه شدن در عالم نظر، انکار شوند و جای خود را به نظریه های دیگر بدهند  ولی همچنان در هستی اجتماعی حضور و ذهن های بسیار را هنوز از آن خود داشته باشند. نظریه پوزیتویستی که بی طرفی علمی را ممکن می دانست مدتهاست که دیگر جدی گرفته نمی شود و نظریه های رقیب آنرا از میدان بدر کرده اند ولی هنوز سایه آن در نظام رسانه ای فارسی زبان، قابل ردیابی است. مدتهاست با سیاسی شدن رسانه ها دیگر هیچ روزنامه ای در داخل مرزها نمانده است که خود را بی طرف بداند. آیا اصلا بی طرفی ممکن است و بی طرفی خود یک نوع موضع گیری در نزاعهای سیاسی نیست؟ این ترکیب مدتها بود از یاد رفته بود ولی با برآمدن تلویزیون فارسی زبان بی بی سی این اصطلاح باز شنیده می شود.
بی طرفی بی بی سی امری ریا کارانه است و به این دلیل اتخاذ می شود که انعطاف پذیری سیاسی  را که دولت انگلیس - مثل همه دولتها - به آن نیاز دارد در عمل تحقق بخشد. کسی که سخنگوی همه می شود و مدعی است که از جانب هیچکس سخن نمی گوید در حقیقت به خود حق می دهد پرچم خود را در شرایط مختلف در هر جا که می خواهد برافراشته سازد و مدافع هر کس که منافع اش ایجاب می کند باشد. بین حرفه ای بودن و بی طرفی هیچ نسبت معناداری وجود ندارد. گزارشگران بی بی سی از واژه هایی استفاده می کنند که کاملا جانبدارانه است و حتی آنچنان تحت تاثیر شرایط می شوند که ظرایف حرفه خود را رعایت نمی کنند. مشکل ما با این جانبداری آشکار نیست و حتی تناقص هایی که در رویکردهای این رسانه در چند ماه اخیر دیده می شود مورد اعتراض ما نیست، بلکه تاکید مدام روی واژه بی طرفی تهوع وار شده است!
همه ما موضعی داریم و با انتخاب ایستاری که نسبت به خبرها داریم این جهت گیری را نشان می دهیم. حال آن را در لعاب بی طرفی پیچاندن فریب مخاطب به صورت حرفه ایست. بنظر می رسد بخشی از آشفتگی که در بی بی سی دیده می شود آنست که مدیریت، این تلویزیون را بسویی می کشاند و موضع کاملا روشن برنامه سازان آن گاهی آنرا بسمت مخالفی می برد. هر چند این چرخش بسیار کوتاه مدت رخ می دهد و خیلی زود با فشار مدیران ارشد اوضاع سمت و سوی اصلی خود را می یابد. اگر همه رسانه ها جانبدارانه عمل می کنند چطور مخاطب باید با حقیقت آشنا شود؟ در دو حال این اتفاق خواهد افتاد: اول آنکه رسانه ها موضع آشکار خود را اعلام کنند تا همه به صورت مشخص دریابند از چند زاویه خبر را دارند می بینند و می شنوند و از سوی دیگر رسانه ها متنوع و متکثر با موضع گیری متضاد امکان داوری مستقل را فراهم می سازند.
به طور نمونه، حامیان بی طرفی رسانه ای باید بگویند در انعکاس رهایی سازی معدن چیان شیلی چطور می توان بی طرف ماند و نظرگاههای متضاد را انعکاس داد؟ در حالی که در این خبر تنها موضع درست دفاع از جان کارگران به دام افتاده است و بس. اگر در این خبر همه چیز شفاف است در خبرهای دیگر که جانها و آزادی انسانها به صورت پیچیده به خطر می افتد و دفاع از این انسانها می تواند منافع صاحبان قدرت و ثروت را به خطر بیاندازد، موضع گیری چون آسان نیست، صدای گزارشگران حالت ماورایی به خود می گیرد و همه زمینه ها فراهم می شود تا بی اعتنایی به جان انسانها آشکار نشود. حتی در مورد معدنچیان گزارشی تهیه نمی شود که چطور انسانها با حداقل دستمزد در کام خطر، تولید ثروت می کنند بدون آنکه حداقل ایمنی را برای شان تدارک دیده شود. به عنوان مثالی دیگر در برنامه مفرحی چون تخت گاز، نظام سوسیالیستی بدون هیچ رو درواسی مورد استهزا قرار می گیرد تا نظام سرمایه داری بهترین بدیل حکومتی در ذهن ها نقش ببندد، بدون آنکه برنامه سازان به اصل مقدس بی طرفی حتی بیاندیشند!

مکث ساختاری

جامعه به شدت ملتهب است و این التهاب، منطق خود را از هم پاشیدگی سیستمی می گیرد. سیستم ها همیشه گرفتار خود کاهندگی اند و اگر نیروهای درونی آنها، از نو تجدید نشوند و یا راه های ملهم شدن از بیرون برای تغییر بسته شود، دچار فرسایش شتابان و از هم پاشیدگی خواهند شد. دادن روایت متفاوت مثبت که ریشه در واقعیت ندارد از سیستمی که گرفتار تخریب فزاینده شده است، نه تنها کمکی به کم کردن شتاب تخریب نمی کند، بلکه به این کاهندگی شتاب بیشتری می دهد. سیستم وقتی گرفتار آشفتگی می شود که اجزا نتوانند به وظایف خود عمل کنند و یا اینکه این اجزا در تعامل با هم بجای هم افزایی، تاثیرات مخرب بر هم بگذارند.

تعدیل قیمتها و افزایش آن، در شرایطی که بحران ساختاری وجود دارد و بدکاری سیستمی همه گیر شده است، نه تنها کمکی به توازان و بازیابی تعادل در ساختار اقتصادی نمی کند، بلکه وضع موجود را بحرانی تر می سازد. در چنین شرایطی همه دلایل بحرانها را به فراساختار ارجاع دادن، یافتن راه حل نیست بلکه راهیست به سوی تشدید بیماری، چرا که همه سیستمها به صورت طبیعی گرفتار تهاجم محیطی اند و اصولا ساختار چون با نفی به حدود خود دست می یابد نمی توان ساختاری بدون تهاجم را حتی تخیل کرد. در شرایط عادی تهاجم نه تنها معضلی ایجاد نمی کند بلکه انگیزه یی می شود برای تنومندتر شدن ساختارها. اما وقتی سیستم از درون گرفتار معضل می شود تهاجم تاثیرات کشنده بر جا می گذارد.

هسته داغ قدرت، خود خواسته حذف نخبگان و نهادهای مدنی را نشانه رفته است و این فرایند هر روز تعداد بیشتری از نخبگان را از درون و اطراف خود پراکنده می کند. از یک سو این نخبگان به دلیل تسلط بر مبانی تولید گفتمانهای راهگشا و توان بی ارزش کردن گفتمان مسلط - حتی اگر به صورت آگاهانه نخواهند - به طور طبیعی نقش مخربی در تخریب سیستمی بر عهده می گیرند و به این دلیل افراد باقی مانده در هسته قدرت، انرژیی را که باید صرف نو آمد و کار آمد کردن این گفتمان کنند صرف تخریب رقبای حذف شده می کنند و در این راه به ناچار پشت سنگر کلیشه ها و عادات از خلاقیت افتاده، سنگر می گیرند و از این طریق جذابیت زدایی از گفتمان مسلط شتاب بیشتری می گیرد. در این شرایط حتی راهکارهای صحیح قدرت تاثرگذاری شان را از دست می دهند و در نهایت تشخیص راه صحیح و غلط برای فاعلان قدرت غیر ممکن و جهان تبدیل به فضایی دشمن کیش می  شود که دیالکتیک زور و ضد زور ساختار را در نهایت سالبه به انتفاع موضوع می کند. در این راه تنها مکث خرمندانه ساختاری می تواند راهگشا باشد که آنهم به دلیل اراده هایی که به حرکت درآمدند تا همه چیز را بدون ذره ای انعطاف از آن خود کنند، تقریبا غیر ممکن شده است.

پشت پرده ماجرای  خانه سینما

ماجرای خانه سینما را باید جدی گرفت ٬این حادثه ای است که شکاف بین مدیریت موجود هنری و هنرمندان را عمیق و ژرف خواهد کرد و آنرا به ورطه های ناشناخته ای خواهد برد.تردیدی نیست که در این میان اگر هنرمندان به صورت نسبی ضرر کنند و آنگونه که می خواهند نتوانند به آفرینش خلاقانه خود جامه عمل بپوشانند زیان فوری و مطلق را نهادهای مسئول خواهند برد . چرا که تاریخ و وجدان عمومی جامعه همیشه پشت هنرمندان خود می ایستد چرا که این هنرمندان وجدان آگاه خود این جامعه اند. در حالی که  مدیران می آیند و می روند و همانگونه که سلایق و باورهای خود را با خود به سازمان ها می آورند با رفتن شان هم به ناگزیر آنها را با خود می برند . به این دلیل نباید به بهای مصلحت امر کوتاه مدت همه فردا را باخت. 

چه کسی به یاد دارد که در زمان ساخته شدن گاو ٬ قیصر ٬آرامش در حضور دیگران ٬رگبار و دهها اسم دیگرکدام اسم مدیریت امور هنری را بر عهده داشت . اگر نامی هم ماندگار شده است بخاطر فضایی مساعدی است که برای هنرمندان خلق کرده بود و افکار عمومی برای قدردانی این نام را فراموش نمی کنند. فراچنگ آوردن نهادی مثل خانه سینما و دولتی کردن آن هیچ اثری جز آن ندارد که این نهاد مدنی را تبدیل به زائده سیستم اداری کند و آنرا از شکل بیاندازد و در عمل ناکارآمدش بسازد. قرائن حاکی از آن بود که در آغاز به کار دولت فعلی قرار بر آن بود که با جذب هنرمندان به دلیل محبوبیتی که دارند به خصوص سینما گران پایگاه از دست در بین نخبگان احیا شود ولی بنظر می رسد این کار با انحصار طلبی و تمامیت خواهی خواسته و ناخواسته همراه شد و طرح به این مهمی را در نطفه خفه کرد.

سینمای ایران که دهه شصت بعد سه و یا چهار سال سکون خور را باز یافت و با سازگار کردن خود با شرایط زمانه توانست به قله های تازه ای دست بیابد و به ارزش  های جهانی دست بیابد ٬این سینما در دهه هفتاد به اوج خود رسید ٬ ولی در سالهای اخیر به دلایل مختلف از زایش باز ماند و تنها توانست میراث خوار دو دهه فعالیت خود باشد . با چهره شدن اصغر فرهادی سینمای ایران موقعیت خود را با واقعیت موجود و تلاطمات طبقه متوسط تعریف کرد . تعریفی که می توانست راهگشای دوران موفقیت های تازه برای سینما باشد . سینمایی که هم پویایی و هم انفعال این طبقه را واتاب می دهد. سخنان فرهادی در جشن خانه سینما را باید از منظر حرفه ای و صنفی تعریف کرد و کشاندن آن به جدالهای سیاسی به نفع هر کس باشد به نفع دولت نیست ٬  چرا که امید ایجاد شده را بی رنگ می کند.

تصاحب خانه سینما نه تنها محبونیتی برای مدیران نخواهد آورد بلکه آنها را درگیری مطالبات رنگارنگ و متناقض صنفی خواهد کرد که تنها پول توان پاسخگویی به آنها را ندارد . بنظر می رسد به نفع این مدیران باشد که این تلاطمات در غیاب آنها به آرامش  برسد و یا حل نشده بماند٬ آرامشی که آنها نیز از آن سهم خواهند برد بدون آنکه از حل نشدن شان زیانی ببرند. پشت پرده دعوای خانه سینما یک اشتباه محاسبه سیاسی وجود دارد که تنها با شناخت و غلبه بر آن می توان این حریق ناخواسته را خاموش کرد و بس . هر راهی غیر از  آن حاصلی جز ویرانی نخواهد نداشت و تضادهایی  را بر خواهد انگیخت که دهه ها برای حل آن باید وقت صرف کرد.

پیری زود رس

تلاش برای یکدست کردن ساخت سیاسی به صورت طبیعی دیگر ساختها را هم متاثر خواهد کرد و هسته داغ قدرت بر آن خواهد شد تا فضای هنری٬اقتصادی و حتی اجتماعی را در انحصار خود در آورد.در این مرحله حتی سازگار کردن دیگران با خود جایی ندارد و همه آدمها که از پیش همراه نبودند باید حذف شود . حتی بی طرفی و در باره جدالهای سیاسی خنثی بودن جوابگوی باقی ماندن افراد در حوزه های موثر هم نیست. مگر آنکه در آن حوزه ها افراد جایگزین وجود نداشته باشد . راهبر اصلی بر این اساس طراحی شده است جامعه اگر خروجی نداشته باشد تبدیل به گندابی می شود و به این دلیل با ریزش غیر خودی ها جا برای خودی های تازه نفس باز شود . این رویکرد تجربه و موهای سفید را عاملی برای حذف می یابد و بی محابا در این عرصه می کوشد.

خودی های بی تجربه و به ظاهر تازه نفس با معاشقه زود هنگام با قدرت نیروی جوانی شان را از کف می دهند و خیلی زود پیر می شوند و خلاقت و میل به حرکت  را بخاطر وضعیت تثبیت شده شان از دست می دهند و سازمانها را با بی تحرکی را و یک ناکارآمدی فراگیر روبرو می کنند . در چنین وضعی آبهای راکد تبدیل به کویر تشنه ای می شوند که دیگر به جلبلگها هم میدان رویش نمی دهند . در چنین وضعی جامعه بتدریج از میدان تلاش برای توسعه یافتگی هم کناره می گیرد و هر آنچه که هم به همت دیگر ن آباد شده بود هم فرسوده و نابود می گردد. یک تصویر ذهنی فوری از آینده می توان ترسیم کرد . آینده  ای تباه و از دست رفته

اما هر جا قدرت وجود دارد ٬مقاومت هم شکل می گیرد . تاریخ بشر نشان می دهد حذف دیگران که نمی خواهند به راحتی در گروه محذوف شده قرار بگیرند دست به مقاومت می زنند و این مقاومت هر روز سخت می شود و حذف کنندگان به اجبار مجبورند زور و خشونت بیشتری را وارد معادلات خود کنند و در نهایت هر چه از طریق سیاسی قابل حل شدن است به حیطه برخوردهای امنیتی می کشانند و پایایان سیاست ورزی در نفس خود فرجامی جز خودویرانی برای فاعلانش ندارد . این بازی مدام شدت می گیرد و روزی آنچنان شتاب خواهد گرفت که هیچکس نتواند پای بر ترمز بکوبد ودر نهایت نیروی نهفته سرازیری تکلیف متوقف شدن بهمنی که همه را با هم می بلعد را مشخص خواهد کرد   

فرمول طلایی فراموش شده

زمانه زمانه پرسش های جدیست . پرسش هایی که همه هستی آدمی را در گروی خود می گیرد . ناکامی  تردید بر می انگیزد و آنی که نمی خواهد شکست را بدون جند و جون بپذیرد از خود می پرسد چه می توان کرد ٬آیا کاری از کسی بر می آید آنهم در حالی  که همه تلاش ها برای واپس راندن جهان تک صدایی به جایی نرسیده است و طرحهای همشکل سازی ها و همساز کردنها بر آنست جامعه را کرخت و منفعل سازد . هیچ کس تردید ندارد شور ٬نشاط و امید های بزرگ در فوریت خود به نتیجه نرسیده است .آیا با دانستن بی فرجامی  لحظه گریختن جان از صحنه عمل و پناه گرفتن درایمنی انزوا نیست٬ آیا با جهانی تراژیک روبرو شده ایم که هیج راهی برای تغییر باقی نمی گذارد آنهم در شرایطی که نیروهای موثر از یک سو در منگه زندگی روزمره و دغدغه هایش به دام افتاده اند و از سوی دیگر در صحنه اجتماع هیچ روزنه ای برای عمل نمی یابند.
تاریخ پاسخی دیگر پیش روی ما می گذرد همه جوامع در درون بی چاره گی ٫چاره ای راهگشا اختراع می کنند . ادمی وقتی هیچ راهی پیش روی خود نمی بیند سر به دیوار محال می کوید و غیر ممکن را ممکن می کند. همه راههای موجود را بستن فراخواندن  برای باز گشودن همه راههای ممکن  است . در چنین شرایط است که فضا دو قطبی می شود . جهان به رنگ خیر و شر مطلق در می آید و از این به بعد است که جنگ اراده ها آغاز می شود . دراین جنگ آنکه هیچ چیز برای باختن ندارد صحنه نبرد را دیرتر ترک می کند . ولی آنکه نماینده وضع موجود است مدام انرژی از دست می دهد بدون این فرصت که برای باز تولید آن کاری بتواند انجام دهد.
جدال بین دو نیرویی که به میدان بازی مرگ و زندگی رفته اند اما منجر به دگرگونی شاکله ها می شود ولی نیروی جامعه را برای برای فراخوان شکل دهنده های تازه را فرسوده می سازد. آنی که به منطق اصلاحات وفادار است رویکرد خود را از این منطق می گیرد ٬ولی روزگاری که همه راهها برای اصلاح مسدود می شود عقل خاموش می شود . همه در یاس مطلق نه بی عملی را و نه عمل هراس آلود را تاب می آورند . این دوران خلاء و تهی بوده گی است . در اعماق جانها غوغا است و در ظاهرخاموشی .کدام حادثه و موقعیت این تناقض را رفع خواهد کرد ٬هیچکس نمی تواند آن را پیش بینی کند . ولی ضرورت این رفع آنچنان قوی پنجه است که دیرو یا زود جهان فرصت آنرا فراهم خواهد کرد. در ادبیات سیاسی می گویند در بحرانها باید آتش نارضایتی ها را آنقدر زیر خاکستر نگاه داشت تا بتوان با تدبیر رضایت را بر انگیخت . ولی بنظر می رسد جامعه ما این فرمول طلایی را خیلی وقت  است که به فراموشی سپرده است و هر چه است دمیدن نارضایتی است

یارانه پنهان اما بزرگ ملت به دولت

افزایش بهای ارز نشان دهنده آنست طرح تعدیل اقتصادی یک دروغ بزرگ است.طرحی که هرگز نه اجرا خواهد شد و نه نیاز به آن هرگز پایان خواهد گرفت . این طرح محصول یک ناکارآمدی افسار گسیخته است و چون این افسار گسیختگی همچنان ادامه دارد . چند دهه است زیر فشار ناکارآمدی ها در یک اقتصاد غیر مولد قیمتها افزایش می یابد و اگر صد بار قیمتها واقعی شوند بعد از مدتی غیر واقعی خواهند شد و برای صد و یکمین بار باید قیمتها را افزایش  داد و تهیدستان و بخش  پاپین دستی طبقه  متوسط را خانه خراب کرد. همه علامتها زندگی جمعی به ما می گویند جامعه پیش از توان خود خرج می کند و باید با تعدیل نرخها تعادل عرضه و تقاضا رامتوازن کرد. این بازی به پایان نخواهد رسید تا ریشه بیماری را در نیابیم و درمانی متناسب با بیماری را تجویز نکنیم . 
متاسفانه آنهایی که باید گره از معضلات بگشایند خود بر پیچیدگی آن می افزایند . تا به این حقیقت اذعان نکنیم به دلایل روشن و حاکمیت یک مدیریت عقب مانده و مافیایی اداره کشور گران تمام می شود اصلاح اقتصاد کشور ممکن نخواهد بود. تا نپذیریم شرایط عام سیاسی  و توزیع غلط قدرت بازار کسب و کار را در مفهوم مدرنش مختل شده است و به این دلیل  صعنت ٬ کشاورزی و ... امکان تولید ثروت را از دست داده اند  و تنها چیزی که بدرستی کار می کند نظام توزیع دلالی و غارتگر است که در غیاب نظارت نهادهای مسئول و اگر نگئیم با همدستی آنها هستی جامعه را به تباهی و ویرانی می کشد نخواهیم توانست بحران موجود در کشور را کنترل کنیم.
در این شرایط تصمیم گیران به جای گرهگشایی از مساپل بر پیچیدگی آنها می افزایند . عقل ٬تدبیر ٬تجربه و نگاه کارشناسی به هیچ می گیرند و با سخنان پر هیاهیو ولی فاقد مضمون ٬لجاعت کودکان و رفابتهای افسار گسیخته می خواهند جامعه را اداره کنند. با این وضعیت همه قرائن به ما می گویند بزرگترین لطف به مردم آنست که وضع را بدتر از این نکنند نه گره ای از معضلات را بگشایند. گفتیم طرح تعدیل اقتصادی یک دروغ بزرگ است چرا که هیچ کس از خود نمی پرسد کدام سیاست و برنامه ها پول ملی را از ارزش انداخت تا امروز نرخ بنزین٬برق و... را با آنسوی مرزها مقایسه کنیم و به مصرف کننده فخر بفروشیم که یارانه کلان دریافت می کند و به روی خود نیاوریم بزرگترین یارانه ممکن را کارمندان ٬کارگران و حقوق بگیران با دستمزد های بی مقدار خود می پردازند . چرا در هیچ تابلویی نرخ دستمزد در این سو و آن مرزرا با هم مقایسه نمی کند و کسی وعده نمی دهد اگر نرخ ها واقعی شوند دستمزد ها هم به شبح واقعی شدن نزدیک خواهند شد