هول بیابان در بازی بی ثمر همیشگی!

حوالی ظهر بود که باران تندی شهر را نوازش داد. از پنجره بیرون را به ضیافت چشمهایم فراخواندم. گاهی خبرهایی می رسد که به ظاهر باید خوشایند تو باشد اما نیست. تلخ می شوی و غمگین. حذف احتمالی این مدیر و آمدن مدیر دیگر چه کمکی برای اصلاح امور می کند؟ تا دیگری فضا را بشناسد، به کسانی اعتماد کند و کسانی را از اطراف خود براند باز فرصت های دیگری هدر می شود. باید از نو تجربه کرد. راه رفته را هزار بار دیگر رفت. اما چرا نمی توانیم واژه های فرادست و فرودست را فراموش کنیم؟ چرا از قدرتی که یک حکم به ما می دهد برای یکی شدن بهره نمی بریم؟ چرا مدام از هم منها می شویم؟ راه شکست خورده را باز تکرار می کنیم؟ بازی تکراری اما با بازیکنان تازه. در حلقه مسدودی گرفتار مانده ایم. آنکه نقد می کند حتی اگر استدلالش غلط باشد باید حرمت ببیند. منتقد جسور این فضا را فراهم می آورد تا پیله تنگ محافظه کاری، چاپلوسی و دروغگویی شکسته شود و همه چیز در روشنایی آفتاب دیده  شود و با غلط بودن استدلاش ما در راه مان جدی تر می شویم و اگر حرفش درست باشد هدیه ایست که به رایگان بدست آورده ایم.

مهم نیست که من کجا ایستاده ام و تو بالاتر از من از لحاظ اداری، مهم آنست که تجربه هایمان را، اندیشه هایمان و کنش هایمان را متشکل کنیم تا در این شهر که موجاموج گرفتار تردید، از خود بیگانگی و ناهنجاری های متنوع است با فرهنگ و هنر بالنده ٬تازه و زنده روبرو شود. نه با تکرارهای ابدی. نه از نو شروع کردن های همیشگی. چرا باید فاصله ها از لحاظ جایگاه و حقوق و مزایا تبدیل به شکاف پر نشدنی شود و یک طرف همه چیز نصیب ببرد و دیگری هیچ؟ تفاخر، قلدری و سخت گرفتن با هر منشی سازگار باشد با فرهنگ و هنر بیگانه است. مشکل سازمانها نه ساختارهاست و نه آنهایی که در راس اند. معضل اصلی در تقسیم قدرت تصمیم گیری است. باید تک تک آدمها احساس قدرت کنند. حق مداخله فعال داشته باشند. احساس کنند بدون آنها  سازمانها معنا ندارند و بدون سازمانها هم افراد نخواهند توانست توانایی خود را بیرونی کنند. کاش خبر جابجایی ها صحت نداشته باشد و بجای آن بردباری، گفت و گو و رفاقت جایگزین روش هایی شود که تاکنون نه برای فرداستان سودی داشته است و نه برای فرودستان. اصلاحات در ایران شکست خورد چون دمکراسی سازمانی و حذف فرهنگ بالادستی و پایین دستی را جدی نگرفت. اصول گرایی هم اگر راه به تنوع ندهد و حرمت انسان بماهو انسان را نادیده بگیرد هر کاری بکند به هدف نخواهد رسید. اندیشه ها تا با جانها عجین نشود نمی تواند جایی در فرهنگ بیابد. کاش با هم بودن و تحمل نقد را بیابیم و مدیران سالها بمانند تا هم خود تفاوتی در جامعه ایجاد کنند و هم کارکنان. هر راهی به جز این سرابی است که مدتی چشم نواز است و بعد هول بیابان را را در برابر چشمها قرار می دهد.

هجوم پراشتیاق رنگها و یا لحظات پر از درد!

زمان چیست ؟ اگر به دنبال ارائه تعریفی از آن می گردید، این نوشته را نخوانید. می خواهم با دو روایت از تجربه زنده، حسی که من از این پدید در ذهن خود یافتم را به تصویر بکشم.

هجوم درد

صورتم را حس می کنم. به تنظیف فشار می آورم که خون دهانم را پر نکند، ماده قرمز رنگی که زندگی را ممکن می کند. گلبولهای قرمز و سفید. گردش شبح وار در رگها. چشمهای بسته. جنگ دندان پزشک با دندانی که باید بدور انداخته شود. صدای درد در تمام اندام. دهان پر خون. تابلوهای نقاشی. هجوم طبیعت. رود. درخت و وحشتی که جهان بر می انگیزد. جنگ پایانی ندارد و من گرفتار هیولای جسمم. جسمی که دارد پیر می شود. زمان کش می آید. نمی گذرد. دو ساعت باید تنظیف را فشار دهی. لعنت به خون. لعنت به جنگ. در خیابانها عابران می گذرند بدون آنکه زمان را حس کنند. دو ساعت طول می کشد دهان را خالی کنم از تهوع. خسته ام. زمان نمی گذرد. لعنت به لحظه های کشدار. دندان های خراب. زندگی خراب تر. از خیابانها می گریزم. سوار اتوبوس واحد می شوم. آهسته می رود. آهسته تر از آن که همیشه می رفت. زمان متوقف می شود در هجوم درد. زمان را فراموش می کنم . نیست! من نیستم، درد همه من شده است!

هجوم رنگهای شاد

در پردیس ملت، رنگها و حروف می رقصند. ترا به خود فرا می خوانند. بعنوان کارشناس شبکه روابط اجتماعی کاریکاتور به معاونت هنری سازمان فرهنگی و هنری رفته ام. در هنگامه نا امیدی با آقایی، مدیر هنرهای تجسمی این سازمان و خاکباز، مسوول روابط عمومی این معاونت به گالری پردیس ملت می روم. ناگهان فضای ذهن اندوه زده و پرازبیم، با تماشای آثاری که سینه آویز دیوارها شده است آرام می گیرد. می خواهم با سرعت همه آثار را ببلعم. زمان شتاب گرفته است. هنرمندان در گوشه و کنار به تابلوها زل زده اند. قضاوت و نقد را کنار می گذارم تا آثار مرا ببرند. به کجا نمی دانم. همه چشم ستایش شده است. خوب و بد در من مرده اند. همه چیز در جلال پر شوکت هنر خلاصه می شود. مدتهاست از فضای هنر دورم. چرا؟ نمی دانم. اسیر همهمه بی برکت روزگاری که تن نمی دهد به انسان و حرمت انسان. کلام جز از ستایش نمی گوید. زمان می گذرد. باید بروم. کسی از تقلید، از ترکیب های نا مناسب، از رنگهایی که در کنار هم نمی نشینند می گوید. نمی خواهم بشنوم. نباید بگذارم زمان بگذرد. شدت اشتیاق زمان را منحل می کند. با آقایی عکاس چیره دست، نه مدیر و با خاکباز هنرمندی که هنوز اندازه های خود را نمی داند از پردیس می زنیم بیرون. باید گذشته را از چنگال فراموشی نجات داد. باید خاطرات را یافت و ماندگارش کرد. سوار مترو که می شوم، زمان عادی می شود و ملال انگیز. خیلی زود از دوستان تازه یافته ام و آنهایی که سالها قبل در ذهن من متوقف شده بودند باید بنویسم. از همه شان. بدور از فراز و نشیب های سازمانی. همانگونه که من یافتم نه همانگونه که هستند. من چند منم. این را ویتمن می گوید. من از یکی از من ها می گویم. زمان چیزی نیست جز گشودگی من نسبت به اطرافم و حالی که در ذهن بر می انگیزد!

دشمنان واقعی اصلاحات در این سو و آن سوی مرزها!

نظام سرمایه داری، نه آزادی انسانها را بر می تابد و نه دغدغه انسان و رنج هایش را دارد. این نظام تمنای انباشت بی دریغ سود و یافتن هژمونی در خلا و شکافهایی را دارد که هنوز به دلایل فرهنگی و موانع تاریخی تسلیم مصرف گرایی کور نشده اند. این نظام  تا آنجایی از حقوق بشر حمایت می کند که مانع بیرونی شدن این میل تاریخی اش نشود. هیچ جای دنیای حق سیر شدن بعنوان اصلی از اصول حقوق بشر به رسمیت شناخته نمی شود. اگر میلیونها انسان با شکم های گرسنه به زندگی بدتر از مرگ تسلیم شوند صدای هیچ اعتراضی بلند نخواهد شد و اگر این اتفاق بیفتد به فاعلانی که صدایشان را بلند کرده اند نه تنها جایزه ای تعلق نخواهد گرفت، بلکه همه ابزارها و روشها برای خفه کردن این تک صداهای بلند به کار گرفته خواهد شد.
اصلاحات در کشور دشمنان جدی دارد. از جمله در میان آنهایی که مدام با امریکا می ستیزند بدون آنکه مبانی این ستیز برای مخاطب روشن و مشخص شود. آنها در این ستیزشان بسیار انتزاعی عمل می کنند. با واقعی کردن قیمتها میلیونها انسان تهیدست را به حال خود رها می کنند و در این فرایند از خود نمی پرسند چه کسانی این قیمتها را غیر واقعی کردند و کدام طبقه اجتماعی از وضعیت فعلی اقتصادی به سودهای باد آورده دست یافته و هم اکنون آماده اند با واقعی شدن قیمتها و خصوصی سازی نهادها، به ثروت های کلان دیگری دست بیابند. اصلاحات در ایران بی نتیجه می ماند چرا که اگر شعارهای بی نتیجه را نادیده بگیریم هیچ کس برای فرودستان تره هم خورد نمی کند. در همه اداره ها و نهادها طرح تعدیل نیروهای انسانی از مستخدمها ٬کارگرها و کارمندان فرودست انتخاب آغاز می شود. تورم، بیکاری و دغدغه معیشت زندگی را برای بسیاری جهنم کرده است.
اقتصاد لیبرالی هیچ مخالف واقعی در ایران ندارد. دولت اصلاحات همانقدر در بسط آن می کوشید که دولت فعلی. اقتصادی که همه هستی اجتماعی جهان غرب را می سازد و به این دلیل آنها با ایجاد شوک های خبری از تعمیق اصلاحات واقعی جلوگیری می کنند. آنها به کسانی جایزه می دهند که هیاهیو گرانه از اصلاحات لیبرالی سخن می گویند تا از آگاهی همه جانبه توده ها  جلوگیری کنند. جهان سرمایه داری در غیاب منتقدانی که از تجارب تاریخی سود بجویند و با تلفیق آزادی و خود انگیختی فردی با توزیع عادلانه ثروت نظم نوین جهانی را به چالش بگیرتد تا مشکل محیط زیست، حقوق بشر و... مشکل گرسنگی به تمامی حل شود دشمنان فرضی و غیر واقعی می سازد تا از پایگیری مخالفان واقعی پیش بگیرد.
تا زمانی که اصلاح طلبان شناخته شده، با اصل مضحک واقعی کردن قیمتها و نه با شیوه های اجرایی، نستیزند نخواهند توانست در ایجاد جنبش واقعی در میان توده ها راه به جایی ببرند. تا زمانی که نظام اجرایی بهره وری، خلاقیت و سخت کوشی را نادیده می گیرد و بر آن نمی  شود با کاهش هزینه های بی ثمر قیمت ها را واقعی کند، هر اقدامی نهادها را ناکاراتر خواهد کرد و باز باید بدنبال افزایش قیمتها دوید. چطور می شود معیشت فرودستان را که کار واقعی را آنها انجام می دهند به خطر انداخت و از سوی دیگری فضایی فراهم کرد تا پولدارها، پولدارترشوند و انتظار داشت به اقتصاد مولد دست یافت.
وقتی هزینه سفر خانواده های مرفه - از جمله مدیران نامدیر - چند برابر درآمد سالیانه یک خانواده متوسط است نمی توان از عدالت، اصلاحات و هر بهبودی در اوضاع سخن گفت. خانواده ای که با یک بیماری لاعلاج بسرعت می تواند به زیر خط فلاکت سقوط کند چگونه می تواند فاعل اصلاحاتی باشد که طرف او نمی ایستد. متاسفانه هیچ صدایی در برابر سیل عظیم اخراج ها کاهش حقوق ها و خدمات از سیاسمتداران چه در طرف قدرت و چه در طرف مخالفان بلند نمی شود. با این وضع به سمت یک فروپاشی اخلاقی و اجتماعی فراگیر می رویم که ناهنجاری ها را مدام فربه تر می کند. ناهنجاری هایی که کسانی را بر می انگیزد که با جنگ با معلولها آخرین بقای عزت رنج دیدگان را سرکوب کنند. در این میان کسانی که چشم به آنسوی مرزها برای رهایی  دارند از یاد می برند خود معجزه گرها آنچنان غرق مشکلات اند که تنها با ایجاد جنگ های منطقه ای و اگر لازم باشد بین المللی می کوشند از مخصصه ای خلاص شوند که نظام سرمایه داری به انتها رسیده مدام ایجاد می کند. نظامی که در غیاب منتقدان جدی با یک اندیشه راهنما، وارد کنش های تاثیر گذار شود به بقای خود ادامه می دهد ناچار است هر اصلاح طلبی واقعی را با ترفندهای به ظاهر انسانی ولی در باطن جنایت کارانه در معرض سرکوب قرار دهد!    

بازی جسدها در جهانی اخته

واقع گرایی و تن دادن به آنچه هست به زیان آنچه می تواند باشد نشانه روشن انحطاط در اصلی ترین مفهوم آنست . سازش کردن با صورت بندی قدرت موجود امروز را به مردابی مبدل می کند که راه به هیچ فردایی ندارد . واقعگرایان اراده آنهایی که در کانون قدرت قرار دارند را جایگزین روابط پیچیده دیالکتیکی بین نیروهای اجتماعی  می کنند که  در فرایندهای تاریخی متبلور می شوند و بعد به خود حق می دهند تسلیم شوند و از دیگران بخواهند بجای رویازدگی به آنها بپیوندند . آنها از یاد می برند جهان کنونی بر ساخته خود آدمیان است و به این دلیل می تواند توسط خود آنها تغییر یابد . بدون خواست تغییر حتی شرایط  حی و حاضر به جای ماندگاری به سمت منحط شدن پیش می رود. واقع گرایی منحط خود را درتکنیک گرایی پیچیده نما پنهان می کند . همه چیز در بازی مبهم اشکال ٬رویه ها و فرمهای اداری از دست می روند . خواست یکپارچکی در این بازی همشکلی کابوس زده ای را در جانها بر می انگیزد که در نهایت قدرتی جز آن ندارد که منافع حقیر فردی را جایگزی مصالح عام جامعه کند.

جامعه آنی نیست که باید باشد. چرا که خواست تحقیر در هجویات زبانی ٬در تسلیم شدن در منطق زندگی روزمره و عافیت طلبی از دست می رود و حتی آنهایی که تسلیم شدن را برگزیده اند هر روز خود در دام آشوبی رها می یابند که جز تحقیر حاصلی ندارد . در چنین شرایطی زور برهنه و قرار گرفتن در سلسله مراتب رسمی سرنوشت فردی را تعیین می کند و تقدیر جمعی را سترون می کند . انسانها جسد نیستند که هیچکاری از آنها ساخته نباشد . ما در جهانی که نه تفسیر جهان را ممکن می کند و نه تغییر آنرا باید آنقدر روشنگرانه با جامعه وارد تعامل شویم که نیروی پنهان تغییر در کنش های فعال و خلاق متبلور شوند . نظام سرمایه داری آنهم از نوع ابتر آن کارشناسی ایجاب گررا جایگیزین تفکر انتقادی می کند و پرگویی مکرر را جایگزین گفت و گوی واقعی می سازد . در چنین حالتی باید زبان را جدی کرد و با در انداختن پرسش های  واقعی یاختگی ذهنی را درمان و به ذهن ها اجازه داد به واقعیت نزدیک شوند و از آنها خواست کهنگی خود را بپذیرند و جای تازه را باز کنند . این کار آسان نیست و هزینه های زیادی را می طلبد ولی کسانی تاریخ را می سازند که از مهلکه نمی گریزند و می کوشند بجای تسلیم شدن در هستی اجتماعی شان تفاوتی ایجاد کنند.

سکوت هنر در جهان پرگو

مدتهاست هنر در ذهن من خلیده است و از خود می پرسم آیا این وادی آخرین پناهگاهی است که به بی پناهان پناه می دهد . در جهانی که انسان دچار گمگشتگی شده است و معنایی برای زندگی اش نمی یابد و زندگی تبدیل به ملال و یک خمیاز کشدار شده است آیا با خواندن رمان یاشعر ٬نمایش یا فیلم می توان بر این ملال غلبه کرد . هنر در ایران در برابر پرسشهای هستی شناسانه و فلسفی قرار نمی گیرد. نقدهنری مدتهاست از زایش باز مانده و هنرمندان بالشی در این وادی نمی یابند . جامعه ما مدتهاست در مرحله گذار است و در این مرحله هنر با ایجاز و بیان دراماتیک می تواند راز بسیاری از تحولات را روشن کند ولی این اتفاق در عمل رخ نمی دهد . این وبلاگ سعی بر آن دارد به هنر بیشتر بپردازد تا لااقل به سهم خود چراغی در تاریکی روشن کند . سعی بر آن خواهم داشت از رمانهایی که می خوانم و یا فیلمهایی که می بینم و ... بیشتر سخن بگویم و این سخن تمرکز خواهد داشت در دیالکتیک هنر و هستی بلافاصله جامعه . می کوشم دلیل انفعال هم در بین آثار هنری و هم در نقد را بیابم ولااقل به پرسش درست برسم.در این کنکاش از پدیدار شناسی روج ایرانی خواهم گفت . اما این خواسته من است یا زمانه فرصت خواهد داد. به انتظار پاسخ این پرسش می مانیم

کشاکش اوج یابنده اصول گرایان بر سر تصاحب شورای شهر تهران!

دعوای سیاسی در میان جناح محافظه کار هم جدیست و هم خطرناک. این دعوا ته مانده قدرت اجرایی کشور را بر باد می دهد و بحران کارآمدی را به لایه های عمیق تر جامعه می فرستد و به ناگزیر بحرانها تبدیل به موجهایی خواهند شد که رام کردن آنها اگر محال نباشد صعب و دشوار خواهد بود. حذف جناح چپ به فرجام نهایی خود رسید و دیگر این جناح حتی اگر خود بخواهد نخواهد توانست با شرکت در انتخابات سهمی از قدرت را بدست آورد ولی البته این هوشیاری و توان را خواهد داشت که از محمل انتخابات برای نمایش نفوذ اجتماعی خود بهره ببرد و کشاکش های دیرپا را زنده نگاه دارد. در غیاب این جناح تردید نکنید شکاف های روپنهان کرده و نیمه نهان اصول گرایان آشکار خواهند شد و اختلافهایی که در منظر عام رخ می دادند حدت بیشتری خواهد یافت .

تصاحب شوراها اوج نهایی این پیکار درون جناحی را به نمایش خواهد گذاشت و فاصله ها را تبدیل به شکاف ترمیم ناپذیر خواهد کرد. در این انتخابات یک طرف ماجرا می خواهد آخرین نهاد اجرایی یعنی شهرداری تهران را از دست ندهد و طرف دیگر به دلایل خاطراتی که از این نهاد دارد بر آنست به هر قیمت ممکن از دست داده را دوباره بدست آورد تا بتواند برای انتخابات بعدی ریاست جمهوری از هم اکنون خیز بردارد. اگر در مورد طرح تعدیل اقتصادی دولت و مجلس بتوانند به تفاهم برسند بی تردید در مورد تصاحب شورا هیچ طرف اغماضی از خود نشان نخواهد داد. دعوا بیش از آنکه بر سر شهرداری باشد حول محور سرنوشت سازمان فرهنگی و هنری مرکزیت می یابد. دولتی که با این سازمان توانست افکار عمومی را در این کلان شهر از آن خود کند اکنون می بیند این افکار عمومی را در بخش های مهمی از داده است. آنها می پندارند تصاحب مجدد این سازمان می تواند آب رفته را به جوی برگرداند.

بعضی از گمانه زنی ها حکایت از آن دارد که برخی کارشناسان نزدیک به جناح منتقد دولت، بر آنند که با خصوصی سازی فرهنگسراها و خانه های فرهنگ می توان اشتیاق دولت را برای ورود جدی و همه جانبه به انتخابات شوراها کاهش داد. هنوز صاحب این قلم اطلاع ندارد آیا این گروه توانستند تصمیم گیران اصلی را نسبت به این اقدام مجاب کنند و یا هنوز به دلایل سیاسی و پیشینه این نهاد، تصمیمگیری در این مورد شکل نگرفته است. تردیدهایی که در این مورد وجود دارد منطق خود را از این حقیقت می گیرد که تعدادی از وزرا در هیات امنا سازمان حضور دارند. آیا آنها اتفاق این چنین مهم را نادیده خواهند گرفت و یا با حضور فعالشان فرصت را از رقیب خواهند گرفت؟ این نوشته بیشتر از آنکه روشنگری در مورد سرنوشت انتخابات باشد انگشت گذاشتن بر جدی بودن اختلافات درونی جناحی در طیف حاکم است. بی تردید عقل حکم می کند اصلاح طلبان در این رقابت بی طرف بمانند ولی نباید از هوشیاری در سنجش پیامد سیاسی این اختلاف غافل بمانند. از یاد نبریم تجربه به ما نشان می دهد با حذف هر گروه از ساخت رسمی قدرت جناحی دیگر به صورت خود انگیخته جایگزین آن می شود و این ضرورت تاریخی است که هیچگاه متوقف نخواهد شد. باز در این مورد اگر امکانی باقی بماند سخن خواهم گفت!

شکست خورده اما سربلند

مدام باران می آید . باید بزنم خیابان ٬ اما عطش گفتن و نوشتن مرا از رفتن باز می دارد و نمی زنم بیرون. صدای رعد می آید . ابر در کشاکش با هم از گوش ما بی خبرند. صدای انفجار ابرها و بارش مرا با خود می برد به کویر. دل خودم را می گویم . مدتهاست از همه چیز و از همه کس خسته ام . امانمی دانم کدام نیرو مرا بر می انگیزد خستگی را خسته کنم . از گزاره از ما که گذشته نفرت دارم. نمی خواهم پیر شوم . باید با این ابلیس بجنگم . بنا ندارم نقش نعش را بازی کنم و در پارک ها در انتظار مرگ  پاپیز را بشمارم و بهار را. می خواهم مثل باران ببارم و همه کویرها را سبز کنم .  

من می نویسم پس هستم . همه مخاطبها را از من بگیرید ٬برای خودم می نویسم . رویدادها را تبدیل به نوشته می کنم . موهای سفید . دندانهای ریخته و بی امکانی غمگین ام می کند اما از پا نمی اندازد مرا . باید با جامعه ای جنگید که فقر را برای اکثریت جامعه تبدیل به فضیلت می کند و اجازه می دهد فقرا در فقرشان له شوند. فرو دستان حق نداشته باشند در برابر فرا دستان دم بزنند. من زمانی می هراسم که به ناگزیر تسلیم شوم . تسلیم  کوتاه قدان . کاسب کاران موش صفت که هستی اجتماعی ما را می جوند. من پیری را دوست دارم چرا که نشان می دهد کسی زندگی را آموخته و باید آنرا به دیگران بیاموزاند . اما می خواهند موسفید کرده ها نقش نعش را بازی کنند. هیچ نگویند ٬هیچ نکنند و تا به انتظار مرگ با بلاهت و ملال بسازند و بسوزند.

تو که مرا انکار می کنی . تو که همه چیز داری . من با تن خسته ام . با روحی که با یاس می ستیزد و دمی شور حیات را رها نمی کند و با حضورم پریشانت می کنم . تا من هستم . تا ما هستیم که به انسان بماهو انسان احترام می گذاریم . غم دیگران را باز می شناسیم . با دروغ ٬زد و بند و ریا کاری سر ستیز داریم خاری می شویم در چشم تان . من از مرگ بی تاثیر٬می هراسم. من سالهاست کابوس مرگ  هراس زده را می بینم . رویایی ندارم جز آنکه زنده باشم و حرف خودم را بزنم . با نخواستن مدام خواستن شما را رسوا کنم . باید بزنم بیرون . بهار است . زمستان رفت و ما هستیم . ما نعش نیستیم پس هستیم . شما بدون ما نعشی هستید که بدن های فربه تان را برای خاک و مورچه ها فربه می کنیم . ما سرودی هستیم . شما مانعی هستید برای امروز . بیرون باران می بارد و چشمهای بارانی ام به بهار لبخند می زند . تلخی ها را بگذار فرصتی باشند برای ساختن نسلی که در آستانه پیری نمی خواهد باقی عمر را در سکوت و بلاهت بگذارند . ما این چنین زندگی کرده ایم و این چنین هم خواهیم برد. شکست خورده اما سر بلن

تشیع جنازه بی شکوه

دفاع از نقد فعال سخت و دهشتناک است . نقد دشمنان جدی ٬ مصمم و خطرناکی دارد . آنها با سلاح نقد و حتی نقد سلاح هر اندیشه منتقدانه را در برابر رگبار کردار و گفتار خود قرار می دهند بدون آنکه منتقدان جان پناهی برای خود بیابند . آنها که در مخاطره می زیند و در همه جا خود را در محاصره و انزوا می یابند می دانند لحظه ای غفلت در نقد فعال و روشنگری می تواند عاقبت خطرناکی داشته باشد . پیامد سکوت امروز به سادگی توسط نسل های بعد قابل ترمیم نخواهد بود . این زخمی که امروز در قلب و روج جامعه ورم کرده است باید توسط طبیان حاذق درمان شود . قبل از هرچیز باید به بیمار قبولاند که با خوش باوری نمی تواند بیماریش را نادیده بگیرد . این بیماری اگر امروز درمان نشود فردا چاره ای جز تشیع جنازه بی شکوه نخواهد بود.

امروز لجاعت و عناد با منتقد حرف اول و آخر را می زند . نه تنها در ساخت قدرت و روابط سیاسی منتقد بر تابیده نمی شود بلکه یک انتقاد از روش مدیریتی متصلب و باری به هر جهت با تنبیه و مجازات رسمی و غیر رسمی روبرو شود ٬ بجای آنکه نقد مورد گفت و گو قرار بگیرد و درست بودن و یا نبودن آن مورد سنجش قرار بگیرد .بر آنند روی منتقد را کم کنند که اصرار دارد هیچ سازمانی بدون نقد نمی تواند اهداف خود را تحقق بخشد. هر روز بی بردباری ٬ اصرار بر حذف منتقد فربه تر می شود . مشکل در آنجاست در جامعه بی نقد کارآیی ناپید می شوند و بجای آن دروغ ریاکاری و فساد سکه رایج دوران می شود . در غیاب منتقد هر چقدر ناکارآمدی بیشتر نمود می یابد کلمات تسلا بخش و فریبکاران در سخنرانی جایگزین روایت واقعی از عملکرد ها می شود.

فیتلر شدن این وبلاگ نمونه روشنی از بی تحملی حتی در قبال نقد سازمانهایی است که به وظایف خود عمل نمی کنند . در بزنگاه های تاریخی که جامعه دچار کسوف می شود نمی توان صبر کرد تا سیل رویدادهای خود انگیخته به جامعه روشنایی بدهد . باید با هر ابزار ممکن چراغ عقل را روشن نگاه داشت . باید آنقدر گفت و هزینه گفتن را تحمل کرد تا مدیران بی تجربه بدانند ندانستن آنها و نا کار بلدیشان با حذف منتقد رو پنهان نخواهد کرد . ابلهانه ترین و شاید هم بی خطرترین شکل روشنگری آنست که آنقدر سکوت کنیم تا وضع به نقطه برگشت ناپذیر برسد . ما آنقدر از وضعی که شایسته آن هستیم فاصله داریم که نخواهیم و توانیم هزینه ویرانی امکانات و فرصت ها را تاب آوریم . ‍پایبندی به  نقادی فعال تقدیر ماست . تقدیری دردناک که آدمی را هرازگاهی انفعال و ناامیدی می کشاند . ولی باید فشارها را به عامل و تحرک تبدیل کرد و آنقدر نوشت تا خرد بیدار شود و به جایی برسیم که انسان منتقد نه تنها تاب آورده شود بلکه ابزار پیشرفت و تعالی جامعه دانسته شود. نسل های بعدی سود این پایداری را خواهند برد اگرچه ما جز زیانی از این تلاش نبریم

عصر پرسشگری

نوروز لحظه ما شدن است . جانها را که از هم بی خبر بودند نزدیک می کند . به دیدار هم می شتابیم ٬ از حال هم با خبر می شویم . در این مراوده اجتماعی در می یابیم موج گرفتاری و بیم و امید همه جانها را محاصره کرده است و از دیروز جز زخمی باقی نمانده است و از فردا جز بیمی٬ مصطرب و بیمناک از هم می پرسیم چه خواهد شد و هیچ کس پاسخ در خوری ندارد . هر چند بازار گمانه زنی داغی خود را از دست نمی دهد. گروهی از بیم هایشان می گویند و گروه دیگر ازامیدهایشان ٬اما در این میان نکته ای مهم را اغلب فراموش می کنیم و این نکته چیزی جز آن نیست که آینده را ما می سازیم ٬ همانگونه که خوب وبد دیروز به پای ما نوشته خواهد شد. اگر نتوانستیم به رویاهایمان جامعه تحقق ببخشیم باید قبل از دیگران خود را در جایگاه متهم بنشانیم و بی پرده از خود بپرسیم چه کرده ایم و چگونه اندیشیده ایم که بعد از صد سال هنوز همان را می خواهیم که در آغاز راه می خواستیم . چطور نتوانستیم آگاهی ممکن خود را آنچنان وسعت دهیم که بدون آزادی نتوانیم زندگی کنیم . باید ما که خود را متعهد نسبت به آینده کشور می دانیم پاسخ دهیم چرا در ساخت قدرت قادر نبودیم بازیگران اصلی را قانع کنیم که چراغ روشن عقل تنها راه رستگاری و رهایی از بند های سفت وا‍پسمانی همه جانبه است . چرا خود چشم به این حقیقت نگشودند.
سال ۸۸ همه در دایره کنش سرگردان بودند . اراده ها در غیاب عقل دور اندیش در مصاف هم قرار گرفتند . مصافی که هنوز پایانی را متصور نیست . اما این مصاف بی حاصل نبود . برای اولین ما وارد عصر پرسش شدیم . دیگر از جواب های آماده کاری ساخته نیست . تجربه دیروز گره ای از کار زار امروز باز نمی کند . این سال همه چیز را تغییر داد . رویداد ها را ما ساختیم ٬ ولی این رویداد ها آنچنان از ما دور شدند که در فهم هیچکدام از ما نمی گنجد . زندگی فهم نشده ذهن را به اصطراب می کشاند و رفتار را به حدت . باید بپذیریم ما از واقعیت عقب ماندیم. همانگونه که رویدادها به سمت ما هجوم آورده اند زمان آن رسیده است که به سمت آنها خیزبرداریم . در این خیزش باید نگاه دیگر و فهمی متعالی تر را بیافرینیم . باید بتوانیم از خود فاصله بگیریم و با چشمان دیگر به سالی گه گذشت بنگریم . نباید اجازه بدهیم چون سال قبل مدام غافلگیر شویم . باید فاعلیت را در کنار اندییشه ورزی فربه کنیم و از بی پرده سخن گفتن نهراسیم.
بی تردید بین آگاهی ممکن جامعه و وضع موجود شکافی ایجاد شده است ٬شکافی که نمی تواند پر نشود و اگر خود در تحقق آن نکوشیم سییل خودانگیخته رویدادها ما را به سمتی خواهد برد که هیچ نوری تاریکی اش را روشن نمی کند . باید پرسش هایمان را جدی بگیریم و از یاد نبریم دل خوش کردن  به پاسخ های ساده و عادت شده نه تنها حاصلی ندارد بلکه اوضاع را بغرنج تر می کند . اگر بپذیریم پاسخی وجود ندارد ذهن ها خلاق می شود و در تعامل جمعی جوابها ابداع می شوند. البته شرط لازم رسیدن به این فرجام حد معینی از آزادی است که بدون آن حرفها یکسان و بی خون می شود و اداره امور را غیر ممکن می کند . سال هشتاد و هشت اگر منظر نگاهمان را تغییر دهیم نه یک تهدید بلکه فرصت است . فرصتی که می تواند هم تلاطمات سیاسی را آرام کند و هم گره معضلات اقتصادی و روابط بین الملل را با انگشت تدبیر خود به راحتی باز کند . باشد که چنین شود



اقتصاد بیمار را به جای مداوا نابود نکنید

تلاطمات سیاسی، بحرانهای اقتصادی را به پستو و پسله های نظام تصمیم گیری می کشاند و در همان جا سترون می کند. نظام تصمیم گیری که شلخته و فاقد نظم های معناداری است که معیشت عمومی را به سامان کند و رفاه را در نازل ترین صورتش محقق کند. نکته جالب آنست  که آنچه در عرضه سیاست می گذرد، نتیجه فوری و بی واسطه همین شلختگی در تصمیم گیری های اقتصادی است که پیامدهایش نه تنها در سیاست متجلی می شود، که به طور خواسته و ناخواسته همه ابعاد زندگی را به بحران می کشاند. فرهنگ را به شدت دولتی و روابط اجتماعی را مساعد اقسام ناهنجاری ها می سازد و با از بین بردن امنیت افراد، بی اعتمادی، بی مسلکی، جبن و انفعال تباه را تبدیل به عادی ترین رفتار می کند.

فضای سیاسی امروز نه فرصتی به سیاست ورزی می دهد و نه امکانی به خرد ورزی. همه فعالان سیاسی و همه آن کسانی که می توانند در تحولات تاثیرگذاری کنند، امروز آشفته و گیج به دنبال رویدادها کشانده می شوند. امروز خبرهای شور انگیز زاده واقعیت و یا خیال جایگزین تحلیل های جاندار و راهگشا شده است. تحلیل گران و روشنفکران که دغدغه آینده کشور را دارند در فضای پر از بیم و امید خود را ناکام و شکست خورده می یابند. احساس می کنند جایی در این کشور ندارند و هر روز در زندگی فردی و جمعی منزوی تر و بی پناه می شوند. آنها خود را در دامی می یابند که در آن همه بازیگران چه در قدرت و چه در موضع مخالف هیچ چیز نمی خواهند بشنوند، جز آنچه خود می پندارند درست است.

در این شرایط طرح بزرگ هدفمند کردن یارانه ها بنا است اجرا شود. طرحی که قبل از تحقق همه آشفتگی هایش را به تماشا می گذارد. طرحی که هیچ هدفی ندارد جز تولید پول، آنهم از جیب مردم و توزیع آن. هیچکس به یاد نمی آورد هدف از اجرای این طرح برقراری نسبت معنادار بین قدرت تولید ثروت در جامعه و میزان مصرف است. این طرح از یک سو می بایست مصرف را واقعی و به سامان کند و از سوی دیگر تولید ملی را شتاب دهد. وقتی در مرحله طراحی یک سیاست هدف اصلی از یاد می رود در مرحله اجرا بی تردید هیچ اعتنایی را شاهد نخواهد بود. در پایان این بازی اگر وضع فعلی ادامه یابد تولید ملی آخرین رمق اش را از دست خواهد داد٬ مصرف در بین فرادستان افزایش چشمگیر خواهد یافت و در نهایت فرودستان شامل حقوق بگیران نه به صورت دلبخواهانه که در فضای فشار و اجبار تنگدست تر خواهند شد. آنها هم از سوی یک تورم تازنده مورد حمله قرار خواهند گرفت و هم در دریافت حقوق و دستمزد کاهنده شان چه در بخش عمومی و چه در بخش خصوصی در تنگنا قرار خواهند گرفت. از سوی دیگر کاهش درآمدهای واقعی نهادهای عمومی به شکل کاهش خدمات شهری و عمومی هم فرودستان و هم فرادستان را با مشکلات نا خواسته روبرو خواهد کرد.

در شرایطی که این طرح بیشترین مراقبت، نقد و فشار اجتماعی را لازم دارد همه مجاری که می توانند این فشار را سامان دهی کنند تا طراحان و مجریان هدف اصلی طرح را که سالم کردن یک اقتصاد بیمار است فراموش نکنند به دلیل فضای امنیتی همه کانالهای نقد و بحث های کارشناسی مسدود شده است. کدام پزشک حاذق می تواند بدون کمک آزمایشگاهها و متخصصان تشخیص، سناریوی مداوای بیمار را پیش ببرد تا ما بتوانیم امیدوار باشیم مسئولانی که از تجربه و دانش لازم هم برخوردار نیستند بتوانند یک طرح مهیب را که با زندگی تک تک ایرانیان در ارتباط است در عمل تحقق بخشند. طرحی که اگر با همین روشی اجرا شود که تا کنون شاهدیم، نه تنها کمکی به حل تلاطمات سیاسی نخواهد کرد بلکه آنرا به مرزهای انفجاری خواهد کشید.

نوشتن در شرایط کنونی جامعه یک ریسک پر از مخاطره است ولی تعهدی که صاحب این قلم نسبت به قوام و دوام این جامعه دارد او را بر میانگیزد همه مخاطرات را به جان بخرد و هشدار دهد درمان یک بیماری نباید منجر مرگ بیمار شود. اتفاقی که دارد می افتد، اگر هشدارها مثل همیشه ناشنیده بمانند!