هول بیابان در بازی بی ثمر همیشگی!
حوالی ظهر بود که باران تندی شهر را نوازش داد. از پنجره بیرون را به ضیافت چشمهایم فراخواندم. گاهی خبرهایی می رسد که به ظاهر باید خوشایند تو باشد اما نیست. تلخ می شوی و غمگین. حذف احتمالی این مدیر و آمدن مدیر دیگر چه کمکی برای اصلاح امور می کند؟ تا دیگری فضا را بشناسد، به کسانی اعتماد کند و کسانی را از اطراف خود براند باز فرصت های دیگری هدر می شود. باید از نو تجربه کرد. راه رفته را هزار بار دیگر رفت. اما چرا نمی توانیم واژه های فرادست و فرودست را فراموش کنیم؟ چرا از قدرتی که یک حکم به ما می دهد برای یکی شدن بهره نمی بریم؟ چرا مدام از هم منها می شویم؟ راه شکست خورده را باز تکرار می کنیم؟ بازی تکراری اما با بازیکنان تازه. در حلقه مسدودی گرفتار مانده ایم. آنکه نقد می کند حتی اگر استدلالش غلط باشد باید حرمت ببیند. منتقد جسور این فضا را فراهم می آورد تا پیله تنگ محافظه کاری، چاپلوسی و دروغگویی شکسته شود و همه چیز در روشنایی آفتاب دیده شود و با غلط بودن استدلاش ما در راه مان جدی تر می شویم و اگر حرفش درست باشد هدیه ایست که به رایگان بدست آورده ایم.
مهم نیست که من کجا ایستاده ام و تو بالاتر از من از لحاظ اداری، مهم آنست که تجربه هایمان را، اندیشه هایمان و کنش هایمان را متشکل کنیم تا در این شهر که موجاموج گرفتار تردید، از خود بیگانگی و ناهنجاری های متنوع است با فرهنگ و هنر بالنده ٬تازه و زنده روبرو شود. نه با تکرارهای ابدی. نه از نو شروع کردن های همیشگی. چرا باید فاصله ها از لحاظ جایگاه و حقوق و مزایا تبدیل به شکاف پر نشدنی شود و یک طرف همه چیز نصیب ببرد و دیگری هیچ؟ تفاخر، قلدری و سخت گرفتن با هر منشی سازگار باشد با فرهنگ و هنر بیگانه است. مشکل سازمانها نه ساختارهاست و نه آنهایی که در راس اند. معضل اصلی در تقسیم قدرت تصمیم گیری است. باید تک تک آدمها احساس قدرت کنند. حق مداخله فعال داشته باشند. احساس کنند بدون آنها سازمانها معنا ندارند و بدون سازمانها هم افراد نخواهند توانست توانایی خود را بیرونی کنند. کاش خبر جابجایی ها صحت نداشته باشد و بجای آن بردباری، گفت و گو و رفاقت جایگزین روش هایی شود که تاکنون نه برای فرداستان سودی داشته است و نه برای فرودستان. اصلاحات در ایران شکست خورد چون دمکراسی سازمانی و حذف فرهنگ بالادستی و پایین دستی را جدی نگرفت. اصول گرایی هم اگر راه به تنوع ندهد و حرمت انسان بماهو انسان را نادیده بگیرد هر کاری بکند به هدف نخواهد رسید. اندیشه ها تا با جانها عجین نشود نمی تواند جایی در فرهنگ بیابد. کاش با هم بودن و تحمل نقد را بیابیم و مدیران سالها بمانند تا هم خود تفاوتی در جامعه ایجاد کنند و هم کارکنان. هر راهی به جز این سرابی است که مدتی چشم نواز است و بعد هول بیابان را را در برابر چشمها قرار می دهد.