زمان چیست ؟ اگر به دنبال ارائه تعریفی از آن می گردید، این نوشته را نخوانید. می خواهم با دو روایت از تجربه زنده، حسی که من از این پدید در ذهن خود یافتم را به تصویر بکشم.

هجوم درد

صورتم را حس می کنم. به تنظیف فشار می آورم که خون دهانم را پر نکند، ماده قرمز رنگی که زندگی را ممکن می کند. گلبولهای قرمز و سفید. گردش شبح وار در رگها. چشمهای بسته. جنگ دندان پزشک با دندانی که باید بدور انداخته شود. صدای درد در تمام اندام. دهان پر خون. تابلوهای نقاشی. هجوم طبیعت. رود. درخت و وحشتی که جهان بر می انگیزد. جنگ پایانی ندارد و من گرفتار هیولای جسمم. جسمی که دارد پیر می شود. زمان کش می آید. نمی گذرد. دو ساعت باید تنظیف را فشار دهی. لعنت به خون. لعنت به جنگ. در خیابانها عابران می گذرند بدون آنکه زمان را حس کنند. دو ساعت طول می کشد دهان را خالی کنم از تهوع. خسته ام. زمان نمی گذرد. لعنت به لحظه های کشدار. دندان های خراب. زندگی خراب تر. از خیابانها می گریزم. سوار اتوبوس واحد می شوم. آهسته می رود. آهسته تر از آن که همیشه می رفت. زمان متوقف می شود در هجوم درد. زمان را فراموش می کنم . نیست! من نیستم، درد همه من شده است!

هجوم رنگهای شاد

در پردیس ملت، رنگها و حروف می رقصند. ترا به خود فرا می خوانند. بعنوان کارشناس شبکه روابط اجتماعی کاریکاتور به معاونت هنری سازمان فرهنگی و هنری رفته ام. در هنگامه نا امیدی با آقایی، مدیر هنرهای تجسمی این سازمان و خاکباز، مسوول روابط عمومی این معاونت به گالری پردیس ملت می روم. ناگهان فضای ذهن اندوه زده و پرازبیم، با تماشای آثاری که سینه آویز دیوارها شده است آرام می گیرد. می خواهم با سرعت همه آثار را ببلعم. زمان شتاب گرفته است. هنرمندان در گوشه و کنار به تابلوها زل زده اند. قضاوت و نقد را کنار می گذارم تا آثار مرا ببرند. به کجا نمی دانم. همه چشم ستایش شده است. خوب و بد در من مرده اند. همه چیز در جلال پر شوکت هنر خلاصه می شود. مدتهاست از فضای هنر دورم. چرا؟ نمی دانم. اسیر همهمه بی برکت روزگاری که تن نمی دهد به انسان و حرمت انسان. کلام جز از ستایش نمی گوید. زمان می گذرد. باید بروم. کسی از تقلید، از ترکیب های نا مناسب، از رنگهایی که در کنار هم نمی نشینند می گوید. نمی خواهم بشنوم. نباید بگذارم زمان بگذرد. شدت اشتیاق زمان را منحل می کند. با آقایی عکاس چیره دست، نه مدیر و با خاکباز هنرمندی که هنوز اندازه های خود را نمی داند از پردیس می زنیم بیرون. باید گذشته را از چنگال فراموشی نجات داد. باید خاطرات را یافت و ماندگارش کرد. سوار مترو که می شوم، زمان عادی می شود و ملال انگیز. خیلی زود از دوستان تازه یافته ام و آنهایی که سالها قبل در ذهن من متوقف شده بودند باید بنویسم. از همه شان. بدور از فراز و نشیب های سازمانی. همانگونه که من یافتم نه همانگونه که هستند. من چند منم. این را ویتمن می گوید. من از یکی از من ها می گویم. زمان چیزی نیست جز گشودگی من نسبت به اطرافم و حالی که در ذهن بر می انگیزد!