ستیز شوریدگی و هوشیاری و دریا و مرد
گاهی باید از خود برخاست و به فراسوی اکنونیت خویش گذر کرد. در سیلان لحظات که می آیند و می گذرند این پرسش ذهن را مدام تحریک می کند زنده بودن بدون آنکه تاثیری در زندگی بگذاری چه ارزشی دارد چز اتلاف نیروی حیاتی .مدتهاست در آنچه هستی مکث می کنی تا شاید آنگونه که باید باشی را بیابی .اما جستجو به نتیجه نمی رسد آیا باید در فردیت خود چیزی را بیابی که می پنداری گم کرده ای و یا با جامعه ای گلاویز شوی که شدن ترا انکار می کند. ؛بودن ؛ صرف و رها در خور و خواب و در هاویه بیهوده گی سقوط کردن گزینه ایست که به ما٬به همه ما پیشنهاد می کنند . خور و خوابی حقیر و سرشار از کابوس های دهشتناک . اما از خود فرا رفتن با جهان گلاویز شدن را می طلبد و این شجاعت تمام وجود آدمی را در گروی خود می گیرد و این چالش جانی دلیر می خواهد و بی باک.
مشکل از آنچه در جلویت سد می گذارد نیست ٬ از این سد نممی هراسی . نه آنکه نهراسی بلکه خوفناکی واقعی را باید در جای دیگر پیدا کرد . نبرد با دیگری غافلگیرانه شبیه دشمن ٬رقیب و هر نام دیگر می کند . حتی در پیروزی چیزی از مازاد آنچه بر علیه اش می جنگی باقی می ماند و در همین جاست که پلشتی و زشتی جان سختی می کند و ماندگار می شود. باید با فاصله گرفتن به خود آگاهی مرگباری دست یافت که ضرورت خود ویرانگری را جلویت قرار می دهد . این خود ویرانگری وهمناک است . انسان حتی در کام مرگ آنقدر دلیری لازم را ندارد که در برابر تمامیتی که او را می سازد قرار بگیرد. باید خود آگاهی را پذیرفت ٬ مثل پیری و مرگ
سپهری در یکی از شعرهایش می گوید : ؛چه ترا دردی است /کز نهان خلوت خود می زنی آوا/ و نشاط زندگی را از کف من می ربایی ؛ مدتهاست که تفسیر رویدادها را رها کردم و مفسر درون خود شده ام . هراس از درون خوفناکی پیری را در من بر انگیخته است ٬ بی عملی و یا تن دادن به عملی که به جای هوشیاری شوریدگی را می طلبد و جایی برای آشتی این دو نمی گذارد . تناقض های جامعه در خشونت بلاواسطه به طرد هم مشغولند و راه میانه ای باقی نمی گذارند . یا این و یا آن و خندق کندن بین آنها نفرین شدگی زندگیست . ولی برای آدمی چاره ای نمی ماند که از این خندق بگذرد و با چشمان باز قدم به میدانی بگذارد که نمی خواست بگذرد . ولی هیچ نکردن و چون سنگ ماندن و در بودن صرف منحل شدن مرگ پیش رس است . خود پایی در میدان عمل نتیجه می دهد . باید از درون به بیرون گذر کرد . این سرنوشت امروزماست و باید قضاوت رابه فردا سپارد که در غیاب ما سخت داوری می کند . ولی امروز به خاطر هراس از اشتباه نباید از عمل تن زد. لحظه عمل و تصمیم مدتهاست همه را در منگه خویش قرار داده است . باید به تاریخ خوش آمد گفت و دل به دریا زد و گذاشت راه خود بگوید چون باید رفت . این نوشته را با این شعر سپهری پایان می دهم تا آغازی باشد بر یک راه :
تنها و روی ساحل٬/ مردی به راه می گذرد/نزدیک پای او /دریا همه صدا/شب٬گیج در تلاطم امواج ٬/باد هراس پیگر/ رو می کند به ساحل و در چشمهای مرد/نقش خطر را پررنگ می کند/انگار/هی می زند که :مرد!کجا می روی ؟/ و مرد می رود به ره خویش / و باد سرگردان / هی می زند دوباره کجا می روی ؟/ و مرد می رود./و باد همچنان.../امواج ٬ بی امان٬/از راه می رسد /لبریزاز غرور تهاجم/ موجی پر از نهیب / ره می کشد به ساحل و می بلعد / یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب /دریا٬همه صدا/شب ٬گیج در تلاطم امواج ٬/باد هراس پیکر / رو می کند به ساحل و...