راستی علم بهتر است و یا ثروت؟
مترو میرداماد را وامی گذاری. دستفروش ها ترا صدا می کنند. دونات پنج تا هزار تومان. واکس های ارزان و کتابهای هزار تومانی. مردم می گذرند و بعضی ها شتابان و بعضی ها می ایستند و خریدی می کنند و می روند. کودکان کار. دختر محجوبی که به آهستگی مردم را برای خرید فرا می خواند. بالای پل می روی. ماشین ها می گذرند. ارزان و گران و تو به خود می اندیشی کجای این معادله ایستاده ای. کودکی ام می ریزد در ذهنم. گوشفیل چهار تا دو زار. غصه ات می گیرد. دهه ششم عمرت در یک قدمی کودکان کار ایستاده ای. دلت می خواهد بروی چیزی بفروشی. کلماتی که بلدی. از تجربه هایت بگویی، از همه غصه های عالم که در دلت سنگینی می کند، خاطرخواهی های از دست رفته. رمان های مانده در ذهن. مردابی گندیده از حرفهای ناگفته، عدالت، انسانیت، زور. قدرت و سهم ما. سهم پیرمردهای دست فروش. کلیه فروشان و... این روزگار چیست؟ دلت می خواهد فریاد بزنی. نمی زنی. عقل پیر می کند آدم را و ترسو. نمی دانم چرا آن روز که دستفروش ها نبودند جهان را تهی یافتم. انگار شهر ناشناس بود، ناشناخته و من مدتهاست خودم را نمی شناسم. با رفقای تازه یافته ام می خندم. سعی می کنم بر خوفناکی ذهنم نقاب بگذارم. دارم پیر می شوم. کجا داریم می رویم؟ منحط شده ایم. بی غم آن دیگری. اما می دانم چیزی در زیر پوست شهر دارد تغییر می کند. کاش جوان بودم. شجاعت جوانم می کرد. باید فریاد بزنم ما همه انسانیم. چرا مثل هم نیستیم؟ فقیر و بی قدرت. پولدار. چرا؟ یکی جواب مرا بدهد. راستی علم بهتر است و یا ثروت؟ من می گویم چشم های غمگین دختر دست فروش. شما چه می گوید؟ نمی دانم...