فیلتر

کاش کسی این فیلتر لعنتی را از این وبلاگ بر می داشت

سکوت ات حالم را بد می کنم ٬وبلاگم را می گویم


لغزنده در لجن و مهتاب

هذیان تن ات 

                             موسیقی خاموش انگشتها

                                                              منفجر می شوم 

                                                                                   در شوری بوسه ها

                                                                                    آواز حنجره 

                                                                من صدای توام

                                        تو گوش های من

           وقتی در خلسه لذت

جنون عشق

خاموش

کسل 

و بی بهانه می شوم

                          همه خود 

                                           همه بیخود

                                                        و همه قورباغه یی 

                                                                              لغزنده 

                                                                                      در لجن و مهتاب            

سکوت

هوای وبلاگ افتاد در دلم ، آمدم سکوت را حس کردم ، آنهم حس و زندگی کجا رفت ، آنهم تاثیرگذاری ، شاید روزی این خانه باز رونقی بگیرد ، شاید

دری وری

یاوه

کثافت

گند

وراجی

دروری 

وری دری

دددددددد

رررررر

ووووو

ررررر

دددد

ی ی ی ی

ه ه ه اااا

کلمات بی پایان 

دهان های گندیده 

چاله های رو به هیچ

زبانت بوی عفونت می دهد

زباله ها

زباله های رها شده در دریا

آب

موج

خستگی 

بخار متعفن آفتاب

کویر

کویری سنگلاخی

سراب

تشنگی

گم شدن

جنگل ها در دستهایت خاکستر می شود 

و عشق 

وسوسه 

شهوت 

خوابیدن

خود ارضایی دو نفره

و تخته خواب ها 

تابوت های ساگن

نگاهت گوری به سمت هیچ

رسوا می کند حوا آدم را

جنون نام دیگر توست

عطر گل های پلاسیده 

دامن ات را فراری می دهد

خلسه ها 

دیوانگی ها

و ترنم ساده دریا 

این اما در چشمهایت حس ساده ایست 

می گذرم از انبوه سادگی ها 

و در پیچیدگی دستهایت 

مرگ را می بارم

رقض ماهی ها عجیب نیست 

طمع بوسه هایت 

هوا را طوفانی می کند 

و گرد باد دستهایت 

وسوسه هم آغوشی را می گریزاند

این چنین که رسوا می کند 

حوا آدم را

عشق شوخی زشت کلام است 

و شاعران چون دلقک های خسته 

رسوایی را در تاریخ همیشگی می کنند

عشق نام دیگر توست \و جنون نام مقدس عاشقی


ازدحام نه ها

برای تو 

برای خودم

برای هیچکس 

ترا در خواب دیدم 

در یک عکس 

یک قایق شکسته رو به دریا 

شاید هم نشسته در کف دستهایم رو به کویر 

من ناگهان عاشق شدم 

آینه به من خندید 

همه آینه ها به من می خندند

و در نه های ابدی چهره تو همان بهشت است 

شاید هم دوزخی است که تب انتظار را 

نه در پرواز بی شکل پرنده  ها 

نه در آواز کلاغها 

آری در ازدحام نه ها خاکستر می کند

و به باد می گوید در پلک بسته شب گمش کند

چتر فردا

چشمهای کرکس را لبخندیست

زخم های تنم را به تو می سپارم

این تنها میراث من است

پدرم این میراث را

در یک صبح بهاری

درچشمهای یک قناری کاشت

تا دستهای لرزانش  

از قفس های همیشگی بگریزد

اشکهایم تن ات را می رقصاند

کویر نگاهت داغم می کند

زخم اگر می زند امروز

؛زیرچتر فردا ؛ 

پلکهای خیس ام می بارد

نه این ماجرا را پایانی نیست

روزی قنارها هم آوازشان را در گوش زمین نجوا خواهند کرد

شاید آنروز

گنجشک ها ی خسته 

خواب درختهای سبز

را باورکنند 

آنچه خوانده اید واکنش صاحب این قلم به مجموعه شعر زیرچتر فردای؛ سید قاسم ناظمی: است . جمله هایی که از ذهنم بر می خیزند تا شعر های کتاب را معنا کنند- یک شعر فوری که منتظر فرم نمی ماند-. شعر در برابر شعر٬شعر از کجای ذهن برمی خیزد؟ کلمات کدام حرف ناگفته را باز می گویند. ناخودآگاه در هجوم همیشگی اش آگاهی را پس می زند . ادراک را پریشان می کند. جان را به سودا می کشد. از پستو و پسله های اعماق راه به بیرون می کشد . معنا می کند بی معنایی را . زیبا می کند زشتی را . در جهانی که پول و شهوت بودن به هرشکل شعررا پس می زند هر کتاب شعر حرمتی است که آدمی را به خود فرا می خواند.واکنش من از نام کتاب آغاز می شود. فردا لجظه ایست که در آگاهی امروز شکاف می اندازد تا ناممکن لااقل در خیال ممکن شود. چتر ما را از خیسی می رهاند و تلخی های زمانه که بی وقفه می بارند در چتر فردا تسلایی می جویند و بدون این چتر چیزی جز دوزخ نبود که منتظرش بمانیم

ناظمی می گوید: جهل پنجره هارا / شکستیم / که وسعت رنگ هارا از ما دریغ می کرد/- این زبان شعر است . آگاهی را به پنجره ها می دهد. آگاهی کاذب / آگاهی در خود فروبسته و از خود بسته / تا در شورشی که کلمات بر پا می کنند این جهل که یک رنگی را بشارت می دهد در وسعت رنگها بی رنگ شود. کلمات در شعر شورشگرند. فرم در سرریز محتوا همه هستی را ازمعنا لبریز می کنند.معنای دگر شده٬حتی بی معنایی معنایی می یابد. شعر نجات دهنده است.سخنی که حرف فردا را می گوید حتی اگر تنها از امروز و دیروزهای دیرو دور بگوید. این نوشته نقد نیست . تنها یک واکنش است . واکنشی دردآلود.دردی زیبا شده.این را هم بخوانید:جنگل /سکوت / هیج / سرشاخه های لخت /بار هزار ساله خود را/ در ریزش پریشب دیروز

خواستید کتاب را بیابید و همه اش را بخوانید.در جهان ناتمام همه واکنش هادر نیمه راه می مانند.مثل واکنش من در برابر چترفردا 


این مرده بر آنست زمان بر او بگذرد ولی او در زمان نگذرد

این وبلاگ را دیگرکسی را نمی خواند حتی خودم٬مرده ایست که هنوز در ذهن است.مدتهاست دیگر سراغی ازآن نمی گیرم . گذاشته ام پیرشود.زمان بر او بگذرد و او در زمان نگذرد.ایستایی در خود.نشانه ای برای یک دوران سپری شده. کلمات به محاق رفته . زمان متوقف شده . انفجاری یکباره در سکوت و سکوت انفجار. اینجا می نویسم برای خودم و خواننده احتمالی که در این سکوت بیاید و به آرامی بروم. دارم پیر می شوم . خسته از دیروز٬ دلتنگ از امروز و پر از بیم برای فردا
چرا می نویسم٬نمی دانم . نوشته مرا می برد. گزاره ها برآنند سرکشی کنند . هیچ نگویند و همه چیز را بگویند. گزاره های بی مخاطب . بی کسانی که دلداده شان باشد. غمی گنگ در غم وبلاگی که روزگاری زنده بود. هرکس - اصلا مهم نبود کم و یا زیاد- می توانست بخواندش. اما امروز کسی سراغش را نمی گیرد . دارد از تنهایی دق می کند. کودکی سر راه گذاشته شده ٬آنهم در مکانی پرت و عابر. پر از خستگی ام. دیگر هیچکس نمی شنود. در جهان ناشنوا ٬در جهان پر گویی به دام افتاده ایم و این وبلاگ در پراتنز ناشنوایی و پرگویی تک و تنها افتاده اینجا. نه کسی سراغش را می گیرد و نه کسی می داند هست. از خود خشمگین ام که رهایش کردم. جایی که پناهگاه من بودم. شانه هایم را در برابر هجوم دردها و رنج ها سبک ترمی کرد
در جهانی بی امید هنوز نشانه امید. من روزنامه نگار که بودم در رسانه های بزرگ و پر مخاطب می نوشتم . با هزار ملاحظه . اینجا خودم بودم . خودی که دیگر در زمانه عسرت گم می شود . نمی نویسد تا سبک باشد ٬ چیزی را تغییر دهد. می نویسد تا بگوید نوشتن هنوز هست . روزگار بی موانع از راه برسد. مرگ زنده و زنده مرگ نگاه خیره من به این وبلاگ است. نگاهی ترس خورده و بی امید و اما آویزان به یک امید محال . شایدروزی دنیا دگر شود. ایکاش...شاید...خدا...باشد. این نوشته را بازخوانی نمی کند . بگذار غلط در رگه هایش بدود . وقتی گردش خونی نباشد غلط هم نمی دود. چشمهایت را می طلبد و نمی یابد.بگذریم

عمل در برهوت ناشناخته ها

بسیاری معتقدند بهترین راه مواجهه با خود٬گوش سپردن به داوری دیگران است ولی تجربه تاریخی نشان می دهد همگان در مواقع زیادی اشتباه می کنند و داورهایشان بسیار ناعادلانه است٬از سوی دیگر معرفت شناسی می آموزد ما آنی نیستیم که خود می پنداریم٬البته آنی هم نیستیم که دیگران باور دارند.پس شناخت خود غیر ممکن است٬آیا این گزاره آشفتگی و گمگشتگی بدنبال ندارد.آیا اصلا خود آگاهی ممکن است و یا کسانی که راه به این وادی می کشند سر به دیوار محال می کوبند٬اگر پاسخ مان منفی باشد چطور می توانیم دیگران را قانع کنیم آنگونه که خود را روایت می کنیم را بپذیرند.این راه بسته است٬چرا که آدمها در متنی که قرار دارند جهان را تفسر می کنند و این متن آنچنان پیچیده عمل می کند و از فهم می گریزد که دستیابی به مختصات آن اگر ناممکن نباشد سخت و دشوار است٬آیا ناچاریم این موضوع را بلا موضوع کنیم و از این دام برهیم.

آدمها همیشه برای خود و دیگران موضوع ناشناخته اند و به این دلیل آن دیگری هم موضوع عشق می تواند باشدو هم موردی برای نفرت٬البته بسیاری نسبت به هم بی تفاوتند چرا که در غیاب هم به سر می برند ولی آنها که چون خطوط متقاطع بر هم تاثیر می گذارند به ناچارباید هم را تاب بیاورند و در این تاب آوردن می توان واکنش های خود را مدیریت بکنند و هم می توانند خود را به سیر خودانگیخته واکنش ها و رویدادها بسپارند و بگذارند خود راه بگوید چون باید رفت و تقدیر گاهی خوب می شود و زمانی هم دوزخی و در هر حال تسلیم شرایط بود .در واکنش مدیریت شده می توانیم مدام خود را تصحیح کنیم.یعنی باور کنیم انسان چون در دنیای سیال و نوبنو شونده زندگی می کند باید متناسب به این دگرگشت ها خود را با زمانه و نه این سلیقه و آن نظر تطبیق دهد .

آنی که نسبت به داوری دیگران بی اعتنایی مطلق می کند همانقدر خود را در دوزخ می یابد که فردی بر آن باشد خود را با سلایق نا همساز٬ همساز کند.ما باید درهر حال خود باشیم و استقلال خود را حفظ کنیم٬باید به یاد بیاوریم جامعه با ساختارها و حتی آشفتگی هایش چه بخواهیم و چه نخواهیم رد پای خود را بر ذهن ما می گذارد و هیچکس توانایی گریز از آگاهی ممکن زمانه را ندارد و اگر چنین امکانی هم فراهم شود نطفه آن را باید در لایه های عمیق و پنهان جامعه جستجو کرد.در هر حال باید همیشه نسبت به دیگران گشوده ماند و صداها و قضاوتهای دیگران را شنید ولی باید آنها را از تور نگاه انتقادی گذراند و بعد واکنش متناسب را از خود نشان داد.در این واکنش عده ای می رنجند و عده ای شاد می شوند٬به هر حال تاریخ به ما می آموزد آنی که بخواهد همه را راضی کند همه را از خود می راند.البته آنی که می خواهد همه را برنجاند در کار خود موفق می شود.

بحث اصلی شیوه بازشناسی "شناخت آدمی" است که به شدت گره خورده با منافع فوری و ارزشها و ضد ارزشهای گفته و ناگفته شده است . این ارزشها و منافع در حضوردر صحنه اجتماعی نقاب بر رخ می کشند و سعی بر آن می کنند ناراست تاثیر خود را بر جا بگذارند و این ناراستی را حتی از فاعلش پنهان کنند.به این دلیل ما به هر حال در فضای ناشفات و به شدت ناآرام به سر می بریم و به این دلیل در لحظه داوری کردن همیشه راه به خطا می برد و شاید در همین معنا باشد که داوری تاریخی با داوری در زمانه مشخص ناهمسان می شود. ولی ما بعنوان انسان محکومیم که به فوریت داوری کنیم و این داوری ها می توانند خطا باشند ولی این خطا مجوزی برای بی عملی نیست . باید به دریا زد و هر آنچه ناعادلانه است بر نتابید تا عدالت گاهی با درخشش جهان را پر از نور و روشنایی کند و درست در این لحظه است که تاریخ همان را می گوید که امروز به آن معتقدیم 

اما در این کنش و واکنش یک فرصت وجود دارد ٬اگر داوری دیگران از کنترل ما خارج است  ولی در مورد قضاوت مان نسبت به دیگران این دست بستگی را نداریم .چون قضاوت دیگران را ناکامل می یابیم باید مدام قضاوت خود نسبت به دیگران را در پرانتز قرار داده  و به خود فرصت دهیم تا داوری هایمان پخته شود و درست در لحظه مناسب دست به گزینش بزنیم و از یاد نبریم در این گزینش بسیاری حذف می شوند و تنها وظیفه ما این می شود در این حذف شدن کسی لطمه ای نبینند و آنها که می مانند می شوند پناهگاه مگر آنکه خلافش ثابت شود. این بحث را پی خواهم گرفت