سحابی رفت ولی هنوز اعتدال و فرصت زیادی برای نفس کشیدن می طلبد

مطلبی را در باره سخنان تازه " محمد خاتمی " به خواست یکی از روزنامه های صبح قلمی کردم ٬ مدتی گذشت و از چاپ آن خبری نشد . اخلاق حرفه ای آدابی دارد که بنظر می رسد مدتهاست به جهان فراموشی تبعید شده است.لااقل دست اندرکاران این روزنامه می توانستند عدم چاپ مطلب را اطلاع دهند تا به موقع در این وبلاگ در اختیار مخاطب قرار گیرد ٬ ولی همین اتفاق ساده نیز رخ نداد . تغییرات پر دامنه فضای ذهنی جامعه این یادداشت را دیر رس کرد و از بازتاب آن صرفنظر کردم . ولی مرگ عزت الله سحابی یکبار دیگر ما را رو در روی یافتن بهترین روش سیاست ورزی در جامعه معاصر کرد . سحابی نماد بخشی محدود از پدیدار شناسی روح ایرانی است که می پندارد و در عمل این پندار را تحقق می بخشد که سیاست ورزی در ایران پاسخ نخواهد داد مگر آنکه با همه دشواری ها و حتی فضای تراژیک همچنان بر خط اعتدال و عقلانیت پا بفشاریم .

سحابی روزنامه نگار بود و مجله ایران فردا یکی بهترین تجربه ها در مجله نگار تخصصی بود . یکی از شماره های آن در مورد برنامه ریزی در ایران برای دهه ها می تواند درس آموز باشد.در همان زمان این حس را در گروه آئینه روزنامه ایران قلمی کردم.شرایط امروز می طلبد  این مجله را خوانش مجدد کنیم و برای یافتن مفری در جهان بی مفر از آن مدد بگیریم.از خدا بخواهیم روح سحابی عزیز به پاس سالها رنج تا ابدیت آرامش را تجربه کند. بخاطر اینکه نوشته ام در مورد خاتمی به نوعی دفاع از اعتدال و خط عقلانیت است که سحابی به خاطر آن زیست  آنرا می گذارم دراین وبلاگ تا در تاریخ ثبت شود چگونه نوشته ها به موقع قلمی می شدند و به دلیل ضرورت های غیر عقلانی و موانع غیر طبیعی خوانده نمی شدند

ذهن ايراني، نمي تواند از خود عبور كند و با بيروني كردن خودش، واقعيت را در گام اول همانگونه كه هست تصرف كند و در قدم بعدي با تفسير آن جهان را تغيير دهد.ذهني كه واقع را موضوع فهم نمي كند بلكه آن را خلق مي كند و بر اساس ذهن ساخته اش مي كوشد به تغيير جهان بيانديشد، ولي در عمل آنرا ناخواسته دست ناخورده باقي مي گذارد. واقعيت با روياهاي و خواسته هايمان همساز نيست. جهان با رجز و حماسه پيش نمي رود. جامعه در زندگي روزمره خود و گرفتاري هايش غرق است و مشكلات به جاي ميل به حل شدن، به موضوع غرولندهاي بي پايان تبديل مي شوند و ديگر هيچ.در چنين شرايطي فرصتي براي مكث فراهم مي شود. فرصتي براي انديشيدن به همه روياها، توان ها و شور و احساسات از دست رفته و باز انديشي براي كشف راههاي نو و تازه.

از اين منظر است كه سخنان تازه محمد خاتمي را بايد فهم كرد. او خردمندانه به قلب ماجرا يورش مي برد و با تفكيك و تشخيص ممكن از غير ممكن، آن راه را بر مي گزيند كه مي تواند در فضاي فعلي،جامعه را همساز كند. او بجاي تكيه بر افتراق، بر شباهت ها انگشت مي گذارد. كردار معطوف به هدف احساسات و شور را در پرانتز قرار مي دهد. تراژ‍دی سياستمداران، در آن نيست كه با رويا بيگانه اند بل دانستن اين نكته دقيق است كه مي توان از رويا لذت برد ولي نمي توان با آن زندگي كرد. هر چند مي توان، ولي خيلي زود اين رویا تبديل به كابوس خواهد شد. اما در يك نقطه اين نوشته با خاتمي  زوايه  دارد.در اكنونيت جامعه به ناگزير سياست عرصه بخشش و يا فراموشي نيست. بلكه عرصه كشف امكانات و وسعت دادن به اين امكانات با انتخاب بهترين روش سياست ورزي است. امروز بيش از هر چيز جامعه نياز به  خود آگاهي دارد و اين خود آگاهي مي طلبد كه بجاي تاكيد بر خطاهاي حريف خطاهاي خود را به حيطه خود آگاهي بكشانيم تا راه را از ناراه تشخيص دهيم و به اين دليل نبايد از خطا بهراسيم. هگل به درستي گفته است بزرگترين خطا هراس از خطا كردن است.

همه آنهايي كه دستي در سياست دارند - چه آنهايي كه  تند و تيز به جهان مي نگرند و مي خواهند جامعه را مثل موم شكل دهند و چه كساني كه بر آنند با حفظ تعادل، شكل دهنده هاي ساخت قدرت  را اصلاح كنند تا قوام جامعه را تضمين كنند - نتيجه كار را در غايت منطقي اش مي بينند. بحرانهاي اقتصادي، سياسي و گرفتاري در روابط بين المللي ديگر ابهامي باقي نمي گذارد كه بايد با پشت سر گذاشتن گذشته و همه تلخي هايش جامعه را به ساحت عقل باز گرداند. ديگر همه مي دانيم فضا مديريت نمي شود بلكه سير خود انگيخته رويدادها جامعه را به پيش مي برد، به فضاهاي ناشناخته و خطرناك. اين سيل به كجا مي برد ما را؟ هيچكس پاسخی روشن ندارد. وضع فعلي را ما ساخته ايم ولي اكنون با ما بيگانگي مي كند. رام دست هيچكس نمي شود. شكاف ها ‍ژرف تر مي شوند. برادرها از هم فاصله مي گيرند، دوستان با خنجر واژه ها حرمت هم را مي درند. هر گزاره سيلي از دشمني بر مي انگيزد. گفت و گويي نيست و اگر هست بين ناشنواهاست. همه هم را متهم مي كنيم و فراموش مي كنيم آزادي جز اين نيست بگذاريم هر كس حرف خود را بزند و قضاوت را به عقل جمعي بسپاريم كه مدتهاست در فشار بي عقلي به خواب رفته است و تا آنرا از خواب بيدار نكنيم هيچ گفته اي ثمر بخش نخواهد بود.

خاتمي بدرستي بر اين نكته انگشت مي گذارد كه كار از دست همه خارج شده است و كساني از آن سوي مرزها به دقت بر آنند از آب گل آلود اختلاف ها و جدايي ها ماهي مراد خود را صيد كنند و كشور را به سرنوشتي مبتلا كنند كه اينك نمونه آنرا در ليبي و ... مي بينيم. آنها با در محاصره قرار دادن اقتصاد و فضاي گفتماني جامعه گامهاي بلندي در اين زمينه برداشته اند، در چنين شرايطي داوري در مورد هم، بخشيدن و يا نبخشيدن را بايد تا اطلاع ثانوي از دستور كار خارج كنيم و تنها به بقاي جامعه بيانديشيم.

بايد بحرانها را رام كرد، روشها و كردارهايي كه هستي فوري جامعه را در مخاطره قرار مي دهند از صحنه خارج كنيم تا بتوانيم چرخه حياتي جامعه را دوباره در دست بگيريم و بعد مي توانيم در سر فرصت در مورد گناهان احتمالي مان بيانديشيم. شايد در آن روز دريابيم آنقدر كشور براي ساختن و در مسير توسعه يافتگي قرار گرفتن  نيازمند ما شدن ماست كه فرصتي براي انكار و سلبيت باقي نمي گذارد و بايد ايجابيت را با همه توان مان در دستور كار قرار دهيم و قضاوت در مورد خطاهايمان را به نسل بعدي بسپاريم كه درفضاي آرام نه براي محكوم كردنمان بلكه براي رسيدن به خود آگاهي حقيقت را از ناحقيقت تفكيك کند و بخاطر وقوف و جبران خطاهايمان همه را يكجا مي بخشند. تا آن روز ما بايد بتوانيم فضا را پر از اعتماد متقابل كنيم و اگر چنين نكنيم همه مي بازيم و فرصتي براي تشريح علت هاي شكست هايمان بدون شرمندگي نخواهيم يافت. از اين منظر بايد حرف خاتمي را جدي بگيريم و بحث را گامهايي به پيش ببريم و آنهم در اصل موضوع، كه نجات سياست ورزي از دشمني هاي بي پايان است. او با شجاعت وارد ميداني شده است كه بسياري بخاطر مصلحت انديشي آينده سوز آنرا مدتهاست ترك كرده اند

در غیاب تحلیل گران و در حضور دیوانسالاری

بحران باز نمایی ساخت سیاسی جامعه را دچار تهدید جدی قرار داده است.در غیاب تحلیل گران و روزنامه نگاران بی طرف تحولات شتابنده نام خاص خود را نمی یابند و به این دلیل دالی می شود که به مدلول مشخص ارجاع داده نمی شود کلیت مدلولها را به بازی مرگبار می گیرد و در این میان مخاطبان مرجع دلالت خود را گم می کنند. در این گمگشتگی تحلیل ها بجای اینکه نور و روشنایی بر تحولات بتابانند آنها را به تاریکی بیشتری می کشانند و چه کسی است نداند در تاریکی خطرها با شدت بیشتر در ذهن بازیگران احساس می شود. بنظر می رسد تا فضای مساعدی برای حضور دوباره این تحلیل گران فراهم نشود این بحران نه تنها حل نمی شود بلکه آنچه پردامنه می شود که هستی فوری ساخت سیاسی را با تهدید جدی روبرو می کند .

سیاست عرضه منازع است و این منازع تا زمانی که در آزمون های فیصله بخش رام عقلانیت قرار نگیرند نه تنها شدت می گیرند بل در بلند مدت سیاست ورزی را در خشونت تام منحل می کند. تحلیل گرانی که فارغ از جناح بندی ها و میل به قدرت ماجرا را در چهارچوب تحلیلی قرار می دهند در بازیگرانی که اسیر قواعد بازی خود می شوند یک خود آگاهی فعال بوجود می آورند آنها با نشانه گذاری در مسیر حرکت رویدادها این فرصت را به همه می دهند که راه را از بی راه تشخیص دهند. اما تحلیل گران حداقلی از آزادی را برای چیدمان گزاره هایش لازم دارند و اگر این حداقل ها از آنها دریغ شود بجای آنکه فاعلان یک تحلیل زیان ببینند که حتما می بینند فاعلان سیاسی هزینه های جبران ناپذیری را می پردازند .

وقتی جامعه نسبت به خود٬ آگاه نباشد گسست های غیر منتظره بوده های تا کنون موجود را تبدیل به نابوده می کنند و این نابوده ادامه دیروز در فردا را ناممکن می سازد و این ناممکنی تصویری از قدرت می دهد که عملکرد آن متناسب با نیازهای اکنونیت جامعه نیست و این ناهمسازی نیروهای ناشناخته ای را آزاد می کند که عملکردآن به اندازه ناشناخته بودنش غافلگیر کننده است. بنظر می رسد وقت آن رسیده است در صورت بندی شرایط بیان گفته ها و تحلیل ها تغییراتی صورت بگیرد تا در سیر تکاملی خاورمیانه و امواج طوفانی تغییرات را از قبل رصد کنیم چرا که آنچه حرف اول و آخر را در این میان می زند آگاهی است و این آگاهی هرگز نمی تواند توسط دیوانسالاری تولید و باز تولید شود که آکنده از هزاران مصلحت و خرده حقیقت هایی است که آگاهی را تبدیل به آگاهی کاذب می کند

دلیل خودکشی هدایت در شب بیدارهای پدری که در مرگی بی اتفاق مرد

امروز، روز مرگ پدرم است و فردا، سالگرد خودکشی صادق هدایت. از اولی جز سنگ گوری و مهری پایان ناپذیر در دل ما نمانده است و از دومی جر آنچه قلمی کرده است - بوف کور و همه داستانهایش و ... - و یک زخم همیشگی در دل و جوان روح ایرانی. زخمی ناسور که مدام سرباز می کند و عفونت خود را در هزار توی ذهن ایرانی می پراکند. این خودکشی یک استثنا نیست، بلکه یک قاعده است که به عمد فراموش می شود. هر کس که می تواند بنویسد، ولی به خاطر رسم زمانه نمی نویسد و یا نوشته اش را در خلا رها می کند - مثل همین نوشته - خود را می کشد. یک خودکشی مدام که سوگواری کسی را بر نمی انگیزد. اما مرگ پدرم روی دیگر این سکه است. آدمهای عادی که چشم به جهان باز می کنند٬ رنج مدام را تجربه می کنند و بی لذتی٬ بی بهره گرفتن ازآن چیزی که نامش زندگیست به خط پایان می رسند. آنها برای نسل بعدی می زیند تا شاید فرزندانشان نوع دیگر زندگی را بیازمایند، ولی آنها نیز همان سرنوشت را تجربه می کنند و برای نسل بعدی می زیند. در این حلقه دهشتناک، خودکشی هدایت یک لکه سفید است که سیاهی همه مرگ زندگی ها را معنا می کند.

هدایت قربانی قلم شد. قربانی آن نظمی که آگاهی را پس می زند و جهالت را عزیز می دارد. او بی تاب بود. حقیقت را می دید، می گفت ولی گوشی برای شنیدن نمی یافت. در خودکشی او انحطاط یک نسل و شاید همه نسل ها پر رنگ شد. او نویسنده ای توانا بود، مدرن و امروزی. پدرم اما تماسی گذرا در آغاز جوانی اش با مدرنیته برقرار کرد، آنهم از طریق یک مبارزه کوتاه مدت با وضع موجود سیاسی بدون لغزیدن در اعماق آن. بعد در گذران زندگی و فقر گم شد. نیایش ها و نمازهای شب او، شب بیداری هایش و اشکهایی که پلکهایش را خیس می کرد، که چهل سال قطع نشد همیشه برای من معنای پنهان اندوه نهفته اش را وضوح می بخشید و زخمی که در روح من می لغزید را هر شب فربه تر می کرد. چرا او نتوانست بر زندگی که جز مرگ به تاخیر افتاده نبود غلبه کند و از جهان بی مفر بگریزد؟ همه نوشته هایم برای یافتن پاسخی به این پرسش است. چهار دهه نوشتن و نیافتن پاسخی به این پرسش.

مستند هدایت در بی بی سی نمی دانم چرا مرا به این سو می کشد: سادگی مقدس پدرم، همان سادگی که از او آنچه را ساخت که امروز چون میراثی بر شانه های من سنگینی می کند. این سادگی دلیل خود را در ناکامی هدایت، در زودمرگی فروغ٬ در رنج شاملو و... می جوید. نامهایی چون تابنده٬ مختاری٬ گلشیری و... مدام در ذهنم تکرار می شود. پدرم به عبث رنج برد. گلدان هایش را آب داد تا جهان را سبز ببیند ولی ندید. آنها که بدنبال دلایل خودکشی هدایت اند شاید باید دلیل آنرا در مرگ بی اتفاق و بسیار معمولی میلیونها انسانی جست و جو کنند که بدنیا آمدند٬ رنج کشیدند و مردند. هدایت - و دیگران - برای آنها می نوشت و امروز این بازی باز ادامه دارد. کسانی که باید بخوانند نمی خوانند. پدرم خواندن نمی دانست. غرق رنج هایش بود و حتی میل به خواندن نداشت، چرا که تجربه کوتاه کنش سیاسی اش او را به وحشت انداخته بود. نمی خواست من آنرا تجربه کنم ولی سالهاست که تنها آنرا تجربه می کنم تا بدانم چرا سادگی مقدس، تمام تاوان رنج هایش را در شب بیداری هاش می جست. من در میانه ایستاده ام و به مرگ پدرم و خودکشی هدایت می نگرم. اگر بین این دو اتفاق پلی شوم حادثه ای بزرگ رخ می دهد. ولی نوشته ها خوانده نمی شود و ما مدام مردگان خویش را به گورستانها می سپاریم، در حالی که آنها را دوست داریم. باز باید در بوف کور بخوانیم : در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد...

جدایی نادر از سیمین، دفاع از انسان٬ شرم انسانی و آزادی اخلاقی

"جدایی نادر از سیمین" در کجای پدیدارشناسی روح ایرانی ایستاده است؟ روح زخم خورده که مدتهاست زخم های خود را آشکار می کند تا آن شرم شرقی را بجوید که  همه هستی اجتماعی او را در پیدا و ناپیدای تاریخ ضمانت کرده است. این روح درست و نادرست را می جوید و می خواهد روی مواضع درست بایستد، ولی نمی تواند. او به دام موقعیتی  افتاده که دست ساخته خود اوست. حاصل تلاش هایش، برای زندگی بهتر که در فردیت هر ذره می خواست خود را متبلور کند ولی اکنون به این نقطه تاریخی رسیده است، در وضعیت تباه نجات فردی ناممکن است و همه ما بسته محیط ایم و تا این محیط  چهره عوض نکند ما نیز همان خواهیم ماند که تاکنون مانده ایم.

"جدایی نادر از سیمین" یک نشانه است، نشانه ای که به نشانه بودن خود بسنده می کند. چرا که در عصر شفافیت ها و از پسله به در آمدن همه نیروهای نهان، دیگر نیازی نیست که به پر گویی پناه برد تا همه چیز گفته شود. یک برش از واقعیت کافیست تا همه چیز را در برابر روشنایی آفتاب قرار دهد. راهها کشف شده اند ولی درهای نیمه باز مانع پیش روی اند. این فیلم، اقتصاد در بیان را جدی می گیرد. عادت شده ها را  نه تند و تیز و نه کند و نا روشن می کند چرا که می داند خود موقعیت مثل یک اثر دارد خود را می تراشد و خود را صیقل می دهد. در اینجا هم فرم و هم محتوا از خود واقیت بیرون می ریزد. محتوای واقعی در سرریزش در فرمی رسوب می کند که در جای جای زندگی جاریست. این روایت خود زندگیست، نه ذره ای بیشتر و نه کمتر. فیلم ایجابیت را غیب می کند. از آن سخن نمی گوید، چرا که در خود موقعیت راه وجود دارد. در خود بیماری درمان وجود دارد. در خود بی راهی، راه یافتنی است.

"جدایی نادر از سیمین" نمادی از تلاش همه ماست که در موقعیت منحط به دام افتاده ایم. موقعیتی که از ما می خواهد برای حفظ خود٬ حفظ حداقل هایی که بقایمان را حفاظت می کند، علیه اخلاق بشوریم ولی حتی اگر تن به این شورش بدهیم نسبت به آن آگاه می مانیم. همین آگاهی و تن دادن حداکثری است که تلاش آدمهای فیلم را تبدیل به تراژدی می کند. فیلم می داند اخلاق مطلق زده و بی اخلاقی، دو روی یک سکه اند که کارکردی هم ساز دارند، نابودن کردن تردیدهای آدمی و در نهایت از او چهره شرور ساختن. آنها که از اخلاق مفهومی مطلق می سازند فراموش می کنند خود را داور این اخلاق کرده اند و در نهایت اراده خود را جانشین این اخلاق و به ناچار با حذف دیگران می کوشند تا این اخلاق - بخوانید خودی که دیگری را پس می زند - باقی بماند. دفاع از "جدایی نادر از سیمین" دفاع از انسان و شرم انسانی و آزادی اخلاقی است.

با بودن احتمالی شماست  که هستم ٬نوروزتان شاد و رها

خواننده ای که نوشته مرا می خواند چه تصویر ذهنی از گزاره ها و احساس هایی که به طور ضمنی و آشکاردر متن در هم تنیده اند خواهد داشت . آیا این تصویر با من حقیقی یک به یک است و در حقیقت مرجع دلالت بازی دال و مدلول را بخوبی همپوشانی می کند . بی تردید این چنین نیست . نوشته بخشی از ذهنیت نویسنده را افشا می کند و نه همه آنرا ٬ حتی اگر خود بخواهد خود افشاگری کند و دست به اعتراف بزند بخشی از او در این اعتراف نادیده گرفته می شود. آن متن اجتماعی پیچیده که با رسوخ در ناخودآگاهش خود را در رفتارهای به ظاهر فاعلانه پنهان می کند . وقتی از نمای دور و در یک گستره وسیع به آدمها ی بزرگ جه در کسوت هنرمند ٬ نویسنده ٬ مخترع ٬ فیلسوف ٬ مصلح ٬ مبارز و... نگاه می کنیم آنچه دیده می شود غبطه برانگیز و زیباست ولی هر چه به سوژه نزدیک و نزدیک تر می شویم با تصویر کوچک تر و کج و مژ تر روبر و می گردیم . ازآنچه وقتی این دو تصویر را از هم معنا می کنیم باقی می ماند همه آن چیز است که در همه انسانها مشترک است بحران بازنمایی با تغییر زوایه دید!

آندره مالرو در آغاز کتاب ضد خاطرات از قول کشیش تعمید دهنده ای می نویسد ؛ آدم بزرگ وجود ندارد: و ؛ انسان چیزی نیست جز توده حقیری از رازها ؛ . انسان اسیر تن خود است . اسیر معادلات بیوشیمی و بازی هورمونها و در حقیقت کمبودها و کاستی های مادی بشری و سرکوب های تمدنی و غیر تمدنی . هنر انسان آنست که می تواند از کمبود ها و کاستی های اخلاقی فاصله بگیرد و در آفریده های خود چیزی بیافریند که آدمی را نسبت به آنچه باید باشد ولی نیست هشیار و بیدار نگاه دارد . به او یاد آوری کند چیزی نیست جز توده حقیری از رازها . همین دانستن جهنمی است که شکسپیر ٬ بالزاک ٬ استاندال ٬ تولستو ُ شاملو ٬ فروغ ٬ اخوان و... را می سازد . آنها این دانستن را در هنر پالوده می کنند و به نمایش می گذارند.

فردیت هر انسان مجموعه ای پیچیده ای از کنش ها و واکنش هاست که همگی ملهم از آرزوها و بیزارهاست . این کنش های منفعل و یا فاعل اگر از زاویه بسته و محدود نگریسته شوند مثل تمام تلاش های حیاتی حقیر و پیش پا افتاده اند. البته از نگاه بیرونی و برای انسان موجودیت اش سهمکین ترین نیازاست و به این دلیل او هر واکنشی برای پاسداشت آن انجام می دهد ولی وقتی از این سطح عبور می کنیم و به انزوا می رسیم زندگی دوزخی می شود تاب نیاوردنی.اما برای آنکه می نویسد٬ فیلم می سازد. نمایش به صحنه می برد و برای تحقق رویاهای جامعه تلاش می کند با بودن فعال و همدلانه دیگران است که خود را معنا می کند. نوشته های من چه معنا یی دارند . همان معنایی که شما به آن می دهید . بدون این معنا من چیزی نیستم جز توده ای حقیری از رازها و همه تلاش برای نوشتن می خواهد گریزی از حقارت ناگزیر باشد حتی اگر برای خواننده ای احتمالی بنویسم . می نویسم تا باشم کمی عمیق تر . من مدیون شمایم که می خوانید و سالی که نو شد باز هم خواهم نوشتم . امیدوارم بدون مانع ناعادلانه ای که خوانده مرا مشکل می کند. من دوام می آورم تا آن زمان . حتی اگر نخوانید می دانم هستید و این دل گرمی من است . نوروزتان پر از لبخند و شادی رهایی از همه دام هایی که نمی گذارد آدمی آنی باشد که می خواهد باشد ولی نیست

نبردی خونین با خود

در جهانی که غرق رویدادهاست و هیچکس نمی داند فردا کدام اتفاق ذهن ما را فتح خواهد کرد روزی را بعنوان روز تولد به یاد آوردن چه معنایی دارد.این دال که معطف به لحظه خاص است٬ لحظه ای که از محیط امن زهدان مادر به جهان نا امن پرتاب شدن است چه مدلولی را در ذهن برمی انگیزد . آنکه مرجع دلالت است کدام است. آدمی لحظات مختلف پشت سر می گذارد کدام یک از این لحظات ؛ من ؛ را می سازند . من های متضاد چگونه و چطور وحدت می یابند. این حیث زمانی که از لحظه تولد تا مرگ را می پوشاند چطور باید معنا شود . این من ها با انبوه رویدادها چه نسبتی دارند . فارغ از این نسبت آدم بدنیا می آید . با تحقق و یا سرکوب میلش سازگار می شود و بعد به راحتی و یا با رنج می میرد. می پندارم و باور دارم حتی لذت و رنج بدون آن دیگری معنا ندارد. تولد من اگر با دیگران گره نخورد دال تهی است که به هیچ مدلولی اشاره نخواهد داشت.

منی که می نویسم. سالهاست می نویسم. از رخدادهایی می نویسم که سرنوشت مرا در غیاب و یا در حضور من می سازند چطور خود را معنا می کند . نوشتنی تهی و یا ثمربخش. کسانی اندک نوشته هایم را می خوانند و انبوهی دیگر نمی خوانند . نمی دانم چرا مدتهاست حس می کنم گویی در این بازی نوشتن تنها برای خودم می نویسم . بدون این نوشتن و خواندن آن دوگانگی بودن و نبودن مرا از هم می پاشاند. گردباد تهی بودگی مرا از پا می اندازد. کلمات چه در هنگام شکل گرفتن و چه در هنگامه خواندن مرا تبدیل به مرجع دلالت می کنند. تبدیل به امر واقعی . امر واقعی که تنها با نوشتن تاب پذیر می شود . در غیر این صورت ضربه پیر شدن و گذر زمان در همه لحظات زندگی وزنه سنگینی می شد که از تاب شانه های نحیف من خارج بود.

نوشتن اگر بر آنست از خود بگذرد و جهان را فتح کند آزادی بی قید و شرط را پیش شرط خود می داند. همین فقدان آزادی است که در طول همه سالها که با نوشتن گذشت را مبدل به امر تراژیک کرده است . منع های زیادی در برابرم قد بر افراشته می شوند . آنهایی که از درون خودم جسم و جان می گیرند بلند تر و مهیب ترند. من با سانسور درونی حتی قدرت گلاویز شدن ندارم . از سال پیش تا کنون دارم این منع ها را کشف می کنم . به جنگ شان باید بشتابم . باید در واپسین سالها که شاید قسمت من از بقیه عمر باشد جنگ خونین با آنها راه بیاندازم . مرگ در این جنگ حماسه من خواهد بود. منع هایی که نگذاشتند به خودم بیاندیشم . سهم خودم را از زندگی بخواهم . نسل من خود را کنار گذاشت تا زندگی را برای دیگران فتح کند ولی شکست خورد . کسی که نداند چگونه باید زیست چطور می تواند أنرا برای دیگران بخواهد. تا این جنگ از درون آغاز نشود در بیرون جواب نمی دهد . می پندارم تمام دستاورد سالهای اخیر که در کویرتشنه میل سر سبزی جنگل و آبی دریا را داشت . همان است که گفتم کشف موانع درونی و جنگیدن با آنهاست . تنها با این جنگ است که کنش بیرونی منتج به پیروزی می شود . امسال تولد من یعنی هفده اسفند معطوف به این مدلول است . مدول و دالی که مرجع دلالت خود را در منی می یابد که نبرد با خود را آغاز کرده است

همه دلایل بلاهت شگفت انگیز آدمهای برفی

"بن علی "٬" حسنی مبارک " و ... چون آدمکهای برفی که در برابر  تابش گرما آفتاب قرار گرفتند آب و در برابر خورشید حضور مردم بخار و ناپدید شدند ." قذافی " هم این سرنوشت را با دهشت بیشتری تجربه خواهد کرد ٬ او رجز می خواند و روز دیگر به ناچار التماس می کند و رياكارانه  از اصلاحات سخن می گوید . او نمی خواهد سقوط را در آغوش بگیرد ولی سرنگونی با آغوش باز بسویش دارد می شتابد.رژیمهای سیاسی دیگر هم این تجربه را به ناچار خواهند آزمود و حتي كشورهاي پيشرفته هم به لحاظ گفتماني به بحران كشيده خواهند شد. امریکا ٬اروپا ٬چین ، هند ، روسيه و... اکنون باید نگران آینده ای باشند که از هم اکنون شروع شده است. پرسش مرکزی که بسیاری ذهن ها را به خود مشغول کرده  آنست چطور نه سیستم های اطلاعاتی و نه هیچکدام از تحلیل گران سیاسی نتوانستند در اعماق جامعه هاي به خواب رفته رگه هايي از اين حوادث را رصد كنند و تمهيداتي براي آن بيانديشند که تحولات مدیریت شده شکل بگیرد و نه مثل سیل که همه بنیادهای شناخته شده را ویران می کند

. بنظر مي رسد تا مدتهاي طولاني بجاي آينده نگري و گمانه زني در باره آن تحلیل گران ناچارند درکی پیشینی از رویداد ها بدست آورند و ساخت تحلیلی را شکل دهند که معنای این تحولات مهم را روشن کند و حتي اين مهم هم به سادگي ممكن نخواهد ماند. مشکل بودن یک پدیده به معنا ناممکن بودن آن نیست بلکه اين فضا جدیت بیشترتحلیل گران را می طلبد . باید تحلیل ها را هر چند ناکافی را واتاب داد تا با ابطال شان قدم به قدم به حقیقت تقرب یابیم. این تقرب تدریجی خواهیم بود.در حال حاضر چند ساعت بي خبري از رويدادها  کافیست ما رااز کل ماجرا عقب بگذارد . باید ذهن ها را گشوده بمانند که خود رویدادها سخن بگویند . اگر به صداهایی که بر خاسته خوب گوش بکنیم و با چشمهای باز حوادث را بینیم خود آنچه پیش می آید به ما خواهند گفت چه خواهد شد.

 همانگونه كه حضور پرصلابت مردم همه را شگفت زده كرد بلاهت دیکتاتورها و نظامی که آنها خلق کرده اند حیرت همه را بر انگیخته است.بسیاری از خود می پرسند چرا ماجرایی که به روشنایی آفتاب است حتي در فرجام بازي در چشمهای مبارک و دیگران بازشناخته نمی شوند. این وجیزه بر آنست با جوابی تند و سریع فاصله بعيد خود با پرسش را بكاهد. نظامهای دیکتاتوری وقتی در سراشیبی سقوط قرار می گیرندناگهان صورت پنهان خود را که آخرین صورت انحطاط عقلی است را به تماشا می گذارند. آنها در لحظات آخر نشان می دهند در ورای جبروت جعلی كه دستگاه تبليغاتي مي سازند حتي در اوج قدرت هم از اندک  هوش و خردی بهره نمی گیرند. بی تردید ترکیب کسانی که این نظامها را می سازند با برآیند هوشی جامعه تفاوتی چندانی ندارند ٬ پس چه چیز باعث می شود که حسنی مبارک ٬قذافی و دیگرانی چون او این چنین سخیف سخن بگویند و این چنین بی ترحم آدمها را قصابی کنند.پاسخ این پرسش ما را به متن شرایطی می کشاند که این دیکتاتورها در آن می زیند. قدرت در ذات خود توهم دانایی را بر مي انگيزد و چون اوامر قدرتمندان بدون مانع پذیرفته می شود آنها می پندارند همیشه درست و بجا می اندیشند. به دليل اين توهم به صورت طبيعي گسست ذهنی با پیرامون خود پیدا می کنند و به دليل عادت ديرپا دستگاه ذهني شان كاملا متصلب مي شود .از سوي ديگر آنها گروگان گزارش هاس سری و حقیقت نمای سرویس های اطلاعاتی می مانند که آغشته به منافع یک دیوانسالاری مخوف است که در هر گزارش با جعل واقعیت ضرورت بسط قدرت خود را ضروری مي سازد.

در نبود رسانه های مستقل اين گزارش ها به صورت مطلق ذهن مخاطب را تصرف می کنند و آنها را بی نیاز از تعامل واقعی با اطرافش می سازند. همه به آنها گزارش می دهند و چون پی چوی پاسخ گزارش هایشان نمی شوند ذهن گزارش خوان فعال نمی شود تا متن هاي ارسالي و شفاهي را با فاصله گيري انتقادي در سو های مختلفش مورد تاویل قرار دهد . اطرافیان برای اداره دیکتاتور مجیز او را می گویند . او را به مرتبت فرعونيت می رسانند تا از کیک قدرت و ثروت بهره بيشتري ببرند.آنها به صورت ذاتی در این بستر می پندارند هیچ اشتباهي نمی کنند و مي پندارند این نبوغ حاصل نيروهاي استعلايي است.به این دلیل در قیامها و شورش ها وقتي ساختارمالوفشان در هم می ریزد و نهادهای امنیتی صلابت شان را ازدست می دهند آنها هیچ چارچوب تحلیلی ندارند که موفق به درک شرایط شوند و بر اساس آن بهترین تصمیم ها را بگیرند . به این دلیل به زور برهنه پناه می برند و همه جهان را متهم به دشمنی می کنند و هيچگاه نمي توانند در مورد خود به خودآگاهي برسند .چون تصور داشتن حقانیت ذاتی و في نفسه با گوشت و جانشان آمیخته شده است و نمي توانند آنرا از ذهن شان حذف كنند. 

فضای استبدادی مستبد را علاوه بر بحران شناخت شناسانه گرفتار یک توهم هستی شناسانه هم می کند. آنها بدون آنکه می پندارند از حد واقعیت گذر کرده اند و خود را دیگر محصور در بین تولد و مرگ نمی بینند و از حد گذرا بودن یک زندگی گذر کرده اند و خود را بی مرگ می دانند و پایان حیات را از ذهن خود حذف کرده اند . آنها وقتی به جانشینی فرزندشان اشاره می کنند در حقیقت می خواهند به صورت نمادین ضربه امر واقعی یعنی مرگ را پس بزنند. این خواست و یا باور بی مرگی تصمیمات آنها از رفتارهاي اقتضایی ساقط می کنند و ديگر تناسب قوا و تغییر شرایط را هرگز از نظر تجربی درک نمی کنند و بیهوده بر طبل محال می کویند. امروز ایستاده گی جنون آور قذافی می نگریم این حقیقت را به تمامی باز می یابیم و یا وقتی مبارک یک روز پیش از سقوط وقتی می خواست از نظر عاطفی مخاطبان خود را تحریک کند این پیش فرض را افشا می کرد که باورش آنست که با یک رویداد موقت طرف است که دربرابر جاودانگی اش هیچ است . با این منظر می پنداشت مردم دوستش دارند و فریب دشمنان را خورده اند و به این دلیل سعی می کرد پدرانه سخن بگوید تا فرزندان شورشی را رام خود کند ولی پدر سالاری نهفته در ذهنش باعث شد سخنرانی عذرخواهانه اش تبدیل به مدح و ثنا از خود شود و بجاي آنكه عاطفه متعرضان را بر انگيزدخشم آنها را پر دامنه تر كرد. برای او دیگر بسیار دیر شده است که واقعیت را دریابد . ما نمی دانیم اکنون به چه می اندیشد ولی اگر بتوانیم سخنانش را بشنویم جز از نامردی ها و ناجوانمردی حرف دیگری نخواهیم شنید ٬ البته از دستاوردهای خیالی اش و کمی هم واقعی اش افسانه سرایی خواهد کرد .

دیکتاتورها بزدل و جبن زده اند٬چرا که بزرگترین شجاعت درک واقعیت است٬ هنری که آنها ندارند و تنها با مرگ است که می توانند از دست اوهام شان فرار بگريزند. دیدگاه واقع  گرا منوط به دیدن میل به حفظ شاكله ها در کنار تمنای تغییر است و هر کس هر کدام از آنها را نبیند راه به بیراهه می برد و با تحلیل غلط رفتار شرایط را علیه خود می شوراند . می مانند گفتن این نکته که بین شرایطی که دیکتاتورها را قربانی می کنند رابطه دیالکتیکی وجود دارد.شرایط عقلانیت را از آنها می رباید و آنها نیز در متصلب تر کردن شرایط می کوشند . دیکتاتور ها جلادی اند که آخرین قربانی شان کسی نیست جز خودشان. 

آخرین بازی معمر قذافی، دلقکی با پنجه های خونین!

معمر قذافی، نمادی از یک دوران سپری شده است. مردی که از یکسو خود را پادشاه ِ پادشاهان قاره افریقا می دانست و در خاورمیانه هم ادعای خلیفه گری جهان اسلام رامی کرد و از سوی دیگرمدعی سوسیالیست بودن بود و روزگاری دوست داشت نماد مبارزات ضدامیریالیستی و امریکایی باشد و برای این کار از بمب گذاری هم دریغ نمی کرد و اگر لازم می شد با دلارهای نفتی  تاوان کار خود را می داد. در ورای همه این ادعا  ها تنها عطش قدرت او را بر می انگیخت و دیگر هیچ. قذافی از خود یک ایدئولوژی ساخته بود. امروز با کشتار مردم لیبی بر آنست به نقشی ادامه دهد که دیگر صحنه ای برای اجرای آن باقی نمانده است. سالهاست رجزهای میان تهی می خواند و در عشرت مداوم و خوشباشی های هرز می زیست. اما این ناسازه دارد به پایان می رسد. قدرت اگر با نظارت همراه نباشد فرد قدرتمند را تبدیل به دلقک می کند که کمتر کسی را می خنداند. او نمونه یک بازی ِ کمدی ِ تراژیک بود. با افول او باید تحولات منطقه را مورد مداقه قرار داد. هر چند که در فوریت حوادث این کار به سادگی ممکن نباشد. وجیزه ذیل تلاش در جهت صورت بندی این حوادث است. تلاشی ناکافی ولی ضروری :

تحولات منطقه پرسش هاي جدي بر انگيخته است، پرسشهايي كه بدون ترديد تا مدتها سيل گفتارها و نوشته ها را برخواهد انگيخت بدون آنكه هيچكس پاسخ خود را از درون آنها بتواند بيابد. آنچه روشن است هيچكس نمي توانست با تيزترين ذهن و بهترين روشهاي گمانه زني، فروپاشي نظامهاي استبدادي در خاورميانه را با چنين سرعت سرسام آوری حدس بزند. ر‍ژيمها يكي پس از ديگري فرو مي ريزند بدون آنكه  كسي فرصت پيدا كند راوي فروريزي گفتمان هايي باشد كه تاكنون شكل بندي قدرت را در منطقه تضمين مي كردند. گفتمان هاي رقيب همه يكباره فروريختند و كنش جمعي مردم  پاردايم هاي ديگري را دارد شكل مي دهد. شكل دهنده هاي تازه اي دارند سر بيرون مي آورند و خيلي زود ما با شاكله هاي  نوینی روبرو خواهيم شد كه زبانی تازه از گفتار سياسي و حتي اجتماعي را مي طلبد. زبانی دگر كه ادبياتي به شدت معاصر را واتاب خواهد داد.

وقتي اتحاد جماهير شوروي و اقمارش فرو پاشيدند موج تازه اي از برآمدن دمكراسي ها تحليل گران را شگفت زده كرد. جهان دو قطبي فروپاشيد و بسياري از جهان تك قطبي به سركردگي امريكا سخن گفتند. اين گمانه زني با لشكر كشي به عراق و افغانستان به يقين تبديل شد ولي سير حوادث و بحران هاي مالي و پيدايش قدرتهاي جديد اقتصادي شبحي از اين تحليل را باقي گذاشت و جسد آنرا به تاريخ سپرد. امروز مردم شعارهاي ضد امريكايي سر نمي دهند بلكه به صورت تلويحي حضور اين قدرت فرا منطقه اي را ناديده مي گيرند و در عمل اين حضور را زائد مي سازند. اين رفتار بزودي راهبردهاي اين قدرت را دچار دگرگوني ساختاري خواهد كرد. در غياب دشمنان فعال، ولي  در حضور مخالفان جدي كه به صورت مسالمت آميز مرزهايي را براي روابط تعيين خواهند كرد، ارتش قدرتمند امريكا ديگر نمي تواند اندازه خود را حفظ كند و به ناچار براي پاسخگويی  به نيازهاي اساسي تر شهروندان امريكايي بايد مدام خود را كوچكتر سازد. اگر اين اتفاق رخ بدهد كه ناگزير است بدهد، دشمنان سنتي اين كشور كه به بهانه اين دشمني از طريق  ايدئولوژي ها و شعارهاي غير عملي ولي پر طمطراق  فرايند دمكراتيك كردن منطقه را مختل مي كردند با وضعيت پيچيده اي روبرو خواهند شد كه براي بقا به ناچار بايد شكل و شمايل تازه اي به گفته ها و كردار های خود بدهند و يا روند حذف خود را به چشم ببينند. در جهان تازه نمی توان با روشهای از نفس افتاده زیست.

بحث در مورد نيروي هایی  که مردم  را برانگیختند و چگونگي بروز آن به مجال بيشتري نياز دارد. بايد اجازه داد اين فرايند به فرجام نسبي برسد و و بعد به صورت پسيني دلايل را مورد مداقه قرار داد. بي ترديد در جهان فعلي دمكراسي همچون تكنولوژي همه مرزها و ديوارها، حتي ديواري به بزرگي ديوار چين را، پشت سر خواهد گذاشت. اين پيش روي، ناگزير با مقاومت هاي ناخواسته و اراده شده روبرو خواهد شد ولي اين اتفاق بي ترديد به فرجام خود خواهد رسيد چرا كه حداقل نيازهاي معيشتي مردم نياز به حدي از توسعه يافتگي دارد و پيش شرط اين توسعه دمكراسي و آزادي است. هر چند كه مي دانيم اين نظم سياسي شرط لازم براي گذر به توسعه يافتگي است ولي شرط كافي براي آن نيست. براي اين گذر بايد دانش تجميع يافته نخبگان و متخصصان با اراده عملي براي پيشرفت  يگانه شود تا بتوانيم به وضع موعود برسيم و اين يگانگی تنها در يك جامعه آزاد و مشاركت طلب قابل وصول  است. در جامعه اي كه همه بايد يكسان بيانديشند و عمل كنند توده ها تبديل به ذره هاي جدا افتاده از هم مي شنوند كه هر كس ساز خود را مي زند و صدايي كه از تلفيق مجموع سازها شنيده مي شود به ناچار دلخراش و بد آهنگ خواهد شد.

مي ماند گفتن اين نكته كه تحولات اخير نشان مي دهد در عصر انفجار اطلاعات و ماهواره ها، ديگر با روش هاي كهنه نمي توان جهان را اداره كرد. در جهان تك صدايي  اگر استبداد ممكن باشد در جهاني كه روزنه هاي بسياري براي توزيع اطلاعات وجود دارد و هركس مي تواند حامل  و توليد كننده اطلاعات باشد، خواست فضاي متصلب در عمل ناممكن مي شود. هر چقدر اين روشها به جاي سازگار كردن خود با تحولات جان سختي بيشتري براي بقا از خود نشان دهند تغييرات را عميق تر و بنيادي تر خواهند كرد و مقاومت كنندگان را با شكنندگي بيشتري روبرو خواهند كرد. هيچ چيز سهمگين تر از قدرت مادي ايده هايي نيست كه زمان بيروني شدنشان فرا رسيده باشند. ايستادن در برابر آن امري محال است و تنها بي خردان محال را مي طلبند و نابودي را بجاي آن بدست مي آورند.

-  در حالي كه اين وجيزه را قلمی می کردم، دوستي به يادم آورد كه  گورباچف در آستانه فروپاشي شوروي  در ديدارش با ريگان به او گفت:" تسليت مي گويم كه بزرگترين دشمن خود را از دست داديد!" ، امروز اگر يكي از سياستمداران همگام با تحولات منطقه با مقامات امريكايي ديدار كند و اين گزاره را بر زبان آورد مي تواند شادمان باشد كه راوي جهان بدون دشمني براي طرف امريكايي است كه به شدت نومحافظه كاران جهان سرمايه داري از آن بيمناك اند. گزاره اي كه بدون بر زبان رانده شدن هم آينده جهان را شكل مي دهد. دیگر همه می دانیم جهان بدون دلقک هایی مثل قذافی نه با نیروی نظامی که با همزیستی انسانی می تواند جلو برود و از بروزخشم های ناگزیر پیشگیری کن.

متعرض متهم شد و بعد  مجرم و دیگر هیچ

جهان خاموشی گرفته است گوش تیز کرده ام صدای این خاموشی را بشنوم. هرگز عادت نداشته ام فردا را تیره و تار ببینم ٬هر چقدر محیط به من سخت و سخت تر بگیرد و حداقل ها را از من که می نویسم دریغ کند و آنهم به جرم همین نوشتن سعی می کنم مفری را بیابم در جهان بی مفر. ولی امروز که خوب به دور و برم نگاه می کنم از نوشتن به وحشت می افتم.نه اینکه از تاوان یک نوشته بهراسم.سالهاست با زخم به چرک نشسته این تاوان کنار آمده ام. مشت مشت قرض آرامبخش و ضد اضظراب  می خورم تا آرام بگیرم ولی نمی گیرم . بیماریم درمانی ندارد تا جامعه درمان خود را نیابد٬ چرا که جامعه در خاموشی عقل فریاد مرگ بر ... را دارد تجربه می کند . مرگ زندگی ٬نشاط و با معنا زندگی کردن را پس می زند. یک روز بعد از آنکه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری همه را غافل گیر کرد و جامعه در بهت فرو رفت و انفجار خشم، دیالکتیک زور و عصیان را برانگیخت نتیجه این دیالکتیک را حدس زدم و در همین وبلاک به مغاک رفتم نوشتم . اینجا بخوانیدش .
خیابانها که آرام گرفت با خود گفتم  شاید آنقدر این آتش زیر خاکستر بماند تا برای آرام کردن این خشم آنها که می توانند چاره ای بیاندیشند وظیفه خود را با چشمان بار انجام دهند. با این تمهید آگاهانه بگذارند در چشم انداز روزنه های تازه ٬انتخابات پر از زخم به تاریخ بپیوندد ولی در جای دیگر برای آرزوهای فروخفته و برای بغض های در گلو مانده چاره ای اندیشه شود . کسانی که انبوه اند و خود را بی آینده می بینند در حرفها و گفته ها نکته ای بشنوند و باور کنند که دیگر قرار نیست هیچ نباشند تا برخی ها همه چیز. انقلاب سال پنجاه و هفت به ما آموخت انسان همه چیز است و همه در توحید و در یگانگی دوست برابرند و برادر و آزادی را نمی توان به هیچ عنوان محدود کرد٬ اما این فرصت از دست رفت. نه تنها مفری باز نشد مفرهایی که حاصل سه دهه تجربه بود رو به بسته شدن رفت . بجای آنکه بگویند انتخابات می آیند و می روند و خود را باید برای بازی بعد آماده کرد فریاد زدند توبه هم  راه به جایی نخواهد برد .کار را به آنجا رسانند که انتخابی بین سکوت و تسلیم و یا ایستادن نبود . یک راه پیش تر رو نبود یا سکوت نابودی را پذیرفتن و یا با فریاد. حتی سکوت را هم گفتند تاب نمی آوریم. حتی همراهی را هم انکار کردند . پرونده ها یکبار برای همیشه بسته شد. متعرض مجرم شد و بعد گناهکار و دیگر هیچ
آن روز یعنی چهل و هشت ساعت بعد از انتخابات نوشتم : پادزهر این رفتار ویرانگر گردش نخبگان در چارچوب موجود جامعه بود که به هر شکل به دلیل بی حوصله گی و مطلق زدگی نیروهای نورسیده از دست رفت. خیلی زود نورسیدگان در جبهه مقابل ظهور خواهند کرد و زمام امور را از کسانی که خود را در منازعه مدنی آبدیده کرده بودند خواهند گرفت و قدرت در مقابل طغیان مسیر آینده را تعیین خواهد کرد. مسیری که خطرناک و برای توسعه کشور بی فایده است. ولی دیگر گوشی نخواهیم یافت که بخواهیم با سخن گفتن و روشنگری از صاحبانش بخواهیم چراغ عقل را روشن کنند. چه خواهد شد؟ هیچکس نمی داند و بجای تحلیل گران٬ رجز خوانان به میدان خواهند آمد و جز صدای خودشان و ویرانی هیچ صدایی را نخواهند شنید. متاسفانه هیچ نیروی متعادل کننده هم وجود ندارد که چالش ها را از حدت بیاندازد. نوشتن این تحلیل برای صاحب این قلم بسیار تلخ بود ولی ما واقعیت را نمی سازیم بلکه روایت مفیدتر از آن بدست می دهیم.
امروز این بازی به فرجام نهایی خود رسیده است و شب با کابوس می گذرد و صبح با تقلای بی نتیجه شاید دراین بازی دهشتناک بتوان ترکی انداخت . شعار ؛یا با مایا علیه ما؛ نه امروز در آینده نه چندان دور نتیجه مشخص خود را خواهد یافت . این شعار ویرانگر است ٬ و اما چه کسی است نداند در ویرانی ویرانه ها هیچ جنگلی نمی روید و در این رودی که قرار بود یک روز دریا شود جز کویر منتظرمان نیست . در این بازی تنهااراده ها به جنگ هم می روند.اراده هایی که از جان خود می گذرند تا قصد خود را به هر قیمتی تحقق بخشند. حتی در رویا هم دیگر نمی توان برادرها را به برادری فراخواند و رفقا را به رفاقت و همراهان را به همراهی. وسط نمی توان ایستاد و آغوش را به هرسو باز کرد. سوگواری بر این تراژدی خوفناک از هم اکنون چشمهای مرا خیس می کند . من کجای این بازی ایستاده ام . همچنان نویسا ٬همچنان هشدار دهنده  ٬همچنان راوی برادری و با هم بودن . نه این روزها به من می گویند آنجایی که ایستاده ای غلط است . تو پیشاپیش جایت را مشخص کرده اند. در جهان کافکایی جرم است که بدنبال فرد می دود و او را از آن خود می کند . دیگر مهم نیست تو چه کرده ای  و چه نکرده ای . پرونده ات را بسته اند. گردباد مرا می برد . به هرکجا که سرنوشت کشور آنجا بسته می شود . اما می دانم از خشونت بیزارم . من طرف تنوع ام و شرط تنوع آزادی است . شما ما را معنا کردید و ما خواستید آن نباشیم که شما می خواهید باشیم . یعنی انکار وضعیت . زور ما در برابرتان کم است . دارید ما را شبیه گفته هایتان می کنید . این انتخاب ما نیست ولی شما ایستاده اید تا این انتخاب را به نام ما سند بزنید . کاش نتوانید ولی ... تنها به خدا پناه می برم از آنچه فردا  می بینم و مضطرب آمدنش در کابوس های شبانه خود را به تماشا می گذارد. مارکس جمله ای دارد که امروز همه ما را در هر جبهه روشن می کند:؛پایان دهشتناک بهتر است از دهشت بی پایان است.؛ هم طرف قدرت و هم طرف ضد قدرت گرفتار این گزاره شده اند. پس چاره ای جز به انتظار نشستن این پایان نمانده است. اما شاید آگاهی فعال این پایان را شاداب کند . به شرطی که این جمله کانت را از یاد نبریم:؛آزادی کاربرد عقل خویش در امورهمگانیست ؛ و امروز ما تنها با آزادی است که می توانیم عقل را به کار بگیریم و حتی آنهایی که آزادی دیگران را محدود می کنند بدون آنکه بدانند عقل خود را به تعطیلات می فرستند و در تعطیلی عقل فرصت ها می سوزد و همه می بازند.

نوشتن با ننوشتن

مدتهاست اتاق فکر من در مجله دنیای تصویر در بروی نویسنده و مخاطب بسته بود . چرا ؟ هنوز زود است در باره آن سخن بگویم که شاید همه  دلایل آنرا تلویحی بدانند و نه البته کامل . اما دویستمین شماره مجله فرصت داد بعضی از دلایل این ننوشتن را قلمی کنم . آنرا می گذارم اینجا اگر خواننده ای پیدا شد آنرا بخواند:

مجله دنياي تصوير كجاي ذهن من قرار دارد. ذهن من كجاي اين جهان جاي مي گيرد. در كدام نقطه ذهن من با مجله و جهان نقطه اتصال پيدا مي كند . پاسخي به اين پرسش ندارم ، چرا كه اين نقطه تماس مدام جا عوض مي كند . جا خالي مي دهد. از دست مي رود  و ناگهان خود را به تماشا مي گذارد . همين بي پاسخي است مرا بر مي انگيزد آن شكل دهنده هايي را بيابم كه مي توانند و قرار است اين وجيزه را بيافريند. وجيزه اي كه قرار است بازتاب امروز من در برابر ديروز يك اتفاق ‍ژورناليستي- سينمايي به اسم دنياي تصوير باشد. ذهن تنها از طريق تخيل است كه مي پندارد مي توان جهان را فراچنگ  آورد و با تسخير ذهني آن فرصت گفتن در باره آن را بيابد  و وچود مجله  مويد آنست كه سينما براي خود جهاني است ، آنهم در شرايطي كه ما حدس مي زنيم و شايد هم به طور مطلق باور داريم سينما چيزي جز تخيل جهان نيست و به اين دليل نيازمند مفاهيمي است كه آنرا توصيح پذير سازند . اصلا مجله جز براي تحقق اين پيش فرض شكل نگرفته است . دويست شماره براي اثبات اين پديده فرصت كمي نيست. ولي اين فرصت  از دست رفته اكنون پيش روي ماست. بايد در باره آن بيانديشيم  . چرا در تحقق يك  ايده شكست خورديم . شايد از هزار زاويه در وارسي اتفاقي چون دنياي تصوير مدعي شويم كه كلمه شكست داوري سخت گيرانه اي است  اگر آنرا يكباره بيرحمانه  اعلام نكنيم .

ولي مجله  در برابر اين شكست محتوم پايداري كرده است. پيروزمندانه  يك جهان بي پاسخ را پس زده است تا به هستي خود ادامه دهد. پاسخ هميشه پرسش را سالبه به انتفاع موضوع مي كند . نبود پاسخ تداوم پرسش است و مجله بايد به هستي خود ادامه دهد چون پرسش ها به پاسخ نمي رسند.نمي توانند برسند . در جهان پاسخ هاي مشخص تداوم امكان پذير نيست. سينما جهاني را تخيل مي كند كه خود خيالي پيش نيست . با يك خيال مضاعف كه  مي  خواهد را مفهوم پذير سازد چگونه بايد برخورد كرد.آنهم با زبان مفهوم ، مفهوم هميشه مي خواهد خود را به دور از هرگونه  شائبه نگاه دارد. از احتمالي بودن مي هراسد. دقت ، قطعيت و الزام آور بودن منش اوست . اما خيال از بي دقتي است كه پر و بال مي گيرد . از تصلب مي گريزد . مي خواهد چون بت عيارهر لحظه به شكلي در آيد. درظرف هر جاني به شكلي در آيد. چون آب روان است و مسير رود را مي رود سركش و بي پروا.اما انديشه پروا شاكله و تداوم دارد.مي خواهد رام كند و دست آموز . در اين جنگ بي فرجام است كه سينما نويبس و مجله سينمايي دوام مي آورد. بايد مدام آنچه يقين آوراست بيابد و بعد با گذر زمان آنرا نامكفي و يا ناكار آمد بيابد و حتي دور انداختني و يا از نو باز بشناسي آنچه مي پنداشتي آشناست.غريبه بداني  خود را با آنچه در ديروز آشنايش كردي با خود و گزاره ها.

ماههاست كه  از مجله اي كه اكنون مرا در آن مي خوانيد دور افتاده ام، چون تلواسه اي در من غوغا مي كند. نقطه اتصال جهان ، سينما ، مجله و... تغيير كرده است. بايد اين نقطه اتصال را بيابم .همان كه خود را گم كرده است. تا آن زمان بايد به ضرورت سكوت كنم ، اگر نخواهم خود رابه تكراربكشم .ترجيح مي دهم مدام فيلم ببينم.همه را در پرتو امروزم ببينم .نديدني را ديدني كنم . امري محال كه ممكن بودن را مي طلبد، همه چيز نا آشنا شده اند و بايد مثل كاشف  دوباره  آنها را كشف كني . روح زمانه  تغيير مي كند پس تو بايد در آنچه  نوشته اي تجديد نظر كني، از آن فاصله بگيري . از خودت دور شوي ،فاصله گيري انتقادي .نه اينكه ديروز به اشتباه رفته اي. اصلا اين وادي وادي صدق و كذب نيست. وادي ديدن و دوباره ديدن است، فيلم و آدمها با تغيير زمانه خود را در افق ديگري مي يابند و در اين  افق فهم حرف ديگري دارد.اصلا توجه و التفات ما رنگ عوض كرده است.دو تغيير كرده در ديدار مجدد حيرت مي كنند و احساس آشفتگي.اين نوشته در متن اين آشفتگي است كه  مي خواهد به خود سامان دهد.

معرفت يك عمل بازنمايي است.سينما هم در ذات خود كاري جز بازنمايي سازنده خود را نمي كند و ذهن سازنده هم تصوير خود را از واقعيت درهزارتوي پر پيچ و خم تاريخيت و اكنونيت خود مي يابد، شكل مي دهد و بعد رهايش مي كند كه در هر مخاطب زايشي ديگر را تجربه كند.نقد مي كوشد اين فضاي كج و م‍ژ را و پرشتاب را به نظم در آورد. به  آن معنايي بدهد. پيشنهادش را بفهمد. به ما بگويد اين پيشنهاد را خوب اجرا كرده است و يا نه. همه شماره هاي اين مجله را مي خوانيد قضاوت هاي تند وتيز، سر راست و روشن را مي يابي.اما امروز در آن فهم احساس نا تمامي مي كند. گويي چيزي در اين نوشته ها جا افتاده است . چيزي نا گفته مانده ويا جمله اي ديگر به فيلم ، رويداد و يا فلان فيلمساز نمي چسبد. احساس مي كني ذهن خودت. تو كه مطلب را نوشته اي احساس رضايت نمي كند. مي خواهد دوباره خيز بردارد تا شالودهايش را از نو در هم بريزد. ولي مي داند در افق ديگر بايد اين ساختار زدايي باز اتفاق بيفتد.همين است كه به انسان فروتني مي دهد.احساس نياز به  سخن گفتن مجدد.

معرفت تجربي يا اونتيك بسته روز است  ولي در وراي روزمره گي يك هستي شناسي ناب به كمين نشسته است ، ما چون مدام بيرون خود مي ايستيم و از خويش فراتر مي رويم  تجربه وجودي يمان فربه مي شود.دچار كاهندگي مي گردد.پس مي نشيند، پيش مي رود. شكست مي خورد ، از نوبه ديروز خيره مي شود . با نيم نگاهي به فردا مضطرب مي شود . اصطراب وجودي را تاب مي آورد.دراين حيث زماني مجله را در مي يابيم در ديروز و امروزش و بيشتر و شايد مهمتردرفردايش .فردايي كه امروز را پر از ترديد مي كند.مجله تاثير گذار بود .البته نه هميشه و همواره. بل در لحظات خاص.در لحظات تغيير.در لحظاتي كه  بايد سخن گفت. گاهي براي تدوام التهاب فرود يك پس روي را تجربه كرد تا سينه خيز خود را به لبه بلندي نفس گيرديگري برساند.دراين رفتن و پس رفتن جان هم افق فردا را مي سازد و هم از اين افق دچار دهشت فياض مي شود.اتاق فكركه بخشي از مجله است مد تي خاموشي گرفت . نه مثل آتشي كه شعله ها در پس خاكستر مي نشيند . بل خاموشي شنوا  وقتي زمانه بلند سخن مي گويد يا اصلا كلام فرو مي گذارد در سكوتي ملتهب  بايد شنيد و با التهاب شنيد . در ميانه سكوت و فرياد است كه مي توان سخن گفت.در اين شنيدن قلم آرام مي گيرد.بعد اگر از واقعيتي ملهم شد.برانگيختگي را تجربه كرد بي تاب نوشتن مي شود.در اين دوران انتظار مي داني مجله آنجاست.به انتظار توست كه بنويسي.خاموشي ترا بخشي از فرايند نوشتن  مي داند. اين را مي فهمد هر چند گاهي گاهي با ننوشتن مي نويسي . مي نويسي كه ننوشتن خود بازنمايي مواجهه تو با جهان است.

در اين مدت سينما تخيل را فروهشت و با تخيل مواج و فهم نشدني واقعيت گلاويز شد.چه كسي است  گفته بدرستي يادم نيست . نام نبردن بهتر از غلط نام بردن است . هنر منطق را به فهم اضافه مي كند تا زيبايي را ، آن معبود هميشگي را فراچنگ آورد . بايد به بي نظمي نظم داد تا در چشم قاعده پيدا كند . خشيت واقعيت بايد در نظم هنر تلطيف شود تا مخاطب بتواند تاب بياور آنچه مي ببيند و يا مي شنود . سينما ازواقعيت ترسوتر است چرا كه بايد مجاب كند مخاطب را . در سركش ترين تخيل بايد شكل دهنده هايي باشند كه از پيش فهم پذير كنند ماجراها را براي بيننده . ولي واقعيت به هيچ  شكل دهنده  اي حق مداخله نمي دهد. آنچه متلاطم عمل مي كند كه فهم را مي تركاند .نا منتظره ها سر بيرون مي آورند، انبوه تاويل ها ، تفاسير و زد و خوردهاي فكري  بر سر درك رويدادها از اين انفجار موجوديت خود مي گيرد. امروز سينما از واقعيت عقب افتاده و ما هم چون در پي آن مي نويسيم از آن عقب تر مانده ايم . در اين عقب ماندگي است كه نطفه سينماي فردا بسته مي شود و ما از هم اكنون بايد نظم هاي معناداري خلق كنيم كه در لحظه وقوع سينما بتوانيم با گزاره ها و مفاهيم واسطه تخيل جديد باشيم كه از تروماي واقعيت مي گويد.ترومايي كه روزگاري عادت زمانه مي شود.عادتي كه ما بايد اگر باشيم و اگر فرصت باشد از آن عادت زدايي كنيم.

مجله دنياي تصوير زنده است و مثل همه آدمها روزهاي فرود دارد و روزگار پر و پيمان .ولي در همان فرود هم آئينه زمانه  مي ماند . وقتي فيلم ها حرفي براي گفتن ندارد . نه در اينجا و نه در جاهاي ديگر. سينما از پرسش عقب افتاده . دارد در هاضمه تكنيك مستهلك مي شود . اما اين گونه  نمي ماند . سينما معناي هستي در روزگار ماست . اين هستي مورد غفلت قرار گرفته . ما تفكر را ترك گفتيم . سينما ديگر متفكر نيست . چرا كه اين ما نيستيم كه مي انديشيم  . اين ابزار است كه ما را مي بلعد . روزگار برگمان ،بونوئل ، تاركوفسكي  و... هم تمام نشده . اما هنوز كساني  پيدا نشده اند بر فراز تكنيك بايستند و بيانديشند. سينما در عصر ما امكان تفكر است. بايد جهان را در انضاميتش بفهمد . سياست را ، اقتصاد را ، روانشناسي را ، معرفت شناسي را ، اقتصاد سياسي را . ولي نه مثل يك انديشه ورز سياسي و يا فعال سياست ورز . نه مثل جامعه شناس  ، روانشناس و ... مثل يك هنرمند . مثل هنرمندي كه اصطراب وجودي دارد . كجا غير از پدر خوانده  مي توان منطق جهان سياست را از دور و دير تا امرو به تماشا گذاشت . كجا مثل ايثار تاركوفسكي مي شود بي  قراري و گمگشتگي انسان معاصر را در برابر دهشت تكنولو‍ژي ويرانگررا حس كرد . كجا مثل ملكوت الموت بونوئل مي توان سنگي شدگي انسان را كه از فعاليت بازمانده – يعني ديگر سو‍ نيست بل اب‍ژه اي مثل همه ابژه هاست – مكشوف كرد.

نمي دانم چرا حس مي كنم در انتقام خونين قيصر يك نوع ابلوموفيسم مي بينم . يك نوع ميل به بي عملي . تعادلي بي حركت كه در هيچ منحل مي شود. ديروز به گونه ديگري خود را نشان مي داد و امروز به گونه ديگر. فردا شايد با زاويه تازه تري . آگاهي ممكن ما تغيير مي كند و يك اثر ماندگار خاصيت اش همين است كه با ارتفاع قد مي كشد و رخسار عوض مي كند. رگبار را مي توانيم هزار بار ديگر تاويل كنيم. گيريم حرفهاي ديروز و امروزمان با هم نمي سازد.نسازد.تناقض ذات انديشه است. تناقض را بايد رفع كرد آنهم در سنتز بالاتر. همين سنتز هم تناقض هاي خود را خواهد داشت.دويستمين شماره يك مجله به ما نشان مي دهد در دل همين تناقض هاست كه ما مي توانيم جلو برويم و دريك  رودخانه نتوانيم دوباره شنا كنيم.ما نمي توانيم فيلم هاي حاتمي و تقوايي، نادري و شهيد ثالث را همانطور ببينيم كه خودشان مي ديدند.پيشنهاد يك فيلم اگر تغيير نكند جايش در همان گذشته است و ربطي به نسل هاي بعدي ندارد.

دعواي ديروز آشتي امروزاست. مجله روزگاري تند و تيز با كسي  برخورد كرده و همين برخورد او را تغيير داده كرده است، بايد اين تغيير را رصد كنيم، باز بشناسيم و قبولش كنيم . بايد دستاورد خود را نفي نكنيم.گاهي آنچه خود آفريده ايم باز نمي شناسيم. اتاق فكر گيريم نه با اين عنوان در مجله هاي ديگر تكرار شد. با زبان ديگر ، منش متفاوت و نگاهي كه با نگاه اين صفحه همسو نيست . اين نه تنها بد نيست بلكه خوب است . تكرار اگر ضريب انحراف ايجاد كند تبديل به دستاورد مي شود . امروز من طور ديگري  فكر مي كنم . براي اتاق مي خواهم فكر ديگر كنم . بازسازي اش كنم . كاغذي با جنس ديگربر روي ديوارهايش بكشم. كلمات ديگر ، اصلاحات متفاوت . زباني گنگ كه بتدريج شفاف مي شود و جايگير مي شود در ذهن اين و آن .

مي ماند گفتن از علي معلم . اين مجله چيزي نيست جز بازتاب انضاميت ذهن او . ذهني متنوع كه محصولات متفاوت را عرضه مي كند . به اين دليل خيلي ها فكر مي كنند مجله همان است كه آنها مي نويسند، آنها معلم را هم افق .درست فكر مي كنند ولي كمي ناكامل مي انديشند . علي معلم همه اين ها هست و هيچكدام نيست . تا زماني كه مجله است اين نقشه تغيير خواهد كرد و دگر خواهد شد ولي مهم آنست كه هميشه  بخشي از پديدار شناسي روح ايراني خواهد ماند با همه فراز و نشيب هايش