متعرض متهم شد و بعد مجرم و دیگر هیچ
جهان خاموشی گرفته است گوش تیز کرده ام صدای این خاموشی را بشنوم. هرگز عادت نداشته ام فردا را تیره و تار ببینم ٬هر چقدر محیط به من سخت و سخت تر بگیرد و حداقل ها را از من که می نویسم دریغ کند و آنهم به جرم همین نوشتن سعی می کنم مفری را بیابم در جهان بی مفر. ولی امروز که خوب به دور و برم نگاه می کنم از نوشتن به وحشت می افتم.نه اینکه از تاوان یک نوشته بهراسم.سالهاست با زخم به چرک نشسته این تاوان کنار آمده ام. مشت مشت قرض آرامبخش و ضد اضظراب می خورم تا آرام بگیرم ولی نمی گیرم . بیماریم درمانی ندارد تا جامعه درمان خود را نیابد٬ چرا که جامعه در خاموشی عقل فریاد مرگ بر ... را دارد تجربه می کند . مرگ زندگی ٬نشاط و با معنا زندگی کردن را پس می زند. یک روز بعد از آنکه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری همه را غافل گیر کرد و جامعه در بهت فرو رفت و انفجار خشم، دیالکتیک زور و عصیان را برانگیخت نتیجه این دیالکتیک را حدس زدم و در همین وبلاک به مغاک رفتم نوشتم . اینجا بخوانیدش .
خیابانها که آرام گرفت با خود گفتم شاید آنقدر این آتش زیر خاکستر بماند تا برای آرام کردن این خشم آنها که می توانند چاره ای بیاندیشند وظیفه خود را با چشمان بار انجام دهند. با این تمهید آگاهانه بگذارند در چشم انداز روزنه های تازه ٬انتخابات پر از زخم به تاریخ بپیوندد ولی در جای دیگر برای آرزوهای فروخفته و برای بغض های در گلو مانده چاره ای اندیشه شود . کسانی که انبوه اند و خود را بی آینده می بینند در حرفها و گفته ها نکته ای بشنوند و باور کنند که دیگر قرار نیست هیچ نباشند تا برخی ها همه چیز. انقلاب سال پنجاه و هفت به ما آموخت انسان همه چیز است و همه در توحید و در یگانگی دوست برابرند و برادر و آزادی را نمی توان به هیچ عنوان محدود کرد٬ اما این فرصت از دست رفت. نه تنها مفری باز نشد مفرهایی که حاصل سه دهه تجربه بود رو به بسته شدن رفت . بجای آنکه بگویند انتخابات می آیند و می روند و خود را باید برای بازی بعد آماده کرد فریاد زدند توبه هم راه به جایی نخواهد برد .کار را به آنجا رسانند که انتخابی بین سکوت و تسلیم و یا ایستادن نبود . یک راه پیش تر رو نبود یا سکوت نابودی را پذیرفتن و یا با فریاد. حتی سکوت را هم گفتند تاب نمی آوریم. حتی همراهی را هم انکار کردند . پرونده ها یکبار برای همیشه بسته شد. متعرض مجرم شد و بعد گناهکار و دیگر هیچ
آن روز یعنی چهل و هشت ساعت بعد از انتخابات نوشتم : پادزهر این رفتار ویرانگر گردش نخبگان در چارچوب موجود جامعه بود که به هر شکل به دلیل بی حوصله گی و مطلق زدگی نیروهای نورسیده از دست رفت. خیلی زود نورسیدگان در جبهه مقابل ظهور خواهند کرد و زمام امور را از کسانی که خود را در منازعه مدنی آبدیده کرده بودند خواهند گرفت و قدرت در مقابل طغیان مسیر آینده را تعیین خواهد کرد. مسیری که خطرناک و برای توسعه کشور بی فایده است. ولی دیگر گوشی نخواهیم یافت که بخواهیم با سخن گفتن و روشنگری از صاحبانش بخواهیم چراغ عقل را روشن کنند. چه خواهد شد؟ هیچکس نمی داند و بجای تحلیل گران٬ رجز خوانان به میدان خواهند آمد و جز صدای خودشان و ویرانی هیچ صدایی را نخواهند شنید. متاسفانه هیچ نیروی متعادل کننده هم وجود ندارد که چالش ها را از حدت بیاندازد. نوشتن این تحلیل برای صاحب این قلم بسیار تلخ بود ولی ما واقعیت را نمی سازیم بلکه روایت مفیدتر از آن بدست می دهیم.
امروز این بازی به فرجام نهایی خود رسیده است و شب با کابوس می گذرد و صبح با تقلای بی نتیجه شاید دراین بازی دهشتناک بتوان ترکی انداخت . شعار ؛یا با مایا علیه ما؛ نه امروز در آینده نه چندان دور نتیجه مشخص خود را خواهد یافت . این شعار ویرانگر است ٬ و اما چه کسی است نداند در ویرانی ویرانه ها هیچ جنگلی نمی روید و در این رودی که قرار بود یک روز دریا شود جز کویر منتظرمان نیست . در این بازی تنهااراده ها به جنگ هم می روند.اراده هایی که از جان خود می گذرند تا قصد خود را به هر قیمتی تحقق بخشند. حتی در رویا هم دیگر نمی توان برادرها را به برادری فراخواند و رفقا را به رفاقت و همراهان را به همراهی. وسط نمی توان ایستاد و آغوش را به هرسو باز کرد. سوگواری بر این تراژدی خوفناک از هم اکنون چشمهای مرا خیس می کند . من کجای این بازی ایستاده ام . همچنان نویسا ٬همچنان هشدار دهنده ٬همچنان راوی برادری و با هم بودن . نه این روزها به من می گویند آنجایی که ایستاده ای غلط است . تو پیشاپیش جایت را مشخص کرده اند. در جهان کافکایی جرم است که بدنبال فرد می دود و او را از آن خود می کند . دیگر مهم نیست تو چه کرده ای و چه نکرده ای . پرونده ات را بسته اند. گردباد مرا می برد . به هرکجا که سرنوشت کشور آنجا بسته می شود . اما می دانم از خشونت بیزارم . من طرف تنوع ام و شرط تنوع آزادی است . شما ما را معنا کردید و ما خواستید آن نباشیم که شما می خواهید باشیم . یعنی انکار وضعیت . زور ما در برابرتان کم است . دارید ما را شبیه گفته هایتان می کنید . این انتخاب ما نیست ولی شما ایستاده اید تا این انتخاب را به نام ما سند بزنید . کاش نتوانید ولی ... تنها به خدا پناه می برم از آنچه فردا می بینم و مضطرب آمدنش در کابوس های شبانه خود را به تماشا می گذارد. مارکس جمله ای دارد که امروز همه ما را در هر جبهه روشن می کند:؛پایان دهشتناک بهتر است از دهشت بی پایان است.؛ هم طرف قدرت و هم طرف ضد قدرت گرفتار این گزاره شده اند. پس چاره ای جز به انتظار نشستن این پایان نمانده است. اما شاید آگاهی فعال این پایان را شاداب کند . به شرطی که این جمله کانت را از یاد نبریم:؛آزادی کاربرد عقل خویش در امورهمگانیست ؛ و امروز ما تنها با آزادی است که می توانیم عقل را به کار بگیریم و حتی آنهایی که آزادی دیگران را محدود می کنند بدون آنکه بدانند عقل خود را به تعطیلات می فرستند و در تعطیلی عقل فرصت ها می سوزد و همه می بازند.