خیس پلکهای من در همهمه جمعیت و هوای بهاری قم
مادرم نشسته بود در میان گلها و پدرم داشت گلها را آب می داد. می خندند. چه خنده معصومانه و شادی. "مادر تو هرگز اینقدر شاد نبودی!". پدر با نگاهش چیزی را به من گفت که مرا با خود برد به دور دستها. نمی دانم چرا این چنین نگاهش مرگ را مهربان می کرد. آنها در جهان مردگانند و من در بین زنده ها٬ پس چرا این چنین آنها زنده تر از من و همه زنده هایند؟ چرا شما زنده اید و من مرده؟ این پرسش من بود. اما آنها تنها نگاهم می کردند. چقدر بوی خدا را می دادند. خواستم بگویم "مادر چشمهای میشی ات چرا این چنین می خندند؟" ولی از خواب پریدم. در خانه بودم. تنها٬ مثل همیشه. بدون آن شانه ای که همراهم باشد. ناگهان همه روز در نگاهم نشست. من امروز در قم بهارترین هوا را تنفس کردم. به پرسش پسرم می اندیشیدم٬ پرسشی که وقتی در کنار جمعیت عزادار و ماتم زده منتظر تشیع جنازه آیت الله منتظری بودم در گوش هایم نشست و همه جانم را پر کرد٬ گفت: "چرا می گریی؟" چرا می گریم؟ سالهاست می گریم. از اینکه می توانستیم با هم مهربان باشیم. شانه ای باشیم برای درد ها و زخم های هم. اما نیستیم. نفس٬ اسب پر غرور نفس نمی گذارد باشیم. حق دارم بگریم.
هر گاه نفس سیل جمعیت در نفس من می پیچید٬ وقتی صدای من با صدای آنها یکی می شود٬ ناخواسته می گریم. چرا اینهمه از هم منها شده ایم؟ چرا مرگ ما را جمع می کند؟ چرا نمی خواهیم باور کنیم مرگ در همین حوالی منتظر ماست؟ چرا زندگی را بخاطر نفس اماره این چنین سخت می گیریم؟ دیروز دوستی از من پرسید برای تشیع جنازه می آیی با هم قم برویم. گفتم بله می آیم. گفت شب با هم هماهنگ می کنیم. نکرد. نیافتم اش. ماجرا را به دوستی دیگر٬ سعید٬ تعریف کردم گفت من و ماشینی که دارم اگر بخواهی با تو برای رفتن به قم همراهی می کنند. شاد شدم. خواهرم و برادرم و پسرم همراه من آمدند. مدتها دلم می خواست هوایی را تنفس کنم که در آن دین همراه زندگیست و عین آنست.
جلوی بیت آیت الله منتظری قیامت جمعیت بود. در گوشه و کنار دوستانی را می بینم. لحظه ای می ایستیم و بعد به حرم می رویم. منتظر می شویم بقیه بیایند. جمعیت می رسند. نماز میت را می خوانیم و سوار ماشین می شویم به خانه بر می گردیم. در مسیر سری به قبر پدرم و مادرم می زنم. خاک از سر قبرشان می گیرم و با آب٬ آب چشم٬ سنگها را خیس می کنم. با دوستم به سر قبر ندا٬ سهراب اعرابی و ... می رویم. کنجکاووی ما را به آنجا می کشاند. می گریم. من برای فرزندان این آب و خاگ می گریم. دل نگران فردای کشورم. شما نیستید. اگر هستید کاری بکنید.
چرا هشدارها را نمی شنوند؟ چرا نمی خواهند باور کنند اگر با هم باشیم می توانیم معجزه کنیم. با هم بودن در آزادی ممکن است. تو نخواهی من خود نباشم٬ همه تو می شوم و تو هم خودت می مانی و من می شوی. چرا این چنین سخت می گیرم بر خود و دیگران. اگر خدا باشد من و تو٬ هیچوفت کینه نمی بیندیم از هم. خدایا هنوز دارم می گریم. مدام می گریم. برای منتظری که رفت. نگذارید بگویند ما نتوانستیم به نام خدا زندگی را بهتر کنیم. می توان قهرها را واگذاشت و همه آشتی شد. اگر نخواهیم صدای خدایی را بشنویم که بزرگ است و نمی خواهد ما سوار اسب غرور شویم. منیت بورزیم٬ زندگی جهنم می شود برای همه. خدایا همه آنها را که رفته اند بیامرز و به ما هنر با هم بودن و گذشتن از نفس اماره را بیاموز. ما از خداییم و تنها بسوی او باز می گردیم. سربلند و یا شرمنده. اکنونیت به این پرسش پاسخ می دهد و منتظری ساده بود مثل سادگی پدر و مادر من. سادگی که بوی خدا می دهد. بزرگ بود مثل همه آنهایی که تاریخ سازند. خدایش بیامرزد که چون زندگیش مرگ را در آغوش گرفت و ما را با میراث بزرگ خود واگذاشت و رفت.