خیس پلکهای من در همهمه جمعیت و هوای بهاری قم

مادرم نشسته بود در میان گلها و پدرم داشت گلها را آب می داد. می خندند. چه خنده معصومانه و شادی. "مادر تو هرگز اینقدر شاد نبودی!". پدر با نگاهش چیزی را به من گفت که مرا با خود برد به دور دستها. نمی دانم چرا این چنین نگاهش مرگ را مهربان می کرد. آنها در جهان مردگانند و من در بین زنده ها٬ پس چرا این چنین آنها زنده تر از من و همه زنده هایند؟ چرا شما زنده اید و من مرده؟ این پرسش من بود. اما آنها تنها نگاهم می کردند. چقدر بوی خدا را می دادند. خواستم بگویم "مادر چشمهای میشی ات چرا این چنین می خندند؟" ولی از خواب پریدم. در خانه بودم. تنها٬ مثل همیشه. بدون آن شانه ای که همراهم باشد. ناگهان همه روز در نگاهم نشست. من امروز در قم بهارترین هوا را تنفس کردم. به پرسش  پسرم می اندیشیدم٬ پرسشی که وقتی در کنار جمعیت عزادار و ماتم زده منتظر تشیع جنازه آیت الله منتظری بودم در گوش هایم نشست و همه جانم را پر کرد٬ گفت: "چرا می گریی؟" چرا می گریم؟ سالهاست می گریم. از اینکه می توانستیم با هم مهربان باشیم. شانه ای باشیم برای درد ها و زخم های هم. اما نیستیم. نفس٬ اسب پر غرور نفس نمی گذارد باشیم. حق دارم بگریم.

هر گاه نفس سیل جمعیت در نفس من می پیچید٬ وقتی صدای من با صدای آنها یکی می شود٬ ناخواسته می گریم. چرا اینهمه از هم منها شده ایم؟ چرا مرگ ما را جمع می کند؟ چرا نمی خواهیم باور کنیم مرگ در همین حوالی منتظر ماست؟ چرا زندگی را بخاطر نفس اماره این چنین سخت می گیریم؟ دیروز دوستی از من پرسید برای تشیع جنازه می آیی با هم قم برویم. گفتم بله می آیم. گفت شب با هم هماهنگ می کنیم. نکرد. نیافتم اش. ماجرا را به دوستی دیگر٬ سعید٬ تعریف کردم گفت من و ماشینی که دارم اگر بخواهی با تو برای رفتن به قم همراهی می کنند. شاد شدم. خواهرم و برادرم و پسرم همراه من آمدند. مدتها دلم می خواست هوایی را تنفس کنم که در آن دین همراه زندگیست و عین آنست.

جلوی بیت آیت الله منتظری قیامت جمعیت بود. در گوشه و کنار دوستانی را می بینم. لحظه ای می ایستیم و بعد به حرم می رویم. منتظر می شویم بقیه بیایند. جمعیت می رسند. نماز میت را می خوانیم و سوار ماشین می شویم به خانه بر می گردیم. در مسیر سری به قبر پدرم و مادرم می زنم. خاک از سر قبرشان می گیرم و با آب٬ آب چشم٬ سنگها را خیس می کنم. با دوستم به سر قبر ندا٬ سهراب اعرابی و ... می رویم. کنجکاووی ما را به آنجا می کشاند. می گریم. من برای فرزندان این آب و خاگ می گریم. دل نگران فردای کشورم. شما نیستید. اگر هستید کاری بکنید.

چرا هشدارها را نمی شنوند؟ چرا نمی خواهند باور کنند اگر با هم باشیم می توانیم معجزه کنیم. با هم بودن در آزادی ممکن است. تو نخواهی من خود نباشم٬ همه تو می شوم و تو هم خودت می مانی و من می شوی. چرا این چنین سخت می گیرم بر خود و دیگران. اگر خدا باشد من و تو٬ هیچوفت کینه نمی بیندیم از هم. خدایا هنوز دارم می گریم. مدام می گریم. برای منتظری که رفت. نگذارید بگویند ما نتوانستیم به نام خدا زندگی را بهتر کنیم. می توان قهرها را واگذاشت و همه آشتی شد. اگر نخواهیم صدای خدایی را بشنویم که بزرگ است و نمی خواهد ما سوار اسب غرور شویم. منیت بورزیم٬ زندگی جهنم می شود برای همه. خدایا همه آنها را که رفته اند بیامرز و به ما هنر با هم بودن و گذشتن از نفس اماره را بیاموز. ما از خداییم و تنها بسوی او باز می گردیم. سربلند و یا شرمنده. اکنونیت به این پرسش پاسخ می دهد و منتظری ساده بود مثل سادگی پدر و مادر من. سادگی که بوی خدا می دهد. بزرگ بود مثل همه آنهایی که تاریخ سازند. خدایش بیامرزد که چون زندگیش مرگ را در آغوش گرفت و ما را با میراث بزرگ خود  واگذاشت و رفت.

جهان فانی آیت الله منتظر ی را از دست داد تا ابدیت او را در آغوش بگیرد

*"انا لله و انا الیه راجعون "

*"آیت الله منتظری" به تاریخ پیوست. مرگ او را در ربود تا جاودانه اش کند. عاشقی پاکباز به محبوب اش پیوست . معشوقی که در عشق خود بی ریا بود. صبر ایوب را داشت و زبان ابوذر را.

*خدایا نمی دانم چه بنویسم ٬ چگونه بگریم برای مردی که مردانگی را معنا کرد . دینداری که حرمت دین را به ارتفاع قلبها و عقل ها استعلا بخشید .

*نام او نماد همه آرزوها ٬امیدها ٬ ایستادگی هاست که همه تاریخ تشیع ٬ همه تاریخ این مرز و بوم را نشانه دار کرده است .

* سلحشوری بیدار که قدرت را نخواست و زلال ماند و از خلق خدا سخن گفت . روح بیدار دین بود و زبان گویای مردم

* مرگ او تاریخ را ورق خواهد زد . جهان را دگر خواهد کرد . به گونه ای زندگی کرد که امروز همه حتی مخالفانش به ناچار زبان به ستایش اش باز خواهند کرد.

* انقلاب اسلامی در او ٬ در نام او ٬ در منش او ٬ در گفته های او ٬ در زندگی اش ٬حتی در مرگ اش تداوم خود را باز خواهد یافت . رویایی که در فردیت او محقق شد . این امید را در ما بر می انگیزد می توان جامعه را همچون او کرد . اویی که جز در خدایش آرام نمی گرفت .

* مردی از میان ما رفت که نخواستن را معنا کرد. پاکدامنی ٬ بی نیازی و ساده زیستی نه به عنوان پیشنهاد بشری٬ که در او عینت مطلق خود را یافت .

 * سوگو اریم ٬ جهان سوگوارانه به عزا می نشیند ٬ همه دغداریم . پلکهایمان خیس است . هر کس او را رنج داد ٬ از فراقش رنج خواهد دید .

* منتظری عزیز ٬ آرام بگیر و در هوای معطر توحید رنج هایت را از دوش بر زمین بگذار . ما وارث این رنج ها خواهیم بود . همراه شهدای عاشورا برای تو خواهیم گریست . واژه ها چقدر ناچیزند وقتی از تو می گویند . خدایا به پاس همه رنجهای این مرد جمال خود را از او دریغ مکن و برای ما پناه باشد در زمانه ای این چنین بی پناه و خسته

هیچکس بخاطر رحمی که جز خودش را نمی زایاندخودکشی نمی کند!؟

دیالکیتک بی عرضگی و هیاهیو دارد غوغا می کند. کسانی که هیچ کاری جز بر باد دادن منابع و امکانات کشور ندارند و نماد رسمی و غیر رسمی ناکارآمدی اند سعی بر آن دارند با هیاهیو این ناکارآمدی را پنهان کنند ٬ تلاشی که از همان آغاز بی نتیجه بودنش را به رخ می کشد .اما این دو جز در دیالکتیکی که برقرار می کنند هم را فربه می کنند ٬ به این دلیل هر چقدر ناکارآمدی بیشتر در اداره امور بسط می یابد هیاهیو پر سر و صداتر گوش ها را کر می سازد. اما هیاهیو در عمل بخاطر ذاتی که دارد ابتر می ماند . چرا که صدای بیش از حد بلند مثل سکوت شنیده نمی شود و دالی بی مفهوم می گردد که به هیچ چیز جز خودش ارجاع نمی دهد ٬ اما این سر و صداها نه آنجایی که می پندارد بلکه در فرایند معکوس بی نتیجه نمی ماند و با نفس حضورش نا کارآمدی را وسیع تر می سازد و به این دلیل هیاهیو رحمی است که جز خودش را نمی زایاند .

"جبش سبز" پادزهر ناکارآمدی و هیاهیوست ٬ اما عفونت همیشه از پاد زهر می گریزد و تن به جراحی خود نمی دهد . اما طیب حاذق گوش به حرف بیمار نمی دهد و درمان را با همه مخاطرات رها نمی کند. با این درک است که می بینیم ناکارآمدها به جای تعامل با این جنبش کار آمد و پر از توانایی و خلاقیت سعی در خفه کردن آن دارند ٬ خفگی که اگر در عمل رخ دهد ٬ مخالفان خود را نیز خفه خواهد کرد . یاری دهنده را دشمن دیدن از آن بدفهمی هاست که پایانی جز نکبت و فلاکت ندارد. به ما می گویند و از همه چیز را به حال خود رها کنیم و وضع موجود را بپذیریم ولی به ما نمی گویند با سیل ویرانگر ناکارآمدی که اقتصاد ٬سیاست ٬فرهنگ و روابط اجتماعی را به ویرانی می کشد چه باید بکنیم. آیا این خودکشی نیست که در مورد چیزی سکوت کنیم که همه حیات ما در گروی آنست.

یک دیوانسالاری فرسوده که تنها کار مفید را تشکیل جلسه و نامه پراکنی می داند دارد هستی فردی و جمعی ما را بر باد می دهد بدون آنکه به روی خود بیاورد وراجی و پذیرایی اشرافی هیچ ربطی به جلسات کارشناسی ندارد و نوشتن سیل آسای نامه های پر غلط که یک جمله سالم در آنها پیدا نمی شود هیچ ربطی به اداره امور ندارد. پنج سال است با تجربه ها را کنار گذاشته اند و جوانان بی تجربه را به جای آنها بر مصدر امور گذاشته اند. جوانانی که مثل برخی سالخورده ها که جز حفظ موجود کاری به فردا ندارند محافظه کار و ترسو و مثل خودشان خام اندیش و پرمدعایند ٬ رانت طلبی و حیف و میل را به این دو صفت اضافه کنید تا دریابید ناکارآمدی دارد چه به روزگار کشور می آورد . مضحکه غریبی برپاست کسی که می توانند به درستی امور را اداره کنند در حاشیه و آنهایی که در متن قرار دارند جز اتلاف منابع کاری نمی توانند بکنند مناصب را اشغال کرده اند.در ورای همه فلسفه بافی ها و نظریه پردازی های درست و غلط جنبش سبز هیچ هدفی جز بر هم زدن این معادله خطرناک ندارد و طرح هر هدف دیگری منوط به تحقق این پیش شرط ساده است و بس.    

شهرت هنرمندان را نخرید چون دیگر در میان مردم بازار نخواهد داشت.

بگذارید صریح و شفاف بر این نکته انگشت بگذارم که در جهان ما٬ در جهانی که نظام سرمایه داری پی و پایه های آنرا گذاشته است و حتی مخالفان خود را در شورش علیه همین پی و پایه به مدار خود می کشاند٬ هیچ امر غیر سیاسی وجود ندارد. حتی معاشقه زنان و شوهران در خلوت ترین لحظات زندگی شخصی٬ متاثر از فانتزیی است که نیروهای مسلط از طریق قدرت رسانه ای تولید و در همه روابط اجتماعی تکثیر می کنند. روابطی که بشدت همه چیز را کالایی کرده و عشق و سکس را بعنوان شخصی ترین روابط به سرعت قابل داد و ستد می کنند. داد و ستدی که همه عواطف انسانی را تبدیل به امر زائد می سازد.

با این رویکرد٬ همه آنها که هنر را از سیاست متنزع می کنند و این جدایی را تبدیل به فضیلت می سازند٬ تنها نقاب بر رخدادی می گذارند که خود به صورت جوهری این نقاب را می طلبد. همین رویکرد به شدت سیاسی خود را در امر غیر سیاسی می پوشاند٬ تا دستهای مداخله کننده خود٬ که به نفع وضع موجود کار می کنند٬ را پنهان سازد. چه کسی است نداند شهرت هنرمندان توسط شکبه های رسمی و غیر رسمی دولت بعنوان نماد بیرونی قدرت شکل می گیرد و بسط می یابد و از سوی دیگر تدبیری اندیشیده می شود تا این شهرت ابزاری بشود که تخیل مردم برای فراچنگ آوردن زندگی بهتر و دموکراتیک٬ خود را تخلیه کند تا جای آنرا لذت بردن از زندگی ستاره های مشهور پر کند.

وجود ستاره های مشهور فی نفسه اقدامی سیاسی است که از وضع موجود حفاظت می کند و این حفاظت زمانی منتیج به نتیجه می شود که مردم این شهرت را به رسمیت بشناسند و برای آن هورا بکشند. در نقاطی که مردم غیر سیاسی و به شدت منفعل اند٬ شهرت رنگ و بوی محبوبیت هم به خود می گیرد. محبویت تهی و بی مضمون. محبویت به طور طبیعی امر اجتماعی است که نشان شخصیتی است که به دیگران وفادار است و از شهرت به سود بهروزی دیگران استفاده می کند. اما در شرایطی که مردم از انفعال خارج می شوند و سهم خود را از زندگی اجتماعی می طلبند و وارد سیاست ورزی می شوند٬ هنرمندان در دو راهی به دام می افتند. از یک سو برای امکان باقی ماندن در صحنه و استفاده از مزایای آن باید به قدرت لبخندی اهدا کرد٬ ولی این لبخند می تواند مردم را دچار رنجش کند و شهرت را از محبوبیت تهی کند و هنرمند ناگهان با توده هایی روبرو شوند که دیگر نگاه اسطوره ای به آنها ندارند و گاهی موضوع نفرت هم می شوند.

چهره متناقض شهرت هنرمندان در برهه هایی دولت ها را نیز غافلگیر می کند و در می یابد نمی توان از آن بهره برد. آنها با خرید شهرت هنرمندان ناگهان هنرمند را با ترومای واقعیت برهنه روبرو می کنند. در این برهه ها مردم دیگر از صافی بازی٬ زیبایی یا خوش تیپی بازیگران و یا اثر هنرمندان به او نمی نگرند٬ بلکه شخصیت حقیقی آنها را مورد مداقه قرار می دهند و داوری شان در این لحظه ها بر خلاف شرایط عادت٬ سخت و حتی بی ترحم می شود. در صورت بندی شرایط موجود جامعه٬ دولت با رفتن به سوی هنرمندان با جیب های پر از پول نمی تواند از شهرت هنرمندان بهره بگیرد بلکه با تهی کردن محبوبیت از شهرت هنرمندان٬ کارکرد عادی آنها را نیز از کار می اندازد.

کالایی کردن هنرمندان منطق بازار را بیدار می کند. در بازار این خریدار است که حق دارد وقتی هنرمندی بخاطر شهرت اش خریده می شود ترجیح دهد این کالا را در همان ویترین باقی بگذارد. ویترینی که مدام دیده می شود ولی کسی را بر نمی انگیزد برای خرید دست به جیب ببرد. این بازی٬ امروز دیگر جواب نمی دهد. بهتر است تدبیر و تمهیدی دیگری برای رضایت مردم اتخاذ شود. این تمهید اگر پاسخگویی به خواسته های مردم باشد٬ حتما نتیجه خواهد داد و در غیر این صورت هر چقدر آب در هاون کوبیده شود هیچ کره ای سفره دولت را رنگین نمی کند.

هدیه تهرانی: تصویر متناقض اقتدار و واخوردگی  

نمایشگاه عکس "هدیه تهرانی" در خانه هنرمندان ماجرایی فراتری از یک رخداد هنری را به تماشا می گذارد. از یک سو٬ فهم دولت از هنر را به تماشا می گذارد که به چیزی جز کالایی شدن آن راه نمی دهد. یعنی اهدای پول برای بدست آوردن محبویتی از دست رفته و از سوی دیگر روح متناقض یک هنرمند را به تماشا می گذارد. در مورد اولی٬ یعنی فهم دولت از هنر٬ بعد خواهم نوشت ولی در مورد این زن هنرمند که نمایشگاه فاخری را برگزار می کند و بعد در مواجهه با روزنامه نگاران٬ تاب از دست می دهد و اشک ریزان نمایشگاه را ترک می کند٬ همین جا نوشته ای را می گذارم که سالها پیش قلمی کردم آنهم در شرایطی که از گذاشتن نوشته هایم در رسانه مکتوب در وبلاگ همیشه خودداری کرده ام و باز خواهم کرد. ولی این استثنا حقیقتی را مکشوف می کند که فهمش در موقعیت ما لازم است. صاحب این قلم صفحه ای در دنیای تصویر داشت و یا دارد. البته هنوز معلوم نیست خواهد داشت. در این اتاق در اسفند سال ۸۵ مطلبی را قلمی کرد که از واتاب تناقض روح ایرانی در هدیه تهرانی سخن می گوید. این رخداد تازه -برگزاری نمایشگاه - روح این نوشته را یکبار دیگر به اثبات می رساند. آنرا می خوانید :

"هدیه تهرانی" در سینمای ایران چهره ای متمایز است. جنس بازیهایش خاص خود اوست. او چهره ژانوسی روح ایرانی را به تمامی واتاب می دهد. از یک سو زنی مقتدر و پر جاذبه که به راحتی بر دیگران تاثیر می گذارد و روح اقتدارگرش به سهولت فضایی فراهم می سازد که دیگران از زیبایی٬ منش و کردارش تبعیت کنند٬ ولی در پس این چهره٬ ما واقعیتی دیگر را می یابیم٬ روحی زجر دیده٬ قربانی و سرشار از رنج که رنج دیدگی زن ایرانی را به تمامی مکشوف می سازد. در نگاه اول این تناقض حیرت آور است ولی اگر عمیق تر به مسایل بنگریم در خواهیم یافت این دو چهره نه تنها متضاد هم نیستند٬ بلکه مکمل همیشه همند.

در روانشناسی اعماق ما با این برنهاد روبرو می شویم که جبن و ترس همیشه برای گریز از خود نقاب اقتدار بر چهره می زند. رفتار مقتدرانه که متکی بر مولفه های واقعی و ملموس نیست٬ نشانه ترسی فرو خورده است که لباس عوض می کند تا قابل تحمل باشد. زن ایرانی نیز به این نقاب نیاز دارد و گریزی از آن ندارد. زنی که هنوز در فضای سنتی می زید٬ عادات دیرپای را می یابد و نقاد آنست ولی به دلیل حضور پرقدرت مدرنیته با حقوق فردی و حق خود٬ به عنوان یک انسان٬ آشناست. دیالکتیک سنت و حق فردی تلواسه های زیادی را بر می انگیزد. تناقض ها را ماندگار و رفتارهای یکپارچه را به بحران های بی وقفه می کشد.

"هدیه تهرانی" در شوکران این چهره ژانوسی را به تمامی در معرض تماشا گذاشته و یکی از زنده ترین نقش های خود را بازی می کند. زنی که به راحتی مردی را به دام خود می کشاند٬ ولی وقتی ماجرا جلو می رود در می یابیم چه روح زخم خورده و زجر کشیده ای دارد. او تنها در مرگ مفری در جهان بی مفر می یابد و مرد ایرانی که به نوعی دیگر این چهره ژانوسی را به نمایش می گذارد٬ هم پاکدامنی را می جوید و هم آنرا پس می زند٬ برنده ماجرا می شود٬ چرا که عادت های دیرپا به حمایت از او بر می خیزند.

"هدیه تهرانی" در چهارشنبه سوری هم این چهره را به خوبی هویدا می کند. زنی که در برابر شوهرش می ستیزد و از استقلال خود دفاع می کند. در خلوت می داند که بدون کانون گرم خانواده نمی تواند تکیه گاهی بیابد. این حالت دوگانه را به راحتی می توان در اجزای صورت تهرانی به تمامی باز یافت. بازی مقتدارانه اش در یک چهره و رفتار واخورده اش در چهره دیگر به خوبی از سوی تماشاگر تائید می شود.

همین دوگانگی در انتخاب های دیگر تهرانی در صحنه عملی سینمای ایران نیز به خوبی دیده می شود. برای حفظ خود در قله شهرت با فیلمسازان سخت می گیرد٬ ولی این سخت گیری را در انتخاب فیلمی که بنا دارد بازی کند به عمل نمی آورد و به این دلیل تبدیل به بازیگری می شود که منتقد مجبور می شود برای حرف زدن درباره او بسیاری از فیلمهایش را نادیده بگیرد. او اگر می توانست از تناقض هایش رهایی یابد و با سینما به عنوان یک پدیده اخلاقی هم مواجه می شد٬ می توانستیم او را در قله بازیگران ایرانی قرار دهیم. ولی امروز برای این کار با اما و اگر های بسیاری پا به میدان بگذاریم.

"هدیه تهرانی" باید بتواند بر تناقض های درونی اش چیره شود و راهی مشخص را انتخاب کند. ما با مصلحت های زندگی جمعی و فردی او آشنائیم ولی گزیده کار کردن تحملی را می طلبد که بسیاری آن را در خود نمی یابند و به این دلیل وارد تاریخ نمی شوند. او نباید این فرصت را از خود دریغ کند. 

*این نوشته بعد از سالها درستی خود را باز می یابد. تهرانی در شرایط امروز کشور کمک مالی از دولت را می پذیرد ولی نمی خواهد مسئولیت اجتماعی آنرا بر عهده بگیرد. او به تناقض هایش وفادار می ماند ولی در یک اتفاق غیرسینمایی٬ قضاوت ها منسجم تر و ماندگارتر است. انتخاب امروزش در وجدان های بسیاری نمره قبولی نخواهد گرفت٬ ولی او همچنان اقتدارش را با برگزاری یک نمایشگاه نفیس٬ گران و پرهیاهیو٬ به تماشا می گذارد و آنچه دیده نمی شود عکس هایی است که در پس این رخداد و نام او اصلا دیده نمی شوند در حالی که وجود نمایشگاه تنها به ظاهر برای دیدن آنها است. ولی در هم آمیزی سیاست در قالب یک کمک مالی و وجود حی و حاضر هنرمند این دیدن را غیر ممکن می کند.

هم روح امین نظام و هم برانداز زیرک!

فرمول سقوط نظام جمهوری اسلامی کاملا روشن است٬ براندازان محترم! لطفا دنبال فرمول دیگری نگردید٬ برای تحقق این فرمول باید صبور بود و در کار عجله نکرد. ریش بگذارید٬ تکمه بلوز را در روی گلویتان را ببینید٬ مرتب از خدا و پیامبر حرف بزنید٬ با کمک پدر جان٬ بدون آنکه سربازی رفته باشید٬ مدرک تحصیلی جور کنید٬ بعد با زد و بند٬ مدیر اداری یک سازمان بشوید و بعد شروع کنید به دمار کارمندان را در آوردن.

با زدن اطلاعیه روی دیوار٬ روش های شکایت از سازمان را به تماشا بگذارید تا همه بدانند راه های قانونی احقاق حق بسته است تا آنها در اولین تظاهرات خیابانی همه حرص و کینه شان را خالی کنند٬ ترس را در سیستم اداری تزریق کنید تا شجاعت حضور در کف خیابانها را بیابند. صاحب این قلم حداقل چند نمونه روشن از این آدمها سراغ دارد. شاید شما هم سراغ داشته باشید. این کار چند حسن دارد٬ اولا حقوق های میلیونی می گیرید و بعد نارضایتی را که به طور آشکار از نظام دارید تسکین می دهید٬ بدون آنکه آسیبی متوجه تان باشد. البته چون یکپارچه کینه اید از ایجاد کینه در دل دیگران از خودتان٬ واهمه ای ندارید.

با این کار نه نهادهای امنیتی سراغ تان می آیند و نه محاکمه ای در کار خواهد بود. تازه بخاطر نان بری از مدیران ارشد سازمانها تقدیر هم دریافت می کنید. انتخاب با خود شماست. یادتان باشد با این کار هم روح امین نظام می شوید و هم برانداز زیرک.

*هر گونه شباهت این مشخصات با این نام و یا آن فرد تکذیب می شود. مگر آنکه خود فرد بخواهد با معرفی خویش تابلو شود!

جهش غول آساي ويروس مناظره

بحران سیاسی را نمی توان با ایجاد بحرانهای دیگر درمان کرد٬ همانگونه که بیمار را نمی توان با تشدید بیماری درمان کرد. نظام سیاسی وارد دوران تازه ای شده است و برآیند نیروها به شدت تغییر کرده است و هیچ معجزه ای نمی تواند فضا را به ماقبل انتخابات بکشاند. هر تلاشی در این مسیر آب در هاون کوبیدن است٬ اما کدام نیرو و رخداد این دگرگشت را ممکن کرد؟ تردید نباید کرد همان نیروهایی که می کوشد با نیروی اجبار٬ زور و هیاهو بحران را رام و آب رفته را به جوی بازگردانند٬ خود عامل اصلی ایجاد بحران فعلی اند و به این دلیل به آنها باید گفت خود کرده را تدبیر نیست. همانهایی که در مناظره های انتخاباتی٬ به قصد حذف رقیب دست به افشاگری زدند و سلسله مراتب اقتدار را - با زدن اتهام به هاشمی رفسنجانی٬ ناطق نوری و همه آنهایی که از سال پنجاه و هفت تا انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری اسلامی در حاکمیت نقش داشتند - به هم زدند تا هم انتخابات را ببرند و هم فضا را از نیروی های مزاحم پاک کنند. ساختاری را در هم کوبیدند که هیچ نظام سیاسی نمی تواند بدون آن طرح ماندگاری خود را بنویسد و در عمل محقق کند.

نظام جمهوری اسلامی با انقلاب بر آمد٬ در جنگ خود را تثبیت کرد و بعد سلسله مراتبی از اقتدار را ایجاد کرد که همه٬ حتی مخالفان٬ به آن عادت کردند. در پس این عادت بود که رژیم با ترکیب بهینه از زور و چانه زنی قدم به قدم همه بحرانهای سیاسی٬ اقتصادی و اجتماعی را کنترل می کرد و حتی پروژه بزرگی چون اصلاحات را به شکست کشاند. "هانا آرنت" معتقد است نه زور و اجبار و نه چانه زنی و مذاکره نیست که تدوام اقتدار را ممکن می کند٬ بلکه نمایش همیشگی سلسله مراتب تثبیت شده این امر را ممکن می کند وی در این باره می گوید : " رابطه ی اقتدارگرایانه میان کسی که فرمان می دهد و کسی که فرمان می برد٬ نه بر پایه امر مشترک بنا شده است٬ نه بر قدرت کسی که فرمان می دهد. امر مشترک میان آنها خود سلسله مراتب است که درستی و مشروعیتش را هر دو پذیرفتند و هر دو در آن٬ جایگاهی استوار و از پیش تعیین شده دارند " ٬ ویروسی در مناظره ها در نگاه مخاطب نشست كه تنها اقتدار افشا شده ها را در هم نریخت٬ بلکه خود سلسله مراتب را آلوده کرد و جامعه را به سمتی برد که دیگر کسی حس فرمانبرداری ندارد و همه بدنبال خود فرمانی اند.

عادت زدایی از جامعه امر مخاطره آمیز است. آنها که دست به این اقدام می زنند کیفر سختی می بینند. ویروسی ضعيفي كه در مناظره ها به بدنه اجتماع رسوخ كرد هر روز جهش بيشتري پیدا مي كند. يك طرف در تربيون هاي رسمي هاشمي، خاتمي، كروبي و بيت امام را در صندلي اتهام مي نشاند و آنها را بي ارزش اعلام مي كند و طرف ديگر در شبكه هاي غير رسمي همه هوش، خلاقيت و توان خود را بسيج مي كند كه با هزل و مضحكه جواب های را با هو بدهد و در اين ميان بدون آنكه بخواهيم٬ نه تنها اتوريته سياسي از دست مي رود٬ بلكه در درون خانواده ها فرزندان عليه والدين، زنان و مردان علیه یک دیگر مي شورند و در سازمانها به دليل فروپاشي سلسله مراتب هيچ دستوري اجرا نمي شود و با اعمال روش هاي تنبیهي شكاف مديران و كاركنان پر نكردني مي شود و در نهايت همه مي بازند.

جامعه وقتي با فروپاشي وحدت روبرو مي شود با امر كثير روبرو مي گردد كه در لايه هاي عميق جامعه خفته بودند، شبح همه اساطير، باورها و اعتقادهاي مدفون شده سر از لاك خود بيرون مي آورند و تبديل به نيروهاي زنده اي مي شوند كه جز خود را به رسميت نمي شناسند. در اين وضع نه خشونت و نه سازش درمان درد نيست، هركس ساز خود را مي زند و صداي ناهنجار ي كه گوش ها را مي آزارد خود منجر به جدايي و افتراق هاي بيشتري مي شود. در چنين جامعه دروغ و راست ديگر قابل شناسايي نيستند و هر دروغي راست است و هر راستي دروغ. همه به اين اعتقاد مي رسند که با تكرار بي وقفه هر گزاره اي مي توان آنرا تبديل به حقيقت كرد و چون گزاره ها از اين طريق ديگر موضوع صدق و كذب نیستند و بر اساس كارايي سنجيده مي شوند٬ همه حقايق ناپديد مي گردند.

وضع بي عرفي را تنها با وضع عادات جديد مي توان رام كرد و خلق عادات جديد زمانبر است و به ناگزير از ميان چالش بزرگ و كوچك مي گذارد و به اين دليل نبايد انتظار داشت در كوتاه مدت به آن دست يافت. عجله براي تثبيت وضعي كه از دست رفته مشكل را مشكل تر مي سازد. در اين وضع تنها با خشونت و به زور داغ و درفش آنهم در زمانمندي لازم و يا با يك جنبش طولاني و گفت و گو٬ عرف هاي تازه اي خلق و جامعه را اقناع كرد كه اقتدار تازه را بپذيرند. اما در شرايط فعلي نه خشونت تام ممكن است و نه گفت و گو و به ناگزير نيروهاي ناشناخته اي سر بيرون خواهند آورد كه هم مي تواند تماميت كشور را به خطر بياندازد و فضايي را فراهم سازد كه نه از نيروهاي متخاصم فعلي. گاهي عقل معجزه مي كند ولي عقل نياز به عاقلاني دارد كه آنرا به فعليت در آورند. فعلا كه تندروها پروژه اي كه در مناظره ها آغاز كرده اند را با جان سختي ادامه مي دهند و بقيه با همه هزينه ها٬ در برابر آنها مقاومت مي كنند.

باز محرم همين حوالي است و جان چه آسان عاشورايي مي شود

محرم در همين حوالي است. در ذهن من غوغايي است. عاشورا تمام خوابهاي من را پر مي كند. كربلا همين نزديكي است ٬ جلوي چشمان من ايستاده ٬ سرهاي بريده ٬ تن هاي بي سر . شانه هاي بي دست و دستهايي كه در دستهاي خدا حلقه مي خورد. خدايا با مستي ياد توست كه دويدن به سوي مرگ آسان مي شود . خدايا با نام توست كه نمي هراسيم از هيچ هراسي و دل به درياي عشق تو مي زنيم تا جانمان پر شجاعت شود . پر از بيداري از عدالتي كه بر همه ظلم ها گواهي مي دهد و دست همراهي كه گره مي خورد با دست مظلوم .

سلام بر تو ای خون خدا ٬ سلام بر تو که زمین کربلا از خون تو و همه ياران تو عطر بهشت گرفت . سلام بر تو ای وارٍث خون انبیا ٬ بر پا كنندگان قسط ٬ قيام كنندگان بر عليه همه فرعونها ٬ بر عليه همه آنهايي كه جانشان از شهوت قدرت لبريز است . كجاست تبر ابراهيم خليل الله كه بت ها را بشكند ٬ كجاست عصاي موسي هم صحبت خدا ٬ كجاست اخلاق محمد رسول محبوب خدا. كجاست دستهايي كه به ياري بر مي خيزند وقتي تو فرياد مي آوري هل من ناصر ينصرني

يا حسين كسي در ذهن من مي خواند٬چه تلخ مي خواند ٬چه صحنه اي مي آفريند : "باز این چه شورش است که در خلق عالم است /باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است /باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین /بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است /این صبح تیره باز دمید از کجا کزو/کار جهان و خلق جهان جمله درهم است /گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب /کاشوب در تمامی ذرات عالم است /گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست/این رستخیز عام که نامش محرم است/در بارگاه قدس که جای ملال نیست/سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است /جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند/گویا عزای اشرف اولاد آدم است /خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین/پرورده ی کنار رسول خدا، حسین..." ٬خدايا باز كربلاست ٬باز عاشوراست . "كل يوما عاشورا و كل عرض كربلا"٬ اين روز را پاياني نيست و اين سرزمين را نهايتي نيست .

يا حسين با نام و ياد توست كه من از هراس مي هراسم و هر جا ستمي است، جان عاشورايي مي شود و مرگ چه آسان . بگو با ما كه شعيه علي آن دلاور بيشه توحيد . آن در هم كوبنده در خيبر ٬ آن حامي عدالت ٬ آن كه بر يتيمان مهربان است و بر ستم خروشنده  كه جز راه تو نمي توان راهي برويم و جز كار تو كاري بكنيم . باز محرم در اين حوالي است و من با پلكهاي خيس بر ستمي كه بر تو رفت مي گريم و "نداي " تو را مي شنوم و كشندگان تو را لعن مي كنم . از خودم بيزاري مي جويم اگر زبان در برابر ستم ببننم و چشم بر بي عدالتي . آري ياري كننده اي است . آنها كه از فراق تو بر سر مي كوبند و بر تن و خشمگين خدايشان را فرا مي خوانند با تو پيمان بسته اند تا راه ترا ادامه دهند .  دل من قيامت است و كسي در من مي خواند و من با او مي خوانم:اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَالْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ...

حتی صدای یک آری در میان هزاران نه شنیده نمی شود

تهاجم فرهنگی٬ براندازی نرم - و یا هر نامی که شما دوست دارید - در کدام بستر جریان می یابد و در چه زمینی محصول می دهد؟ پاسخ این پرسش کاملا روشن است. در جامعه ای که هیچ وعده قابل تحققی برای ارائه نداشته باشد و در سلبیت کامل٬ از نفس افتاده باشد. آنها که در غرب زندگی می کنند می اندیشند٬ برنامه می ریزند و در عمل می کوشند این برنامه را تحقق بخشند٬ می دانند با کدام سبک زندگی مخالفند و از آن مهمتر در قبال آنچه نفی می کنند چه پیشنهادی برای لحظه به لحظه حیات بشری دارند. آنها در دیالکتیک نفی و ایجاب پیش می روند و ماهی مراد را در میان همه فرهنگها صید می کنند و به سودهای باد آورده دست می یابند. اما در مقابل٬ مخالفان آنها در این کشور٬ نه تنها هیچ حرفی در ایجابیت ندارند بلکه نفی شان ناقص و ابتر است. آنها بی وقفه مردم را نهی می کنند چه نپوشند٬ چه نگویند٬ چه نبیند٬ چه نشنوند و حتی یکبار هم نشیندیم به صورت ایجابی بگویند کدام سبک زندگی را پیشنهاد می کنند و در مقابل همه نه هایشان٬ چه بله هایی را مشروع می دانند٬ آنها از دوزخ ما را می هراسند ولی وعده رسیدن به هیچ بهشتی را به ما نمی دهند٬ این درست همان نقطه ایست که شکست آنها را دائمی و تلاش شان را بی ثمر می کند.

همه یافته های بشری موید این نکته دقیق است که هیچ نظمی نمی تواند طرح ماندگاریش را محقق کنند٬ بدون آنکه فضایی فراهم کند که انسانها از طریق آن بتوانند رویاها و آرمانهای ملموس خود را تحقق بخشند. در جامعه٬ بخش بزرگی از مردم نه در اقتصاد٬ نه در سیاست٬ نه در فرهنگ و نه در زندگی شخصی شان نه تنها قادر نیستند به رویاهای هاشان جامه عمل بپوشانند٬ بلکه قادر نیستند امور عادی خود را اداره کنند. هر بار برای خرید به بازار می روند گرانی را با گوشت و پوست خود حس می کنند٬ به هر اداره ای مراجعه می کنند با توهین و تحقیر روبرو می شوند. اگر حقوق بگیر باشند٬ با کابوس اخراج امروز را به فردا می رسانند. می گویند و درست می گویند ازدواج جلوی بسیاری از ناهنجاری ها را می گیرد ولی به روی خود نمی آورند برای ازدواج معمولی لااقل به چهل میلیون تومان پول نیاز است. یعنی اگر کسی پانصد هزار تومان در ماه پس انداز کند باید هشتاد ماه٬ یعنی چندین سال صبر کند تا بتواند به پای سفره عقد برسد. کدام جوان را می شناسید که در آستانه تشکیل زندگی این مبلغ را از راه دستمزدش - اگر بر اثر معجزه کار مناسب کرد - پس انداز کند؟

ممکن است ساده زیستی را توصیه کنید٬ اولا این مبلغ در این روزگار خود پیشاپیش حداقل ها را تضمین می کند و دیگر نمی توان از سر و ته آن زد. از سوی دیگر همه از خود می پرسند مگر فرزندان این توصیه کنندگان ساده زیست اند که این سفارش را به دیگران می کنند. امروز بجای یافتن راه حل ها٬ اعمال کارآمدی ها و جلب مشارکت مردم٬ تکیه همه جانبه بر زور و اجبار انتخاب شده است٬ انتخابی که در نهایت محکوم به شکست است. این حرف صاحب این قلم نیست بلکه "تد رابرت گر" در کتاب "چرا انسان ها شورش می کنند؟" که توسط پژوهشکده مطالعات راهبردی نزدیک به نهادهای نظامی و امنیتی ترجمه و نشر یافته است٬ در این باره می گوید: " تکیه همه جانبه بر زور و اجبار در نهایت نیروهایی را بر می انگیزد که آنرا ویران خواهد کرد " چرا که "خشونت به طور کلی انسانها و کالاها را نابود می کند و بندرت آنها را افزایش می دهد. "

با این رویکرد تهاجم نرم را تنها با رفتارهای نرم می توان خنثی کرد و نه آنکه فرهنگسراها و خانه های فرهنگی و حتی روزنامه همشهری را زمینه ساز تهاجم نرم بدانیم٬ دیگر کدام ابزار جز خشونت و تکیه بر زور و اجبار می ماند که با این پدیده مقابله کنیم؟ نهادهای دیرپای دینی که به صورت دیرپا از سنت ها و عرفها دفاع می کردند و برای همیشه خواهند کرد را به صورت بخشنامه ای و دولتی اداره کردن باعث می شود آنها آن روحی را از دست بدهند که تنها توسط آن روح٬ قدرت تاثیرگذاری خود را می یابند. جامعه امروز احساس مخاطره می کند و وضعیت اضطرار در سطح ملی حاکم است و در این شرایط همان روش ها و منش هایی را به کار برده اند که شرایط امروز را شکل داده اند٬ کوبیدن بر امر محال است و نه تنها اوضاع را آرام نمی کند بلکه پیچیده تر می سازد. تنها نخبگان می توانند وضع را آرام سازند که آنها هم رانده شده اند و سرخورده به اوضاع می نگرند. باز در این مورد سخن می گویم.

دستهايي كه در آغوش مي گيرند و پاهايي كه پس مي زنند

منطق سرمایه داری را پذیرفتن و حاصل آنرا بر نتابیدن٬ از آن اتفاقات نادری است که کمتر رخ می دهد ولی در جامعه ما به علت اعوجاج در اندیشه ها و بی اعتنایی به یافته های بشری٬ به وفور یافت می شود. بدون آنکه نسبت به این تناقض های بنیادین خود آگاه باشیم نخواهیم توانست از گیر و دار آن خلاص شویم. بحث را بايد از اين نكته شروع كرد در نظامي كه سود چون پروانه دور شمع زندگي به پرواز در مي آيد٬ تا جهان را در تلالوي ارزش مصرفي كالا ببيند٬ هيچ ارزشي ارزش ماندگاري ندارد بدون آنكه انباشت سرمايه و توليد مازاد ديگر را تضمين كند. گئورگ لوكاچ در اين باره به خوبي مسئله را روشن مي كند٬ او مي گويد: "در نظام سرمايه داري٬ ديگر هيچ چيز في نفسه يا به خاطر ارزش دروني اش (في المثل ارزش هنري يا اخلاقي) ارزش نمي شود٬ فقط چيزي ارزش دارد كه به مثابه جنس در بازار خريد و فروش مي شود." همين منطق است كه از منظر اين چهره شناخته شده روابط اقتصادي را٬ جايگزين روابط اجتماعي مي سازد و انسان را از انسان بودنش سلب مي كند.

آنهايي كه برآنند با تهاجم و به گفته خودشان كودتاي نرم بستيزند٬ درست همان موقع كه ديگران را به اين اتهام در صندلي متهم مي نشانند٬ همه نهادهاي نظامي٬ امنيتي٬ قضايي و فرهنگي را به كارگزاران اقتصادي تبديل مي كنند كه با انحصار خدمات٬ و هر آنچه كه سودي را قابل دسترسي می کند٬ عملا فرياد سود بيشتر را در جانهايشان نهادينه مي سازند. در نگاه آنها براي سود بخش كردن فرايندهايي كه در مراكز توليدي و تجاري مي گذرد٬ قبل از هر چيز كاركنان را باید قرباني کرد٬ هم با تعديل - اسم مستعار اخراج - و هم با كاهش دستمزد واقعي و افزايش بهره كشي از آنها. جالب است در همين فضاي كسب و كاري كه براي خود مهيا مي كنند هر نگاه انتقادي٬ هر اعتراض به روابط ظالمانه و هر حق خود بودن را مخل ارزشهايي مي دانند كه از قبل در مناسبات سرمايه دارانه از دست رفته اند. خود پرستي و نخوت را در قالب فرهنگ سوداگرانه عرضه مي كنند و خريداران را به دليل پذيرش آنچه خود فروخته اند٬ به تيغ انكار و ضرب و شتم مي گيرند.

ذات سرمايه داري را پذيرفتن و ظاهر آن را پس زدن٬ جامعه را به آنجايي رسانده است كه برای آنچه آنها را نسبت به خود بيگانه مي سازد٬ آغوش گشاده داشته باشند و سخن گفتن از تباهي سرمايه داري٬ تبديل به يك ضد ارزش شود. اما در جامعه اي كه عده اي با بهره گيري از رانت ها به ثروت هاي باد آورده مي رسند و ديگران را در يك وضعيت شوم رها مي سازند كه در آن فقر٬ تورم تازنده و بيكاري مفري براي زندگي كردن نمي گذارد٬ سركوب اعتراض ها به بهانه تهاجم نرم يك مضحكه است كه نه تنها دل هيچكس را نمي ربايد٬ بلكه همه را به واكنشي همدلانه با آنچه مورد انكار قرار مي گيرد وا مي دارد. وقتي رودررويي با ابتذال مبتذل مي شود٬ ما با شري روبرو مي شويم كه از دو سو فرهنگ انساني مورد تهاجم خشن و نرم اما تاثير گذار قرار مي گيرد. فرهنگي كه انسان را منتقد٬ فعال٬ مشاركت طلب و در يك كلام "شهروند" مي سازد٬ شهروندي كه حق تصميم گيري را حق مسلم خود مي داند.

جنبش سبز دفاعي سخت عليه فساد و ابتذالي دو چهره است كه در هر دو سويش انسانيت انسان را انكار مي كنند. روبرت كليتكارد فساد را اين گونه صورت بندي مي كند: "فساد مساوي است با انحصار به علاوه راز پوشي منهاي پاسخگويي"٬ امروز معترضان وضع موجود عليه اين فرمول مشخص سر به اعتراض بر داشته اند٬ آنها بر آنند انحصار قدرت به نفع تكثر تغيير مسير بدهد٬ مردم٬ همه مردم به صورت مساوي در جريان رويداد قرار بگيرند و رسانه ها در فضاي امن و آزاد اطلاع رساني كنند و نهادهاي مسئول در قبال مردم پاسخگو باشند و تنها از آنها اطاعت و ستايش خواسته نشود. تنها در اين صورت است كه مردم ايران مي توانند تهاجم نرم سرمايه داري را خنثي كنند و از زندگي خود الگويي براي جهان بسازند كه در جستجوي بديل ها از فاعليت بازمانده اند. اگر مخالفان تهاجم نرم در حرف خود صادقند بايد آغوش گشاد براي اين اعتراض ها داشته باشند نه آنكه با آن رو دررويي كنند. باز در اين مورد سخن خواهم گفت.

شلیک بسوی خود با توپخانه تهاجم نرم!

سالهاست از تهاجم فرهنگی سخن گفته می شود بدون آنکه به ما بگویند این دال به کدام مدلول اشاره دارد. از شوالیه فرهنگی بسیار می شنویم٬ بدون آنکه از مبنای نظری و عملی این نامگذاری کسی مطلع باشد. ماههاست براندازی و کودتای نرم ابزاری شده است برای بازشناخت جنبش اعتراضی مردم از منظر آنهایی که در قدرت قرار دارند. ولی دریغ از یک مقاله خواندنی و نظری که فهم ما را از این بحث ها افزایش دهد تا بدانیم چگونه با آن مرز بندی کنیم. بی تردید این وظیفه سیاستمداران نیست که در این مورد توضیح دهند٬ ولی آنها آنقدر مرکز پِژوهشی و دانشگاهی در اختیار دارند که بتوانند یک جزوه چند صفحه ای در این موارد منتشر کنند بدون آنکه کارشان به پرونده سازی و خط و نشان کشیدن بکشد. اگر توصیه آنهایی که در این موارد جدی وارد جدل می شوند به اجرا گذاشته شود٬ می بایست به فوریت همه روزنامه ها تعطیل و دست اندرکاران فرهنگ و هنر به مرخصی همیشگی بروند و اندیشمندان هم اندیشه ورزی را برای همیشه ترک کنند.

متاسفانه در غیاب این بحث های نظری٬ روزنامه هایی که مخالفان تهاجم در می آورند٬ و یا هنر و اندیشه ای که عرضه می کنند آنقدر کسالت بار٬ خسته کننده و غیر تاثیر گذارند که بود و نبودشان تفاوتی نمی کند. جنگ روانی و یادداشت های تند و تیزی که در رسانه های اصول گرایان منتشر می شود بجای آنکه روشنگری را هدف قرار بدهند٬ فضا را بحرانی می کنند تا دلیلی برای ادامه بقایشان بیابند. بقایی که بقا طرز تفکری که پشت سر آنهاست را به مخاطره می اندازند. متاسفانه وبلاگ نویسانی که متعلق به این جبهه اند٬ یا سکوت کرده اند و یا با لحن خشن و یکجانبه ای که برگزیده اند از تاثیر گذاری بازمانده اند. بنظر می رسد مشغله زیاد این افراد را از مطالعه و اندیشیدن باز داشته است و به این دلیل با تمام پر گویی ها٬ هیچ حرفی برای گفتن ندارند.

ولی در ورای دعواهای سیاسی٬ تاثیر گذاری نرم - بهترین نامی که می تواند جانشین نامهای دیگر شود - یک واقعیت انکار ناپذیر است و همه دولت ها و سلیقه های سیاسی آنرا جدی می گیرند و در بسط دیدگاهای خود و فتح قلبها و ذهن ها می کوشند و برخی البته بسیار حرفه ای و تاثیر گذار این کار را انجام می دهند و دیگران زمخت و غیر تاثیر گذار. اکنون صدا و سیمای جمهوری اسلامی و دیگر نهادهای تبلیغاتی در سطح فرا ملی می کوشند با تاثیر گذاری نرم دیگران را به قبول ارزشهای اعتقادی خود ترغیب کنند. در جهانی که تبدیل به یک دهکده کوچک شده است٬ هیچکس نمی تواند در رقابتهای اقتصادی و سیاسی پیروز شود بدون آنکه در نبرد فرهنگی پیشاپیش دستهایش را بعنوان پیروز میدان بالا برده باشد.

سالهاست علیه تاثیرگذاری نرم غرب می ستیزیم و با همه امکاناتی که صرف آن می کنیم باز ناکام می مانیم٬ چرا که منطق این تاثیر گذاری را نمی شناسیم. نظام سرمایه داری از زمانی که پا گرفت تمام برج و باروی همه اندیشه ها و طرز زندگی که با مصرف بی وقفه همسازی ندارد و مانع در برابر شعار سود بیشتر می گذارد را با تمام قدرت و توپخانه قدرتمندش در هم می کوبد. مارکس و انگلس به درستی در مانیفست کمونیستی این تهاجم را مکشوف می کنند:

 "تحولات لاينقطع در توليد، تزلزل بلا انقطاع کليه اوضاع و احوال اجتماعى و عدم اطمينان دائمى و جنبش هميشگى .... دوران بورژوازى را از کليه ادوار سابق مشخص ميسازد. کليه مناسبات خشکيده و زنگ زده، با همه آن تصورات و نظريات مقدس و کهن سالى که در التزام خويش داشتند، محو ميگردند، و آنچه که تازه ساخته شده، پيش از آنکه جانى بگيرد کهنه شده است. آنچه که مقدس است از قدس خود عارى ميشود و سرانجام انسانها ناگزير ميشوند به وضع زندگى و روابط متقابله خويش با ديدگانى هشيار بنگرند. نياز به يک بازار دائم‌التوسعه براى فروش کالاهاى خود، بوروژازى را به همه جاى کره زمين ميکشاند. همه جا بايد رسوخ کند، همه جا ساکن شود و با همه جا رابطه برقرار سازد. بورژوازى از طريق بهره‌کشى از بازار جهانى به توليد و مصرف همه کشورها جنبه جهان وطنى داد و على رغم آه و اسف فراوان مرتجعين، صنايع را از قالب ملى بيرون کشيد. رشته‌هاى صنايع سالخورده ملى از ميان رفته و هر روز نيز در حال از بين رفتن است. جاى آنها را رشته‌هاى نوين صنايع که رواجشان براى کليه ملل متمدن امرى حياتى است ميگيرد، - رشته‌هايى که مواد خامش ديگر در درون کشور نيست، بلکه از دورترين مناطق کره زمين فراهم ميشود، رشته‌هايى که محصول کارخانه‌هايش نه در کشور معين، بلکه در همه دنيا به مصرف ميرسد. بجاى نيازمنديهاى سابق، که با محصولات صنعتى محلى ارضاء ميگرديد، اينک حوايج نوين بروز ميکند که براى ارضاء آنها محصول ممالک دور دست و اقاليم گوناگون لازم است. جاى عـُزلَت‌جويى ملى و محلى کهن و اکتفاء به محصولات توليدى خودى را رفت و آمد و ارتباط همه جانبه و وابستگى همه جانبه ملل با يکديگر ميگيرد. وضع در مورد توليد معنويات نيز همانند وضع در مورد توليد ماديات است. ثمرات فعاليت معنوى ملل جداگانه به مِلک مشترکى مبدل ميگردد. شيوه يک جانبه و محدوديت ملى بيش از پيش محال و از ادبيات گوناگون ملى و محلى يک ادبيات جهانى ساخته ميشود. بورژوازى، از طريق تکميل سريع کليه ابزارهاى توليد و از طريق تسهيل بى حد و اندازه وسائل ارتباط، همه و حتى وحشى‌ترين ملل را به سوى تمدن ميکشاند. بهاى ارزان کالاهاى بورژوازى، همان توپخانه سنگينى است که با آن هر گونه ديوارهاى چين را در هم ميکوبد و لجوجانه‌ترين کينه‌هاى وحشيان نسبت به بيگانگان را وادار به تسليم ميسازد. وى ملتها را ناگزير ميکند که اگر نخواهند نابود شوند شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند و آنچه را که به اصطلاح تمدن نام دارد نزد خود رواج دهند بدين معنى که آنها نيز بورژوا شوند. خلاصه آنکه جهانى همشکل و همانند خويش ميآفريند...."

این ارجاع مفصل که باید طولانی تر هم می شد با روش این وبلاگ همخوانی ندارد به این دلیل در اینجا گذاشته شد تا بدانیم تاثیر گذاری نرم و حتی خونین توسط نظام سرمایه داری ذاتی آنست و نفی آن همانقدر بی خردانه است که به صورت شکلی و ظاهری به رو در رویی با این تاثیر گذاری پرداخت. مشکل آنهایی که با تهاجم فرهنگی مخالفتند آنست که اصل نظام سرمایه داری را می پذیرند٬ جامعه را گورستان کالاهای تولیدی غرب٬ چین و... می کنند و تولید ملی را می پوکانند. برای بازار آزاد و خصوصی سازی سینه سپر می کنند و بعد انتظار دارند آن نوع زندگی که لازمه این فرایندهاست به حاشیه رانده شود. به شکاف های طبقاتی و یغماگری میدان می دهند. می گذارند مرفهان بی درد مرفه تر شوند و فقرا فقیرتر شوند و به بهانه کارآمدی با سیاست تعدیل نیروی انسانی و واقعی کردن قیمتها هستی توده ها را غارت کنند ولی انتظار دارند مناسبات اجتماعی همانگونه بماند که در جوامع پیشاسرمایه داری حاکم بود.

یعنی عده ای حاکم باشند و دیگران محکوم و این محکومیت را محکومان با دلهای شاد و شکمهای گرسنه بپذیرند. آنها جامعه سرمایه داری را در بدترین شکل اش می خواهند٬ ولی جامعه شناسی اش را که از دلایل ناهنجاری و سرکشی و فقر و حرمان سخن می گوید نمی خواهند. انسان مصرف کننده را تشویق می کنند تا بیشتر مصرف کند٬ ولی از روانشناسی بیزارند که از دلایل از خود بیگانگی آدمیان می گوید. اقتصاد آزاد را می طلبند ولی از اقتصاد سیاسی که از دلایل استثمار و شکاف های طبقاتی حرفهای زیادی برای گفتن دارد کناره می گیرند. در همین جاست٬ یعنی در همین تناقص هاست که حرفهایشان دالی می شود تهی و بی مضمون و تنها به درد حذف و انکار کسانی می خورد که بی عدالتی ها و هیچ بودن را نمی پذیرند. باز در این مورد سخن خواهم گفت.

جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم

دنیا نمی ایستد٬ اما می خواهیم دنده را معکوس کنیم و به عقب برویم٬ بدون آنکه دره را در آئینه ببینیم که سقوط ما را پیشاپیش به تماشا می گذارد. گاهی بلاهت آدم را به حیرت می اندازد. بلاهتی که از شدت پرگویی٬ از نفس می اندازد خود را. ترسی که از خود نمی ترسد هیچ ربطی به شجاعت ندارد. شجاع بودن قبل از هر چیز خودآگاه بودن است. کسانی که تنها با آنچه می طلبند دست به عمل می زنند٬ بدون آنکه به پس و پیش خواسته و عمل شان بیاندیشند٬ خود را مضحکه تاریخ می سازند. اراده اگر توسط عقل سلیم رام نشود هم جهان را ویران می کند و فاعل اش را. جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم و با گردن ستبر روی توان و زور بازوانمان شرط ببندیم. حتی لات های با هوش که متعلق به خاطره های دورند٬ از قبل دور و بر خود را می پائیدند و نگاهی به قد و بالای حریف می اندختند و بعد گرد و خاک بلند می کردند و یا راهشان را می گرفتند و به هزار بهانه به خانه بر می گشتند.

گیریم که به اخلاق٬ منش پهلوانی و یا باورهای دینی اعتنایی نداریم و به آنجایی رسیده ایم که "هدف وسیله را توجیه می کند" سرمشق ما شده است٬ ولی وسیله ای که ما را به هدف نمی رساند بلکه آنرا از دسترسمان هم دورتر می کند٬ چرا این چنین در مشت های گره کرده مان باقی می ماند؟ آزمودن را باز آزمودن خطاست. راهی که مدام می رویم و باز به کوچه بن بست می رسیم. باید به خود شک کنیم که چراغ عقل مان روشن باشد. تاریخ را بی خردی های زیادی ساخته است. مقدمه بی خردی دروغگویی به خود است و نه لزوما به دیگران. دروغ هایی که جز خودمان٬ کسی را فریب نمی دهد. آنکه در مسند قدرت نشسته است٬ حق ندارد بازیگوشانه تصمیم بگیرد و هیچ مسئولیتی هم در قبال آن بر عهده نگیرد. ما بر آنیم در این کشور زندگی کنیم و می خواهیم آینده میهن مان را در صلح و آرامش و نه در دیالکتیک زور و طغیان بسازیم٬ نمی توانیم سکوت کنیم تا کسانی بازیگوشانه هم خود را نابود کنند و هم دیگران را.

بنظر می رسد در دیار خود غریبه شده ایم. بدون آنکه مهاجرت کنیم فضای جامعه را نمی فهمیم. گویی در خوابی زندگی می کنیم که خیال بیداری ندارد. خود فرمانی دارد بیداد می کند. هیچ گفتگویی ممکن نیست. میانمایگی دارد جای اندیشه ورزی را می گیرد. بازی سفید و سیاه دیدن دارد رواج می یابد. لجبازی و لجاجت از مرزهای خود نیز می گذرد و با در آمیختن با بلاهت٬ جهان را در آشوبی ابدی رها می کند. ما حرفی داریم. حتما شما هم استدلالی. اگر بجای بیان گزاره های مفهومی٬ زورتان را به رخ می کشید قبل از هر چیز دارید تکلیف همه را روشن می کنید٬ دیگر حرفی برای گفتن ندارید. مشکل آنست که به آهستگی مخالفانتان را هم شبیه خود می کنید. چون دیگر همه یقین می کنند جواب زور٬ زور است. ولی ما٬ مایی که می نویسیم٬ نباید بگذاریم کار به آنجا بکشد. میراثی که به ما از گذشته ها رسیده است اصلاح می طلبد نه به آتش کشیده شدن را. اگر شما در خطاهای تان مصرید ما هم در هشدار دادن هایمان اصرار می ورزیم تانسل های آینده بدانند آنچه گفتنی بود گفته شد. گوشهای ناشنوا و چشمهای نابینا نخواستند ببیند و بشنوند و شد آنچه نباید بشود.

برندگان و بازندگان بازينامه تازه قدرت+ صدای ساز پایور هم خاموش شد

خارج از متن:*صدای ساز فرامرز پایور هم خاموش شد. این صدا چقدر افسونگر بود . باید گذاشت زمان بگذرد تا قلم بتواند در باره او بنویسد

سالها پیش بازینامه تازه ای قلمی شد تا صورت بندی قدرت در ایران از نو نوشته شود و انقلابی دیگری در نظام اداره کننده جامعه رخ دهد تا هر آنچه كهنه مي نمود نو شود و فردا ديگر به جاي همه ديروز حكمراني كند. در این بازینامه قرار بر آن بود که بسیاری از چهره ها پر تجربه و استخواندارنه حاشیه نشین بلکه به صورت کامل از صحنه حذف شوند تا نارضایتی هایی که تا  اعماق جامع رسوخ کرده بود یکبار برای همیشه در ذهن های مردم تسویه شود و نسل دومی که به مبانی ديگر ولي نا گفته متعهدند زمام امور را بر عهده بگيرند. اين بازينامه در عمل مهندسي شد و با كاهلي اصلاح طلبان ٬ بي تفاوتي همراهانه توده ها و عزم دست اندركاران اين بازي محقق شد. انتخابات دومين دوره شوراي اسلامي آغاز اين نمايش بود و با انتخابات مجلس هفتم شتاب گرفت و در رقابتهايي كه بر سر دوره نهم رياست جمهوري در گرفت كامل شد. با افزايش غير مترقبه قيمتهاي نفت همه چيز مهياي يك پيروزي آسان شد . اما اين پيروزي آسان بدست آمده ناگهان بر ضد خود به حركت در آمد و تورم و يك ناكارآمدي به نمايش آمده آنرا به ناكامي كشاند.

نيروهاي تازه نفس و كامياب همه چيز را سهل گرفتند نه تنها چهره هاي با سابق را حذف كردند عليه رويه هاي عادت شده و نظم هاي معنادار ناديده گرفتند . آنها چون در ميان نخبگان هنوز جايي نداشتند بجاي آنكه بياموزند تا در سلك نخبگان در آيند راه آسانتري را در پيش گرفتند و بر آن شدند رو به توده ها سخن بگويند و با هزار تمهيد همه نخبگان را هم تحقير و هم نا ديده بگيرند. ادبياتي كه آنها در پيش گرفتند همه را شگفت زده كردند. آنها در رسيدن به هدف همه چيز را مجاز دانستند . زبان تند و تيزشان همه در انفعال فرو برد . اما قوانين واقعيت هيچ بي اعتنايي را تاب نمي آورد . پولهاي هنگفتي كه به جامعه سر ازير شد بجاي رفاه يك تورم تازنده را حاكم كرد. توده ها كه زبان قيمتها را بهتر از زبان وعده ها مي فهمند مدام منتظر ماندند تا وعده ها تحقق پذيرد ولي اوضاع بهتر نشد بلكه با طرح حذف يارانه افق براي آنها تيره و تار شد.

نخبگان كه هيچگاه يك پارچه نبودند ناگهان بر آن شدند همراه شوند تا عليه وضعيتي بشورند كه آنها را ناديده مي گرفت و از آن مهمتر تحقيرشان مي كرد . انتخابات رياست جمهوري اين فرصت را در اختيارشان گذاشت . بخش مياني جامعه كه خود را قرباني ماجراي تازه مي ديد روزهاي قبل از انتخابات خيابانها را فتح كرد و موج سبز جامعه را دگر كرد . اما جانها اميدوار به زندگي فاعلانه روي كرد. مناظره هاي انتخاباتي كه به اين دليل شكل گرفته بودند تا با تجربه ها را رسوا و براي هميشه حذف كند نتيجه معكوس داد و همه فهميدند قدرت كجا متمركز و مردم نسبت به نامهايي چون هاشمي و ديگران از توهم در آمدند . اين اميد در كنار فهم جديد ناگهان با اعلام نتيجه انتخابات رنگ باخت و خشم ناشي از ناباوري صحنه سياست به فضايي كشيد كه ديگر هيچكس نمي تواند آنرا مهندسي كند و نيروي خود انگيخته رويدادها ماجرا را پيش مي برد .

اكنون قدرت قرار است هر آنچه دست با تجربه هاست از دانشگاه آزاد تا فرهنگستان هنر باز بستاند ٬حتي مي كوشد محتشمي پور را از دبير خانه اي كه حمايت از فلسطيني ها را بر عهده دارند برانند . اين راندن اما به سود راند شدگان تمام مي شود و در وجدان داوري كننده بخش بزرگي از افكار عمومي اين چهره پالوده مي شوند. شايد آنها از اين معامله پر سود نه تنها نرنجند بلكه از اين هديه غير مترقبه شادمان هم باشند. هر چقدر عليه آنها سخت گرفته مي شود اين پالوده شدن شتاب بيشتري مي گيرد . تا اينجا تاريخ يكبار ديگر نشان مي دهد پيامد تصميم ها هر چقدر دقيق و مهندسي شكل گرفته شده باشند آني نخواهد بود كه تصميم گيران انتظارش را دارند .

 امروز همه چيز در جهان سياست معكوس رخ مي دهد . عقل سليم حكم مي كند بازينامه سابق كه منتج به نتيجه غير منتظره شد بدور انداخته شود و از با تجربه ها براي رام كردن بحرانها همراهي و همدلي خواسته شود . اما نسل دومي ها كه طمع قدرت را چشيده اند نمي گذارند اين فراخوان اتفاق بيفتد . با وضع تازه چه خواهد شد. تاريخ غير مترقبه هاي زيادي در آستين دارد اگر ما صداي واقعيت را بشنويم و مدبرانه عمل كنيم مي توان آنچه رخ مي دهد با بخشي از سليقه ما ناهمخوان باشد ولي شاكله ها را باقي بگذارد و در غير اين صورت پايان ترا‍ژيك اين بازينامه را تبديل به مضحكه اي براي تاريخ نويسان خواهد كرد. چه خواهد شد؟ بايد با بيم و اميد منتظر تصميم گيري شد و بس.

در حسرت جهان پر از معجزه رو در روی مرگ و بیماری

"ما بدنیا می آئیم٬ خاطره می آفرینیم ٬بیمار می شویم ٬راه به پیری می کشیم و بعد می میریم "این گزاره ساده که از هر منظری به آن بنگریم ابطال ناپذیراست و حتی شکاک ترین فیلسوف ها قدرت تردید در آن را ندارند بی تردید خود آنچنان تردیدهایی در جانمان می ریزد که زندگی مان را تبدیل به آتش سوزان ناتوانی ٬حسرت و جدایی ناگزیر می سازد . آتشی که می تواند زندگی را تبدیل به دزوخ کند و یا راه به آن استعلایی بدهد که زندگی را برین و به تمامی متعالی می کند. بدون این استعلا جسم ما را برده خود می کند . جسمی که می خواهد فراموش اش کنیم مدام خود را به یاد مان می آورد. جلوی آئینه می رویم و گذر زمان را می بینیم و حسرت جوانی را می خوریم که زود از دست رفت . اما این فرایند ناگزیر در بیماری صعب آن دیگری ٬ در مرگ آن کس بخشی از هستی ماست آنچنان تراژیک می شود که جهان را پر از پرسش های بی پاسخ می کند. پرسش های هولناک . همین پرسش ها بی پاسخ از آدمی موجودی دگر می سازد .او را فرا می خواند از روزمره گی برهد و راه به استعلایی بکشد که در ورای زندگی ایستاده است . چه این استعلا را توهم بدانیم و چه حقیقت ٬راهی برای گریز از معنا بخشیدن به آن نداریم.

درناگریزی های پرسش ها پاسخ ها را پیجو می شویم . در همین نقطه است که دوست داریم پروردگاری باشد که معنای این رخدادها را بر عهده بگیرد تا ما را از سنگینی این بار برهاند. پروردگاری که همه هستی باید مشروط به وجود او باشد . ایمانی معنایی جز غلبه بر این دو دلی ها ندارد. ایمانی که از عشق سرشار می شود . یک دیالکتیک بالنده . تو ایمان می ورزی و در دریای مهر محبوب ازلی لذتی ماندگار را تجربه می کنی . مرگ دیگر ظلمت نیست . سفری است جاودانه به جهانی دیگر . این تنها تسلای ماست در این روزگار پر از زخم . چرا این ها را می نویسم . بخاطر آن زخمی که در نوشته های تازه جامی در سیبستانش می یابم . زخم هایی که از سیاست فرا می رود و به پرسش های هستی شناسی پاسخ می دهد. مهم نیست جواب من با او یکی باشد و یا نباشد ٬مهم آنست که رودروی مرگ و بیماری همه در یک افق می ایستیم . اگر مرگ را باور داشته باشیم شاید معادله شوم قدرت و ثروت صورت بندی دیگری بیابد . آنکس که مرگ را باور داشته باشد بی ترحم با جهان روبرو نمی شود . آرزو می کنم مادر فرزند جامی بهبود یابد. من از دور این وبلاگ نویس را می شناسم . واژه ها رابطه من و واوست و دیگر هیچ ٬ ولی چرا درد و رنج او که برای من چند یادداشت است این چنین دلیل رنج من می شود. پاسخی ندارم. بی پاسخی بهترین پاسخ است. یک دوست داشتنی بی دلیل بهتر است از کینه های پر دلیل است.

یکی از عزیزانم ٬ عزیزی که کم می می بینمش ولی مهرش همیشه با من است از بیماری لاالعلاج رنج می برد . نمی خواهد هیچکس بداند و ما به احترام او خود را به نادانستن می زنیم و لی آن ضجه شبانه در خوابهای بی پایان دانسته هایمان را به رخ مان می کشد. خدایا چرا . پاسخی وجو ندارد . باید در ورای رخدادهای تلخ آن ایمانی را بیابیم که زمانه از ما دریغ می کند . داستایوسکی همه آثارش را بهانه ای می کند تا تمنای جهانی را به تماشا بگذارد که دو دو تا چهار تا نشود . کم و زیاد شود . یعنی جهانی فارغ از قوانین و پر از معجزه . معجزه ای که جامی را خوشحال و عزیز مرا بهبود می بخشد. اما مرگ از راه می رسد. چند شب پیش محمد حسن مصلی نژاد زنگ می زند و از مرگ عمویش می گوید. کلمه ای را نمی یابم که تسلایش دهم . این مرد را بسیار دوست دارم . با آن هوشیاری پر از سادگی ٬با آن بخشندگی بی تعارف ٬ با آن مهرغیر مترقبه و ناگهانی اش . خدا عمومی ایش از دریای لطف اش بهره مند کند . ما هم چون او چاره ای جز صبوری نداریم . برای این دوست وبلاگ نویسم هم صبوری و هم بهروزی همیگشی را از خدا می طلبم. اینجا را هم بخواند.  

طبقه نورس قدرت و ثروت در انتهای دوراهی انتخاب ناگزیر

لجاجت شیوه حکومت داری نیست٬ اصرار بر امر نادرست با عقل ناهمساز است٬ قدرت اگر تکبر بیاورد عقل دور اندیش را نابینا می سازد. حقیقت دیگر در گزاره های مفهومی جستجو نمی شود بلکه بخشنامه ها تعیین می کنند که واقعیت را چگونه تحریف شده ببینیم. مشکل آنست که فریب دیگری دست آخر تبدیل به خود فریبی می شود. در همین نقطه است که همه هشدارها٬ خیرخواهی ها و از حقیقت گفتن منتج به هیچ نتیجه ای نمی شود. وقتی تحقیر شعله های خشم را بر می انگیزد باید زبان قدرت را نرم کرد تا به گونه ای دیگر سخن بگوید. اما این تحقیر مدام برون خود می ایستد و طیف وسیع تری را در بر می گیرد. چه باید کرد با گوش هایی که نمی شنوند و با چشمهایی که نمی بینند. آیا مفری است که جامعه به کژراهه و فروپاشی نلغزد. پاسخ روشن است٬ همه می گویند ولی حاصلی نمی دهد. اگر گفتن حاصلی ندارد چرا مدام باید باز بگوئیم؟ مایی که جز گفتن چاره ای و یا سلاحی نداریم؟

چرا و چگونه به این وضع افتاده ایم؟ چه کرده ایم که کرده هایمان جلوی راهی که می رویم می ایستند و فرصت می دهند که آن بکنیم که بی فرجام مدام کرده ایم؟ بنظر می رسد همه چیز از دوم خرداد شروع شد. کسانی جلوی جریانی اصلاحی ایستادند و کسانی هم آنرا غنیمتی دانستند که نباید گذاشت دیگران در آن سهیم شوند. اولی ها با حوصله و قدم به قدم گروه دوم را پس زدند و نهادهای انتخاباتی را به تمامی در کنار نهادهای دیگر قدرت از آن خود کردند. آنها مست پیروزی مصلحت و دور اندیشی را به دور انداختند و بین ذهن شان و عمل شان هیچ فاصله تدبیرگری رسوخ نکرد تا بدانند باید خود اصلاحی را برگزیند که نیازش از اعماق جامعه بر می خواست و چون چنین نکردند وضع را به تمامی علیه خود یافتند. اکنون نیز رو در رو با موج حوادث تازه همان می کنند که با اصلاحات کردند. فشرده تر و رادیکال و از یاد بردند باید از عقل مدد بگیرند و با مخالفانی که بخشی از مردم را نمایندگی کنند وارد گفت و گو شنوند و نقطه ثقلی را بیابند که اصلاح واقعی رخ دهد تا شهد شیرین رضایت را جایگزین تلخی ناکامی سازند که صبح بیست و سوم خرداد در جانها ریخت.

بیانیه تازه میرحسین موسوی زبان محکم٬ اندرز دهنده و گرهگشا داشت. او جنبش سبز امید را زمانی پیروز می داند که همه ملت در آن سهیم باشند و هرکس با هر سلیقه ای که دارد به این موج بپیوندد. حتی اگر تا کنون با آن مخالفت کرده است. موجی که کشور را پر عظمت و آباد می خواهد و مردم راضی و شادمان را فاعل دستیابی به آن می داند. همه می دانیم از زمین خشونت جز درختهای وحشی بی برگ و بار نمی روید و تحقیر تحقیر متقابل را می انگیزد. چقدر باید آزموده را بیازمائیم تا یاد بگیریم با حذف یارانه ها٬ ایجاد طبقه نورسته دارای قدرت و ثروت و حذف نخبگان منتقد٬ نمی توان وضع موجود را دائمی کرد. همه ارزش ها٬ همه تدبیرها٬ همه تجربه ها این حقیقت را گواه می دهند٬ اگر به موقع این حقیقت را به رسمیت نشناسیم٬ روزی روزگاری منطق آن را درک خواهیم کرد. روزی که دیگر دانستن به هیچ توانستنی میدان نمی دهد. ملت را می توان قانع کرد نه حذف. تنها راه برون رفت از وضع موجود تحقق همین گزاره است. ما می گوئیم. انتخاب با خود آنهاست که بشنوند و یا نشنوند ولی گزینش پیامد رفتار امروزشان را نمی توانند برگزیندند.   

یا علی مدد می گویم و مرد می شوم و می ایستم

یک خاطره دور٬ یک جرقه گذرا٬ بیماری توانم را گرفته بود. این را مادرم با آن چشمهای میشی اش که اکنون در جهان مردگان دل نگران فرزندان این خاک است٬ برایم روایت می کرد٬ بسیار کم و سن سال بودم. سه سال٬ چهارسال٬ نمی دانم. نمی خواهم بدانم. پزشکی که بالای سرم بود از من می خواهد بایستم٬ نمی توانم. پدرم زیر لب زمزمه می کند "یاعلی مدد بگو٬ می توانی پاشوی." بلند می گویم یا علی مدد. بر می خیزم. هیچکس کمکم نمی کند. مرد می شوم و پا می شوم. سالهاست هرگاه نمی توانم برخیزم و کاری بکنم٬ این جمله از ناخودآگاهم می زند بیرون و پا می شوم. می گویند اطرافیان غرق بوسه می کنند مرا. بخاطر آنکه باور دارند اوست که یاری داد برخیزم و بایستم.

عید غدیر است و ما یکبار دیگر به "یا علی مدد دیگری نیاز داریم "٬ سرگذشت این چهره جاودانه بود که در سال پنجاه و هفت به ما امید داد برخیزیم و از آزادی و از استقلال میهن مان دفاع کنیم. اگر نبود عدالتی که از این مرد می شناختیم٬ مردی که در اوج اقتدار آتش بر کف دست برادر نابینایش می گذارد تا بداند بیت المال امانتی است دست حاکم. کدام حاکم را می شناسید کیسه آرد بر دوش به سراغ یتیمان برود و در جنگ تا بتواند از ستیز تن بزند و اگر صلح با گفته هایی که از رحمت دوست حکایت داشت ممکن نشود٬ شمشیر در برابر شمشیر بکشد و کلام در برابر کلام؟ کدام رهبری را می شناسید که در بستر شهادت اش دل نگران قاتل اش باشد؟ کجا سراغ دارید تمام ثروت یک امت در اختیار تو باشد و کفش پینه بسته ات را خود وصله کنی؟ کدام دلاوری را می شناسید که در صحنه نبرد از سینه حریف برخیزد تا منیت را در خود بکشد و تنها با نام خدا و به ناگزیر بر دشمن غلبه کند؟

ما پیر شدیم و مو سفید کردیم٬ همه آرزویمان آن بود که تصویری از آن حکومت در جلوی چشمهان بایستد و زندگی را شبیه رویاهایمان کند. ما آزادی را در کنار عدالت می خواستیم. ما می دانستیم که با بودن کاخ هاست که ازدحام کوخ ها ممکن می شود. به ما نگفته بودند به اسم خصوصی سازی می خواهند حلبی آبادها را ویران کرد تا زعفرانیه ها آبادتر شود. نمی دانستیم می شود دست به بیت المال برد و میلیاردها دلار را تباه کرد و باز از عدالت سخن گفت٬ بدون آنکه آتش خشمی شعله ور شود. امروز آموخته ایم اگر آزادی نباشد٬ ریا جای ایمان را خواهد گرفت و ثروت های باور نکردنی جای زهد را. ما می دانستیم زبان بسته بودن در برابر قدرت نشانه شرک است. ما توحید را می خواستیم و بر این باور بودیم و هستیم جز از خدا نباید هراسید. نباید دروغ گفت. نباید هر بایدی را بخاطر قدرت مشروع دانست. ما امروز همان را می خواهیم که دیروز می خواستیم. ما از خواستن خسته نمی شویم٬ چرا که با یا علی مدد قوی تر می شویم و مصمم تر. این را تاریخ به نسل های بعدی خواهد گفت تا همه بدانند اگر زندگی آن چنان سبز شد که گنبد پیامبر هست از تلاش ما بود و استقامت مان. یاعلی مدد!

شانزده آذر شور اعتراض شادمانه برای نو کردن دیروز و امروز

دانشجو٬ روح عاصی هر جامعه٬ و آن نقطه جوشی ایست که فردا در آن می خواهد علیه امروز و دیروز بشورد تا رودخانه زمان همچنان پیش برود و بشر را دگر کند و به تغییر میدان دهد. نیروهای زیادی در جلوی این پیش روی سد می گذارند تا این تغییر شاکله های قوام دهنده را حفظ کنند تا به تعادلی برسیم که بین ثبات و تحول آنچنان روابطی مستحکمی را ایجاد می کند که ضمن حفظ بنیان ها٬ فضا را نسبت به تغییر گشوده می گذارد. لازمه هر تغییری آن شادی خلاقانه ایست که در پس هر نوع آوری رخ می کشد تا زندگی را دمی از اندوهی که ریشه در مواجهه با مرگ دارد برهاند. اگر دانشجویان شاد نباشند و عاصی٬ با زمانه منفعلی روبرو خواهیم بود که نه دیروز را می فهمد و نه به فردا راه می کشد.

شانزده آذر همه نگاه ها را به خود معطوف کرده است و همه چیز در رابطه با این روز معنای خود را در دیالکتیک زور و طغیان می یابد. بسیاری بر آنند بر روح عاصی دانشجو لگام بزنند و از سوی دیگر شادی جوانی او را در انبوه مقرارات و مداخله های غیر مسئولانه خفه کنند٬ آنهم در حالی که فردا برای دانشجویان بجای بشارت روزهای بهتر جز بیکاری٬ تهی دستی و در یک کلام از دست رفتگی زندگی چیزی برای تماشا در آستین ندارد. از دانشجویان می خواهند منقاد وضع موجود باشد٬ بدون آنکه بخواهند نشان دهند در این وضع چه دستاوردی و امیدی را می توان رصد کرد. حتی خود آنها می دانند سقوط کیفیت نظام آموزشی٬ کمیت گرایی مهار نشده٬ کاهش انگیزه استادان برای نو کردن دانش خود و کمبود امکانات رفاهی چون تیری زهر آگین در قلب های جوان فرود می آید و همه چیز را تبدیل به پوچی می کند.

خط و نشان کشیدن برای کسانی که جز از دست دادن زنجیر نا امیدی٬ چیزی برای باختن ندارند یک بلاهت کمیک است. آنها دانشجویان را سالها به سیاست ورزی فرا می خوانند و زمانی که جان پرشور شان به روی سیاست گشوده می شود٬ از آنها می خواهند نقش سیاه لشکر را برای سخنرانی های تکراری شان داشته باشند. اما نمی دانند دیگر دوران فرزند کشی به سر آمده و فرزندانی که جز رنج از دیروز و امروز میراث نبرده اند به کام تند خویی می غلتدند٬ اگر با نهی و انکارهای خشونت آمیز بی وقفه روبرو شوند و هیچ ندایی از سوی ایجابیت و وعده های قابل تحقق نشنوند. شانزده آذر را می توان فرصتی دانست که اجازه می دهد شور اعتراض در فضای شادمانه و بی خشونت٬ روح جمعی جوانانی که فردا را اداره کنند متبلور کند. هر گونه خشونتی بر علیه این جوانان به سمت خانواده ها سرازیر می شود و کلیت یک جامعه را دچار آن خشم ناپیدایی می کند که مهار شدنی نیست و این نیرو اگر آزاد شود هیچکس سود نخواهد برد حتی آنها که زمام زور را در اختیار دارند. عقل حکم می کند وارد بازی نشویم که همه در آن بازنده اند.

اعتراض قبادی و بیسکویت تقدیمی کیارستمی برای احمدی نژاد

مناظره از راه دور "قبادی" و "کیارستمی" بحثی کهنه است که دهه هاست درگرفته است و هنوز به اتمام نرسیده است. نقش هنر در مناسبات اجتماعی محور این بحت هاست. آیا هنرمند تنها به خودش وفادار است و یا به جامعه؟ تردیدی نیست این پرسش هیچگاه به پاسخی نخواهد رسید٬ اگر از منظر درستی به آن نگاه نشود. در جوامع کنونی که ماهیت حاکمیت ها به گونه ای صورت بندی شده است که در همه امور مداخله دارد و هیچ حوزه ای نیست که از تیر رس آن بدور باشد٬ هیچ اثر هنری نمی تواند فارغ از آنچه قدرت تعیین می کند خلق شود٬ حتی اگر هنر متعرض شرایط موجود هم شکل گرفته باشد و خواهان حذف این شرایط به نفع وضعیت دیگر باشد باز مجبور است با قدرت - بخوانید سیاست - وارد داد و ستد همیشگی شود.

کیارستمی سالهاست در ایران فیلم می سازد٬ ولی او برای مخاطب آنسوی مرزها پشت دوربین می ایستد و حال چه در این میان٬ ایرانیان مخاطب آثار او باشند و یا نباشند٬ در حوزه بی تفاوتی او قرار دارند. "آلن بدیو" در آثار او از سکونی می گوید که در برابر جهان پر شتاب غرب می ایستد. این دیالکتیک به شکل وارونه ستیزیست علیه ازدحام. از این منظر سمت گیری این فیلمساز هوشمند در جای دیگری نشانه گذاری می شود٬ و حتی اگر ناآگاهانه باشد٬ با گفتمانی که جشنواره ها و جریان مسلط هنری در پاریس و دیگر پایتخت های اروپایی در پی تحقق آنند سازگاری می یابد. گفتمانی که با نقد جهان سرمایه آن را ابدی می کند. برای تداوم حضور در این کارناوال رویایی باید فرصت فیلمسازی در درون مرزها از دست نرود. به این دلیل دوست هنرمند ما این هوشیاری را دارد که با خطوط سیاسی موجود در جامعه تماسی برقرار نکند. نه به صورت ایجابی و نه به صورت سلبی.

در انتخاباتی که هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد رو در رو هم برای نشستن روی صندلی ریاست جمهوری رقابت داشتند٬ او از هاشمی دفاع کرد ولی آنچنان ستایشی نثار رئیس دولت فعلی کرد که تا کنون هیچ کس از هواداران اش نتوانستند این ستایش را قلمی کنند. او با این ستایش فرصتی را خرید که دیگر نیاز نباشد در ماجرا انتخابات اخیر حرفی بزند و یا موضعی بگیرد. کیا رستمی این سبک زندگی را انتخاب کرده است. همیشه دور از نگاه ولی مدام در حال دیده شدن. او اگر رای اش را به رفسنجانی می دهد٬ بیسکوت اش را به احمدی نژاد. او امروز فیلمهایش را برای جهان مسلط می سازد و افتخارش را برای ما باقی می گذارد تا اگر امروز به درد ما نمی خورد٬ فرزندانمان از آن هر گونه که دوست دارند استفاده کنند.

سیاست اگر تدبیر امور منظور شود و یا شلاق و درفش٬ درهر دو صورت مرزهای هنر را به ناگزیر تعیین می کند. به این دلیل از سیاست گریزی نیست و غیر سیاسی ترین اثر٬ خود یک کنش سیاسی بوده و تا ابد خواهد بود. سکوت در برابر آن٬ چه دوست بداریم و چه نه٬ تائید وضع موجود است. وضعی که جایگاه بسیاری را در جهان تعیین می کند. اکنون دیگر مدتهاست از بلوک شرق سابق کسی مدال نمی گیرد و جشنواره ای را فتح نمی کند. چرا؟ پاسخش روشن است. سیاست گاهی به شکل بسیار ظریف و نامریی و گاهی هم به صورت زمخت خواسته خود را تحمیل می کند. در برابر اولی باید کار خود را کرد و خود قدرت می داند از آن چه بهره ای می برد. در برابر دومی خاموشی یعنی با هنر وداع کردن. چرا که به صورت روشن به تو می گویند چه بکنی و چه نکنی. کیارستمی و قبادی با دو نوع سیاست درگیرند٬ به این دلیل رفتار متضاد نشان می دهند. در آنجایی که همسویی دیده می شود٬ مخرج مشترکی است که سیاست از نوع اولی اش جلوی آنها می گذارد. ما حق نداریم به هنرمند بگوئیم چه بکند و یا نکند ولی حق داریم توضیح دهیم فاعلیت و یا انفعال چه معنایی دارند و هر هنرمندی نشانه کدام یک از آنهاست.

خان هایی در قد و قامت مدیر و کارکنانی در شکل و شمایل رعیت

دلم سخت می گیرد وقتی می بینم کارمندی٬ کارگری٬ و بگیر همان فرودستان معروف٬ وقتی با صاحب کارش و یا مدیرش روبرو می شود٬ تن و دلش می لرزد و نه تنها از حق خود می گذرد بلکه تن به تحقیری می دهد که از انسان موجودی حقیر می سازد. این حقارت در کشوری که مدعی آنست انسان را موضوع فلاح و رستگاری می داند٬ عجیب و باور نکردنی است. رابطه فرودستان و فرادستان در سازمانها نشانه آنست که روابط ارباب و رعیتی هنوز پابرجاست و ما از نظر تاریخی به دوران فئودالیسم رجعت کرده ایم٬ دورانی که نه با دین همسازی دارد و نه با توسعه به مفهوم امروزیش. بنظر می رسد تا کار به مراحل فاجعه بار نرسیده است باید با این پدیده تا نهایت اش جنگید و آنرا مصداقی از یک نقض فاحش حقوق بشری دانست.  

تعدیل نیروی انسان و زمزمه شخصی سازی - بخوانید خصوصی سازی - این فاجعه را فربه تر می سازد و بهانه می شود برای یغماگری از یک سو و بسط روابط ناهنجار از سوی دیگر. سو تدبیر٬ نا کارآمدی ها٬ فساد مالی و اخلاقی هر روز فربه تر می شود و هر چقدر این فساد قد می کشد و پر شاخ و برگ تر می شود٬ شعارهای عدالت طلبانه بی مضمون پر سر و صداتر می گردند. چه باید کرد با این پدیده شوم. جنبش سبز چاره ای جز آن ندارد که شجاعت و حس ایستادگی در برابر ظلم را در جانها سرریز کند. دمکراسی نه با قیام های بزرگ بلکه که با ایستادگی های کوچک و فراگیر می تواند به فرجام خود دست بیابد. دوای درد همه بیماری های اجتماعی دمکراسی سازمانی است.

وقتی دوم خرداد شکل گرفت با بسیاری از اصلاح طلبان که در مصدرهای دولتی قرار گرفتند در مورد دمکراسی سازمانی وارد رایزنی شدم تا اهمیت این موضوع را گوشزد کنم. حتی بعضی از این رایزنی ها بصورت مصاحبه در گروه آئینه روزنامه ایران به چاپ آمد٬ به دلایل فرهنگی٬ سیاسی و شاید هم تاریخی این بحث ها ثمری نداد و دولت اصلاحات نتوانست فرهنگ ناهنجار فرودستی و بالادستی را از سازمانها حذف کند. اتفاقی که اگر می افتد سرنوشت کشور به جایی نمی رسد که صورت ظاهری که روابط سلطه آمیز را پنهان می کرد کنار زده شود و همه اخراج ها٬ تعدیل ها٬ فرقه بازی ها و حذف نخبگان و منتقدان در جلوی چشمهای حیرت زده اتفاق بیفتد و آب هم از آب تکان نخورد. متاسفانه هنوز این موضوع در دستور کار جنبش مدنی ایرانی قرار نگرفته٬ آنهم در حالی که همه می دانیم بدون اصلاح سازمانها که امور کشور را اداره می کنند٬ نمی توان جامعه را بهبود بخشید حتی اگر هزار بار جنبش و ضد جنبش در  سطح ملی رخ دهد و پیروز شود و یا نشود.

تقابل منتقد و اثر هنری روی ریل کمبودها و بی توجهی ها

هیچ جامعه‌ای بدون گفت و گوی زنده و نقد فعال نخواهد توانست راه به وضع موعود بکشد و اگرچنین نکند همان جایی می‌ماند که می‌خواهد از آن بگریزد. حتی می‌تواند واپس برود و به هیچ برسد. بدون هیچ درنگی باید گفت اگر در دهه چهل شعر بالید، حاصل نقد زنده بود و منتقدان بودند که در دهه شصت سینما و تئاتر را جدی کردند و اکنون ثمرات آنرا می‌بینیم. نقد در هاضمه آفریننده و مخاطب جایگیر می‌گردد و اگر سودی نصیب منتقد می‌شود همین پیش روی استعلایی است که در عمل تحقق می‌یابد. ولی در جامعه ما برای منتقد هیچ حاصل فردی وجود ندارد. او همه آگاهی و خود آگاهی اش را بسیج می کند تا با آنچه می‌بیند گلاویز شود تا حجاب از هنر برگیرد. حجابی که حتی از منظر نگاه هنرمند نیز پنهان می‌ماند و نمی‌گذارد آنچه از ذهن بیرون می‌ریزد و جسمیت می‌یابد را ببیند.

 مدتهاست مطبوعات از ضعف ساختاری در رنجند٬ نقد جایگاه شایسته ای در نظام اطلاع رسانی ندارد. جایگاهی که می تواند تاثیرات پر دامنه در فرایند تاثیر گذاری هنری بگذارد. البته همان بی تحملی که در ساخت سیاسی، روزنامه نگاران را به انزوا می‌کشاند نقد هنری را نیز بلاموضوع می‌کند. البته در گوشه و کنار نقدهای جاندار و پر محتوا چاپ می‌شود ولی فضا به گونه‌ای صورتبندی نمی‌شود که این نقدها تداوم یابند و تبدیل به یک موج دنباله‌دار شود. به دلیل این خلا در آینده ما با یک فضای تقلیل یافته هنری رو در رو خواهیم شد. فضایی که در آن از خلاقیت و نو به نو شوندگی خبری نخواهد بود. یعنی ما نه تنها امروز که فردا را نیز از دست می‌دهیم.

چرا در باره نقد می‌نویسم؟ پسرم سهیل مدتهاست دل در گروی نقد هنری گذاشته است و نقدهایی از او در روزنامه به چاپ آمده است. حس می‌کنم کناره‌گیری من از جهان نقد نتوانسته‌است مجابش کند که این دغدغه را رها کند. برآنست که با گفت و گو با اثر هنری یک نوع رخداد در زندگی‌اش ایجاد کند. بسیاری از جوانان هم استعداد دارند و هم مطالعه کافی تا با سخت کوشی آن وظیفه تاریخی را به انجام برسانند که بر عهده نقد هنریست. گویی تاریخ همیشه غافلگیری‌های خود را دارد و با نیرنگ عقل بسیاری را وارد راهی می‌سازد که لااقل نسل گذشته و هم سن‌های ما حاصلی از آن در فردیت‌شان نچیدند و جز رنج و انزوا از این تلاش بدست نیاوردند. هر چند بدون حضور آنها، سینما٬ تئاتر٬ شعر٬ رمان و... آنی‌ نمی‌شدند که اکنون هستند. شاید اگر مشکلات و تنگدستی‌ها نبود، نقد بیش از این می‌توانست سهم تاریخی‌اش را محقق کند. تاریخ ادامه دارد با کسانی که حاضرند صلیب بی توجهی را بر شانه هایشان حمل کنند تا جامعه به خواب نرود. نقدهای سهیل را اینجا و اینجا بخوانید.

ماست ها ترشيده و گنديده در جهان بي روزنامه نگار

براي همه روزنامه نگاران آواره چه در اين سو و چه در آنسوي مرزها

روزنامه نگار چه بايد بكند در روزگاري كه نه از پشت كه رو در روي مي ايستند و خنجر مي كشند و جگر عاطفه و دوستي را مي درند ٬مي خواهند نباشي و هزار ترفند مي زنند كه نباشي٬با عصبانيت ساختگي ٬با دعواي ساختگي تر٬ بعد مي فهمي كه اصلا بازي آنها نبود. به تو خبر مي دهند بازي ديگري بود با كارگرداني نا پيدا. تلخ مي شوي و غم مي خوري. اما نه براي خودت . سالهاست كه به گوشه نشيني و عزلت و قناعت كردن به اين وبلاگ عادت كرده اي ٬اما تلخ تر از تلخ رهايت نمي كند. رنج مي بري ٬ چه چيز تلخ تر از آن است كه ببيني دوستانت ٬آنهايي كه دستي در قلم دارند و دلي در سينه كه به عشق وطن مي تپد گروه گروه از وطن مي روند و يا در اين تلويزيون و يا آن سايت كه كارفرمايي غير ايراني دارد كار مي كنند و نه آنگونه كه خود مي خواهند ٬ بل آنطور كه ديگراني كه ما را نمي فهمند ٬اگر بخواهند هم نمي توانند بفهمند .

آنها باز از هر روزنه اي كه مي يابند از وطن مي گويند و از غم و اندوه من و تو. آري من و تو كه نمي خواهند ما شويم . هر جا هستيم با حربه نان و ماندن تفرقه مي اندازند تا جمع نشويم. منهايمان مي كنند و بقيه آنهايي كه روزي روزگاري روزنامه نگار بودند آواره مي شوند در غم نان و آشيانه اي براي پناه گرفتن. اين چه زمانه نامرديست كه انسان بودن و خود بودن را تاب نمي آورد . گوشه گرفتن در گوشه اي و غم نان داشتن و يا دربدر بودن بهتر از آن است كه با دستمزد كلان نامت را بگذاري روزنامه نگار و استاد دانشگاه و هيچ نبيني اطراف ات و مثل ماست شوي ٬ ماست ترشيده و گنديده . هيچ نگويي و هيچ ننويسي و انگار نه انگار در دريا طوفان است و عده اي در حال جان كندن ٬ عده اي در حال غرق شدن و... تو روزنامه نگار نيستي . هر چقدر بيشتر بداني كمتر روزنامه نگاري .

جهان بدون روزنامه نگار ٬بدون اطلاع رساني ترسناك است ٬پر از هول مي كند جانها . حتي آني كه در موضع قدرت نمي خواهد روزنامه نگار در وسط ميدان باشد مي بازد چرا كه در فضاي تك صد ايي هيچ صدايي شنيده نمي شود . يعني ما با دنياي بي صدا خلا حكمراني مي كند ٬همه نمي دانند چه بكنند ٬ چطوري روزشان را شب كند و شب را روز . چرا اينها را مي نويسم. سه روزي با كار فشرده در خانه گذشت . تعمير شوفا‍ژ و خستگي . بيرون مي زني . در ميدان منيريه دوستي را مي بيني كه سالها در متن و حاشيه روزنامه نفس مي كشيد . مي پرسم كجايي ٬مي گويد هر جا جز روزنامه ها ٬ مي پرسم چرا . مي گويد ديگر روزنامه اي وجود ندارد . داوري اش را منصفانه نمي دانم . با همه مشكلات روزنامه نگاران - نه البته كاسب هاي قلم به دست و قلم به دستهاي كاسب - دارند كارشان را مي كنند . در لابلاي سطور مي توان ديد كه مي خواهند چيزي بگويند ولي ... كاش زندگي اينهمه تلخ نبود و اندوه اين چنين قوي پنجه . باشد كه كمي با هم مهربان باشيم. 

راه مرا نبند به گنبد سبز پیامبرقسم که میزبان من جز خدانیست

مضطرب بودم . تجربه ای متفاوت را پیش رو داشتم . با آدمهایی که شبیه من نبودند ٬نه تنها این تفاوت را انکار نمی کردند بلکه بر زبان می آوردند . نزدیک مدنیه بودم . ازدلهره وجودی می هراسم . هربار به آن استعلایی می اندیشم که آدمی را فراتر از هستی روزمره اش می برد بی تابی تمام وجودم را پر می کند. نزدیک شهر کسی پیش من آمد و گفت ترا چرا به این سفر فرستاده اند . تو که از ما نیستی و سکولاری .همان لحظه دانستم که معنای این واژه را نمی داند . ولی از یک منظر حق با او بود٬واقعا مثل او نیستم و چقدر ازدرک این تفاوت پر از شادی شدم. گفتم اگر تو راست بگویی که نمی گویی مرا به این سفر فرستاده اند تا نور خدا مرا از تاریکی بیرون بیاورد . همان کاری که پیامبر بر عهده داشت و برای آن جنگید و رنج برد . چرا راه رستگاری را سد می کنی . هیچ نگفت . قانع نشد. نمی توانست بفهمد که میزبان کسی دیگر است ٬وقتی او بطلبد هیچ کس نخواهد توانست راه را بر آن دیگری ببند.

به مدنیه می رسم . گنبد سبز پیامبر همان گنبدی که قسم مادرم بود ٬قسمی که از راستی حکایت داشت و عشق . ناگهان بغضم ترکید و سخت گریستم . حالم بد شد . آن سبزی ٬آن امید پنجره ای به روی من گشود تا در درون خود آنچه را بجویم که در بیرون به صورت نمادین در جلوی چشمهایم بود. آدمی در آزادی است که حق انتخاب دارد. ایمان پاسخ به همه تردیدهایی است که دلیل می جویند و نمی یابند . من می پذیرم که تو پیامبر خدایی ٬همان خدایی که در یگانگی اش همه مظاهر شرک و طاغوت ها و منیت ها را پس می زند. می گریستم با خود و برای مادرم و پدرم که چهل سال نماز شبش ترک نشد. من میهمان توم . با همه مهربانی و به عیادت کسی می روی که از روی جهل بر سرت خاکستر ریخت . تو کویر عربستان را سبزکردی ٬از خدایت گفتی ٬از عدالت . شمشیر دو لبه علی در کنارت بود تا ستمکاران نتوانند خلخال آن زن را بربایند و اشک بر دیدگاه شیر خدا نشیند.

آن اشک در من تا کنون همیشگی است ٬هر بار عید قربان از راه می رسد . آن بیهوشی چند دقیقه در ذهنم بیدار می شود که به هشیاری همه جهان بود.بیهوشی که در مواجهه با کعبه رخ داد. رخدادی به ارزش همه عمر . وقتی به یاد اسماعیل هروله می کردم . تبر خلیل خدا جانم را شقه می کرد . اگر بر علیه خودت نستیزی . نخواهی توانست جهان را عادلانه بخواهی .بر علیه همه ضمایر مالکیت که یگانگی و توجید را پس می زند بشوری . خدایا بدون عاشورا عید قربان معنا ندارد. بدون شوریدن علیه یزید نمی توانی حج ات را تمام کنی . حسین در عرفه تو دعایی جاودانه را خوانی . دعایی که آدمی را از تفرعن بری می کند تا بتوانی جانت را از آلودگی ها پالوده کنی و برای محبوب ازلی جانت را هدیه دهی تا بشر به آن رستگاری برسد که جلویش سد می گذارند . گنبد سبز پیامبر ما را به آزادی و رهایی از همه حجاب ها می خواند . به این سبزی قسم که آن اشکها را رها نخواهم کرد تا کویر دلها سبز و خرم شود تا صدایی جز توحید نشنویم     

فیصر در یک استریپ تیز شرمسارانه

برای مسعود کیمیای و فیلم ساختن لجوجانه اش

محاکمه در خیابان گوشت و پوست زندگی را به دور می اندازد تا در فضایی کاملا انتزاعی با گفته هایی که هم آشنایند و هم نا آشنا و هم در ضرب آهنگ تکرار شونده روح را می خراشند و یک نوع فضای ملال آور بر می انگیزند و همین ملال است که مخاطب را تا دیر هنگام درگیر می کند و او را در فضای وهم آلود رها می کند. فضای پر مسئله ای که نمی دانی با آن چه کنی٬ چه ارتباطی با تو دارد. فیلم با همه آنچه نمی گوید در ذهن می ماند. فیلم کیمیایی در سالن سینما ناقص و ابتر است و درست همین ابتر بودن نقطه قوت آن می شود. یعنی مخاطب را عصبانی می کند و از خود می پرسد ما اینگونه نیستیم ولی شاید هم باشیم.

این شاید٬ این شاید مخوف٬ هزلی است که ما را می گریاند و می خنداند٬ اصلا حالمان را بد می کند. قهرمانی که صورت کمیک قیصر است. عشق سرسری٬ خشم خنده دار و چاقویی که بدور انداخته می شود. رضا موتوری که هیچ نمی جنگد. خودش نیست. نمی تواند باشد. همه عوضی اند. همه به خود خیانت کرده اند و فریب خود را می خورند و ما این قهرمانان معکوسیم. نه فریب می خوریم. نه خائن ایم ولی ابلهانه می پنداریم سینما خائنانه با ما مواجه می شود. پنجره ای نیمه به روی مخاطب باز می کند. یک استریپ تیز شرمسارانه برای برهنه کردن روح ایرانی. کیمیایی خود را به سخره می گیرد. قیصر را به سخره می گیرد. عشق را به سخره می گیرد ولی نه قدرت و نه پول را. در میان این دو است که امر جدی رخ می دهد و سینما نمی تواند نزدیک آن شود. می ترسد. ما هم می هراسیم که با فیلم درگیر شویم و فیلم هم از ما می ترسد. در ترس متقابل است که سینمای کیمیایی پوست می اندازد. با پذیرش واقعیت آنرا نهان می سازد.

محاکمه در خیابان محاکمه همه ماست. مایی که به قیصر بعنوان یک رخداد وفاداریم. دیگر نه از قیصر٬ نه از فرمان٬ نه از برادران تجاوز گر٬ نه از خان دایی٬ نه از تجاوز و نه از ما مخاطب و نه از فیلمساز خبری نیست. مضحکه ای به پاست. قیصر حسود که تامی تواند خوب حرف می زند٬ امابد عمل می کند. جهل خیانت را تبدیل به جهل انتقام می کند. هیچ رهایشی در کار نیست. هیچ در ما از وفاداری به یک رخداد نمی ماند. جز در پس زمینه پایانی فیلم آنهم به صورت محو. با چشمانی بسته در پرده سینما چیزی را می بینیم که در واقعیت با چشمانی باز دیده ایم. همین دیدن تاریک روشنایی کور کننده را محو می کند تا ما بینیم. می بینیم بدون چاقوی ضامن دار و رفتن به یک رستوران و سیر شدن و ناگهان به خود خندیدن و همه آن چه را دیدن که فیلم آگاهانه و ناآگاهانه حذف می کند تا با یک ضد رخداد زمانه معنا پیدا کند.

ازدواج موقـت راهی برای حل مشکلات جوانان و یا اسم مستعار چند همسری

بحث ازدواج موقت بار دیگر به ارتفاع ذهن ها صعود کرد. مدافعان و مخالفان این اتفاق هر کدام با استدلال و منطقی بر آنند افکار عمومی را قانع کنند. این گروه از یاد می برند آنها که بر آنند به صورت موقت کسی را شریک زندگی خود کنند و امکانات آن را دارند منتظر نخواهند ماند که حکومت مقدمات کار را فراهم سازند ٬آنهایی که مرغ خیال شان بر این بام نمی چرخد هر چقدر شرایط آسانتر هم شود دست به این اقدام نخواهند زد. البته هیچ کس نیست نداند جوانانی که مشکل مالی دارند و به این دلیل نمی توانند وارد دوران متاهلی خود شوند همه مقدمات فرهنگی و اداری مسئله هم آماده شود بخاطر بی پولی نخواهند توانست از آن استفاده کنند ولی همه می دانند ازدواج موقت اسم مستعار چند همسری است و گروهی بر آنند مشکل قانونی خود را حل کنند تا اینکه گرهی از معضلات جوانان این مرز و بوم را حل کنند ٬ چرا که خود بهتر می دانند مسئله باید در ساخت سیاسی حل شود که توان اداره امور را ندارد و هر روز مشکلی بر مشکلات می افزایند و گره های موجود را کورتر می سازند.

صاحب این قلم نمی خواهد وارد این بحث شیرین شود که جان بسیاری را از هم اکنون به لرزه مستانه در آورده است تا آنچه در خفا انجام می دهند در آشکار به سر انجام برساند . مسئله اصلی این نوشته جای دیگری تنیده می شود ٬ مسایل عرفی را باید واگذار به خود جامعه کرد که با عقل جمعی شان مشکلی که پیش روی خود می بینند حل کنند ٬ حکومتها باید در حوزه کاملا مشخص عمل کنند . آنهم واگذاری امور سیاسی و اقتصادی به مردم است تا وقت و توان کافی برای حل معضلات ساختاری که امروز گریبانشان را گرفته است اقدامی مدبرانه انجام دهند. ناهنجاری های فعلی جامعه بخاطر دخالت غیر مسئولانه حاکمیت به امور عرفی است و به این دلیل مردم فراموش کرده اند در برابر عرف شکنی ها خود وارد عرصه دفاع اجتماعی شوند و از امنیت و شرف شان حفاظت کنند.

تجارب موجود در جامعه نشان می دهد هر جا سیاست در معنای حکومتی اش وارد روابط بین فردی می شود با اداری کردن سنت های دیر پا ذهن ها را از ارزش ها تهی می کند و به این دلیل بجای حل مشکل آنرا فربه تر می سازد. ماجرای پر صدای خصوصی سازی بخاطر درک همین تجربه است. البته سازمانهای دولتی را سپردن به نهادهای شبه دولتی هیچ ربطی به کارآمد کردن امور ندارد. سه دهه است که در مسایل عرفی جامعه با همه توان مداخله شده است و شدت عمل کافی هم نشان دادند و در عمل نه تنها مشکلی حل نشد بلکه انبوه مسایلی را بوجود آورد که امروز حاصل آنها تیتر روزنامه ها و رسانه ها می شود . این معضلات آنچنان حاد شده اند که با رواج ازدواج موقت تنومندی آنها کاسته نخواهد شد بلکه بسیاری از خانواده ها به پریشانی و فروپاشی دچار خواهند شد. حل این مسائل را به خود جامعه بسپارید . طی قرنها مردم خود راه حل مشکلاتشان را براساس باورهایشان حل کردند امروز هم می توانند راه دست خود را پیدا کنند.

مرگ "شهرام شیدایی" اتفاق مهمی نیست

مرگ "شهرام شیدایی" اتفاق مهمی نیست٬ روزی هزاران نفر سرطان می گیرند و می میرند. شاید هم بر اثر تصادف و شاید هم بخاطر آنفلانزیای خوکی و شاید هم در پی یک انتقام جویی و یا یک جنگ بی ترحم. مرگ او نباید هیچ حسی در من بر انگیزد. هیچ تجربه مشخصی از او ندارم. اصلا او را ندیده ام و نمی شناسم٬ ولی پس چرا اینقدر پریشانم؟ حذف این نام از یک شناسنامه٬ چرا جهان مرا واژگون می کند؟ چرا سوگوارانه روز من خراب می شود؟ چرا حس می کنم چیزی در ذهن من از دست رفت و ناتمامی زندگی یک نفر ناشناس نفرینی می شود در روح من؟ شیدایی با مرگ اش هزاران شعر ناتمام را از ما دریغ می کند. بخشی از شعر با او می میرد و این رویدادی غم انگیز است. از دست او خشمناکم. شاعران نباید بمیرند. حق ندارند بمیرند٬ ولی می میرند.

افلاطون می گوید باید شاعران را صله داد و از شهر اخراج شان کرد. آنهم از یک شهر آرمانی٬ چرا که شاعران از دردها می گویند. از تباهی. از ناخودآگاهی پر از درد. در بهشت موعود شاعران جایی ندارند چون رنج جایی ندارند. شعر با خود اندوه را در جانمان می ریزد. شعر ترجمان تاریک روح است. روحی که رو در روی مرگ می ایستد و آنرا باز می شناسد. شاعران با هر شعری که می سرایند می میرند تا دردهای بشری را چون صلیبی بر دوش خسته شان به جلجتا ببرند. شیدایی با درد مرد. او معنای رنج را می شناخت٬ به آن استعلا می بخشید. او در بیماریش انسان آرمانی شد. انسانی که در قد و قامت شعر مرد. مرگ او خود یک شعر بود. یک سرود برای انسان رنج کشیده. او با سرطان از جانب همه ما جنگید و شکست خورد. مرگ او اتفاق مهمی نیست٬ چرا ما هر بار که او را می خوانیم بجای او زندگی می کنیم. رنج می کشیم.

خود او بیماریش را در شعری معنا می کند. بخوانید و با او یک مرگ را اتفاقی کنید برای زندگی :"نیاز به یک کلمه دارم / کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد / من مثل ساعتی مریضم / و به دقت درد می کشم / ... " به این کلمه "دقت" توجه کنید٬ او درد می کشد و نسبت به درد خودآگاهی می یابد و این خود آگاهی همان است که شاعر را شاعر می کند و زندگی اش را جنون آمیز. چه کسی جز شاعران می توانند به دقت درد بکشند؟ ما نیز با دقت مرگش اش را حس می کنیم و همین دقت زندگی را کابوس می کند. شعرهایش دلیل سوگواری و تنها تسلای ماست . خدایش بخاطر همه دردهایش با او مهربانی خواهد کرد. یادش همیشه با جهان شعر باد. + و  و + و + و + و + و ...

روزنامه نگاران همشهری یک هفته در مرخصی اجباری

روزنامه همشهری یک هفته بسته شد٬ این خبر تلخ است٬ برای صاحب این قلم که سهمی در تولد این روزنامه داشت این تلخی فربهگی بیشتری دارد. بستن یک روزنامه آسان است ولی موجی که در جامعه بر می انگیزد پیامدهای ساده ای ندارد٬جانهای بسیاری را آزرده می کند٬به اقتصاد نظام اطلاع رسانی ضربه جدی می زند . از به خطر افتادن امنیت شغلی روزنامه نگاران چیزی نمی گویم که نه تنها کسانی که تصمیم گیرنده اند را متوحش نمی کند بلکه می تواند تسلایی به رنجیدگی هایی باشد که از حرفه ای های این شغل در دل دارند. اما خواننده ای که روزنامه ای را برای خواندن انتخاب می کند در این میان باید تاوان چه گناهی را بدهد. می توان از تصمیم گیرندگان پرسید نهادهای اجرایی هزاران خطا را در کارنامه خود دارند و در برابر هیچکس هم پاسخگو نیستند و اصلا جلوی نگاه حیرت زده دیگران از کارهای خطایشان با غرور و افتخار صحبت می کنند ٬ چرا کسی با آنها ندارد و تنها اگراشتباهی ناخواسته در روزنامه ای رخ می دهد را نپذیریم و بلافاصله با آن سفت و سخت برخورد کنیم و یک هفته روزنامه ای مثل همشهری را که بنیانگذار روزنامه رنگی و مدرن در ایران بود را به محاق ببریم . پاسخی به این پرسش وجود ندارد . دیگر عادت یافتن پاسخ را از دست داده ایم . این نوشته تنها یک نوع همدلی با همکارانی است که این هفته به اجبار به مرخصی می روند و غیر از این می داند هیچ نتیجه ای ندارد.

مرگ کردان زخمی بی التیام در روح ایرانی

مرگ٬ "علی کردان" را در ربود و مخالفان و موافقان او را در بهت و حیرت فرو برد. او بدون آنکه بخواهد نماد دولتی شد که تن به هیچ ساختاری نمی دهد و مدام خود را دگر می کند٬ بدون آنکه به هیچ شاکله قوام دهنده پایبند باشد. این مرگ طنزی شگفت دارد. اصولگرایان در برابر او صف آرائی کردند و دولت اصول گرا تمام قد دفاع از وزیر کشورش را بر عهده گرفت٬ هر چند که این دفاع به نتیجه نرسید و مسند وزارت به کس دیگری رسید. این حمله و دفاع باری سنگین شد بر دوش فردی که تحمل اینهمه بار را نداشت. او قهرمان و شاید ضد قهرمان نمایشی شد که در آن بازیگران می خواستند اختلاف جدی خود را در پوششی دیگر به جامعه بفروشند٬ نقشی که از همه سو خریدار داشت. اکنون همه خریداران نمی دانند با خریدی که انجام داده اند چه بکنند.

کردان با مرگش زخمی شد در روح ایرانی٬ روحی که زمینه خطا را فراهم می کند و بعد خود را کنار می کشد که این خطا تنها در یک جسم متجلی شود تا همگان بتوانند خود را از گناهی مبرا کنند که همه در شکل گیری آن سهیم بودند. جسمی که نتوانست این تجلی را تاب آورد باری شد بر دوش همگان تا در آئینه مرگ خود را ببینند. خودی تباه٬ خودی که راه به خودآگاهی نمی کشد. مرگ تراژیک یک مدیر که سالها مدیریت کرد٬ امروز پاشنه آشیل جامعه ای شده است که در افراد بجای علم و مهارت مدرک تحصیلی می جوید و بجای دروغ با دروغگو می ستیزد و تنها میم ها را می بیند٬ مدرک ام٬ مقام ام٬ ثروت ام و... در این میم ها جایی برای توانایی ام٬ مهارت ام٬ صداقت ام و... باقی نمی ماند و در این نقطه است که ما بجای شورش بر این ضمایر٬ یک فرد را قربانی می کنیم و زمانی که مرگ این قربانی فرا می رسد نمی دانیم با خود چه کنیم.

مرگ آن دیگری انسان را رو در روی خودش قرار می دهد. از یک سو از خود می پرسد وقتی انسان می میرد همه ضمایر مالکیت چه مفهومی دارد؟ امری موهوم که تمامیت فرد را از آن خود می سازد و از زندگی یک دام می سازد. از سوی دیگر نسبت ما با فرد مرده پرسشی انسان شناختی را طرح می کند٬ آیا وقتی همه می میریم و روزی جز جهان مردگان خواهیم بود٬ چرا نمی توانیم در ورای دشمنی ها به تفاهمی برسیم که لحظات حیات را خواستنی تر می سازد؟ چرا انحطاط اینهمه قوی پنجه است؟ باید بکوشیم به این پرسش پاسخ دهیم٬ اگر بنا داریم جنبش سبز را رویش دوباره زندگی کنیم.

طنزهایی که در فیس بوک و اینجا و آنجا برای این مرگ زود هنگام نوشته می شود٬ بیش از آنکه معنا کردن یک رویداد باشد٬ گریزی دیگر از خود است٬ گریزی بی خنده. گریزی بی حماسه. باید بدانیم کردان یکی از ما بود. ماجرایی که بر او رفت شدت یافته همه رفتارهایی است که در جامعه ما عادت شده است٬ اما ما چون نمی خواهیم به خود آگاهی تراژیک برسیم خیلی زود کسی دیگر را خواهیم یافت تا به خطاهای ما جسمیت بدهد. تا این بازی است نه پیروزی هایمان و نه شکست هایمان چیزی را تغییر نخواهد داد٬ چون ما نمی خواهیم جلوی آئینه بایستیم و روح ایرانی را در تمامیش ببینیم. روحی پر از دامچاله و البته خلاق و شورشگر٬ تناقضي بي سنتز٬ چه او را موافق خود می دانستیم و چه مخالفش٬چاره ای جز آن نداریم که از خدا بخواهیم از دریای رحمت اش جرعه ای نصیب اش سازد. آرزویی که تنها امیدمان در فرای لحظه چشم از جهان بستن مان است.

اگر هزار بار قهر کنی هزار بار منت ات را می کشم

دلم نمی خواهد با کسی قهر باشم ٬ با هر کس کدورت پیدا کنم فوری تماس می گیرم و از سر آشتی سر صحبت را باز می کنم .اصلا هم فکر نمی کنم که در مرافعه من حق داشتم و یا دیگری ٬ انسانها درگیر موقعیت اند و بخاطر این موقعیت دست به رفتارهایی می زنند که در شرایط دیگر حتما جور دیگری عمل کردن . نمی دانم کجا خواندم که "فهمیدن بخشیدن است ". این گزاره را درست می دانم . ممکن است صلاح نبینم با کسی ارتباط داشته باشم ولی نمی گذارم این جدایی در فضای قهر اتفاق بیفتد . شاید بگوئید انسان هم باید دافعه داشته باشد و هم جاذبه ٬معتقدم باید حساب ها را جدا کرد ٬در مسایل جایی نباید کوتاه آمد ولی نباید گذاشت این کوتاه نیامدن کینه ای شود در دل . می توان با کسی کاملا مخالف بود ولی نگذاشت کار به دشمنی بکشد . در دوران روزنامه نگاری با خیلی ها کارم به دعوا کشید ولی خیلی زود آشتی کردم .

نوجوان بودم ٬ با یکی از دوستانم دعوایم شد. حتی کار به کتک کاری کشید . مدتی بعد که رفتم سراغش و بوسیدمش . خود را کنار نکشید ولی سرد برخورد کرد . به او گفتم اگر هزار بار قهر کنی هزار بار منت ات را می کشم ٬ ولی هیچ نگفت ٬پیگیر ماجرا شدم . فهمیدم حدس می زنند بیماری صعب العلاجی داشته باشد و به این دلیل خیلی زود دستش از دنیا کوتاه خواهد شد. با اصرار من رفاقت مان محکم تر شد . اما او از بیماری به سلامت جست و دوستی مان باقی ماند . تا دست روزگار ما را از هم جدا کرد . همان قبل از انقلاب از کشور رفت و نمی دانم الان چه می کند . از آن زمان تاکنون با خود عهد کرده ام در رفاقت نگذارم کار به قهر و کدورت بکشد. مدتهاست با خودم فکر می کنم بسیاری از مقامات که سالهاست با هم رفاقت داشتند و هم رزم بودند و حتی رابطه استاد و شاگردی داشتند بخاطر قدرت از هم جدا شدند ٬بازی هولناگ قدرت از هم جدایش کرد . اصلا باور ندارم که بخاطر اعتقاد و ارزشها کارشان به دشمنی کشاندند در حالی که هر دو طرف به همان اعتقاد هنوز وفادارند.

سیاست جز علایق من است و نوشتن در باره آن را جدی می گیرم. چرا که معتقدم کلیت زندگی بشر در گروی شکل گیری آنست. در این عرصه معتقدم شجاعت لازمه هر کنشی است و باید دل به دریا زد و از امر درست دفاع کرد ولی حاضر نیستم هرگز وارد حزب و جریان سیاسی شوم که دوستی و دشمنی را به ناگزیر انضباط سیاسی تعیین می کند . چون به این تعهد وفادارم. با بسیاری از افراد سیاسی در جناحها مختلف دوستم ٬هرچند که یک لحظه در سلیقه سیاسی ام کوتاه نمی آیم ٬در دوستی با آنها هم یک قدم پا پس نمی کشم . چرا این ها را می نویسم . چون دوستم مسعود کرمیان در وبلاگش مطلبی قلمی کرده است که خود آگاهیم را نسبت به خودم افزون تر کرد . این خود آگاهی منطق اش را از تعارفاتی نمی گیرد که قلمی کرده است بلکه از آنجا جان و خون می گیرد که از تفاوتی که با من دارد می نویسد . تفاوتی که ذات دنیای متکثر است و بدون آن جهان دوزخی تحمل ناپذیر می شود.