ماست ها ترشيده و گنديده در جهان بي روزنامه نگار
براي همه روزنامه نگاران آواره چه در اين سو و چه در آنسوي مرزها
روزنامه نگار چه بايد بكند در روزگاري كه نه از پشت كه رو در روي مي ايستند و خنجر مي كشند و جگر عاطفه و دوستي را مي درند ٬مي خواهند نباشي و هزار ترفند مي زنند كه نباشي٬با عصبانيت ساختگي ٬با دعواي ساختگي تر٬ بعد مي فهمي كه اصلا بازي آنها نبود. به تو خبر مي دهند بازي ديگري بود با كارگرداني نا پيدا. تلخ مي شوي و غم مي خوري. اما نه براي خودت . سالهاست كه به گوشه نشيني و عزلت و قناعت كردن به اين وبلاگ عادت كرده اي ٬اما تلخ تر از تلخ رهايت نمي كند. رنج مي بري ٬ چه چيز تلخ تر از آن است كه ببيني دوستانت ٬آنهايي كه دستي در قلم دارند و دلي در سينه كه به عشق وطن مي تپد گروه گروه از وطن مي روند و يا در اين تلويزيون و يا آن سايت كه كارفرمايي غير ايراني دارد كار مي كنند و نه آنگونه كه خود مي خواهند ٬ بل آنطور كه ديگراني كه ما را نمي فهمند ٬اگر بخواهند هم نمي توانند بفهمند .
آنها باز از هر روزنه اي كه مي يابند از وطن مي گويند و از غم و اندوه من و تو. آري من و تو كه نمي خواهند ما شويم . هر جا هستيم با حربه نان و ماندن تفرقه مي اندازند تا جمع نشويم. منهايمان مي كنند و بقيه آنهايي كه روزي روزگاري روزنامه نگار بودند آواره مي شوند در غم نان و آشيانه اي براي پناه گرفتن. اين چه زمانه نامرديست كه انسان بودن و خود بودن را تاب نمي آورد . گوشه گرفتن در گوشه اي و غم نان داشتن و يا دربدر بودن بهتر از آن است كه با دستمزد كلان نامت را بگذاري روزنامه نگار و استاد دانشگاه و هيچ نبيني اطراف ات و مثل ماست شوي ٬ ماست ترشيده و گنديده . هيچ نگويي و هيچ ننويسي و انگار نه انگار در دريا طوفان است و عده اي در حال جان كندن ٬ عده اي در حال غرق شدن و... تو روزنامه نگار نيستي . هر چقدر بيشتر بداني كمتر روزنامه نگاري .
جهان بدون روزنامه نگار ٬بدون اطلاع رساني ترسناك است ٬پر از هول مي كند جانها . حتي آني كه در موضع قدرت نمي خواهد روزنامه نگار در وسط ميدان باشد مي بازد چرا كه در فضاي تك صد ايي هيچ صدايي شنيده نمي شود . يعني ما با دنياي بي صدا خلا حكمراني مي كند ٬همه نمي دانند چه بكنند ٬ چطوري روزشان را شب كند و شب را روز . چرا اينها را مي نويسم. سه روزي با كار فشرده در خانه گذشت . تعمير شوفاژ و خستگي . بيرون مي زني . در ميدان منيريه دوستي را مي بيني كه سالها در متن و حاشيه روزنامه نفس مي كشيد . مي پرسم كجايي ٬مي گويد هر جا جز روزنامه ها ٬ مي پرسم چرا . مي گويد ديگر روزنامه اي وجود ندارد . داوري اش را منصفانه نمي دانم . با همه مشكلات روزنامه نگاران - نه البته كاسب هاي قلم به دست و قلم به دستهاي كاسب - دارند كارشان را مي كنند . در لابلاي سطور مي توان ديد كه مي خواهند چيزي بگويند ولي ... كاش زندگي اينهمه تلخ نبود و اندوه اين چنين قوي پنجه . باشد كه كمي با هم مهربان باشيم.