راه مرا نبند به گنبد سبز پیامبرقسم که میزبان من جز خدانیست
مضطرب بودم . تجربه ای متفاوت را پیش رو داشتم . با آدمهایی که شبیه من نبودند ٬نه تنها این تفاوت را انکار نمی کردند بلکه بر زبان می آوردند . نزدیک مدنیه بودم . ازدلهره وجودی می هراسم . هربار به آن استعلایی می اندیشم که آدمی را فراتر از هستی روزمره اش می برد بی تابی تمام وجودم را پر می کند. نزدیک شهر کسی پیش من آمد و گفت ترا چرا به این سفر فرستاده اند . تو که از ما نیستی و سکولاری .همان لحظه دانستم که معنای این واژه را نمی داند . ولی از یک منظر حق با او بود٬واقعا مثل او نیستم و چقدر ازدرک این تفاوت پر از شادی شدم. گفتم اگر تو راست بگویی که نمی گویی مرا به این سفر فرستاده اند تا نور خدا مرا از تاریکی بیرون بیاورد . همان کاری که پیامبر بر عهده داشت و برای آن جنگید و رنج برد . چرا راه رستگاری را سد می کنی . هیچ نگفت . قانع نشد. نمی توانست بفهمد که میزبان کسی دیگر است ٬وقتی او بطلبد هیچ کس نخواهد توانست راه را بر آن دیگری ببند.
به مدنیه می رسم . گنبد سبز پیامبر همان گنبدی که قسم مادرم بود ٬قسمی که از راستی حکایت داشت و عشق . ناگهان بغضم ترکید و سخت گریستم . حالم بد شد . آن سبزی ٬آن امید پنجره ای به روی من گشود تا در درون خود آنچه را بجویم که در بیرون به صورت نمادین در جلوی چشمهایم بود. آدمی در آزادی است که حق انتخاب دارد. ایمان پاسخ به همه تردیدهایی است که دلیل می جویند و نمی یابند . من می پذیرم که تو پیامبر خدایی ٬همان خدایی که در یگانگی اش همه مظاهر شرک و طاغوت ها و منیت ها را پس می زند. می گریستم با خود و برای مادرم و پدرم که چهل سال نماز شبش ترک نشد. من میهمان توم . با همه مهربانی و به عیادت کسی می روی که از روی جهل بر سرت خاکستر ریخت . تو کویر عربستان را سبزکردی ٬از خدایت گفتی ٬از عدالت . شمشیر دو لبه علی در کنارت بود تا ستمکاران نتوانند خلخال آن زن را بربایند و اشک بر دیدگاه شیر خدا نشیند.
آن اشک در من تا کنون همیشگی است ٬هر بار عید قربان از راه می رسد . آن بیهوشی چند دقیقه در ذهنم بیدار می شود که به هشیاری همه جهان بود.بیهوشی که در مواجهه با کعبه رخ داد. رخدادی به ارزش همه عمر . وقتی به یاد اسماعیل هروله می کردم . تبر خلیل خدا جانم را شقه می کرد . اگر بر علیه خودت نستیزی . نخواهی توانست جهان را عادلانه بخواهی .بر علیه همه ضمایر مالکیت که یگانگی و توجید را پس می زند بشوری . خدایا بدون عاشورا عید قربان معنا ندارد. بدون شوریدن علیه یزید نمی توانی حج ات را تمام کنی . حسین در عرفه تو دعایی جاودانه را خوانی . دعایی که آدمی را از تفرعن بری می کند تا بتوانی جانت را از آلودگی ها پالوده کنی و برای محبوب ازلی جانت را هدیه دهی تا بشر به آن رستگاری برسد که جلویش سد می گذارند . گنبد سبز پیامبر ما را به آزادی و رهایی از همه حجاب ها می خواند . به این سبزی قسم که آن اشکها را رها نخواهم کرد تا کویر دلها سبز و خرم شود تا صدایی جز توحید نشنویم