جامعه وارد فضای متفاوتی شده است. فضایی رها در خلا . شرایطی از دست رفته و موقعیتی شکل نگرفته٬ شکل دهنده های جامعه در خفا دارند کار خود را می کنند بدون آنکه بدانیم چگونه و در کدام جهت. تلاطمات ذهنی به تمامی معادل خود را در جامعه نمی یابند. واسطه هایی که ذهن را به عین می کشانند هنوز خود را به تمامی باز نیافته اند. در چنین حالتی نیاز به سخن گفتن بیش از همیشه حس می شود. شهود و حس مدام از جامعه باردار می شوند ولی گذر از حس بی واسطه به مفاهیم آشکارگر رخ نمی دهند. در چنین شرایطی با انبوه یاوه ها روبرو می شویم که بجای روشن کردن رخدادها آنها را پیچیده تر می کنند. سیاست غرق احساسات مهار نشده می شود که تنها از طریق خشونت رسمی و رفتار بی محابا خود را تسکین می دهد. در این گنگی و بی سخنی همه خود را بازنده و در عین حال برنده می یابند و در گردونه بیم و امید شاکله های دوام دهنده از هم می پاشند، بدون آنکه ایجابیتی خواسته شده، فردا را بشارت دهد.

دیالکتیک طغیان و زور اندیشه را تعطیل می کند و شعار را جایگزین شعور و خواست و اراده نابودی را جایگزین خلق جهان بهتر می کند. در غیاب رویکرد انتقادی که با مفاهیم تازه نو می شوند حرفهای کهنه از ورطه تکرار، نخ نما می شوند. آنها که در بیرون مرزها امکان حرف زدن دارند با رادیکال و یا بی حیا کردن زبان می کوشند این کهنگی را بپوشانند و آنهایی که در داخل مرزهایند مفری برای کنش می جویند و چون نمی یابند زبان در کام می کشند و تنها با گفتن می خواهند بودن خود را برای غلبه بر یک افسردگی مزمن اثبات کنند. در طرف قدرت هم اداره امور غیر ممکن می شود. بحرانها همدیگر را تشدید می کنند و هر تلاشی برای رفع بحران بر ضد خود تبدیل می شود و بحرانها را فربه تر می سازند.

وقتی گفتار و کردار برهنه امکان ظهور می یابند و جامعه عقل را فرو می گذارد، یا با سکوت خوفناک روبرو خواهیم شد که در پسله ذهن ها، آتش نتوانستن ها کینه ها را شعله ور می کنند و یا با عمل بی محابا که معطوف به هیچ نتیجه مشخص نیست. جامعه در سراشیبی انحطاط خود را به سیر خود انگیخته رویدادها می سپارد تا بلاخره بر تهی بودگی زمانه غلبه کند. آنها که تدابیر می کنند، رفتارها را طراحی و مهندسی می کنند از قبل هیچ بودن عملکردشان را به فراموشی می سپارند تا در جهانی که باید کاری کرد نمایشی از کنش را به صحنه ببرند. با جسارت باید گفت در این بازی بی پایان همه بازنده اند. یک جامعه سراپا تباه و غرق در مشکلات تا به کجا می تواند وقت خود را برای دستیابی به محال تلف کند و وارد بدویتی دیگر شود؟

برای بیرون رفتن از این گردونه دهشتناک هیچ کاری از روشنگری بر نمی یاید چرا که کلید حل مشکلات دست بازیگران قدرتمندی است که با هر روشنگری سر عناد دارند و از یاد می برند بازی اگر همین گونه ادامه یابد دیگر با قفلی روبرو نخواهیم بود که  از کلید ِ در دست ِ باز کننده درهای بسته کاری ساخته باشد. صاحب این قلم گفتن از وضعیت را در جهانی اینچنین مفید نمی داند. تنها به دلیل روانشناسی می خواهد به خود تسکین دهد آنچه می فهمد در جایی که خوانده نمی شود برای حافظه ای که در لحظه فراموش می کند به یادگار می گذارد. کاری عبث برای تسکین خود. اما این نشانه ناامیدی نیست. چرا که در اوج ناامیدی است که شاید اتفاقی رهاگر رخ بدهد. برای چنین اتفاقی باید بهداشت روانی خود را حفظ کرد. اگر رخ هم ندهد ما چیزی را از دست می دهیم که پیشاپش از دست داده ایم.