شکست خورده اما سربلند
مدام باران می آید . باید بزنم خیابان ٬ اما عطش گفتن و نوشتن مرا از رفتن باز می دارد و نمی زنم بیرون. صدای رعد می آید . ابر در کشاکش با هم از گوش ما بی خبرند. صدای انفجار ابرها و بارش مرا با خود می برد به کویر. دل خودم را می گویم . مدتهاست از همه چیز و از همه کس خسته ام . امانمی دانم کدام نیرو مرا بر می انگیزد خستگی را خسته کنم . از گزاره از ما که گذشته نفرت دارم. نمی خواهم پیر شوم . باید با این ابلیس بجنگم . بنا ندارم نقش نعش را بازی کنم و در پارک ها در انتظار مرگ پاپیز را بشمارم و بهار را. می خواهم مثل باران ببارم و همه کویرها را سبز کنم .
من می نویسم پس هستم . همه مخاطبها را از من بگیرید ٬برای خودم می نویسم . رویدادها را تبدیل به نوشته می کنم . موهای سفید . دندانهای ریخته و بی امکانی غمگین ام می کند اما از پا نمی اندازد مرا . باید با جامعه ای جنگید که فقر را برای اکثریت جامعه تبدیل به فضیلت می کند و اجازه می دهد فقرا در فقرشان له شوند. فرو دستان حق نداشته باشند در برابر فرا دستان دم بزنند. من زمانی می هراسم که به ناگزیر تسلیم شوم . تسلیم کوتاه قدان . کاسب کاران موش صفت که هستی اجتماعی ما را می جوند. من پیری را دوست دارم چرا که نشان می دهد کسی زندگی را آموخته و باید آنرا به دیگران بیاموزاند . اما می خواهند موسفید کرده ها نقش نعش را بازی کنند. هیچ نگویند ٬هیچ نکنند و تا به انتظار مرگ با بلاهت و ملال بسازند و بسوزند.
تو که مرا انکار می کنی . تو که همه چیز داری . من با تن خسته ام . با روحی که با یاس می ستیزد و دمی شور حیات را رها نمی کند و با حضورم پریشانت می کنم . تا من هستم . تا ما هستیم که به انسان بماهو انسان احترام می گذاریم . غم دیگران را باز می شناسیم . با دروغ ٬زد و بند و ریا کاری سر ستیز داریم خاری می شویم در چشم تان . من از مرگ بی تاثیر٬می هراسم. من سالهاست کابوس مرگ هراس زده را می بینم . رویایی ندارم جز آنکه زنده باشم و حرف خودم را بزنم . با نخواستن مدام خواستن شما را رسوا کنم . باید بزنم بیرون . بهار است . زمستان رفت و ما هستیم . ما نعش نیستیم پس هستیم . شما بدون ما نعشی هستید که بدن های فربه تان را برای خاک و مورچه ها فربه می کنیم . ما سرودی هستیم . شما مانعی هستید برای امروز . بیرون باران می بارد و چشمهای بارانی ام به بهار لبخند می زند . تلخی ها را بگذار فرصتی باشند برای ساختن نسلی که در آستانه پیری نمی خواهد باقی عمر را در سکوت و بلاهت بگذارند . ما این چنین زندگی کرده ایم و این چنین هم خواهیم برد. شکست خورده اما سر بلن