عطش پناهگاه!
برای سپانلو که حتی بیماریش پناهگاهست
زندگی بدجوری محاصرمی کند ذهن مرا. تنم دارد پیر می شود و دارم بسوی مرگ بی شتاب پیش می روم. از خودم بدم می آید. مدتهاست می بینم همه دیروز را، دیروزی که قرار بود زندگی را کمی بهتر کند ولی نکرد. حاصل یک عمر چه باید باشد؟ چیزی برای از امید جا گذاشتن. در سرزمین من اما روایت را به گونه دیگر می نویسند: به گونه ای تباه با قصدی دژخیمی. اما جای دیگراز این روایت ایستاده ایم. هر چه پیرتر می شوم جوان تر به آینده دل می بندم. دلم می خواهد خود را با هزار ماجرایی گره بزنم که فردا را می سازند. نمی خواهم اجازه دهم پیری رسوخ کند در رابطه من و جامعه ام. من طرف فردا ایستاده ام اگر همه دیروز را من بد ساخته باشم. با کلمات زیستن جهان را رنگ دیگری می زند. رنگی پر از کابوس و پر از امید." / رؤیای خویش است و بوسه بر لب های خویش / سرزمین من که در قوس بامدادان / گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران / اقامتگاهم / ترانه ای ست پیشواز مسافر / و جاده هایش از رد گام ها عطرآگین / نشانه ی مقصد یا / ساحره ی گمشدگی / ژالیزیانا! / شبه جزیره ای با چشمه های شور و شیرین / گوش و گوشواره / انگشتری و اشاره / تشنگی و گلوبند/ منظره ی خویش است و دسته گل پنجره ی خویش / در این هوای طناز شعری اگر بسازی / یاد آور گفت و گوست هنگام عشق بازی / ای سرزمین سایه و روشن / ظهر معطر من / از تو به تو باز می گردم / در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی / عطش پناهندگان " من در ذهن مرور می کنم سرزمین سپانلو را و در آسانسور باریک و زیبا. زیبا چه کلمه زشتی ست در بناهای به ظاهر شیک. از شماره اتاق سپانلو می پرسم. پرستار نمی شناسدش. او هم چه بیگانه می آید برای من. کسی که نام شاعر را نشنیده است، همدردی مرا بر می انگیزد. من که با شعر زیسته ام، با او دهشت را تجربه می کنم. همه غم هایم و سرکشی هایم را. میترا حجار و چند تنی که نمی شناسم در اتاق گرد شاعر جمع شده اند پروانه وار. شاعر می خندد. سخت سخن می گوید و برای من غیر ممکن است تحمل سکوت شاعر. من بجای او از خاطرات مشترک سخن می گویم.
نسل گذشته برای ما اسطوره اند. آنها تلاش شان را کردند. شاملو، اخوان، فروغ، سپهری و نامهای بسیاری دیگر و نسل من هم این فهرست را داریم. جهان نمی خواهد شبیه رویاهای ما شود ولی ما دست بر نمی داریم از این تلاش سترگ. نسل به نسل پیر می شویم. زندگی تاب ناپذیرتر شده است. یعنی چیزی کهنه در ذهن ها فروریخته است و واقعیت دیگر از آن ما نیست. ما هم از آن او نیستیم. آنقدر تاب می آوریم تا زندگی دگر شود. نه آنقدر که می خواهیم، بل ذره ذره، گام به گام. سپانلو با سکوت و خنده هایش بسیار سخن گفت. دلم می خواست فریاد بزنم لبخندت را دریغ نکن. هنوز بسیار حرف داری برای زدن و ما نیاز داریم برای شنتیدن. سپانلو در ذهن می خواند و من می شنوم " از تو به تو باز می گردم / در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی / عطش پناهندگان "
+ نوشته شده در 2010/10/21 ساعت 13:59 توسط محمد آقازاده
|