سال دوم و یا سوم دبیرستان بودم٬ آن موقع راهنمایی هنوز پا نگرفته بود. دوستی داشتم زبل و به قول معروف هفت خط٬ تا دلش می خواست غیبت می کرد٬ ناظم مدرسه قسم خورده بود که این بار از غیبت او نگذرد و اخراجش کند. یک روز باز غیبت کرد و همه منتظر بودند که پرونده اش را بگذارند کف دستش. وسط حیاط ایستاده بودیم. دوستم و آقای ناظم هم را دیدند. ناظم خیلی آرام گفت بیا پرونده ات را بگیر تا هم خود راحت بشی و هم ما. ناگهان صدای همکلاسی را شنیدم که بلند گفت یکی از اصول انقلاب شاه و ملت اعلام شد٬ من آنقدر ذوق زده شدم که قید مدرسه را زدم. ناظم سرش را زیر انداخت و به دفتر رفت. با تعجب پرسیدم راست می گویی؟ خندید و گفت شاه دیگه کدام خره...٬ خواستم روی ناظم را کم کنم. اصلا خبر را از بابام شنیدم که داشت به عمو می گفت اینم با این انقلابش یک ملت را گذاشته سر کار. با بچه ها رفتیم سینما و با یک بلیط دو تا فیم مشتی دیدیم. می دانستم آقای ناظم از ترس خبر چین ها جرات اعتراض ندارد. هر چند او به سر هفته نرسید که اخراج شد ولی همین ماجرای ساده و کمیک نشان می دهد چه وضعیت تراژیکی باعث سقوط شاه شد!