بابا! شاه یه مشت بخوره می میره!
خیلی کوچک بودم٬ پدرم داشت در پسله رادیو گوش می کرد٬ صدای واضحی شنیده نمی شد. پرسیدم : "بابا! چرا یواشکی داری اخبار رو گوش می کنی؟" در جواب شنیدم: "دیوار موش داره٬ موش هم گوش داره٬ می ترسم کسی بشنوه و توی دردسر بیفتیم." بازیگوشانه در جوابش گفتم: "بابا اگه می ترسی چرا گوش می کنی؟" گفت: "آخه خیلی کیف داره٬ علیه شاه حرف می زنه." از شاه بدم آمد٬نمی دانستم چرا پدرم٬ شاید همه پدرها از شاه باید بترسند. در تلویزیون شاه را دیده بودم. گفتم: "بابا! شاه یه مشت بخوره می میره!" خندید و از میان خنده هایش شنیدم "زور او توی بازوش نیست٬ توی آدمکش های ساواکه." خواستم سوال دیگری بپرسم٬ مادرم آمد و مرا برد و درحالی که غرولند می کرد : "هزار بدبختی داریم بچه رو سیاسی نکن."
اما من سیاسی شده بودم. از شاه بدم می آمد٬ دلم می خواست زیر باران مشت و لگد له اش کنم. وقتی باران می بارید و سقف خانه مان چکه می کرد٬ می گفتند "تقصیر شاهه"٬ وقتی بخاطر فقر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم٬ بد آمدن تبدیل به نفرت شد. سالها بعد وقتی مربی فوق برنامه مدرسه به بچه ها گفته بود همه مشکلات زیر سر این عکسه٬ یعنی عکس شاه٬ ما چون قهرمان او را دوست داشتیم٬ آنروزها وقتی داریوش می خواند "بوی گندم مال من٬ هر چی می کارم مال تو." کیف می کردیم که این تو بر می گردد به شاه. انقلاب شد وقتی با کفش های کتانی شعار می دادیم "مرگ بر تو ٬مرگ بر تو٬ مرگ بر شاه" بال در می آوردیم. به بابام می گفتم ما نمی ترسیم. صدای رادیو را بلند می کردیم.
اگر امروز کسی از من بپرسد چرا شاه سقوط کرد٬ چرا انقلاب شد٬ بجای تحلیل های جامعه شناسی٬روانشناسی٬ سیاسی و اقتصادی این ضرب المثل را تکرار می کردم : "دیوار موش داره٬ موش هم گوش داره"٬ شاه سقوط کرد چون مردم از ساواک اش می ترسیدند. هیچکس به هیچکس اطمینان نداشت. بد آمدن بخاطر این ترس تبدیل به نفرتی تحمل ناپذیر گردید. کینه ها در اعماق و در سکوت بر هم انباشته شدند و ناگهان آتشفشان کینه ها ترکید و انقلاب شد. شاه صدای انقلاب را شنید ولی هیچکس صدای او را نشنید. سالها او صدای مردم را نشنید و اکنون مردم با نشیندن صدای او انتقام خود را می گرفتند. آنها که اختناق آن دوران را درک کرده اند٬ می دانند راز بزرگ انقلاب در همین نشنیدن ها بود: مردم انقلاب کردند تا از شنیدن رادیوها نهراسند!