در جشن شادمانه دریا / ای کاش آب بودم !
نیم قرن زندگی را که گذرانده باشی٬ می توانی دچار یک انفعال کشنده بشوی و با خود بگویی بیشتر زندگی گذشت و اکنون در آستانه پیری٬ دیگر چرا باید تقلا کنی و همچنان برای لقمه نانی دوره کنی شب را و روز را٬ بی هیچ امیدی٬ بی هیچ دریچه ای که بسوی نور و روشنایی باز شود٬ هر بار که می پنداری از آستان بحران گذشته ای و باید دمی بیاسایی٬ مشکلی دیگر و فربه تر روبرویت می ایستد و باز با خود می گویی نه! دیگر نمی توانی از نو شروع کنی. با موانع بجنگی٬ به امید فردا همه سختی ها را به جان بخری. ولی چیزی در وجودت ندایی در می دهد استقامت کن٬ کم نیاور.
این ندا را می شنوم٬ خستگی را از تن می زدایم. چطور؟ نمی دانم و قدم در راه ناشناخته می گذارم. می خواهم از نو شروع کنم٬ از نو خود را باز بشناسم. در گوشه عزلت بگیرم و به راهی که آمده ام بیاندیشم و به راهی پر مخاطره ای بیاندیشم که باید بروم. نمی خواهم قبل از آنکه بمیرم داوطلبانه مثل نعش زندگی کنم. دلم می خواهد در اطرافم آغوش بگشایم. مدتی است بر آنم تحولی در حرفه ای که از آن نان به سفره خانه می برم دراندازم. نقد هنری و ادبی را بیشتر جدی بگیرم. کمی از قیل و قال روزمره گی فاصله بگیرم تا در فضای دیگر تنفس کنم٬ ولی این خواست من و شاید آرزوی من باشد. ولی آیا موقعیتی که ناخواسته در آن گرفتار شده ام خواهد گذاشت؟ نمی دانم٬ بخدا نمی دانم!
"مرگ در ونیز" توماس مان را می خوانم. مردی که از پنجاه سالگی عبور می کند و بعد از هنر می گریزد تا در میان آفتاب و دریا زندگی دیگر را تجربه کند. می خواهد در عشقی سراپا ذهنی و خود آزارنده خودی دیگر را در خود بیابد. جستجویی تباه که فرجامی جز مرگ ندارد. او عشق و همه زیبایی را در پسرک جوانی می یابد. آیا این پسرک کودکی گم شده او نیست که در چهره ای تازه یافته تقدیس می شود و یا صدای مرگ است که جوانانه آغوش می کشاید؟ اما عاقبت این عشق ممنوع٬ زوال ذهن و جسم قهرمان مان است. ویسکونتی فیلمی زیبا از این رمان ساخته است. پایان هنر مرگ است. هنر فرجامی جز مرگ ندارد. چون هنر در ذات خود با زندگی روزمره بیگانه است. یا باید در آن پناه گرفت و یا از آن گریخت. من هم از پنجاه سالگی گذاشته ام. سالها نوشته ام. هم همه نوشته هایم و هم همه خوانده هایم با من بیگانگی می کنند. در زندگی ملموس هم هیچ نشانه ای ملموس نمی یابم که مفری باشد در جهان بی مفر. اما می خواهم تاب بیاورم. با مرگ و زوال بستیزم و یکبار دیگر نشانه اراده ام را بر تقدیرم بکوبم. حتی اگر شکست بخورم باز بازی را بدون جنگ نباخته ام.
رویایی چه خوب حال این روزهای مرا سروده است :"... رنج ها از زندگی بگریخت دیگر٬/دیگر افسرده ست غم٬/مرگ خود مرده ست/ بشتابید/بشتابید/ باید اینک شست از دامان خورشید هریمن سوز/نقش لکه های خون توفان های دیروز/....... "غم هم در من افسرده است. هیچ نسیمی نیست که بوزد در پلک های بسته من. اما در اوج تنهایی و خستگی به پاهایم می گویم بروند و به دستهایم می گویند بنویسند و به چشمهایم می گویند جز آفتاب و باد و دریا نبینند. خیال من زخمیست و من در آستانه پیری دلم برای یک چشم آشنا و یک گوش شنوا می تپد و تنها در رمان ها و شعرها آنرا می جویم. من رویایی را باز می خوانم و او بجای من پایانی می گذارد براین نوشته که خود آمد و نشست در این وبلاگ ممنوع : "ساحل ٬حضور ما را می خواند /دریا ٬سرود شاد علف ها / در جشن شادمانه دریا / ای کاش آب بودم!"