خیلی بودیم٬ از جلوی دانشگاه تهران خود را به حوالی میدان هفت تیر فعلی رساندیم. کسی به ما خبر داد دانشجویان تربیت معلم در محاصر گارد های ویژه قرار گرفته اند و ممکن است همه شان دستگیر شوند. سراسیمه به آن سمت دویدیم. با جنگ و گریز محاصره را شکستیم . فضا به شدت ناآرام بود و در یک صحنه دیدم ماموری را عده ای گرفته اند و مشغول زدن اویند. چند نفری به سویش دویدم تا نجاتش دهیم. کسی فریاد زد مگه شما ساواکی اید که از این مزدور حمایت می کنید. عاقله مردی در پاسخش گفت فکر می کنم ساواکی تویی که مثل آنها عاشق خشونتی. من سالها زیر دست آنها شکنجه شده ام و همیشه آرزو می کنم عمق کینه ای که در من وجود دارد مرا شبیه آنها نکند . تو چرا می خواهی ادعای آنها را در بیاوری و اسم خودت را مبارز هم بگذاری؟!

مامور با لبخندی شرمسارانه رفت ولی هنوز کلام این مرد که در همان خیابان گم شد مدام در ذهنم طنین می اندازد. همین نگاه بود که ما را وا می داشت به سربازانی که لوله های تفنگ شان را به سمت مان نشانه رفته بودند در مقابل گل هدیه بدهیم . یکی از دلایل پیروزیمان در انقلاب سال ۵۷ همین روحیه بود. با همین روحیه توانستیم یکی از مدنی ترین انقلاب های جهان را شکل دهیم . ما سینه هایمان را سپر می کردیم و از جانمان می گذشتیم ولی حاضرنبودیم  به خشونت چنگ بیاندازیم. به صورت غریزی می دانستیم خشونت چون ویروسی مهلک همه جانها را آلوده می کند و جز ویرانی حاصلی ندارد. اگر شبیه آن روزها می مانیم تردید ندارم زندگی مان خیلی شبیه آرزوهایمان می شد . جمله این مرد نگاه و رفتار مرا به زندگی جمعی دگرگون کرد. یادش با من همیشگی است بدون آنکه حتی نامش را بدانم و چهره اش در ذهنم مانده باشد.