آزادی، روزنامه نگاران ... بورقانی
قهوهخانه آذری نشسته بودم٬ از دور "احمد بورقانی" را با دوستانش دیدم٬ ناهار خورده بودند و آماده رفتن. از صاحب قهوهخانه خواستم که حساب نکند تا من بتوانم میزبان کسی باشم که معمار روزنامهنگاری با معیارهای جدید بود. وقتی متوجه اقدام من شد با لبخندی اعتراض کرد و گفت: "این دوستان مرا میهمان کردهاند، دوباره باید میهمان آنها شوم و با این وزنم غذای چرب و چیلی بخورم!" آنقدر مجاب کننده صحبت میکرد که نتوانستم روی حرفم بایستم. از کار پرسید٬ کوتاه گفتم من که دیگر روزنامهنگار نیستم. گفت: "روزنامهنگار همیشه روزنامهنگار است، حتی اگر نگذارند!"
احمد رفت، بدون آن که بدانم این آخرین دیدار است. صاحب قهوهخانه از حرفهایش کنجکاو شد که او را بشناسد. یادم نیست چه گفتم به او. ولی هر چه بود ستایش بود. با تعجب گفت: "کمتر دیدهام از کسی اینقدر ستایش کنی!" راست می گفت. دریغ میخورم که از بین من٬ احمد و صاحب قهوهخانه، یعنی آقا مصطفی که دلش در حوالی سیاست و آینده کشور میتپید و همیشه مرا دعوت میکرد تا در جریان امور باشد، تنها من زندهام. قلب هر دو از فشار زمانه، که به رنگ رویاهایشان نبود، ایستاد.
دور
روزنامه "گزارش روز" بسته شد. من سردبیرش بودم. روزنامهای متفاوت و خلاق. پانزده شماره که درآمد مهاجرانی، وزیر وقت فرهنگ و ارشاد، زنگ زد و گفت: "بخاطر تیتری که زدهاید یک روز روزنامه منتشر نکنید تا جو آرام شود و بتوانید به کارتان ادامه دهید." من مخالف بودم، ولی مهاجرانی قول داد که مشکل کاغذ روزنامه را حل کند. اما من معتقد بودم اگر در شماره بعد مسئله را توضیح دهیم مشکل راحتتر حل میشود. من دو اشتباه کردم، اول پذیرش تیتر تند و تیز مدیرمسئول و دوم پذیرش داوطلبانه منتشر نشدن روزنامه. اما گرفتن کاغذ آنقدر جاذبه داشت که مجبور بشوم تن بدهم به این خواست. هم مدیرمسئول و هم مهاجرانی اکنون خارج کشورند و من می اندیشم به وعده تحقق نیافته مدیرمسئول!
کار به زندان و باز جویی رسید. بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، بورقانی مرا به دفترش دعوت کرد. سحرخیز هم در نشست من و او بود. خواست در نامه ای سرگشاده ماجرا را برای خاتمی بنویسم. قبول نکردم. دلیل عدم پذیرشام را هم نگفتم. بسیار ناراحت بود از قولی که تحقق نیافت. جوکی تعریف کردم. خندید. چقدر خندهاش را دوست داشتم. روزهای بعد در جلسه عمومی انجمن صنفی مطبوعات گفتم انسان حق دارد اشتباه بکند ولی حق تکرار اشتباه را ندارد. من از آن تیتر عذرخواهی کردم، ولی نگفتم با آن تیتر مخالف بودم. صدای احسنت بورقانی چقدر دلنواز بود!
امروز
چقدر جای بورقانی خالی است. آنگونه که از گوشه و کنار میشنوم کسانی که در جای او نشستهاند رفیق روزنامهنگاران نیستند. نمیخواهند همراه باشند با این جماعت. رفاقت نمیکنند با آنهایی که پناهگاهی جز قلم ندارند. اصلا دوست ندارم اکنون در تحریریه باشم. چرا که کسی مثل بورقانی با ما نیست که شریک دردهایمان باشد و برای پذیرش خطاهایمان احسنت بگوید و چه مهربانانه، نه از موضع مقامی که به او دادند و چه آسان گرفتند از او. او یکی از ما بود. مثل سیف الله داد که یکی از سینماگران بود و نه مدیر آنها.
"احمد بورقانی" آدمی متفاوت بود. نگاهی دیگر به زندگی داشت. شاید تنها در او، انسان معمولی با همه بی پیرایگیهایش، و فرهیختگی آنچنان کامل و بدرستی در هم آمیخته شده بودند که اصلا قابل تفکیک از هم نبودند. دانایی در او کاملا ملموس بود ولی عجیب بود که این دانایی خود را به رخ نمیکشید. همانگونه که فروتنیاش حس نمیشد. سیاست را در اوجاش میفهمید ولی هیچگاه به گونهای سخن نمیگفت که این دانستگی در نگاه اول فهمیده شود. دشواری فکر را آسان میکرد. زندگیاش سهل ممتنع بود. سهل بود چرا که آنچنان به طبیعت زندگی نزدیک بود که فهمش آسان مینمود ولی از سوی دیگر رسیدن به این سادگی برای دیگران به آسانی ممکن نیست.
حضور او در معاونت، در زمان خودش دیده نشد چرا که خود از دیده شدن میپرهیزید. بعدها این دوران، طلایی لقب گرفت. روزنامهنگاران با همت او بود که این فرصت را یافتند تا در ارتفاع محبوبیت عمومی قرار بگیرند و تاریخ را بسازند. اما با رفتن او جهان دگر شد. این حرفه وارد دورانی شد که جز رنج و مشکلات حاصلی نداشت. خدایش بیامرزد که جلو و پشت میز، تنها به آزادی میاندیشید و به روزنامهنگاران!