نگاهم نکن ٬ لااقل اینقدر خسته نگاهم مکن . هیچ نمی گویی . شاید هم هیچ هم نمی شنوی . کجا این دنیا گم شده ای .نیستی . هیچوقت نبودی . اصلا حس می کنی نباشی بهتر است . نمی دانی برای کی بهتر است . فکر می کنی فرسوده شده ای . همه آئینه ها ترا گم کرده اند و تو دیگر آئینه من نیستی . یک روز ٬کدام روز همه  آئینه ها را دور اند اخته ام . با خود تنها شده ام و شاید آزاد . آزاد . می خندی . آزاد از کی ٬ از کجا . از دست خودت راه فراری نداری . مرتب به خیابان می روی تا در شهر ٬ این شهر بی در و پیکر خودت را گم کنی و بعد شهر گم می شود در چشمهای به تمامی بسته ات . برگها را زمستان بدون برف برده است . بهار ٬ این بهار لعنتی کجایی برگهایت را پرپر کرده اند.

پاهایم را بر می دارم و بعد آن یکی را . مرتب راه می روم ولی جلو نمی روم . چرا جهان ایستاده است . من اینجا ایستاده ام . تنها و رها . مرگ باید همین باشد . کلاغ ها کجایند . چرا غار غار نمی کنند . سیم های رابطه خاموشند و من در انبوه گیسوانت بارانم می گیرد . نگاهم مکن . نگاهت خیس می کند پلکها را . پلکها کجا خیس شدند وقتی تو نبودی ولی همچنان خسته نگاهم می کردی . خیابانها خالی ولی ازدحام ماشین ها کلافه ام می کنند . می گریزم ٬ می گریزی . می ایستم ٬ می ایستی . ای لعنت بر همه ایستادن ها و تراگم کردن ها

در بیابانی که پر از درخت است حتی نسیم طاقت وزیدن ندارد . برگها از طنابها آویزان است . مادر لباس ها را را که بر طنابها می آویزی تا خشک بشوند . یخ می زنند . چقدر زیبایند یخها با اشکال هندسی شان . تو مرا با خود بردی و من اینجاست که سالهاست مانده ام . دستهایم در دستهایت گره خورده است و تو مدام می روی و من همیشه می ماندم . نگاهم نکن . خوابم و یا بیداری . نگاه می کنی و خسته . همیشه نگاه می کنی . نیستی . نه هستی . بودن من نیست و نبودنت همیشه هست . ای نبودن های متوالی برای من آوازی بخوان خسته ام و تنها . نگاهم مکن ٬نگاهم می کن خسته . نگاهم می کنی اما مرا نمی بینی ٬خسته ام . مرگ باید همین باشد.