تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
دارم منفجر می شوم و آنچه در اطرافم می بینم فهم نمی کنم . می بینم ولی باور نمی کنم بعضی ها برای یک لقمه نان بیشتر حاضرند خبر چینی کنند . باتو همراهی نشان دهند . حرف ترا تندتر ازتو بزنند و بعد بروند به این مدیر و یا آن مقام مسئول خبر دهند . خبر چینی بکنند .این آدمها تحصیل کرده اند و ادعای زیادی در فرهنگی بودن دارند. آنها را می بینم حالم بد می شود . اصلا آنچه حال مرا بد می کند آن نیست ٰکه راوی حرف پنهان من شده اند . من حرفی ندارم که پیش دیگران راحت بگویم و همان را با با غلظت بیشتر پیش همین مدیران نگویم . خوشحالم که بخشی از حرفهایم -نه آن حرفهایی که به دروغ آغشته است -این گونه منتقل می شود .نوشته هایم در وبلاگ گویای همین مطلب است که من بی پرده سخن می گویم. معتقدم این صراحت بیان به سود همه است . به سود مدیر ن برای اینکه فرصت می یابند منش خود را اصلاح و بهتر مدیریت کنند و هم به سود آنهایی است که در معرض مدیت قرار می گیرند.
ولی آنچه مرا غمگین می کند شکسته دیدن شخصیت دیگرانی است که مورد احترام من بودند. برای خودشان دلم می سوزد .دوست شان دارم و اکنون هم دارم . من حتی مدیران را که در معرض نقد من قرار دارند سخت دوست دارم . بدون این علاقه هر نقدی جای خود را به سکوت می داد .همانطور که دلم برای کسانی می سوزد که بدنبال پرونده سازی و بدنبال یافتن اسرار آنی اند که زبان به انتقاد باز می کند . آنها بیهوده خود را خسته می کنند . چرا که من هیچ اسراری ندارم و همیشه با شفافیت و اعتماد کردن به دیگران روزگار می گذارنم . آنچه مرا می هراساند سلب این اطمینان به اطرافم است. همه عمرم نقد کرده ام و هزینه هایش را پرداخته ام و به یاد ندارم از کسی کینه داشته باشم . کینه ها را باید فراموش کرد . ذهن آدمی بانفرت از آن دیگری خود را نفرین می کند.
اما هستند آدمهایی که مردانگی شان و همراهی شان در دشواری ها آدم را ذوق زده می کند . این دوستان همان کسانی اند که همیشه باتو همراهی ندارند . اختلاف عقیده شان را پنهان نمی کنند . آنها با حضورشان اثبات می کنند که باید از خبر چین ها نرنجید و اجازه نداد آنها با رفتارشان نوع رفتارترا حد بزنند . عصر که به خانه می رسم می خوابم و خواب مادرم را می بینم . دارد می خندد و من نه سال بیشتر ندارم و بخاطر راستگویی از صاحب کار کتک خورده ام . پیش اش گلایه می کنم او در جوایم ی گوید دروغگو دشمن خدا است. خبرچین هیزم کش جهنم است .تو اگر راست گفتی دیگر دشمن خدا نیستی . بخندد آنکه خبر چینی کرده است جایش در دوزخ است. نه کاش نباشد . او دوست من بود. بیدار می شوم و با خود زمزمه می کنم همین باورهای ساده است که زندگی راتحمل پذیر می کند. حافظ را می خوانم و آرام می گیرم. او به من می گوید:
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیسی و هستی
گر جان به تن نبینی بهتر از خود پرستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی