رادیکالیسم صورت منحط اندیشه و چهره خطرناک عمل است. برای انسان هیچ ریشه ای جز خود انسان وجود ندارد. دستیابی به هر عاملی که همه بنیادهای تفکر بر آنها سوار شوند غیر ممکن است، وقتی نیچه از اراده معطوف به عمل سخن می گوید و علت های دیگر را نادیده می گیرد در عمل در نبرد با نیست انگاری تسلیم آن می شود و برای رهایی از بن بست به بازگشته جاودانه تن می دهد. کانت وقتی عقل را معیار مطلق شناسایی می داند ،باید شئ فی نفسه را به حال خود رها کند و جایی برای ایمان باقی بگذارد. هایدگر برای رسیدن به هستی که با هستنده مشروط نشود آنقدر فلسفه ورزی می کند که راه به جایی نمی برد و در نهایت طرح بزرگ خود را رها می کند. انسان در قالب قواعد زبانی می اندیشد و با واژه ها بسراغ شناسایی رویدادهای جهانی می شتابد که آنقدر پیچیده و غامض اند که دستیابی به همه مفروضات شکل دهنده به آنها تاکنون برای بشر ناممکن بوده و شاید قرنهای بعدی هم ممکن نباشد.

مسئله اصلی این است که جهان با افقی که ما انتخاب می کنیم معنایی را به ذهن شناساگر تحمیل می کند و رویداد ها چه به شکل بشری و چه به شکل غیر آن حاصل تقاطع هزاران عامل است که در دیالکتیکی پیچیده جهان را پیش می برند و شاید هم همین پیچیدگی باشد که سیلی از تئوری ها و پیش فرضها را جلوی بشر می گذارند و ذهن انسان را مدام درگیر رویدادهایی درک نشدنی می کنند. تئوری ها و فرضیه بی وقفه نقص می شوند و هیچگاه به یقین مطلق در معرفت شناسی نخواهیم رسید و هر کس که مدعی برخورد ریشه ای شود آنقدر از جان و جسم رویدادها می کاهد تا بتواند برنهاد خود را به واقعیت تحمیل کند. اما وقتی این انتزاع می خواهد وارد متن رویدادها شود و به انضمامیت برسد با هزاران اما و اگر روبرو می شود و آنقدر این اما و اگرها فربه می شوند که شناخت از این منظر منتفی می شود.

رادیکالیسم در اندیشه زمانی که بر آن می شود خود را بیرونی کند٬ به وساطت هایی نیاز دارد که واقعیت موجود را مهندسی کند و چون این مهندسی با نیروی آزاد بشر روبرو می شود به تغلیب رو می آورد و تبدیل به اجبار کامل می شود. البته رادیکالیسم اگر در محدوده روش شناسی باقی بماند و با شالوده شکنی از رویدادهای طبیعی و انسانی بخواهد سهم هر چیز را در این رویدادها تعین کند٬ می تواند درک ما را گسترده سازد و اگر بخواهد از این مرحله عبور کند خصلت شناخت ناتمام به خود می گیرد که نمی خواهد ناتمامی اش را به رسمیت بشناسد. باید ساختارها را در کنار فاعلیت آدمی - بخوانید رویدادهای فیزیکال از سوی دیگر - مورد شناسایی قرار داد و به این دلیل هر شناخت را نسبی دانست و ناتمام. نسبی که با نسبیت گرایی تفاوت ماهوی دارد. نسبیت در واقعیت با نسبی بودن اندیشه هیچ سنخیتی با هم ندارند. به این دلیل اندیشه در باز کردن فضای اپرسش های بعدیست تا جواب دادن به پاسخ ها .در این مورد باز خواهم نوشت.