رادیکالیسم صورت منحط اندیشه و چهره خطرناک عمل!
مسئله اصلی این است که جهان با افقی که ما انتخاب می کنیم معنایی را به ذهن شناساگر تحمیل می کند و رویداد ها چه به شکل بشری و چه به شکل غیر آن حاصل تقاطع هزاران عامل است که در دیالکتیکی پیچیده جهان را پیش می برند و شاید هم همین پیچیدگی باشد که سیلی از تئوری ها و پیش فرضها را جلوی بشر می گذارند و ذهن انسان را مدام درگیر رویدادهایی درک نشدنی می کنند. تئوری ها و فرضیه بی وقفه نقص می شوند و هیچگاه به یقین مطلق در معرفت شناسی نخواهیم رسید و هر کس که مدعی برخورد ریشه ای شود آنقدر از جان و جسم رویدادها می کاهد تا بتواند برنهاد خود را به واقعیت تحمیل کند. اما وقتی این انتزاع می خواهد وارد متن رویدادها شود و به انضمامیت برسد با هزاران اما و اگر روبرو می شود و آنقدر این اما و اگرها فربه می شوند که شناخت از این منظر منتفی می شود.
رادیکالیسم در اندیشه زمانی که بر آن می شود خود را بیرونی کند٬ به وساطت هایی نیاز دارد که واقعیت موجود را مهندسی کند و چون این مهندسی با نیروی آزاد بشر روبرو می شود به تغلیب رو می آورد و تبدیل به اجبار کامل می شود. البته رادیکالیسم اگر در محدوده روش شناسی باقی بماند و با شالوده شکنی از رویدادهای طبیعی و انسانی بخواهد سهم هر چیز را در این رویدادها تعین کند٬ می تواند درک ما را گسترده سازد و اگر بخواهد از این مرحله عبور کند خصلت شناخت ناتمام به خود می گیرد که نمی خواهد ناتمامی اش را به رسمیت بشناسد. باید ساختارها را در کنار فاعلیت آدمی - بخوانید رویدادهای فیزیکال از سوی دیگر - مورد شناسایی قرار داد و به این دلیل هر شناخت را نسبی دانست و ناتمام. نسبی که با نسبیت گرایی تفاوت ماهوی دارد. نسبیت در واقعیت با نسبی بودن اندیشه هیچ سنخیتی با هم ندارند. به این دلیل اندیشه در باز کردن فضای اپرسش های بعدیست تا جواب دادن به پاسخ ها .در این مورد باز خواهم نوشت.