آه محمد من تنها برای همه بیچارگی ها تو می گریم
آه محمد من تنها برای همه بیچارگی ها تو می گریم٬"محمد" چهارده ساله را شما نمی شناسید٬ او دوخواهر دارد از خودش بزرگتر٬ با واکس زدن کفش این و یا آن زندگی خود و خانواده اش را می گذراند . دو کلاس بیشتر درس نخوانده است . مادرش مرده و پدرش بخاطر اعتیاد در زندان است . دوچرخه ای به او پسرم هدیه می دهد تا بیشتر و بهتر کار کند . سر صحبت را با او باز می کنم . سعی می کنم قانعش کنم درس بخواند ٬می گوید پس زندگی را چکار کنم ٬ در جواب می گویم خدا بزرگ است . قیافه معصوم و زبیایش حال مرا بد می کند . با خودم می گویم خدایا چرا . چرا بعضی ها ناخواسته در گرداب فقر و بی چیزی رها می شود و بعضی ها نمی دانند با آنچه دارند چه بکنند. چرا هیچکس برای آنهاکاری نمی کند.
روایت زندگی ام را با او باز می گویم . من هم کودک کار بودم . معنای داشتن را در می یابم . معنای گرسنه بودن و از درس خواندن باز مانند . امروز روز بیست و دو بهمن است ٬ روزی که انقلاب پیروز شد ٬روزی که قرار بود کسی نتواند زعفرانیه را در کنار حلبی آباد تحمل کند . چند روزی است که زکام و سینوزیت گریبانم را گرفته است . خود را به چهار راه ولی عصر می رسانم . چند قدمی راه می روم ٬چهره های متفاوت خبر از روز دیگر می دهد. ضعف رهایم نمی کند٬تعادلم را از دست می دهم و به زمین می خورم. کسی کمکم می کند خود را به بیمارستان برسانم . دکتر نسخه می پیچد ولی داروخانه بیمارستان حاض نیست نسخه را بپچد .چرا نمی دانم ٬ با هر جان کندنی خود را به خانه می رسانم . خدایا قرار نبود با مردم اینگونه برخورد کنند . قرار نبود محمد این چنین بی پناه باشد.
جضور مردم با هر عنوانی زمانی با ارزش است که منتج به اصلاح امور گردد . صدای فرودستان شنیده شود . اخبار را پی گیری می کنم . خبرهاحاکی از آن است که کسانی هنوز نمی خواهند باور کنند جامعه متکثر است و کسی نمی تواند این تکثر را نادیده بگیرد . بیست و دو بهمن با همه فراز و نشیب هایش یکبار دیگر این حقیقت را اثبات کرد . آنهایی که در این مراسم حضور یافتند ولی سکوت کردند نشان دادند زبان مسالمت را می شناسند .کاش از همه آنها که تظاهرات بودن می پرسیدم چرا محمدها را از یاد برده اند٬ روایت مرا که می شنود محمد با دلتنگی می گوید : هر کسی بیچارگی خود را دارد ٬ من هم جواب می دهم شکست در تسلیم شدن است و نه در به نتیجه نرسیدن . ما مکلفیم مثل یک کوه استوار بمانیم ٬ از فراز و نشیب های زندگی نهراسیم . به من قول می دهد درس اش را بخواند و من هم قول می دهم کمکش کنم . او با دوچرخه اش می رود . پسرم می پرسد چرا گریه می کنی . می گویم گریه نمی کنم ٬گریه ام بخاطر زکام است٬ ولی نه من واقعا گریه می کنم . برای کودکی از دست رفته خودم و همه بخاطر همه محمد ها . همین گریه است که به من می گوید برای دستیابی به زندگی بهتر نباید کم آورد و راه اصلاح امور را واگذاشت.