تنها نشسته ام و برای گریز از هجوم دغدغه هایی که مفری برای رهایی از آنها ندارم کتابی از توماس مان را می خوانم ٬ "زوال یک خاندان ٬ بودنبروک ها " را صفحه به صفحه دنبال می کنم . هنوز اوضاع برای این خاندان روبه راه است ولی در همان زندگی شادکامانه و سوداگرانه می توان نشانه های فاجعه را رصد کرد. پافشاری بر شادهای حقیر و داشتن نمی خواهد راه به تغییری بدهد که ناگزیر است . تغییری که زوال را امکان پذیر می سازد.کمی از کتاب فاصله می گیرم و بر اثر انتخابی کاملا تصادفی فیلم "غلاف تمام فلزی" استانلی کوبریک را تماشا می کنم . فیلم از همان لحظه اول فاجعه را جلوی مخاطب می گذارد . فاجعه بربریت و توحش . انسانهایی که نمی خواهند ربات باشد . بلکه بر آنند از خود قاتل بسازند و بکشند و کشته بشوند . فیلم حالم را بد می کند . حالم مدتهاست بد است . مدام با چه باید کرد روبرویم . بدون پاسخی ٬ بدون روزنه ای بسوی امید. فیلم بهانه ای دوباره می دهد به این خرابی حال.

فیلم از یک پادگان آغاز می شود٬ نظمی آهنین ٬ تمنای اطاعت مطلق ٬ سرفرود آوردن صرف در برابر قدرت ٬ غرق شدن در یک نفرت بی مضمون ٬نفرتی پادگانی که از جهل و قدرت - بخوانیبد زوز برهنه -ملهم می شود . آن که نمی تواند خود را از نظر جسمانی با نظم تطبیق دهد ناگهان از نظر ذهنی با آن یکی می شود. با کشتن تعلیم دهنده و بعد با خودش منطق نظم را در غایت آن محقق می کند . او در خشونت راه به استعلا می کشد . با تفنگ اش گفت و گو می کند . تنها کسی که می تواند ناتوانایی اش را در اراده معطوف به قدرت مستحیل کند . وقتی در او خشونت به تمامی متبلور می شود . ناگهان خود را در ویتنام می یابیم . کسانی که خشونت و نفرت بی دلیل را زندگی می کنند . همه جا ویرانی است و آتش. گویی ویرانه ها در آتش تطهیر می شوند تا بربریت را پنهان کنند. اما فیلم در پایان رودررو با دشمنی که جسمیت یافته و یک قتل مهرورزانه جای پای تمنای زندگی را باقی می گذارد.

انسان موجودی شریر است ٬صلح در کنار جنگ ٬ناسازه ای که کوبریک در شخصیت عکاس آن را تجسم می بخشد . این شرارت از کجا می آید . از میل مفرط انسان به شهوت و قدرت ٬ در رهایی از اندیشیدن خود رابا نظمی خونین تطبیق دادن. چرا آدمی می کشد و کشته می شود ٬چرا هابیل قابیل را کشت و سنت کشتار را برای ما باقی گذاشت . شاید بتوان معنای این کشتار را در ضمایر مالکیت یافت . ضمایری که حتی انسان را از خود بیگانه می کنند . لذت طلبی خوانخوار ٬جنون جنگ و کشتار پایانی ندارد . گاهی آدمی حس می کند در ادبیات و هنر می توان پناهگاهی در جهانی این چنین بی پناه یافت . ولی همین چند روز قبل جایی خواندم جنایتکاران فاشسیت صبح کوره هایی آدمکشی را فعال نگاه می داشتند و شب ها به موسیقی فاکنر گوش می دادند . آیا این تقدر ناگزیر است ٬شاید تاآدمی تا بر خود غلبه نکند و خود را موضوع رستکاری ٬ آزادی و عشق نسازد٬باز شررات جهان را خونین خواهد کرد . می گویم شاید . اما چطور ٬ نمی دانم .از ویتنام تا افغانستان و تا جنگ همه با همه هنوز فاجعه شکل می گیر و بعد فراموش می شود. پناه می برم به خاموشی و پلکهایم را می بندم با هزاران پرسش بی پاسخ.