بجای مخالفان شاه از کشور گریخت
خاطره٬ حاضر کردن دیروز برای معنا کردن امروز است. ما با گفتن از دیروز حقیقتی را باز می یابیم که اکنون ما را ساخته است. باید همیشه به یاد داشته باشیم رویدادها یکباره شکل نمی گیرند بلکه در اعماق جامعه نطفه می بندند و به آرامی رشد می کنند و ناگهان انفجاری خود را به تماشا می گذارند. اگر تاریخ را فراموش کنیم و دقیق و همه جانبه آن را باز نشناسیم با هر میزان فداکاری و سخت کوشی نخواهیم توانست از میراثی برهیم که قرنهاست بر دوش ما سنگینی می کند٬ بسیاری از روزهای انقلاب سال پنجاه و هفت سخن می گویند و تحولات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی آن زمان را مورد مداقه قرار می دهند ولی فراموش می کنند راز بسیاری از تحولات را در زندگی روزمره مردم بیابند٬ در همان جایی که زندگی مردم می گذرد. در همان میدانی که همگان رنج می برند٬ شادی و لبخند را تجربه می کنند و بیم و امیدهایشان شکل می گیرد.
صاحب این قلم سعی می کند معنای تحولات بزرگ سال پنجاه و هفت را٬ در اتفاقات کوچکی بیابد که هیچ جا ثبت نشده است٬ ولی در صورت بندی یک انقلاب نقس بسزایی داشت. وقتی شاه در یک گفتار تلویزیونی از مردم خواست یا به حزب رستاخیز بپیوندند و یا پاسپورت خود را بگیرند و از کشور بروند نمی دانست با این گزاره عمق یک استبداد را به تماشا گذاشت و این درک را در نخبگان ایجاد کرد که یا باید بردگی را انتخاب کنند و یا از کشور بروند. آنها راه دیگری را انتخاب کردند. این اراده را در خود پروریدند که باید شاه را حذف کرد. اما ماجرای جالب در طرف توده ها رخ داد٬ همه از خود می پرسیدند مگر می توان از کشور رفت. یکی از دوستان من با همین گفته ها به فکر مهاجرات افتاد و در سال ۵۶ برای همیشه از ایران به امریکا رفت. اما پرسشی که در ذهن ما شکل گرفت این بود: "مگر برای رفتن از کشور یک پاسپورت کفایت می کند؟" ما به اهمیت پول پی بردیم. دانستیم هرگز نمی توانیم از کشور برویم٬ چرا که آنقدر پول نداشتیم که زندگی روزانه و فقیرانه خود را بگذارنیم٬ چه برسد به آنکه مهاجرت کنیم.
این کلام ساده جامعه را شوراند. به فرودستان خود آگاهی داد. به آنها فهماند طرف صحبت شاه پولدارهایند که توان مهاجرت دارند. آنها فقر خود را برهنه دیدند. دانستند با شاه مخالفند ولی فرصت رفتن را ندارند. پس شوریدند٬ شاه می خواست خود خدایگان باشد و بقیه ملت برده. بر آن بود کشور را از دروازه های بزرگ تمدن بگذارند٬ ولی برای این کار بجای آنکه تولید دانش و ثروت را جدی بگیرد جشن های دو هزار پانصد ساله را برگزار کرد. ضیافت بزرگ شاهانه آنهم در غیاب مردم. او رسما اعتراف کرد خود تصمیم گرفته است مردم در این جشن ها حضور نیابند٬ شعار حکومت پهلوی خدا٬ شاه و مهین بود. در این مثلث مردم جایی نداشتند. همه تصمیم ها را خود شاه می گرفت بدون هیچ مشورتی. تصمیم هایی متناقض و بیهوده. تنها افراد چاپلوس و دروغگو را می توانست تحمل کند. هیچ صدایی جز صدای خود را نمی شنید. انتقاد را بر نمی تابید. برای ماندن در حکومت تنها به ارتش و ساواک تکیه داشت و یک نظام تبلیغاتی الکن و بی خاصیت.
حکومت فردی او تنها می توانست به فساد و سفله پروری میدان دهد و افراد شجاع یا در زندان بودند و یا در انزوا. همان مردمی که او در محاسبه های خود منظور نمی کرد با ریختن به خیابانها٬ او اطرافیانش را وادار کردند با گذرنامه و یا بدون پاسپورت از کشور بگریزند. آنهایی که در سیاست ورزی زندگی روزمره مردم را نادیده بگیرند چه در موضع قدرت و چه در موضع ضد قدرت تاوان بزرگی خواهند داد. توجه به مردم با عوام فریبی و دادن شعارهای زیبا سازگاری ندارد. باید به آنها فرصت مشارکت در امور خود را داد. آنها را به رسمیت شناخت. محترمانه با آنها رفتار کرد٬ شکاف های طبقاتی را جدی گرفت و به حذف آن پرداخت٬ خدمات لازم را بدون منت ارائه کرد و نقش و اراده اکثریت مردم یعنی همان تهیدستان را نادیده نگرفت. شاه همه توصیه های ساده را رعایت نکرد و سقوط کرد. این درسی است که مرتب در تاریخ تکرار می شود بدون آنکه کسی از آن بیاموزد. توسعه همه جانبه کشور زمانی شکل می گیرد و مردم سالاری و آزادی را نهادینه می کند که راز های انقلابی را بیاموزیم که خود آنرا آفریده ایم و در شعار میزان رای ملت است تمامیت خود را باز می یابد.