پسری با کفش های کتانی و مامورانی با عینک های آفتابی!
کتانی کفش محبوب همه آنهایی بود که در تظاهرات سال پنجاه و هفت شرکت می کردند٬ تعقیب و گریز با نیروهای ورزیده گارد شاهنشاهی آسان نبود٬ ما تمرین دویدن می کردیم تا از ماموران کم نیاوریم. ولی من هرگز دونده خوبی نبودم و همیشه با احتیاط این ضعف را جبران می کردیم. بخاطر همین مشکل٬ ترجیح می دادم تکی به تظاهرات بروم. قبل از تظاهرات محل را مورد شناساسی قرار می دادم تا گیر نیفتم. چه روزهایی بود٬ پر از هیجان و امید. اولین بار در جلوی دانشگاه تهران با تظاهر کنندگان روبرو شدم. با رسیدن ماموران این تظاهرات کوچک پراکنده شد و همه به سویی روان شدند. متوجه شدم ماموران دو نفر از تظاهر کنندگان را تعقیب می کنند. من هم تعقیب کننده و هم تعقیب شونده را ناخواسته تعقیب کردم. تعقیب کنندگان عینک آفتابی زده بودند. بعد از فیلم رگبار بیضایی این عینک سمبل ساواکی ها بود و همین عینک بود که مرا به شک انداخت.
آنها سوار اتوبوس دو طبقه شدند و من هم دنبال آنها بدون آنکه بدانم مقصد کجاست سوار شدم. نشستم کنار آن دو تظاهر کننده و سر شوخی های جنوب شهری را باز کردم. آنها خندیدند و نگذاشتم بحث جدی شود. صدای خنده مان بلند شد. ماموران با دیدن این صحنه اول متعجب شدند و بعد از اتوبوس پیاده شدند. با رفتن ماموران جدی شدم و ماجرا را شرح دادم. آن دو غافلگیر شدند و نگاهم کردند٬ گفتند: "از کجا بدونیم راست می گی؟" با خنده گفتم: "خوب باور نکن!٬ پولی که می خواهید به من بدید رو برید خرج خودتون کنید!" جوابم دندان شکن بود. خودم این جور فکر می کردم. یکی از آنها گفت: "مگه تو مبارزی؟ به سن و سالت نمی خوره." کفش های کتانی ام را نشان دام. حالا نوبت آنها بود که بخندند.
آن روزها هنوز تظاهرات همه گیر نشده بود. بهم برخورد دنبال متلکی می گشتم تا بارشان کنم. یکی ازآنها گفت بچه جون تنها با داشتن کفش های کتانی آدم مبارز نمی شود. یکی و دو تا کتاب جلد سفید بهم دادند و مقداری هم اعلامیه. با هراس گفتم اگر گیر می افتادید کارتان زار بود. وقتی این حرف را زدم قیافه آنها تغییر کرد و شنیدم نه تو بچه نیستی٬ هم مردی و هم مبارز. به خانه رسیدم. همه کتابها و اطلاعیه ها را به دوستانم دادم. چقدر پدر و مادرم نگران کارهام بودند. یک بار که نمی گذاشتند به تظاهرات بروم٬ از بالای پشت بام پریدم. کفش های کتانی ام نمی دانم کجا گیر کرد و جر خورد. آن روز چقدر از اینکه مجبور به فرار بشوم می ترسیدم. آن روز ماموران با تظاهرکننده ها کاری نداشتند. وقتی به خانه باز گشتم پدر و مادرم کلی خندیدند. ولی به آنها گفتم: "اوس کریم خودش هوام رو داشت!" برادر یکی از دوستانم که افسر ارتش بود یک پوتین سربازی به من داد. چقدر با این پوتین حال کردم. راستش هنوز هم نمی دانم آن تعقیب کننده ها واقعا مامور بودند یا نه. ولی برای من خاطره ای آفریدند که هرگز فراموش نمی کنم.