برای همه جانهای عاشق در روز والنتاین

عشق و مرگ همزادند٬ از هر دو گریزی نیست٬ هر دو وقتی در جان آدمی راهی می جویند در آگاهی طوفانی در می اندازند. یکی همه زندگی را در تمنای آن دیگری فشرده می کند و به میل آدمی میدان می دهد تا تمامیت خود را باز یابد . دیگری اما نیستی را در افق آدمی قرار می دهد . طرحهای او را ناتمام می گذارد. لحظات بشری را پراز بیم می سازد و به زندگی شدت می دهد . در دیگری هراس از دست دادن آن دیگری مثل رو دررویی با مرگ است . اما آن دیگری با هر میزان عاشقی باز آن دیگری است و همیشه بیم جدایی در روج باقی می ماند . همانگونه که مرگ همه طرح هایمان را با اما و اگر نیم تمام می گذارد. وقتی عاشق می شویم در تردید مدوام بسر می بریم . نکن مرا نخواهد ٬ نکن به دیگری دل ببازد . به این دلیل عاشق همیشه در نهان خود نفرت را می پرورد . عشق بدون نفرت غیر ممکن است و زندگی بدون مرگ .

روز عشق روز رودررویی با خود است ٬خودی که تنها با بازشناخت آن دیگری شکل می گیرد و بسط می یابد٬ ما بدون دیگران وجود نداریم ٬ ولی در عاشقی یک تن می خواهد جای همه را بگیرد . هیچکس جز او را نمی خواهم ٬ ولی همیشه این امکان وجود دارد از میان این همه یکی جای مرا در قلب معشوق بگیرد. در این گیر و دار است که عاشق همیشه حسود است و حسادت در ذات خود ویرانگرانه عمل می کند . تنها قانون عشق وفاداری مفرط است و بس . هیچ اخلاقی جز این وفاداری را نمی شناسد . معشوق موضوع مالکیت مفرط است و به این دلیل عشاق در پارادوکس گریز از هم و باز جست هم سرگردانند . قهر و آشتی متوالی نمونه روشن عاشقی است و بدون آن عشق غیر ممکن است.

عاشقی با دوست داشتن متفاوت است. در عشق ما بر آنیم به یگانگی مطلق برسیم . هر خلایی که این یگانگی را مختل کند فضایی دشمن کیش ایجاد می کند ٬ولی در واقعیت ما حتی با خودمان هم نمی توانیم یگانه شویم . به این دلیل عشق همیشه درد فراق را در جان بیدار می کند . اما در دوست داشتن دیگری دیگری می ماند و با حفظ هویت خودش است که در دایره علایق ما قرار می گیرد . به این دلیل بین دوست داشتن و عاشقی ورطه عبور ناپذیری وجود دارد . عاشقی همیشه شورش گر عمل می کند ولی دوست داشتن حد نگاه می دارد به این دلیل امکان بقای بیشتری دارد . اما عاشقی یک انتخاب نیست یک تقدیر ناگزیر است ٬ تقدیری که چون مرگ صاعقه وار فرود می آید و چون بیماری در تار و پود بیمار می تند . عاشقی اگر نبود هنر و ادبیات در اوجش امکانپذیر نبود . قصه لیلی و مجنون و دیگر عشق های اسطوره ای قدرت آفرینندگی آدمی را غول آسا می افزایند ٬ اما دوست داشتن در زندگی روزمره آرامش بر می انگیزد و زندگی را دلخواه می کند . اما عشق جز طوفان وبی قراری حاصلی ندارد . برخی جانها برای عاشقی انتخاب شده اند و پس باید تاوان این برگزیده بودن را با رنج بدهند . پس زنده باد عشق با همه رنج هایش