چرا اصول گرایان خاتمی را بر احمدی نژاد ترجیح می دهند

سوم تیرشکست دو جناح حاکم بر کشور بود.اما جناح چپ این شکست را به ناگزیر پذیرفت ولی باید سه سال می گذشت تا احزاب و افراد با نفوذ محافظه کاردر می یافتند که آن روز نه تنها هیچ سهمی ازپیروزس نداشتند بلکه در مدت کوتاهی نفوذ طبیعی خود را برتحولات بدست دولتی از دست رفته خواهند دید که آنرا از آن خود می دانستند. ماجرای مشایی این واقعیت را به تمامی آشکار کرد.اکنون این جناح در آستانه انتخابات در وضعیت دشواری می یابند. آنها یا باید با احمدی نژاد به صورت یک جانبه دست به ائتلاف بزنند و در شکست ها و ناکامی ها شریک شوند ولی سهمی در کامیابی و کیک قدرت در نظام اجرایی نداشته باشند و یا جلوی او بایستند و هزینه های این جدایی را بپردازند.

احمدی نژاد هیچ پایگاه اجتماعی و یا جناج وحزبی در کشوررا نمایندگی نمی کند٬او به نمایندگی از حلقه کوچکی از یارانش دست به عمل می زند که بر آنند کل دستاوردهای سه دهه اخیر کشور را انکار کنند و شیوه های مدیریتی شناخته شده در کشور را اصلا قبول ندارند.آنها پاراتیزنی عمل می کنند.خواب را بر خویش حرام می کنند و چون از میزان تلاشی که انجام می دهند با خبرند همیشه نمره قبولی به خود می دهند بدون آنکه نیم نگاهی به نتایج تلاشان داشته باشند.اگر تورم بتازد٬برق و آب قطع شود٬در المپیک اخبار ناکامی جانها را فرسوده کند آنها احساس ناکامی نمی کنند.شواهد تجربی به هیچ عنوان در داوری هایشان خدشه ای وارد نمی کند.این جلقه نه بزرگتر می شوند و نه هرگز کوچکتر.

آنهایی که از گزاره های خبری سرشار از افتخار و دستاوردها در همه زمینه ها که توسط مسئولان دولت عنوان می شود ٬شگفت زده می شوند و سعی بر می کنند با آمار و ارقام و گفتن از واقعیت کذب این گزارها را ثابت کنند از یاد می برند برای حاملان این گزاره ها کذب و صدق معنایی ندارد.ما تلاش کرده ایم پس حتما موفق شده ایم.آنها چون جهان را به گونه ای دیگر می بینند در برابر فشارهای سیاسی مقاوم می مانند و حتی این فشارها را دلیل حقانیت خود می دانند. از این منظر جناح راست شاید بی میل نباشد فضای انتخابات دو قطبی شود و چهره ای مثل خاتمی با آمدنش و پیروزیش نفوذ طبیعی شان را به این جناح بازگرداند.البته هیچگاه از خاتمی بصورت علنی جمایت نخواهند کرد و در فضای دوقطبی سکوت واقعی را در پوشش حمایت بی اثر از احمد نژاد به صحنه خواهد برد.هرچند این جناح بی میل نیست بجای خاتمی چهره ای را بیابد که هم پیروزیش تضمین شود و هم رقیب احساس پیروزی مطلق نکند٬خواستی که امکان تحقق اش اندک است.احمدی نژاد به مرور دو جناح عمده کشور را به هم نزدیک می کند و اتجادی خاموشی را بر می انگیزد که همه ترجیج می دهند در باره آن خاموش بمانند.اتحادی که حلقه وصلی جز هاشمی رفسنجانی نمی تواند داشته باشد.     

زمستان است٬زمستان وبلاگ نویسی

حیرت٬سرگشتگی و خستگی همه جانها را فتح کرده است.همه ارزشها ٬قواعد و حرمت ها فرو می ریزند و زندگی را در خلایی نا پیدا به حال خود رها می کنند.بحرانها حل نشده به بحرانهای دیگر می پیوندند ٬بحران تازه قبلی را کمرنگ می کند .این بحران را می توان در همه ابعاد زندگی رصد و دهها دلیل برای اثبات آن بر شمرد٬ولی این بحران هیچ جا مثل وبلاگ نویسی بصورت همه جانبه خود را به نمایش نمی گذارد.وبلاگ نویسان به صورت ذاتی حرفی برای گفتن و یا تمایلی برای نشان دادن خود دارند.آنها نشان خواست زندگی اند و بر آنند صدایشان شنیده شود.اما وقتی این گروه که مشتاقانه وارد این وادی شدند و در گرمای کلمات مامنی می جستند امروز خود را در برهوت و سرمای تن سوز می یابند تردید نکنید جامعه را باید در اوج انحطاط اش یافت.

بسیاری از وبلاگ ها مدتهاست به روز نمی شوند و به این دلیل ستون پیوند های وبلاگ ها کارکرد خود را از دست داده اند٬ازحلقه های وبلاگی که با در هم تنیدن ٬ غوغایی در می افکنند امروز تنها  شبحی مانده  است که تنها در فضای رویایی گذشته نه چندان دور پرسه می زند و خود را از خاطرات سیراب می کند.این فضای یاس زده نمی تواند حاصل محدودیت ها باشد بلکه بنظر همه انگیزه درونی خود را برای تاثیر گذاری بر امور جمعی حتی از دست داده اند و حتی آنهایی که وبلاگ را میدانی برای یافتن هم سخن و دوست های همدل قرار داده بودن با پشت سر گذ اشتن تجربه های تلخ به انزوا پناه برده اند. بعضی ها به وبلاگ عادت کرده اند و ترک عادت برایشان سخت است.آنها نیز تلخ می نویسند و افسردگی را در جان مخاطبان خود فربه تر می سازند.       

جامعه در شرایطی که برای رهایی از بحرانهایش به بیشترین عقلانیت و مشارکت نیاز دارد با انعفالی گسترده روبرو شده است ٬آنهایی که این انفعال را می خواستند امروز با آثار و نتایج منطقی خواست خود روبرو شده اند٬اما چون برگشت از رفتارهای گذشته را پر خطر می یابند بر تداوم آنها و حتی افزودن بر حدت شان اصرار می ورزند. برای رهایی از این وضع باید راه حلی را ابداع کرد که چون شوک روح های مرده را معجزه وار زنده کند.این راه حل تنها در بستر نقد مداوم و گفت و گو های جمعی امکانپذیبر است. با سکوت و انفعال هیچکس از مشکلات نمی رهد. باید سخن گفت و این ممکن نیست مگر امید را در خود زنده نگاه داشت و این امر به سادگی ممکن نیست. تاریخ نشان داده است انسان هر ناممکنی را می تواند ممکن کند . این جمله اشپربر که خود در وضع ترازیک زیست و قلم زد را به یاد داشته باشیم انسان محکوم به داشتن امید است.       

نعش های عاقل

ساخت زبانی سانسور و سرکوب هیچگاه در کشور ما مورد مداقه قرار نگرفته است.این ساخت شاید پیش از دیگر اشکال ممیزی آزادی بیان را حد می زند.چرا که خصلتی طبیعی نما دارد و به صورت خود انگیخته خود را تولید و باز تولید می کند.بدون شناسایی این ساخت که در ذهنیت تک تک ما ریشه دارد نمی توان طرح توسعه آزادی را به پیش برد و نهادینه کرد.مهمترین خصلت زبان ما آنست که بیش از آنکه آشکار کننده باشد پنهانگر است و چه کسی است که نداند نهان روشی بیشترین سوخت را به موتوری می ریزد که قرار است جامعه را در مدار بسته به حرکت در آورد و اجازه ندهد گامی به جلو بگذارد.

نهان روشی جامعه را برهوت سترون می سازد که در آن هیچ تابلوی راهنمایی را باقی نمی گذارد که افراد بدانند باید به کجا بروند و اصلا چرا باید بروند.در این برهوت دوستی ها همان اندازبنیادی لرزان دارد که دشمنی ها.نه حد دشمنی مشخص است و نه حد دوستی.ستایش های بی وقفه می خواهد بر چالش مرگبار نقاب بگذارد و زبان تند و تیز بر آنست هراسی را بپوشاند که در عمل فرد را فلج می کند. این زبان ترس و محافظه کاری را در لباس مبدل عرضه می کند تا خود را توجیه کند.این زبان به هیچ عنوان به نقد و گفت و گو میدان نمی دهد.

افراد محافظه کار به وفور این جمله را بر زبان می آورند که هر جامعه قانون مندی و حد ومرزهای خاص  خود را دارد و نباید از این خطوط قرمزعبور کرد.آنها آنچنان گرفتار ترسند که بی دلیل دایره عمل خود را تنگ می کنند و حتی به هزار کیلومتری این خط قرمز هم نزدیک نمی شوند. آنها اگر روزنامه نگارانند بقای خود را در اشاعه ترس می یابند.حتی در مناسبات شخصی خود فضایی را فراهم می کنند که خطوط تماس شان با کسانی که مدافع آزادی بیان اند قطع شود.آنها هیچگاه از خود نمی پرسند بقای یک مجله ٬یک روزنامه و یا... اگر نتوانند هیچ تاثیر جدی و زنده ای بر فضای حیاتی جامعه بگذارد چه ارزشی دارد.باید به آنها گفت وقتی خود را تبدیل به یک نعش بکنید هیچکس با شما کاری نخواهد داشت.در چنین صورتی باید به هر حال بپذیرید یک نعش اید.نه اینکه نعش بودن خود را بعنوان یک واقعیت عقلانی پرچم پیروزی سازید.در این مرحله ساخت زبانی است که به این بدل سازی امکان می دهد.

یکی از مولفه های زبانی ما آنست که به گزاره های عادت شده خصلتی دایمی و مطلق می دهد و از یاد می برد خطوط قرمز حاصل صورت بندی قدرت و به شدت تابع شرایط موجود است و به این دلیل بر ساخته شرایطی نوبنوشونده باید تلقی شوند و وظیفه آدم مسئول آنست که این خطوط قرمز که در بسیار مواقع جعلی اند پس بزند و فضای آزادی را بسط بیشتر دهند.از سوی دیگر خطوط قرمز همیشه نگهبانان خاص خود را دارد و برای بقای خود نیازی ندارد که از میان رقیب سربازان آماده به خدمت بگیرد. البته این یار کشی انجام می شود و پاداش این پیوستن بقا در صحنه و بهره بردن از رانت هایی است که از دیگران دریغ می شود که آزادی را جدی می گیرند.     

دولت نهم در محاصره

مفاهیم در ساخت سیاسی بی دریغ با هم می جنگند٬چالشی که در حیطه زبان شکل می گیرد و در همانجا می ماند و به هیچ عنوان لباس عینیت بر تن نمی کند.این ستیز در عین فربگی حامل هیچ مفهومی نیست.به این دلیل دعواهای جناحی به هیچ نتیجه مشخصی نمی رسند.در این جنگ و جدال مفاهیم از مضمون تهی شده و نخ نما می شوند و به مرور فراموش می شوند و جای خود را به مفاهیم دیگری می دهند.دراین فرایند سترون است که حاشیه متن را می بلعد و اصلی ترین مسایل کشور حتی وارد گفت و گوهای جمعی نمی شوند.

دولت نهم طیف وسیعی از مخالفان را علیه خود بر انگیخته است.در حقیقت با قاطعیت می توان گفت این دولت را می توان دولت در محاصره لقب داد. اما چرا این همه مخالفت به نتیجه مشخص نمی رسد و نظام اجرایی همچنان کار خود را می کند.دلیل اصلی این معضل آنست که مخالفان کانون اصلی نبرد را فراموش کرده اند و خود را سرگرم اموری کرده اند که در نهایت موج وار از چشمه ای می جوشند که حتی نیمه نگاهی را به سمت خود جلب نمی کند.تا این چشمه را مورد شناسایی قرار ندهیم و با آن وارد چالشی یکبار برای همیشه نشویم هر اقدامی ابتر می ماند و و هر دولتی بیاید و برود چیزی تغییر نمی کند و هر تلاشی پیشاپیش شکست خود را در گوهرش می پرورد.  

بزرگترین خصلت دولت نهم مخالفت همه جانبه و اصولی با مفهوم توسعه است و در این مخالفت بسیار قاطع عمل می کند و حاضر نیست حتی تعریفی مطابق دیدگاه خود از آن خلق کند و به اجرا بگذارد.در این دولت مفاهیمی چون بهره وری ٬توسعه نیروی انسانی ٬فرهنگ توسعه ٬توسعه فرهنگی ٬تحقیق و پژوهش و...از گفتارهای عمومی حذف شده اند.در حالی که بحران کشور در هر حال بحران توسعه نیافتگی است.توسعه با هر تعریفی حامل نظم ٬خلاقیت ٬نو آوری ٬کار آفرینی و... بوده و خواهد بود.تنها در سایه این مولفه هاست که می توانیم به تولید ثروت میدان دهیم و حداقل رفاه را برای همه تضمین کنیم.در یک جامعه فقیر و واپسمانده تمنای عدالت٬دمکراسی و آزادی بیشتر به مضحکه می ماند تا یک خواست واقعی.خواست آزادی و دمکراسی تنها در بستر فرایند توسعه قابل دسترسی است و زمانی که جامعه به حدی از ثروت واقعی نه فروش منابع زیر زمینی رسید می توان توزیع عادلانه ثروت را بر اساس شایستگی خواست.

کانون جدالهای سیاسی باید حول محور توسعه و ضد توسعه شکل بگیرند و از همه خواست تکلیف خود را بصورت شفاف  در این رابطه روشن کنند.چرا که اگر میل به توسعه فراگیر شود به طور طبیعی شایسته سالاری جایگزین روابطه محافلی می شود. کارآفرینان جایگزین رانت طلبان می شوند و جامعه خواهان حداکثر عقلانیت می گردد که تنها در سایه آزادی و گفت و گوهای جمعی قابل دسترسی است. با وجود این میل است که سازمانهای فشل و سلیقه زده مجبور خواهند شد خود را کوچک و کارآمد سازند و اگر آنهایی که با توسعه مخالفند هر تلاشی بکنند نمی توانند به حداقل کارایی دست بیابند که لازمه اداره امور است. تنها اگر با این منظر دولت نهم و هر دولت دیگر مورد نقد قرار گیرد می توان امیدوار بود نقدها حاصلی بدهند.

از یاد نبریم تنها در سایه پذیرش مبانی توسعه انسان خود را فاعل اداره امور می یابد و بجای روی آوردن به شانس و اقبال و تن سپردن به انفعال وارد صحنه می شود و موانع توسعه را پس می زند.فاعل توسعه آموزش را جدی می گیرد٬مهارتش را می افزاید و به این باور می رسد که وضع موجود حاصل رفتار و گفتار خود اوست و تنها با تغییر رفتارها و گفتارش می توان زندگی را به سامان کند و اگر خود نخواهد هیچ چیز تغییر نوخواهد کرد اگر بدتر نشود.

خدایا کودکان چه تنهایند در بهشت زهرا

سنگ سیاه...سنگ سفید.... یک نام.... یک تاریخ تولد.... یک تاریخ مرگ ....هزاران نام....هزاران سنگ ...صدای شیون....آغوش خسته من....مرگ مادر ....مرگ پدر...در آغوش خسته من... غروب یکشنبه .... بهشت زهرا....زمان می گذرد ....مادر خسته ام ....چشمهای میشی ات کجاست... پدر دستهای لرزانت را دریغ مکن از من...اشک ....بغض ....سکوت

خود را می سپارم به پاهایم تا مرا با خود ببرد....خیره می شوم به هزاران سنگ....هزاران نام....هزاران خاطره فراموش شده....پولدارها....فقیرها....مشهورها....گمنامها... دارند با خاک یکی می شوند...قلب شان برای داشتن و یا نداشتن نمی زند....رها شده اند از همه چیز...رها شده اند از خود...آه خدا چه داستانهای ناگفته می ماند....در قطعه تک افتاده ....کودکان خفته اند.... نه سنگی ...نه درختی...نه شیونی ...همه زیر پنج سال....باید بگریم برای آنها...برای تنهایی شان       

نیمه شعبان است و باید تنها از امید نوشت...از عدالتی که روزی فرا خواهد رسید...نه مرگ ....زندگی هم مساوی تقسیم خواهد شد.... گورستان آرام می کند جان را.... همه چیز می گذرد ...همه تلخی ها تمام می شود....با خود چه خواهیم برد....تنها خواهیم رفت...بدون شهرت...بدون قدرت....بدون ثروت...بدون شهوت....چه خواهیم برد....خدا چه نزدیک است...ایمان...بی ایمانی...دغدغه ...پرسش ... چرا بدنیا آمده ایم... چرا جفا می کنیم با خود ....چرا دوزخ می شویم برای آن دیگری ....با سکوت سنگها آرام می شوم ...صدای اذان می آید....خورشید چهره سرخش را در افق پنهان می کند....ومن دوباره می روم در شهر ...در میان هیاهیوها....خدایا امید را از ما دریغ مکن....خدایا پدرم و مادرم رادر پناهت بگیر...خدایا تنها توهستی که می مانی....     

راز و رمز ناکامی های ورزشکاران ایرانی در المپیک پکن

پسرم دوازده ساله ام سینا با ذوق و شوق اخبار المپیک چین را دنبال می کند تا پیروزی یکی از قهرمانان ایرانی را جشن بگیرد٬هر روز که می گذرد او ناامیدتر می شود.او چون بسیاری می پندارد که ایرانیان بسیار با استعدادند و این حق آنهاست که مدالهای طلای المپیک را بر سینه شان بیاویزند.با خود زمزمه می کند اگر رضا زاده بود٬اگر ساعی در اوج بود٬اگر.... این اگرها اما در این دوره المپیک جواب نداد. تک چهره ها با نبوغشان ظهور نکردند تا چیزی که از خود پنهان می کنیم دوباره فرصت آشکار نشدن را بیابد.بنظر می رسد این دوره المپیک اصلی ترین ورزش کشور را به تماشا گذاشت.

ورزش ایران منیاتوری از تمامیت جامعه ایران است.جامعه ای که پیش از آنکه به سخت کوشی بیاندیشد ٬خود را به درستی مدیریت کند و برای دستیابی به آنچه می خواهد اراده معطوف به هدف را در خود بپرورد همه چیز را به شانس و اقبال می سپارد٬به ظهور تک چهره هایی که در خلا می رویند و در همان خلا هم ناپدید می شوند.تک چهره هایی که هیچ ربط دیالکتیکی با اراده جامعه ندارد و از خود تغذیه می کند.وقتی به همت آنها تاج قهرمانی را بر سر می گذاریم همه به میدان می آیند تا این پیروزی را تبریک بگویند و سهمی از آنرا از آن خود کنند ولی زمانی که ناکامی پشت ناکامی را تجربه می کنیم با سکوتی روبرو می شویم که منطق شکست های بعدی را می پرورد.یعنی مسئولین ناپذیری مدیرانی که باید جوابگوی وضع موجود باشند.

سازمان ورزش کشور نه در این دوره بلکه در تمام دوران خود فشل و ناکارآمدتر از آن است که موید پرورش قهرمانان باشد.این سازمان فاقد حافظه است و هر کس می آید کار خود را می کند و می رود و تجربه بر تجربه انباشت نمی شود ٬نه از پیروزی ها می آموزیم و نه از شکست ها.زمانی که تیم های ورزشی را کاروانی از مدیران بی تجربه همراهی می کنند نه متخصصان و آنهایی که قدرت تجزیه و تحلیل امور را دارند و می توانند به یاری ورزشکارها بشتابند چرا باید انتظار داشته باشیم تیم ما برنده از میدانی بیرون بیاید که در آن رقبا با برنامه ریزی دقیق ٬تشکیلاتی کار آمد و اراده معطوف به پیروزی به میدان می آیند.

زمانی که اداره امور کشور معطوف به بالا و پائین قیمت نفت باشد و با هر بالا رفتنی کشور همان اندازه بد اداره شود که با هر پائین آمدنی چطور باید انتظار داشته باشیم سازمان ورزش کشور بهتر از این اداره شود.تا زمانی که علم مدیریت و بصیرت کارشناسانه را به هیچ می گیریم باید انتظار داشته باشیم با درآمدهای هنگفت نفتی و سپاهی از استعداد ها ساعات خاموشی برق افزوده شود٬تورم تازنده تر گردد و اخبار ورزشی ملمو از یاس و نا امیدی شود.هر جا هم که خبرکامیابی لبخندی بر چهره بنشاند حاصل یک تصادف است ٬تصادفی که در نفس خود تکرار پذیر نیست.در این میان چه بر سر غرور نوجوانان٬جوانان و دیگر مردم می آید مسئله ای نیست که مسئولان خیال خود را از بابت آن پریشان سازند. همانگونه که آنها از مشکلات معیشتی مردم خم به ابروهایشان نمی آورد. 

یک عکس و جواب عملی احمدی نژاد به مخالفان مشایی

اسفندیار رحیم مشایی بخاطر مواضع دوستانه که نسبت به مردم اسرائیل گرفت نه تغییر می کند و نه تحت فشارقرار می گیرد.هیچکس به اندازه او به رئیس جمهوری نزدیک نیست و اندیشه های پنهان و آشکارش را نمایندگی نمی کند و آنهایی که باتحولات پشت پرده انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آشنایی دارند بخوبی با نقش این معاون رئیس جمهوری در پیروزی  احمد نژاد آشنایی دارند.بنظر می رسد رویکرد جدید مشایی مقدمه تاکتیک های انتخاباتی باشد که برای انتخابات طراحی شده است.

در آستانه انتخابات هرگز احمدی نژاد برگ برنده خود را آنهم به سود رقبای اصول گرایش از خود جدا نخواهد کرد.همراهی مشایی با احمدی نژاد در سفر به ترکیه جواب آشکار رئیس جمهوری به همه فشارهایی است که برای تغییر مشایی به رئیس جموری وارد شد. بعضی از گمانه زنی ها حاکی از آن است که احمدی نژاد و یارانش مشایی را برای رئیس جمهوری شدن بعد از پایان دوره قانونی رئیس جمهوری فعلی آماده می کنند . این طرح ها با توجه به معادله قدرت در صحنه سیاسی به سرانجام می رسد و یا نه هنوز نامشخص نیست.

مخالفان در برابر این حمایت استراتژیک چگونه برخورد خواهند همه چیز از قبل روشن است .آنها بعد از پایان تعطیلات مجلس ترجیج خواهند داد که این مسئله را مشمول مرور زمان کنند و از پیگیری ماجرا صرفنظر کنند ٬چرا که زمان برخورد نهایی رقبا معطوف به اتفاقاتی است که در انتخابات ریاست جمهوری رخ خواهد داد.اگر گردونه امور همین گونه بگردد که اکنون می گردد یعنی برخورد واکنشی و غیر خلاقانه مخالفان دولت احمدی نژاد می گذرد بگذرد در نهایت همچنان دولتی اداره نظام اجرایی را برعهده خواهد گرفت که به همان اندازه مخالفان خود را جدی می گیرد که توسعه کشور٬نخبگان ٬نظام برنامه ریزی و مشورت پذیری را جدی می گیرد.      

ماشین تولید مخمصه و مانور سپاه دلایل و استدلال ها

صحنه جامعه سیاسی ماشین تولید مخمصه است٬این مخصمه سازی بجای گره گشایی از معضلات فروبسته آنها را عمیق تر و پویاتر می سازد.نکته تراژیک ماجرا آنست که این مخمصه ها هیچ ربط مشخصی با مسایل و مشکلات مردم ندارد و به این دلیل هرچقدر بر شدت و حدت آنها افزوده می شود جامعه با بی تفاوتی بیشتری از این تنازع هاچشم بر می گیرد.

زمانی که داشتن و نداشتن مدرک تحصیلی یک وزیر و یایک موضع گیری غیر کارکردی مسئول ارشد دولت تمام ذهن ها را فتح و منازعات را آشتی ناپذیر می سازد چگونه باید انتظار داشت مشکلاتی مثل قطع برق٬تورم افسار گسیخته و نظامهای فشل آموزشی و درمانی و در یک کلام معضل از کار افتادگی توسعه کشور در کانون تمرکز نهادهای مسئول قرار بگیرد٬چرا در این ماجرا کسی از خود نمی پرسد همه مدیرانی که مدرک تحصیلی غیر جعلی داشتند و دارند نتوانستند در اداره امور از خود شایستگی نشان دهند.آیا مشکل نظام اجرایی مدرک تجصیلی است و یا رابطه باندی و محفلی است که چشم بر شایسته سالاری مدتهاست بسته است.

وقتی تناقص های واقعی جامعه دردل روابط ارگانیگ طبقات اجتماعی تبلور نیابند در یک فرایند ناگزیر این تناقص ها بصورت کج و معوج در ساخت سیاسی خود ر ا بازتولید می کنند.تناقضی هایی که بجای رفع خوددرسطح بالاتر چون موریانه کار آمدی ها را می جود و نابود می کند و یاس و حرمان را در اعماق جامعه نهادینه می سازد. یاس و حرمانی که وقتی در سطح ناخوداگاه انباشت می شود در زمان نا مشخص چون سیلی همه شاکله ها را در هم می ریزد و چون گردبادی جز ویرانی و از هم گسیختگی حاصلی در بر نخواهد داشت.

متاسفانه در انبوه معضلات اصلاح طلبان هم برای برگشت به قدرت مانوری از دلایل و استدلها راه انداخته اند و همه معضلات جامعه را در گروی آمدن و یا نیامدن خاتمی قرار داده اند و به این پرسش مشخص پاسخ نمی دهند چرا خاتمی از محبویت خود بهره نمی برد تا با بسیج نخبگان و توده ها نهادهای مسئول راوادار کند بجای به صحنه بردن تضادهای غیر کارکردی مشکلات ملموس را حل کنند.چرا اصلاح طلبان به صورت ملموس ساختارهایی را به چالش نمی کشند که وضع موجود حاصل حضور تاثیر گذار آنهاست.تقلیل همه توان جامعه در ساخت قدرت د رست همان معضلی است که باید یکبار برای همیشه حل شود.

وقتی انفعال در جامعه و تنازعات درسطح قدرت را مشاهده می کنیم باید نگران باشیم در این دیالکتیک معیوب این آینده کشور است که در نهایت تباه می شود و وظیفه ما این نیست که برای انتقام گیری از رقیب در قدرت سوخت بر آتش منازعاتی بریزیم که جاصلی جز ویرانی ندارد.یک فعال سیاسی و روشنفکر مسئول وظیفه ای جز آن ندارد که مسایل اصلی جامعه را به سطح توجه عمومی بکشاند و اجازه ندهد تنازع های نمایشی همه جانها و ذهن ها را فتح کند.

لیلا باور کن راست می گم داره از آسمون بارون می یاد

                                                                          به بهانه "از آسمون بارون می یاد لی لیا "حسن فرهنگی

"از آسمون بارون می آید"٬باور کن دروغ نمی گم.اصلا چرا باید دروغ بگم.برو پنجره را باز کن٬دستت را دراز کن و بعد خیسی دستهایت را بریزد در جانت ٬فکر کن کنار دریایی و داری تن می دهی به خنکای نسیمی که از جنگل می وزد.شاید بگی مرد خیالاتی شدی.الان هرم گرما دل آدمو کباب می کنه.بلند شو بجای آنکه کز کنی یک گوشه و چشمتو پیر کتاب بکنی ٬برو پارک هوایی بخور.

پارک٬کدام پارک.مختوم ولیلا در همین پارک لعنتی صدای آژیر را نشنیدند.نخواستند بشنوند.مختوم شعر خواند.شعر معنای عشق است ولی نه باور کن هر جا کابوس باشد آنجا شعر از جهان ناخودآگاه بیرون می جهد و زندگی را معنا می کند."لی لیا :"- ای وزن لعنتی - گفت :"خیلی بهتر از لیلاست "٬مختوم توی ذهنش  با اسم لی لیا بازی می کرد گفت تو هر چی دلت خواست صدام بزن . لی لیا خم شد روی دست مختوم و دستش را بوسید . چند نفری توی پارک قدم می زدند. عده ای هم آن دورتر داشتند شطرنج بازی می کردند.مختوم گفت :"می بنیند ها ".لی لیا گفت :"ببینند به درک"

دارم "از آسمون بارون می یاید لی لیا " حسن فرهنگی را می خوانم.روز تولد دخترش دریا کتاب تازه اش را هم پیک برایش آورد.کتاب را می دهد بدستم.قلم زده است تقدیم به دوست دوست داشتنی ام محمد آقازاده تا خودمان را میان یکی از داستانها بیابد"٬داستان اول و دوم را می خوانم. داستان سوم را نیمه کاره می گذارم. عادت ندارم داستان را یکباره بخوانم ٬هر داستان باید در من ته نشین شود.باید جهان  داستان را خودم از نوع بنا کنم.سرنوشت ناگزیر داستان را تغییر دهم. باید از ساختار ذهن نویسنده بگریزم و خودم نگذارم لیلا سر پیری مختوم را نابود کند.نگذارم زندگی عصا بدهد دست شاعر و بعد فراموشش کند. شاعر وقتی می میرد  چیزی در من فرو می ریزد. ای لعنت به پارک. لعنت به مشتهایی که فرود می آید و به نگاههایی که تنهایی و خلوت را از ما دریغ می کنند.

انسان چرا می نویسد.داستان آزادی آدمی است٬به او فرصت می دهد از واقعیت بگریزد ولی تلخی واقعیت خود را به روایت تحمیل می کند. اگر رنج نبود هنر نبود٬شعر نبود ٬ داستان نبود٬ نه بدون هنر زندگی ارزش زیستن ندارد.باید رنج کشید تا زندگی به سامان شود .پسرم سهیل مطلبی در باره برگمان قلمی کرده است.در آثار اوانسانها تنهایند و گرفتار دیو درون ٬سخن و سکوت این دیو را رها می کند. شهوت می کوشد این دیو را رام کند٬نمی تواند٬سینا هم شعری سروده است با این عنوان درود بر تفنگ و درود بر مرگ ٬شعر را می خوانم.این تلخ کامی از کجا می آید.نمی دانم .اما نمی دانم چرا حس می کنم هر از گاهی  واقعیت  عجیب تر از خیال است. کسی پیغامی در وبلاگ سهیل گذاشته است که برایم بسیار شیرین است.بخوانید:سلام ٬چیزی که الان می خواهم بنویسم اصلا به معنای نادیده گرفتن ارزش نوشته ات نیست.راستش آنقدر هیجان زده ام که ترجیح می دهم اول بنویسم و بعد بخوانمت.سهیل آقازاده! دانش آموز دبستان فیروزکوهی. هان ؟ درست گفتم پسر؟خانم خیرجو خانم ظفر آقای آسودی کنفرانس ها دعوا ها شادی ها...بگو درست گفتم لطفا! آقای آقازاده (پدرت را) چند روز پیش در جلسه فیلم رگبار دیدم. از خوش مشربی و صفایشان متعجب شدم و وقتی شماره شان را به ما دادند ذوق زده. سری به وبلاگشان زدم و در لینک ها اسم تو را دیدم. سریع مرور کردم خاطراتم را و زود-خیلی زود- شناختمت. مرا یادت نیست. از پدر سراغت را خواهم گرفت به زودی.ایام به کام.تا بعد

روی کاناپه دراز به دراز مرده بود.چشم هایش دریده شده بود رو به سقف و زیر شکمش تشتی از خون بود .مرد سرش را گذاشته بود روی سینه زن ٬پلک هم نمی زد.... مرد بلند شو برو پارک. داستان می خوانم . داستان از آسمون بارون می آید لی لیا.بقیه اش را در کتاب حسن فرهنگی بخوانید. من دارم می روم بالکن زل بزنم به .....راستی دریا تولدت مبارک

*اینجا را هم بخوانید

بیماری روسیه هراسی و دام امریکایی

تله ای که امریکا برای روسیه پهن کرده بود جواب داد و این کشور با سر خود را در این تله انداخت.تردیدی نیست که گرجستان کشوری نیست که بتواند در برابر دومین ارتش جهان ایستادگی کند.این کشور با اقدام ابلهانه اش هم قربانی چالشی شد که بین ابر قدرت امروز و ابرقدرت سابق می گذرد.ولی این بازی پیچیده امریکا است که بعد از بیداری رویای جهان تک قطبی بر آنست رقبایش را زمین گیر کند و پیشروی آنها را برای دستیابی به حد مطلوبی از قدرت را سد کند.پوتین با پیروزی که در این جنگ بدست می آورد بیماری روسیه هراسی که مدتها از یاد رفته بود را در اروپای مرکزی و کشورهای جدا شده از شوروی سابق احیا می کند.بیماری که توسعه اقتصادی این کشور را کند و منابع محدود این کشور را دوباره صرف بازسازی ارتشی می کند که باید سهم این کشور را در جهان به شدت قطب بندی شده تضمین کند.

امریکا و اروپا- بخوانید ناتو- هیچ اقدام عملی برای حمایت از گرجستان انجام نخواهد داد٬جز صدور بیانیه های دیپلماتیک با لحن آتشین ٬ولی این بیانیه ها اگر امروز کارایی نداشته باشند مقدمه جنگ روانی خواهد شد که در آینده می تواند اقتصاد نیمه فلج روسیه را به فلج کامل بکشد.از سوی دیگر امریکا در قانع کردن کشورهایی چون لهستان و دیگر کشورهایی که هنوز از کابوس شوروی سابق نهرهیده اند برای همپیمانی بیشتر با امریکا و تن دادن به سپهر موشکی که می تواند استقلال این کشورها را از چشمهای هیز روسیه دور نگاه دارد بعد از حادثه گرجستان مشکل جدی نخواهد داشت.

روسیه از این به بعد در رسانه های جهانی بعنوان کشورهای با دندانهای اتمی معرفی خواهد شد و جنگ سرد دوباره با شکل تازه و مدرن تر شکل خواهد گرفت.این ترفند می توانند سیل سلاح ها امریکایی ٬فرانسوی ٬انگلیسی و... را بسمت کشورهای اروپای مرکزی گسیل کند.پاداش اقتصادی همراه با دستاورد سیاسی هدیه ای نیست که غرب روی هوا نقاپد.آنها که معتقدند حادثه اخیر فرصتی به پوتین می دهد که یکبار برای همیشه ماجرای گرجستان را حل کند٬از یاد می برند تضادهای قومی حل نمی شوند بلکه مدتی خاموش می گیرند تا با انرژی بیشتری چون خنجری بر پهلوی روسیه بقدر کافی زخمی فرود آیند. آیا روسیه برگ برنده ای دارد که آن ر ا بر روی میز بگذارد که غرب از این فرصت طلایی لاقل حداقل سود را ببرد نه حداکثر آنرا

این درست همان نقطه ای است که هوشیارانه باید بر آن تمرکز و تاثیر آن را بر روابط بین المللی کشورمان دنبال کرد.از یاد نبریم اتفاقاتی که برای چین رخ می دهد همین بازی است با شکل و شمایل دیگر.خبرانفجارهایی که در شهرهای دور افتاده چین به گوش می رسد به همراه ماجرای تبت ممکن است نتواند المپیک را تحت الشعاع قراردهد ولی بی تردید در چانه زنی ها دیپلماتیک ٬دیپلمات های حرفه ای از آن به راحتی نخواهند گذشت . در جهان تغییر کرده باید چشمهای کاملا باز و عقلی بسیار فعال داشت.

بشقاب پرنده دو نفر را کشت

جان آدمها چقدر بی ارزش شده است٬آنقدر خبر مرگ و میر در جاده ها و حوادث دیگررا می شنویم که دیگر در برابر خبر مرگ دو نفر ٬سه نفرویا.... درخود هیچ حساسیتی نمی یابیم.به مردن عادت کرده ایم٬چه عادت دهشتناکی٬ خبرگزاری فارس خبری داد یک دختر و پسر که برای رفع خستگی به یک مراکزتفریحی رفته بودند از یک بشقاب پرنده بیرون پرت شداند و در جامردند.چه کسی جوابگوی این مرگ فجیع خواهد بود٬مثل همیشه هیچ کس.

بعد از فروریزشی یک ساختمام و مرگ دهها نفر چه کسی پاسخگو بود که در این مورد مقام مسئول و یا غیر مسئولی جوابگو باشد.سالها از سقوط چند هواپیما ها می گذارد ولی هیچکس در برابر آن جوابی به مردم نداده است و از این به بعد نخواهد داد.می توان این پرسش را مطرح کرد چه کسی مامور نظارت بر مراکز تفریحی است تا مسئولان این مراکز حداقل استادارد را برای وسایل بازی رعایت کنند.در جامعه بی تفریح امروزوقتی این خبرها هم منتشر می شود مردم حیرت زده می مانند با اوقات فراغت خود و فرزندانشان چه بکنند. این پرسش هم مثل همه پرسش های دیگر بی جواب می ماند٬مثل همیشه  

بخوانید:دو کشته  و نه مصدوم در حادثه ورزشگاه همدان 

ای لعنت بر روزگاری که همه در آن یک اندازه می نالند.....

*اززبان یک بی پول

ای لعنت بر این روزگار.برادر برادرش را نمی شناسه٬هی می گم داداش من٬عزیز من دنیا دو روزه ٬جواب خدا بیامرز پدر و مادرم را اون دنیا چی می دی ٬چطور دلت می آید برادرت با پنج سر عائله خونه خراب بشه و آواره خیابانها ٬دو میلیون تومان برای تو که میلیارد میلیارد داری اندازه یک نخود نمی ارزه.تازه من که نمی خواهم پولتو بخورم.یاد نداری هات بیفت که من چطور زیر بغل ات را گرفتم .قرض می خواهم . جواب صاحبخانه را که دادم خیالم راحت شد می افتم دنبال وام. پولتو برمی گردانم.بخدا خودم را می کشم ٬خونم می افته گردن تو.ما چشممون رو بستیم تو خونه پدری مون رو بالا کشیدی و برای خودت شدی بساز و بفروش.حالا نه خواهر می شناسی و نه برادر.ای لعنت بر این روزگار

 

*از زبان یک پولدار

ای لعنت براین روزگار٬دوزارکه در می آوری همه چشم می دوزند به جیب ات٬همه فکر می کنند خیلی خوشبختی ٬تو کار پول در آوردن یک لحظه غفلت کنی شدی ورشکسته و گوشه زندان اسیر٬چک که می کشی ٬چک که می گیری مثل بید می لرزی.آدمای پولدارتر از من الان سیاه بخت شده اند و گوشه ای از این شهر بی در و پیکر خود را گم کرده اند.اگر دست تو جیب بکنم به تو برادر بدهم ٬به تو خواهر بدهم٬به تو همسایه بدهم چشم باز کنم شدم آس و پاس.بابا یک دفعه برای گرفتن پایان کارت به شهرداری بیفته می فهمی ما داریم پول خونمونو می خوریم.منت عمله و بنا و نقاش کشیدن بماند سر جایش .می سازی و می فروشی .می بینی خونه ها یک هو چند برابر می کشند بالا و تو دق مرگ می شی که چرا فروختی٬ای لعنت بر این روزگار

 

*از زبان یک کارمند

ای لعنت به این روزگار٬نشسته اند اون بالا حقوق های بالا می گیرند٬مرتب سفر می رند ٬پاداش می گیرند و.... بعد وقتی چشمشون به ما می افته شروع می کنند به غرولند.چرا فکر می کنی باید اندازه تو دلم برای کار بسوزه٬دو برابر حقوق من میوه می آید دفتر کارت.میوه هایی که برای یک دونه اش حسرت به دل مانده اند بچه هام . خدا ذلیل تان کنه که مرتب با تهدید اخراج دلمون رو خون می کنید.از شما بکشیم ٬از صاحب خانه بکشیم ٬ای لعنت بر این روزگار

 

*از زبان یک مدیر

ای لعنت به این روزگار٬مدیر شدیم که خون دل بخوریم. صد بار باید داد بکشی تا هزارتا کارمند یک کار کوچک را به سرانجام برسانند. آنقدر تنبلی می کنند که شب هم کابوس می بینم ٬تازه باید مراقب باشم کسی فرش مدیریت را از زیر پاهام نکشه ُ٬تازه باید هزار جور باج به زن و بچه ام بدهم که اخم نکنند که همش سر کارم.تو لااقل کم می گیری مسئولیت نداری.من بدبخت باید جواب هزار نفر را بدهم٬ای لعنت به این روزگار

 

*از زبان یک دولتمرد 

ای لعنت به این روزگار٬هیچکس بیگاری و خستگی ما را نمی بیند.هزارتا کار خوب بکنیم هیچ کدام از این روزنامه نگار ها یک خط نمی نویسند.همش دنبال یک اشتباهند تا آنقدر بنویسند وروزگار آدم را سیاه کنند.بابا دین نداری ٬آزاده باش٬چشم باز کن کنار اینهمه سیاه نمایی یک نقطه سفید را هم ببین. ای لعنت به این روزگار

 

*از زبان یک روزنامه نگار 

ای لعنت به این روزگار٬از صبح تا شب دنبال خبر می دویم.ده صفحه می نویسیم ٬نه صفحه اش را مدیر مسئول و سردبیر خط می زنه . بعد زبانشان را هم دراز می کنه روزنامه فروش نداره ٬دخل با خرج جوردر نمی آید. اگر نداره چطور خانه ات داره می رسه قله کوه ٬ماشین ات مدل بالاتر٬بابا یک کمی هم به فکر ما باش.سیاه نمایی.کدام سیاه نمایی.از هزار تا مشکل یکی شو چاپ نمی کنیم.از این بترس ٬از اون حساب ببر ٬بعدش هم لنگ یک لقمه نون شو٬ای لعنت به این روزگار

 

*از زبان یک مدیر مسئول و سر دبیر

ای لعنت بر این روزگار٬تکان می خوری بخشنامه می آید که این را چاپ کن و آن را نه٬بعد یک کلمه خبر  را خط بزنی می شی سانسور چی و منفعت طلب و سازشکار٬روزگار .... بابا چه غلطی کردم این شغل لعنتی را انتخاب کرده ام. دارم. خوبش هم دارم .کلی خون دل می خورم. اگر این پول که گذاشتم روی روزنامه می گذاشتم روی زمین. الان برای خودم شده بودم میلیاردرو شاید هم بیشتر ٬ای لعنت براین روزگار

 

*از زبان یک خواننده

ای لعنت به این روزگار٬این که روزنامه نیست ٬روزینامه است.اینهمه مردم مشکل دارند دریغ از یک خط نوشتن.بابا شما روزنامه نگارید یامیرزا نویس.بابا بساط تان را جمع کنید ملت راحت تر است. پس باید دردمون رو به کی بگیم.ای لعنت به این روزگار

 

*از زبان یک آدم مبهوت

ای لعنت بر روزگاری که همه در آن یک اندازه می نالند.....

بکش تا زنده بمانی٬نمایش بده تا برنده شوی

المپیک ٬زیبایی ٬عظمت ٬قدرت ٬سرمایه داری ٬سوسیالیزم ٬رقص٬اسطوره های تاریخی ٬زلزله زادگان چینی٬بازی قدرتها ٬بازی تن ها٬مدالها٬طلا٬نقره ٬برنز و شکست خوردگان ٬میلیاردهادلار هزینه می شود تا جهان مات شود ٬بی حس شود٬ گنگ شود .خنده ها ٬اشک ها. المپیک پکن

لبخند بوش ٬میدان تیان مین٬دانشجوی مرده ٬دانشجوی زخمی ٬دانشجوی منفعل و خسته ٬کالای چینی ٬کارگران ارزان قیمت٬سودها ٬زیان ٬صفحه تلویزیون ٬چشم های از حدقه در آمده ٬سرمایه داری پیروزیش رادر قلب سوسیالیزم جشن می گیرد. تمرین ٬ممارست و آه زیبایی لعنتی ٬موسیقی جادویی ٬نقاشی ها احجاب انگیز٬مایو ٬بگذار صد گل بشکفد ٬انقلاب فرهنگی ٬فراموشی ٬داد و ستد و تجارت.شورای امنیت ٬زد و بند پشت پرده ٬همراهی جلوی صحنه

حقوق بشر٬حیله ٬تزویر٬دورویی٬فرار٬روز خبرنگار٬روزنامه نگار مهاجر٬روزنامه نگار بیکار٬خنجر کشیدن ٬بلد بودن ٬بلد نبودن ٬شوریدن ٬سازش کردن ٬داشتن ٬نداشتن ٬بردگی مدرن ٬المیپک ،کشتی ،هندبال،ژیمناستیک و.......و.....قهرمان پولدار ٬قهرمان شکست خورده ٬دنیای دیوانه دیوانه ٬سینما٬بکش تا زنده بمانی٬نمایش بده تا برنده شوی ٬این است زندگی    

مصاحبه انجام نشده با اطلاعات و ستمی بنام حق التحریر بگیری ثابت

                                                                                      برای روزنامه نگار ان جوان و حق التحریر بگیر

خانم خبرنگاری از روزنامه اطلاعات با من تماس می گیرد تا درباره روزنامه خبرنگارگفت وگویی انجام دهد.قول و قراری می گذاریم ٬همه قرارها توسط این خانم به هم می خورد.ایشان در تماس هایشان مدام براین نکته انگشت می گذارند که بسیار گرفتارند و فرصت کمی در اختیار دارند و به این دلیل قرارها لغو می شود.خواهش می کنم مصاحبه با صاحب این قلم را لغو کنند تا بهتر به کارهای دیگرشان برسند ولی ایشان نمی پذیرند بعد قرار می گذاریم سر ساعت مشخص با تلفن مصاحبه را انجام دهند.ساعت موعود می رسد ولی ازمصاحبه خبری نمی شود.

این مصاحبه سرکاری مرا با شرایط امروزروبرو می کند.تقاضا برای انجام مصاحبه و بعد لغو آن بدون توصیح متمدنانه وضعیت پیچیده نظام رسانه ای کشور را مکشوف می کند.در همین رویداد به ظاهر کوچک می توان فشار کاری را حس کرد که بجای کیفیت به کمیت بها می دهد و اجازه نمی دهد خبرنگاران کار کمتر را سر حوصله و در فرصت مناسب انجام دهند و از سوی دیگر می توان درک کرد روزنامه نگاران جوان آموزش ندیدند در شرایط فشار زمان و توان خود را طوری مدیریت کنند که هم به همه ماموریت ارجاعی برسند و هم کیفیت را قربانی شتاب کاری نکنند.به این دلیل من اصلا از این ماجرا دلگیر نیستم ومتعجب نیستم. اگر تعجبی هنوز در من مانده باشد همان پیشنهاد مصاحبه از سوی روزنامه اطلاعات است که خوشبختانه با انجام نشدن قول و قرار ها این تعجب در عمل منتفی شد. 

در مدتی که می پنداشتم مصاحبه انجام خواهد شد با خود می اندیشم چه بگویم که هم دیدگاه انتقادی مرا بازتاب دهد و هم قابل چاپ در روزنامه ای چون اطلاعات باشد.با خود عهد بستم در باره روزنامه نگاران حق التجریریه بنوس سخن بگویم. روزنامه نگاران جوانی که با بیشترین تلاش کمترین در آمد را دارند.نه از حق بیمه برخوردارند و نه از امنیت شغلی٬حتی بسیاری از مواقع حق التجریریه مختصرشان هم پرداخت نمی شود. حق التحریر بگیری ثابت ظالمانه ترین شیوه استعثمار است و ما در نهایت با نسلی از روزنامه نگاران روبرو خواهیم شد که هم با تجربه اند ٬هم با استعداد ولی در میان سالی و پیری امیدی برای بازنشستگی نخواهند داشت. این مشکل نه سیاسی است و نه لاینحل.وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می تواند در قبال امتیازی که به مطبوعات و خبرگزاری ها می دهد از آنها بخواهد به وضع این حق التحریر بگیر سر وسامانی بدهند. می توان تدابیری اتخاذ شود که آنها از زمانی که در روزنامه سابقه کاری دارند بیمه شوند. کاری سختی نیست .ولی متاسفانه مصاحبه انجام نشد و همین حرف ساده ماند تا چون همه حرفهای ناگفته جان را بفرساید . 

هیجده ساله ها در خیابانها -هیجده ساله ها در کافه نت ها

پشت سرم را نگاه می کنم به هیجده سالگی ام٬به روزی هایی قبل و بعد ازآن.به روزهایی که جهان پیش روی بود٬نه مثل امروز پشت سر . به روزهای تلخ اما پر امید.سه دهه و شاید هم بیشتر از آن روزها گذشته است٬هنوز همان امید در پس همه تلخی ها و رنج ها آتشی در جان خسته ام بر می انگیزد.آتشی که باید روزی شعله بگیرد و تاریکی ها و ظلمت را پس بزند٬ هر چه عمرم بیشتر می شود حس می کنم باید راهی پیدا کرد که زندگی کمی بهتر شود.اين وظيفه و معناي زندگي ماست.نمی توانم بفهمم بسياري وقتی صدای پای پیری را می شنوند چرا بیشتر می خواهند زندگی کنند٬آنهم یک زندگی لعنتی٬غرق در قدرت٬ثروت٬شهوت٬عیاشی و تنگ کردن جای دیگران.

من هم از پیری می ترسم٬نه از سفید شدن موهایم ٬نه از ریختن دندانهایم و یا از تکیده شدن جسمم.من از آن می ترسم که باور کنم چون سنی دارم٬چون تجربه بر تجربه انباشته ام پس باید تنها سخن بگویم و از هجده ساله های امروز بخواهم بشنوند و بپذیرند و در پی هر گفتن جهانی را مذمت کنم که جای بهتری نشده است ٬پس بدون من نمی تواند جای بهتری شود.اگر من نتوانستم ديگران هم نخواهند توانست. هر بار که به وبلاگ جوانی سر می کشم که با پتک واژه ها بر واقعیت های مومیایی شده می کوبد تا ساختارها را نرمتر کند حس می کنم دارم جوان می شوم.هیجده سالگی ام از جهان مردگان بر می گردد تا لجنی که ذهنم را مرداب کرده است بروبد و دوباره چون جویبارآنرا زلال کند.

بسیاری می پندارند هیجده ساله ها رویا زده اند.نه آنها واقع بینانه تر از ما - هم سن هایم را می گویم- جهان را می نگرند چون فیلتر تجربه های خام ٬نفسانیت فربه و هار و محافظه کاری بین آنها و واقعیت دیوار نمی گذارد. آنها عصیانگرند چون جهان آنی نیست که باید باشد.جهانی که ما ساختیم بر نمی تابند.چون جهانی که ما ساختیم زیبا نیست ٬پر از کژتابی است ٬پر از آشفتگی و پر از بی عدالتی .می پنداریم بایدبا اجبار و فرمان آنها را به سکوت واداریم تا تجارب ما را چراغ راه خود سازند. اما اگر این چراغ نوری داشت خود ما را باید به مقصد بهتری می رساند.پس باید سکوت کنیم تا صدای آنها را بشنویم و بعد با شرم دلایل شکست مان را با همراهی آنها بیابیم و اگر تجربه ای باید منتقل شود درست در همین نقطه است.

چرا نمی بینم جوانان امروز بهتر درس می خوانند ٬بیشتر از ما تن به یاد گیری می دهند و در جهانی پر از رقابت های بی رحمانه بهتر از پس زندگی بر می آیند چرا که آنها بر شانه های نسل ما ایستاده اند.از شكست هايمان درس ها آموخته اند و افق فراتری را می بینند.هر چند آنها شكست هاي خود را زندگي خواهند كرد.هیجده سالگی ما در خیابانها گذشت ولی هیجده سالگی آنها در کافه نت ها٬وبلاکها٬کتابخانه ها و در با هم بودن ها می گذرد.باید به این حقیقت اعتراف کنیم که فرزندانمان مثل ما زندگی می کنند٬نه مثل حرفهایمان بل مثل رفتارهایمان که نا خودآگاهانه سبک زندگی مان را می سازد. اگردروغ می گوئیم ٬اگر شهوت و ثروت را با نقاب می خواهیم آنها صریح تر و بدون نقاب مثل ما خواهند شد.اگر دلمان برای جامعه بتپد صدای طپش قلب آنها را هم خواهیم شنید.می ماند گفتن این نکته من از هیجده ساله ها یی سخن می گویم که بر آنند متفاوت باشند نه در خیابانها بل با خواندن و آفریدن.هر نسلی این گروه کوچک ولی تاثیر گذار را می پرورد. آنها هستند که فارغ از روزمرگی معرف نسل خود خواهند شد .باید با آنها سخن گفت و صداي شان را به تمامي شنيدتا بهتر از ما شوند.خیلی بهتر ٬این حق آنهاست 

تخم مرغ ها ی شکسته و آشپزهای شکست خورده

واقعیت سفارش گفتن و نوشتن نمی دهد.همه می پندارند گفتنی ها گفته شده و این تنها سکوت است که می تواند برهوت موجود را معنا کند و کلام معرف هیچ چیز نیست جز خودش.ذهن فعال در برخورد با واقعیت مومیایی شده و بدون جنبش مدام به سمت خود عقب می نشیند و دیگر هیچکس امید ندارد ایده ها جهان را تغییردهد.همه چیز به سیر خود انگیخته امور سپرده شده است. سیری که جلوی پیش روی ذهن به سوی واقعیت و واقعیت بسوی ذهن را دیوار می کشد.همه می پندارند پشت دیوار هیچ نیست.پس چرا باید سربه دیوارکوبید تا دیواری را ناپدید کرد که کارکردی جز یک نشانه ندارد٬نشانه ای امید بی حاصل.

جامعه ما در حرکتی دواری گرفتار شده است نا امیدی مطلق راه به امید شیدایی می دهد و امید شیدایی در پیش رویش بسمت تحقق در برخورد با موانع کوچک و بزرگ تمام توانش را از دست می دهد و دوباره نا امیدی از همه روزنه ها سر بیرون می آورد. مشکل از آنجا آغاز می شود که فعالان سیاسی و آنهایی که برآنند تغییرات واقعی را شاهد باشند از یاد می برندتاریخ همانگونه نوشته می شود که انسانها عمل می کنند و لی ما هم در دوران امید و هم در دوران نا امیدی هیچ نمی کنیم جز حرف زدن. پرحرفی در نهایت این ذهنیت را بر می انگیزد همه چیز گفته شده است٬پس از گفتن چه کاری بر می آید ٬پس باید سکوت کرد.

بسیاری می پندارند تخم مرغ ها شکسته شده است و دیگر نباید چشم انتظار جوجه هایی بود که در پایان پائیز می توان شمردشان.اما آشپز های شکست خورده تخم مرغ ها را در روغن داغ یاس می پزند تا خود را نماد یاس و شکت بشناسانند و برای شکست ای مرثیه یی بسرایند که وزنش از منیت شان سرشار است.آنها از یاد می برند هیچ وضعی ابدی نیست و می توان هر وضعیتی را تغییر داد. بجای امید شیدایی و ناامیدی خوار کننده با واقعیت مشخص گلاویز شد و در باره آن سخن گفت. در چنین صورتی تازه در خواهیم یافت بسیاری از حرفها زده نشده است ٬حرفهایی که واقعیت را بسمت ذهن و ذهن را به دامن عین می کشاند. همان اندازه که امید در فردای دوم خرداد جعلی بود ناامیدی فعلی هم دست ساخته کسانی است که از ومضع موجود سود می برند.

البته باید از تلخی ها و ناکامی ها سخن گفت ٬چرا که همین گفتن است که انسان را ترغیب می کند برای بهبود اوضاع کاری بکند.قبل از هر چیز باید بدانیم بشر عصای معجزه گری ندارد که آرزوهایش را یکشبه محقق کند. برای ساختن فردای بهتر باید با صبوری میلی متری جلو رفت٬ناکامی ها را تبدیل به خود آگاهی و تجربه کرد تا بتوان راه دیگر را ابداع کرد که ممکن است ما را به سمت جامعه بهتر گامهایی به جلو برد. وقتی امید شیدایی را واگذاریم راه را بر نا امیدی می بندیم که میوه ای جز انحطاط و مخاطرات اخلاقی نمی دهد.

سیاست ورزی در بن بست

لحظه "انتخاب"آن نقطه طلایی است که انسانها را از هم متمایز می کند.شاید بتوان این گفته فلاسفه وجودی را پذیرفت که انسان چیزی نیست جز انتخاب هایش.مهم آن نیست که دست به چه انتخابی می زنیم.مهم آنست که باید مسئولیت انتخابهایمان را بردوش بکشیم و بپذیریم گزینشی که ازقبل پیامدهایش تضمین شده باشد اصلا در دایره انتخاب نمی گنجد.دلهره و اضطراب همزاد انتخابی است که انسان را تبدیل به موجودی انتخاب گر می کند.

شکست همراه پیروزی پیامد انتخاب است و هم باید چشم انتظار پیروزی و هم منتظر شکست بود وبا ارزیابی داده های موجودبهترین تصمیم ممکن را گرفت و دل به دریا زد.هراس از باختن شکست را پیشاپیش به نام انسان ثبت می کند.تنها آنهایی که بر آنند دربلاهت همیشگی زندگی کنند دست به قماری نمی زنند که زندگی را متلاطم می سازد.زندگی بدون تلاطم تبدیل به مرادب راکد می شود.مردابی متعفن که هیچ شوقی برنمی انگیزد.

آنی که انتخاب می کند و از شکست نمی هراسد٬هر بار که می بازد خود را برای انتخابی دیگر آماده می کند و این تنها مرگ ناگزیر است که حق انتخاب را از آدم سیلب می کند. حتی انتخاب حق چگونه مردن در برهه های از تاریخ بزرگترین و حماسی ترین گزینش آدمی می شود.نبايد از ياد ببريم اين آزادي است كه انتخاب را ممكن مي كند. براي داشتن حق انتخاب بايد براي بدست آوردن آزادي جنگيد.جامعه منفعل از انتخاب مي گريزد و به اين دليل وجود و يا عدم وجود آزادي را حتي حس نمي كند.

جامعه مرده پيش پا افتادگي موجود در زندگي روزمره را مي پذيرد و بجاي انتخاب سمت زندگي اجازه مي دهد برده روابطي شود كه از پيش حق انتخاب را از فرد سلب مي كند.بن بستي كه جامعه سياسي امروز حس مي كند و فعالان سياسي در آن غوطه ورند منطق خود را از اين حقيقت شوم مي گيرد كه آنها حق انتخاب و تمنای آزادی را واگذاشتند و از قبل تصميم گرفته اند چه بكنند و چون تنها يك راه را مي شناسند و از قبل بي نتيجه بودن پيش روي در آن را مي دانند مدام از چيزي سخن مي گويند كه مي دانند هيچ اقدامي براي تحقق آن نخواهند كرد. زماني مي توانيم از بي عملي و ياس كنوني برهيم كه بجاي خيره شدن به كوچه هاي بن بست راه هاي جديد را ابداع كنيم و در دل همين ابداع مداوم است كه ناگهان نوري در ظلمت جهان را روشنايي مي بخشد. تاريج جز از اين راه دگرگون نمي شود .

*بنا بود در اين نوشته ارجاعی به اين شعرمولوي "خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش /بنماند هيچش الاهوس قمار ديگر شود٬وقتي در گوگل اين شعر را جستجو كردم دانستم بخاطر واژه قمار اين شعر فيلتر شده است. جالب است شعر مولوي هم فيلترمی شود

آه روزنامه نگاران لعنتی یکبار هم شده نشان بدهید زنده اید؟!

*بنویس

-نمی توانم!

*چرا؟

- حس می کنم بی فایده است؟!

* قول داده بودی در باره انجمن صنفی مطبوعات بنویسی؟

- می خواهم بنویسم٬ولی وقتی در باره این موضوع فکر می کنم یک جور ی تلخ می شوم٬خسته و افسرده!

*افسرده و خسته ؟

- بله

*آخه چرا

- ...نمی دانی؟ چرا ما در اوج تلخ کامی و در زمانه ای که روزنامه نگاری تبدیل به یک حرفه لعنتی شده ٬اصلا تبدیل به یک جرم شده ٬برای این که پناهگاه خود را حفظ کنیم حاضر نمی شویم دوساعت وقت بگذاریم. بخدا گرفتار بیماری غیر درمانی به اسم انفعال شده ایم و نسخه ای هم برای درمان آن وجود ندارد٬چرا نمی توانیم ما شویم. چرا...ما که کلی ادعا داریم......چرا!!!

*آخه شاید حق داشته باشیم ٬انجمن هم آن انجمنی نیست که باید باشد؟!

ـگیریم حرف تو درست باش ولی یک جا ی زندگی مان را نشانم بده کامل باشد تا از انجمن انتظار کامل بودن داشته باشیم ٬تازه اگر انجمن هم آنی نیست که باید باشد٬ما باید نظارت می کردیم تا امروز طور دیگر باشد٬باید می رفتیم اعتراض می کردیم٬داد می زدیم ٬ولی نزدیم٬پس الان که اساس این انجمن روی هواست حق اعتراض نداریم.لااقل الان وقت این حرفها و شکایتها نیست٬ اول باید خانه مان را نجات دهیم بعد توانیم بشنیم در باره نوسازی آن چانه می زنیم؟

*خوب همین حرفها را بنویس !

-تنها یک جمله می توانم بنویسم

*چه جمله ای؟

-بگم

*بگو

-می ترسم روزنامه نگاران از من برنجند!آنهم وقتی همه در رنجاندن آنها از هم سبقت می گیرند

*دق مرگم کردی٬ده بگو

- آه روزنامه نگاران لعنتی یکبار هم شده نشان بدهید زنده اید؟!

وبلاگ گردبادی ویرانگر یا کودکی دوست داشتنی

                                                                                                          برای یک سالگی وبلاگ پسرم سینا

برای آدمی هر آنچه بیگانه بود آشنا می شود و هر آنچه آشناست غریبه می گردد٬زندگی در معاصر ابزارهای جدید تغییر می کند ولی برای انسان این تغییر به حیطه خود آگاهی راه نمی کشد و هر آنچه باید در خدمت انسان قرار گیرد او ر ا به خدمت خود می گیرد.اما جامعه همه جا تن به این غریبگی نمی دهد. هزاران وبلاگ این فرصت را به کودکان ٬نوجوانان و جوانان داده است تا نوشتن و سخن با گفتن با دیگران را آزمایش کنند٬آنها می بالند و دریغ که در این راه تنها به خود اتکا می کنند.

پسرم سینا وارد دوازده سالگی خود شد ه است .صبح ازاو شعری خواندم که برای یک سالگی وبلاگ اش سردوه است.او وبلاگ را کودکی می بیند که از رحم اندیشه ها و واژه هایش خلق شده است.او می کوشد از طریق رجعت به گذشه و باز آفرینی راهی که برای پروردن این کودک طی کرده است معنایی برای ورود به دوران نوجوانی اش بیابد و از طریق کودک مجازی اش خود را از دوران کودک واقعی اش برهاند.کودکی که به خاطر سرخوشی هایش موضوع میل و اشتیاق است. ولی این آرزوی محالی است که حتی در دور پیری نیز هراز گاهی حضورش به رخ می کشد.

شعر را بخوانید:"دستهايم را بر روي كيبورد مي گذارم/و با نگاهي باز/آرشيو را رو به عقب ورق مي زنم تا ببينم كه اين كودك /پيش مي رود /تا ورق بزند /تاريخ عشق را/عشقي كه فرود مي آيد /بر صفحات روشن كه به دست تاريخ مي ماند/تا گم شود /اما من /آرشيو را رو به عقب ورق مي زنم/تا عشقم را گم نكنم/عشقي كه كودك من براي من/به ارمغان مي آورد/كودك من دوستت دارم/"وی این کودک -وبلاگ - را سخت دوست دارد چر ا که معرف بلوغ اوست /یک حس پدرانه که او می خواهد با ارجاع آن گذر به دوران نوجوانی را آسان کند. او دیگر پدراست و می تواند استقلال خود را جشن بگیرد/ در این شعر یک نوع تاریخ نگاری و بازکاووی دیروز به چشم می خورد که در پدیدار شناس روح ایرانی غایب بود و این امر می تواند نشانه تحولی بزرگ باشد 

مثل سینا هزاران کودک و نوجوان وجود دارد.آنها با وبلاگ نویسی هویت تازه می یابند ولی این هویت در غیاب حضور خانواده ها و نهادهای رسمی آموزشی رخ می دهد و به دلیل خودانگیختگی اش می تواند نقش تعالی بخش خود را از دست بدهد و گردبادی شود که نیروهای مخرب ناخودآگاه را آزاد  سازد. باید تا دیر نشده این وسیله موثر را به رسمیت بشناسیم و در مدارس شیوه رودررویی با این پدیده مدرن ناگزیررا آموزش دهیم .خانواده ها نیز مرتب آثار قلمی بایدفرزندانشان را در یابند. من در هیچ جا جون در وبلاگ  سهیل و سینا روند تغییرات آنها را به این قوت در نمی یابم .من بعنوان پدر و یک وبلاگ نویس سالگردوبلاگ سینا را تبریک می گویم و امیدوارم این کودک خیلی زود مثل خودش جوان دانا ٬رشید و دوست داشتنی شود. 

آه لعنت بر روزگاری که پیروزی طعم شکست می دهد

گاهی حس می کنی در انبوه تلخی بهانه ای برای شادی یافته ای و ناگهان چشم بازمی کنی و می بینی همان بهانه مثل یک پتک کوبیده می شود بر سرت.خود را در خلایی رها می یابی و نمی دانی چه بکنی ٬هیچ واژه نمی تواند شرایط را برایت توصیح دهد٬نمی دانی از کدام زاویه به جهان بنگری ٬همه چیز گنگ می ماند٬اشباح معاصره ات کرده اند ٬اصلا چه کسی را بایدمقصر بدانی؟چه کسی رالعنت کنی؟جز خودت٬جز بخت سیاهت. جز نوعی که زندگی کرده اند. هیچ کس ترا نمی فهمد و تو هیچ کس را نمی فهمی .

از صبح تا حالا صد بار می نویسم و حذف می کنم. وقی برای خودم رویدادی که باید بهانه شادی می شد شمشیری می شود که احساس و عاطفه مرا دو نیمه می کند.همیشه فکر کرده ام زندگی یک جنگ است٬باید از شکست نهر اسم.هر بار که زمین بخورم بلند شوم و دوباره به دیوارهای بلند یورش ببرم.ولی شکنجه امید از جنس دیگر است. امیدی که تحقق می یابد و خود تبدیل به دوزخ می شود.من هاملت و تردیدهایش می فهم .من آنتیگونه و رنج هایش را حس می کنم . اصلا تراژدی با همه زخمهایش قابل لمس است.شدم سیزیف و سنگ را با عرق ریزان روح به بالای دره رسانده ام. بنا داشتم بعد از سالها بیاسایم٬کمی بخندم٬جز از شادی ننویسم. این را حق خود می دانم. ولی می بینی جلوی چشمهایت که سنگ دارد سرزایر می شود به ته دره.

انسان اسیر آرزوهایش است٬اما آرزو مدام شکل عوض می کند ٬چون بت عیار شکل عوض می کند. وقتی آنچه می خواستی بدست آوردی ناگهان حس می کنی آنرا نمی خواستی.خوشبختی برایم در قله بعدیست .ولی از نفس افتاده ام . قله از من دور است. این نوشته چون گزاره بی معنا است. کاش می توانستم بی معنایی را با معنا بنویسم.کاش می توانستم روزی شاد بمانم.کاش می توانستم بقبولانم زندگی در این نوع و یا آن نوع زندگی کردن نیست.در د اشتن این و آن نیست.زندگی در مدام جنگیدن است وحتی شکست ها را دوست  داشتن . اما پیروزی را شکست دیدن را نمی فهم . جهان برای من فهم ناپذیر شده است. کاش می توانستم در بی خبری پناهگاهی بیابم. کاش 

اصطراب کنکوری ها پشت تلفن های اشغال روزنامه کیهان

اعلام نتیجه آزمون مرا با خود به سالها پیش برد.سالهایی که در تحریریه کیهان قلم می زدم و سرویسی که من عضو آن بودم متولی اخبار وزارت علوم وقت بود.این ارتباط باعث می شد این روزنامه زودتر از بقیه از نتایج با خبر شود.در آن روزگار فریدون صدیقی متولی سرویس بود و علی بهزاد اخبار دانشگاهی را پوشش می داد.وی در کار خود بخاطر حضور مستمر در یک حوزه خبری و توانمندی در برقرار ارتباط بسیار ورزیده بود و بدرستی از پیچ و خم مسایل کنکور اطلاع داشت. وقتی نتایج بدستش می رسید ستادی از داوطلبان تحریریه و قسمتهای دیگر موسئسه تشکیل می داد تا بصورت حضوری و تلفنی به پشت کنکوری ها بگوید آیا موفق عمل کرده اند و یا نه

چند روزی غوغایی در کتابخانه تحریریه در بر می گرفت. همه خسته شب به خانه باز می گشتند و تلفن همه قسمتها اشغال می شد ولی همه حس می کردند در لحظه تعیین سرنوشت هزاران جوان این کمترین کمکی است که می توان به آنها کرد. من نه به صورت فعال ولی به ناگزیر به برخی تلفن ها جواب می دادم . وقتی نتیجه مثبت بود و خبر موفقیت تماس گیرنده را اعلام می کردم ناخواسته موجی از شادی تمام وجودم را پر می کرد ولی اگر باید از ناکامی سخن می گفتم زبانم تلخ می شد و تنها به یک متاسفم اکتفا می کردم.شاید یکی از دلایلی که تن به مشارکت فعال نمی دادم همین تلخ کامی در اعلام شکست ها حس می کردم ٬ تخیل زیادی نمی خواست تا در یابم آنی که راه به موفقیت نکشیده چه حس شومی را در خود باز می یابد. یکی از دلایل محبوبیت کیهان همین خدماتی بود که به مردم در مواقع لازم می داد.در آن سالها با ثریا صدر دانش و منصور حسین زاده که سالها ست نقاب در خاک کشیده اند و با رفتن شان جامعه رسانه ای را از دو نیروی حرفه ای ٬کارآمد و متعهد محروم کردند همکار بودم. لیلا رستگار٬مومنی و...دیگر همکاران من بودند که در این ستاد به تمامی زحمت می کشیدند.اما کار اصلی را علی بهزاد می کرد که بعضی شب ها به خانه نمی رفت .

این خاطره چقدر خوب نشان می دهد جهان چه تغییر شگرفی کرده کرده است٬اینترنت معجزه آسا زندگی را تغییر داده است.امروز وقتی کنکوری ها با چند کلیک نمره ای که در آزمون بدست آورده اند٬در می یابند این تغییر را به شدت صاحب این قلم حس می کند.اگر نظام اجرایی همت کند و در همه ابعاد زندگی از اینترنت بهره ببرد بی تردید به راحتی به خاطر کاهش حجم رفت و آمد ها فشردگی ترافیک کمتر می شود. این امر نیاز به اینترنت پر سرعت دارد که بنظر می رسد خیلی مورد علاقه دست اندرکاران نیست 

ای کنکور لعنتی تو حق منی . سهم منی

شب خواب می بینم دارم در جاده بی انتها می روم٬جاده ای که فرجام ندارد.اما دلم نمی خواهد این سفر به سرانجام برسد.فکر می کنم جاده ای که در آن می رفتم شبیه جاده ای بود که در انتهای آن ماسوله بود٬یک زیبایی اعجاب انگیز٬مدتها بود که جز کابوس نمی دیدم.روزقبل هامون را با بازی شگفت انگیز شکیبایی بعد از دودهه دیدم ٬فیلم در آنجا که به دغدغه های ملموس و زمینی می پردازد بسیار زیباست ولی وقتی بنا می کند دستش را از سر واقعیت بردارد و به دلهره وجودی بپردازد فیلم در کلیتش ویران می شود. مشکلات ملموس را اگر در ارتباط با انضمامیتی که ما را فراگرفته است نبینیم حتما سر از بی راهه در می آوریم.همان بیراهه ای که مهرجویی را در یک قدمی نبوغ به عقب راند و اجازه نداد او آنی شود که می توانست بشود. او می توانست هستی اجتماعی مان را از طریق از دغدغه قهرمانشان را مکشوف سازد.

احساس سرخوشی دارم.از خواب می پرم٬ به سراغ اینترنت می روم.ناخواسته وارد سایت سنجش می شوم و نتیجه کنکور پسرم را می بینم همان رتبه ای را آورده است که می خواست.با این رتبه می تواند در یکی از دانشگاهای خوب - این خوب از کجای ذهن من بیرون می زند -قبول بشود. مرتب او را سوال پیچ می کنم. نگران همه دختران و پسرانی هستم که سرنوشت شان را با کنکور گره زده اند.فلاسفه وجودی معتقدند انسان باید برای خود باید کسی شود. اما این کسی شدن برای آنهااز بستر جامعه نمی گذرد. یک نیروی فراتری باید آدم را برگزیند. دلهره از همین جا می آید از حق انتخابی که نتیجه نامشخص دارد.

انسان همان چیزی می شود که جامعه امکان می دهد شود. می توان با جامعه گلاویز شد و از آگاهی ممکن زمان گذر کرد ولی همین گذر هم از درون جامعه می گذرد.از دغدغه هایی که بصورت دال تهی عمل می کنند و در همان جا همشکل می گیرند و در نهایت متصلب می شوند.فیلم در ظاهر برآنست در خطوط متقاطع سنت و مدرنیته حرکت کند ولی هیچکدام از دو سوی ماجرا راحتی لمس نمی کند. فیلم بجای درگیری با سنت به مفهوم واقعی اش - بجز در صحنه عزاداری آنهم بصورت خامدستانه - روایت دیگر از تجدد -فلسفی اگریستانسیالیستی  - را جلوی واقعیت ملموس قرار می دهد و همین نگاه است که در پیامد هامون به میهمان ماما می رسید.

بحران تجدد را بایددر قفل شدگی همه حوزه ها فکر و عمل جامعه ای جستجو کرد که تکلیف اش در مورد هیچ چیزهنوز با خود روشن نیست. همه چیز را آسان می گیرد و جدیت را واگذاشته است.هنرشکیبایی آنست که این بی قیدی را در انضام با دغدغه های ذهنی را چیره دستانه به تماشا می گذرد. همین کنکوری که سالهاست خانواده ها را در دغدغه ای بی پایان رها کرده است یکی از همان قفل شدگی هایی است که همه نشانه های تباهی ها را به تماشا می گذارد.نظام آموزشی که باید ما را به سمت توسعه همه جانبه براند خانواده ها را گرفتار زندانی می سازد . در گیری با معضلات جامعه در همین نقاط انجام شود که کل ذهن ایرانی را یکجامتبلور می کند. با حل همین معضل دیگر نخواهیم شنید ای کنکور لعنتی تو حق منی . سهم منی

آقایان و خانمها افسردگی تا کی  رای دهید تا خوشبخت شوید

دوستی دارم که خنکای اسپیلت را بر نسیمی که در کنار دریا و در یک صبح بهاری بوزد ترجیح می دهد. او زندگی را با ضمایر مالکیت صرف می کند. او وقتی موس کامپیوترش را  به دوستی قرض می دهد شب دچار بی خوابی می شود. ما در دنیایی پر از اشیا محاصره شده ایم. خود را در این شئی و آن شئی باز می شناسیم. در مدل فلان گوشی همراه ٬در داشتن و یا حسرت ماشین گرانقیمت. در ویلایی در شمال.ضمایر مالکیت نوعی گنگی در ما ایجاد می کند.دریا را دوست نداریم چون متعلق به ما نیست. جنگل را بر نمی تابیم چون سند مالکیت اش به نام ما ثبت نشده است.ما آسمان را نمی بینیم چون متعلق به ما نیست.

داشتن بودن ما را منحل می کند. در حقیقت هیچ چیز نیستیم جز آنچه داریم. نظام سرمایه داری انسان را از خود بیگانه می سازد تا تب مصرف تصاحب سودهای بی پایان را ممکن کند. شهوت داشتن طبیعت را ویران می کند.آگهی ها ی تبلیغاتی اوج این از خود بیگانگی را به تماشا می گذارد. احساس لطیف به یک کرم٬زندگی بهتر با فلان گوشی همراه٬جاذبه جنسی و زیبایی با فلام مارک مشهور آرایش.در پس اینهمه شور داشتن افسردگی ویران کننده جانها رافتح می کند. ما با سلیقه های ساخته شده به بازار نمی رویم بلکه با میزان درآمدمان به خرید می پردازیم و چون فلان جنس را نمی توانیم بخریم احساس بدبختی تمام وجومان را فتح می کند.

در اقتصادهای کمبود دار که بجای وفور کالا کمبود آن شاکله اقتصاد را شکل می دهد این افسردگی مضاعف می شود. اقلیت رانت طلب با نمایش مصرف ٬اکثریت جامعه در احساس فقر تباه کننده به حال خود رها می کند. زن و شوهر در چند شیفت کار می کنند ولی نمی توانند از پس مخارج یک زندگی متوسط بر آیند ولی در معرض تبلیغاتی قرار دارند که زندگی بهتر را وعده می دهد. در پس زمینه همین افسردگی فراگستر است که حتی سیاستمداران برای خرید رای بجای شعار تولید ثروت و آزادی وعده پرداخت پولی را می دهند که می توانند تقاضای یک کالا را تبدیل به خرید آن کند. ولی چون اقتصاد تک محصولی توان اینهمه مصرف را ندارد. شعارهای تبلیغاتی تحقق نمی یابند و موجی از افسردگی آخرین بقایای فاعلیت و نشاط را نابود می کند. باید در دوجبهه جنگید. یکی در جبهه مصرف زدگی و دومی در جبهه ای که در آن تنبلی راه به تولید ثروت نمی دهد. چطور. یافتن پاسخ این پرسش یافتن همان بدیلی است که انسان ایرانی در دو جبهه و جهان در یکی به آن امید بسته است.

اقتصاد هراس زده کجا راه به سرمایه داری و یا عدالت می دهد

ترس٬ترس بی جهت٬ترس بی مضمون٬این ترس لعنتی ازکجای ناخودآگاه ما پر می کشد و تمام وجودمان را پر می کند.تا مدیری را می بینیم هراس تمام وجودمان را پر می کند.رعشه ای بر اندام مان می افتد.او را در امرخیالی باز می یابیم٬او در هئبتی باز می یابیم که فاقد آنست.اما در دیالکتیکی مخوف به مرور همان چیزی می شود که ما آئینه وار به او منتقل می کنیم.بتدریج چهره عبوس می یابد. می پندارد باید با یک نگاه وحشت بر انگیزد.تنها یک فرد که هراس را در خیرگی اش به تماشا نمی گذارد او را دچار فروپاشی روحی می کند. یک انتقاد بی پرده تمام هستی جعلی اش را افشا می کند.آنها به این دلیل جسارت را نفی می کنند٬به این دلیل به مرور کسانی را گرداگرد جمع می کند که این هراس را نه تنها فربه تر کند بلکه آن را غول آساترکند.

مدیر مفروض ما هم می هراسد چرا که این رابطه سلطه گرانه تنها با جفظ سمت است که تداوم می یابد و به این دلیل برای حفظ اش هر کاری مجاز می گردد.یک حس ناشناخته به او نهیب می زند.این وضع دائمی نیست .او می کوشد با فساد مالی و با رانت طلبی موقعیت مسلط خود را تثبت کند.فرودستان هراسده که به دلیل خوی برده گیری شان هیچ هراسی را بر نمی انگیزند محرم راز می شوند و ناگهان مدیر در می یابد آنها همه چیز را می دانند به این دلیل گرفتار یک هراس متقابل می شوند و سهمی به آنها می رساند تا جسارت افشا نداشته باشند.در این مرحله است حلقه فرو بسته مدیریتی شکل می گیرد. باندهای مخوف که به هم گره خوردندو نسبت به هم رابطه مهرآمیز و کینه ورزان متقابل دارند. چون از یک سو از هم منافع می برند و از سوی دیگر به دلیل هراس از هم متفرند.این هراس زمانی جسمیت می یابد که مدیر دیگر مدیر نباشد.آنها از هراس مدیر رابی آبرو می کنند و بدون آنکه بدانند خود را بی آبرو می کنند.

همین رویکرد است که ناکارآمدی را همسایه دیوار به دیوار فساد می کند ٬هر جا که فساد باشد امکان شکل گیری کار آمدی و شایسته سالاری وجود ندارد. با این منظر سازمانها روز به روز از هم گسیخته تر می شوند و هر چقدر منابع بیشتری به آنها تزریق شود این ناکارآمدی فربه ترمی شود چرا که باند ها را بیشتر در چپاول جری می کند. هیچ نظارتی فی نفسه ای و در نهان نمی تواند بر این فساد غلبه کند چر ا که ناظر هم می تواند جزیی از این باند ها شود که می تواند زندگی یک نفر را دگرگون کند.

تنها راه رهایی از این دیالکیتک آزادی بیان و میدان دادن به افراد منتقد و جسور است که با صراحت سخن شان را می گویند.این جسارت هم زمانی منتج به نتیجه اجتماعی می شود که در قالب نهادهای مدنی و رسانه های آزاد متبلور شود. در غیر این صورت تنها نتیجه ای که دارد حفظ پاکی یک فرد است ٬فردی که در فضایس منتزع دچار غفلت می شود که پاکی اش هیچ سود جمعی نهادینه شده ندارد. هر پاکی را باید تبدیل به مضمون اجتماعی کرد تا ثمربخش شود . اما این فرایند آسانی نیست .ولی باید براین دشواری غلبه کرد و اجازه نداد نا کارآمدی به همراه فساد همه چیز در گرداب خود فرو ببرد.باید کار را در دفاع از آزادی بیان پی گرفت که با حضور معجزه آسایش هراس های بی دلیل را سرکوب و به شجاعت و کارآمدی میدان می دهد.در غیر این صورت نه اقتصاد متمرکز و نه اقتصاد آزاد با همه تبلیغات و زنده و یا مرده باد گفتن قابل دستیابی نیست.بلکه اقتصادی خواهیم داشت که شهوت قدرت و ثروت نقابی می شود بر روج هراسیده و واخورده  

چهارشنبه روز خوشبختي نبود٬اي پنج تومان لعنتي حسرتي شدي.ماندي در گلويم.

                                                                  براي شاملو كه نمي خواهد بميرد هرگز

چهارشنبه روز خوشبختی بود.روز بلیط های بخت آزمایی.نوجوان که بودم اين بليط ها را مي فروختم تا پولي بدست آورم .خوشبختي در چند قدمي شماست. پولدار شويد.اي پول لعنتي .يك روز يك بليط ماند.حس بدي داشتم.چه بايد مي كردم. تا آخرين لحظه فرياد زدم كسي نخريد.درخانه نشسته بودم شماره بليط هاي برنده اعلام شد.بليط من پنج تومان برد. پدرم گفت اين پول حلال نيست. بليط را پاره كرد .چه چهارشنبه شومي بود. ديگر از اين چيزها نفروش.اي پنج تومان لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم. ٬

چهارشنبه -ديروز- تا عصر به اينترنت دسترسي نداشتم. بايد در باره شاملو مي نوشتم.به خانه كه رسيدم همه حسم را ريختم در واژه ها.مردي كه سنگ قبرش را مي شكنند.يعني هنوز زنده است. وقتي در فيلم زنده باد زاپاتا قهرمان در محاصره قرار مي گيرد و كشته مي شود -چه بازي خونداري داشت براندو در اين فيلم- مردم اسب او را مي بزيننند باور مي كنند او زنده است. زنده اي كه ديگر نمي توان او را كشت.مي نويسم.وقتي دوباره مي خوانم تا پالوده تر كنم نوشته را برق قطع مي شود.خدايا مطلب مطلب پريد. مثل همان بليط بخت آزمايي. نوشته  لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم.

برق كه آمد كرخت بودم.نتوانستم بنويسم.به جمله اي مي انديشم كه در مترو شنيدم فلاني دست به طلا مي زند مس مي شود. برگشتيم به سي سال قبل.روزي هشت ساعت برق مي رفت.در آمدهاي باد آورده نفتي برنامه ريزي ها و ذهن ها را كند و گوشها را ناشنوامي كند.اي پول لعنتي.نيمه شب برمي خيزم تا دوباره بنويسم.ولي برق قطع است.داريم به همه چيز عادت مي كنم .هر چقدر بيشتر از پيشرفت مي شنويم مشكلات بيشتر رنج مان مي دهد.به بالكن مي روم و خود را يله مي كنم در گنگي.نمي توانم بخوابم .خواب لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم

صبح بر مي خيزم.مراسم احمد شاملو برگزار نشده است.چرا.مهم نيست.هيچ چرايي پاسخ ندارد.شاملو تمام شب كنار من بود.با شعرهايش.مي خوانم غريبانش را تاپاسخي بيابم.حس بدي ندارم.آدمي با رنج هايش٬با شورهايش٬ با تفاوت هايش و با معنايي كه به زندگي مي دهد انسان مي شود. با بودنش نه با داشتن هايش. شاملو با بودنش هنوز حضور دارد. نه با جسمي كه يكي دارد مي شود با خاكي كه سخت دوستش داشت زنده مانده است.لعنت به ضماير مالكيت كه ما از خود بيگانه مي كند. ما را در اشيا و حتي كه شي كه نامش زندگيست غريبه  مي كند در جسمان و حسرتهايمان. بودن را مي طلبم با رنج هايش.اي بودن لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم.

دنياي عجيبي است آقاي سرمايه دار٬ببخشيد سردبير!

از نگاه سردبير قوچاني :

اولين واكنش هر ايراني پس از خواندن تيتر مرد 1364000000000 توماني در شماره گذشته شهروند امروز اين است كه محمد جابريان اين «همه» پول را از كجا آورده است؟ كه چگونه فردي چون او توانسته سي‌درصد از سهام شركت فولاد خوزستان را در بورس تهران به مالكيت خويش درآورد؟.... ادامه

از نگاه يك شاعر مشهور:

ايستاده ام در ازدحام مترو ٬چهره اي را مي بينم كه آشناست٬وقتي اقاي سردبير بدنيا نيامده بود او مشهور بود.سلامش مي دهم.خوشحال است٬از خوشحالي اش خوشحال مي شوم.علت شادي اش را مي پرسم٬جواب مي شنوم رئيس خوبي پيدا كرده ام.داريم شش مجموعه شعر چاپ مي كنيم.چقدر دستمزد مي گيري.دويست هزارتومان٬اما تحت فشار روحي ام.چون مرتب شايعه لغو قرارداد آزارمان مي دهد.ولي رئيس مان آقاست.هوايمان را دارد. تازه توي خانه كارهاي تايپي هم انجام مي دهيم.فعلا صاحب خانه جوابمان نكرده است.در ايستگاه امام پياده مي شود.آقاي ...مراقب سلامت تان باشيد هزينه درمان گران است.دفعه پيش وقتي غمگين بود از اينكه بيمه نيست آزارده بود.اگر مريض شويم بايد ...نه... وقتي اقتصاد آزاد شود...اثرات انتشاري در آمدهاي كلان قرنها بعد سلامت ات را آقاي شاعر تضمين مي كند. بايد كمي صبور بود.

از نگاه يك بازنشسته يك وزارتخانه صنعتي

فيش اش را نشان مي دهد.به اندازه سن آقاي سردبير اين بانوي ورزيده در حسابداري سابقه كار دارد. همه از كار و وجدان حرفه ايش تعريف مي كنند.دستمزدش اعجاب آور است٬به همان شگفت انگيزي رقم سرمايه گذاري آقای سرمايه گذار.سر جمع حكم اش دويست و سي هزارتومان مي شود.ناراحت نيست چون قرار است اثرات بازي سرمايه دارها چند قرن بعد او را مرفه كند.چه دنياي خوشمزه اي آقاي سرمايه دار٬ببخشيد سردبير.

از نگاه يك روزنامه نگار بيكار

خوشبختانه كار نيمه وقت پيدا كرده ام ٬بقيه مواقع كمتر راه مي روم كه به غذاي كمتري نياز پيدا كنم.او غمگين نيست٬چون معجزه آزادسازي نرخها دارد جواب مي دهد. اگر كساني گرسنه بمانند٬اگر بعضي ها آواره شوند نبايد غمگين شد.چون سرمايه دارها پولدارتر مي شوند و اگر آقايي كنند بعنوان برج ساز هزينه يك مجله و يا روزنامه را مي دهند تا چند روزنامه نگار به نمايندگي از همه روزنامه نگاران آواره طعم دستمزدهاي چشمگير را بچشند.ببينيد چه سرمايه دارها خوب اند.بجاي آنكه اسفند برايشان دود كنيم كه چشم نخورند٬آه تلخ مان را نثارشان مي كنيم. حماقت هم حدي دارد...

از نگاه يك آدم شكاك

دلال را با كار آفرين اشتباه گرفتن٬فضاي پر از هرج و مرج و سليقه زده را با يك نظام قانونمند اشتباه گرفتن تنها از آدم ذوق زده برمي آيد كه در هر حادثه دنبال معجزه اي مي گردد و فوري هورا مي كشد. البته بايد كتابهاي هايك ٬اسميت و.... را بخوانم شايد دليل اين ذوق زدگي را پيدا كنم. وقتي سازمان برنامه و بودجه را منحل مي كنند و هر جا مي روي دولت جلويت سبز مي شود .بازار حتما بجاي بخشنامه هايي كه اعتبارش هنوز رسميت نيافته باطل مي شود معجزه خواهد كرد و سپاه سرمايه دارها را گسيل خواهد كرد تا با ويران كردن آخرين برج و باروي فقرا٬فقر را همراه فقرا يكجاغيب كند.مهم نيست چه مي شود بايد زنده باد سرمايه دار سر دهيم تا مرگ فقرا خيال كسي را آزرده نكند.

يك نتيجه منطقي

وقتي چپ ديروز راست امروز مي شود٬آنچنان راديكال از سرمايه دار٬ نه البته از سرمايه داري٬دفاع مي كند كه همه هواداران نظام بازار در غرب از بزدلي شان در برابر دلاوري نورسيدگان هوادار سرمايه دارعرق شرم بر پيشاني شان نقش مي بندد. وقتي ذهن خيال انديش شد٬زنده باد ها معناي مرگ بر فقرايي مي دهند كه هرگز فرصت مطالعه مقالات سوپر راست را ندارند.ببخشيد!بخاطر يك لقمه نان٬ما فرصت زنده باد گفتن به كساني را نداريم كه با پول توجيبي فرزندشان خيال يك شاعر٬بازنشسته٬روزنامه نگار و... براي يك عمر راحت مي شود.دنياي عجيبي است آقاي سرمايه دار٬ببخشيد سردبير!

آه لعنتی ها همه تان را سخت دوست دارم

لید اول:

ماشین خود را در خیابان رها می کند.تاریکی شعر را می بلعد.چشم واقعیت را نمی بیند.اما خیال آنرا تصور می کند.باید این ساختمان و یا ورزشگاه سر جایش باشد.خانه ای انتظار مرا می کشد.اماخانه خود نمی داند در صرف ضمایر مالکیت متعلق به من است.دال نمادین خیال را باردار می کند و ما آنرا واقعی تصور می کنیم. یک رویداد طبیعی می تواند در یک لحظه قهر عینت را تبدیل به آنچنان ضربه مرگبار کند که خیال را متلاشی کند.تصادف ها همیشه ما را میخکوب می کنند.عادت ها را متلاشی و دروغ نظم رامکشوف می کنند.چرا اینها را می نویسم.چون درتاریکی به رویدادی می اندیشم که سی سال زندگی را در یک لحظه فشرده کرد.من در جلسه ای خود را باز یافتم که کارت دعو تش برایم ارسال نشده بود.اما احساس نکردم میهمان ناخوانده ام.در حسی که محیط در من بر می انگیخت باور م نشد یک لکه در زمینه متفاوت هستم.لبخند و استقبال دکتر نمک دوست تصادف را تبدیل به تقدیر کرد.بعد از این لبخند هجوم چهره ها٬چهره های آشنا ناگهان شادی را موج وار در وسعت ذهن من پخش کرد.کجا بودم:در خانه هنرمند.محیط با چه نامی خود را باز می یافت٬اگر اشتباه نکنم :مراسم افتتاح دومین دوره آموزشی روزنامه نگاری چند رسانه ای روزنامه همشهری.چرا آنجا بودم.نمی دانم.هرگزنخواهم دانست.تقدیر چه بازی هایی دارد.

لید دوم:

در نشر چشمه هستیم.داریم به اتفاق سهیل و دوستش سعید و پسر دیگرم سینا سی دی موسیقی می خریم.موسیقی ناب.کارمان را که تمام می کنیم.خود را به خیابان می سپاریم تا ما را با خود ببرد٬هر جا که خواست.ناگهان خود را در خانه هنرمندان می یابیم.نمایشگاه نقاشی را تماشا می کنیم و بعد بر آنیم به رستوران برویم٬شامی بخوریم و بعد شب را با خواب سر بکنیم.با هجوم کابوس ها همیشگی. طبقه دوم هم می رویم تا درختهای کیارستمی را دوباره ببینیم.تابلوی مراسمی آرامش ذهن مرا بهم می زند.همشهری.روزنامه ای که بخشی از دیروز من در آن جا مانده است. دهها گزارش در آغاز این روزنامه قلمی کردم.خستگی و مدام نوشتن ٬این روزنامه بامن آغاز شد و چه زود برایم تمام شد.دارم از خاطراتم می گویم.کسی می گوید بفرمائید جلسه.ناگهان در باز می شود و سی سال خاطره در یک لحظه فشرده می شود.

لید سوم:

نگین حسینی را می بینم.دختر هفده ساله دیروز و زن پخته امروز.می خندم.حس دوگانه دارم.شادی و تلخی حس دوران جوانی از دست رفته ام در تحریریه کیهان. امروز.فرید قاسمی٬شکرخواه ٬بهزادی ٬فرقانی ٬ضیایی٬معتمدی ٬مختاری ٬لیلا رستگار٬محسنیان راد٬توکلی ٬سعدی ٬کدخدازاده ٬خانگیی و خدایا دهها نام دیگررا می بینم.همه با موهای سفید.گذر زمان را در چهره آنها باز می یابم.مدام در باره این و آن به دوپسرم می گویم.آداب جلسه.رها کن.من طغیان می کنم.سی سال زندگی این حق را به من می دهد.این حق منه ٬لامعصب من هنوز روزنامه نگاری را دوست دارم.با همه بی وفایی هایش٬راندن هایش.دوست دارم بر خیزم و پشت میکروفن بروم و در برابر چشمهای حیرت زده همه بگویم لامعصب ها با اینکه با تک تک تان اختلاف سلیقه دارم.روزنامه نگاری را آموزش دادنی نمی دانم.این حرفه جنون و عشقی است که آدمی را به دام می اندازد.آموختنی نیست.بیماریی که آدم را مبتلا می کند.لعنت به هرم وارونه٬لعنت به بی طرفی و عینیت.ولی لعنتی ها همه تان را دوست دارم سخت.به اندازه سی سال زندگی .اما بلند نمی شوم.لعنت به محافظه کاری پیرانه.

لید چهارم:

یونس شکر خواه سخنرانی می کند. چند بار نام مرا می برد.از دوران کارگریم و وبلاگ نویسیم می گوید٬از دوران حروف سربی.از داینانسورها که ما باشیم.اما هر چه می گوید نمی شنوم.تنها خودش را می بینم.در گوشه تحریریه کیهان.کنار فریدون صدیقی.خدایا صدر دانش ٬حسین زاده .با یک پیپ و خنده .خنده هایی که فراموشم نمی شود.موقع شام خوردن نصحیتم می کند نمی خواهی آرام بگیری.نمی خواهی پیر شوی.چرا من این چنین ام.این بی قراری از کجا می آید.از دوران کودکی ام.سینا و سهیل رابه همه معرفی می کنم.با سخت کوشی.می خواهم آنها را ادغام کنم با سی سال زندگی.این معرفی لجوجانه از کجا می اید.آنها عمیق ترند و با صبوری سرکشی ها ی روحی مراتاب می آورند.هرگز این چنین مرا ندیده اند.نگذاشتم کودکی شان را مثل من گم کنند.با شعرگفتن و خواندن٬مدام خواندن دارند بزرگ می شوند.صبورترو آرامتر از منند.من به گفته شکرخواه سودایی ام. روزنامه نگاری عشق من است.روح من.دیوانگی من.بسیاری می گویند چرا در روزنامه نمی نویسی.چون تاب بی تابی را ندارم.من در خانه و انزوای خودم آرامم.روزنامه نگاری به جنونم می کشاند.

لید پنجم:

از همه تعریف می کنم ٬چرا. چرا این چنین شادم. چقدر نمک دوست با لبخندش شب مرا آرام کرد.با مدیرعامل همشهری و مدیرکل روابط عمومی شهرداری آشنا می شوم.خدایا چرا حافظه ام قوی نیست تا همه نامها را بگذارم اینجا.آموختن خوب است.تکنیکها را می توان آموزاند.ولی آن جنون که لازمه روزنامه نگاریست آموختنی نیست.این جنون است که ما را انتخاب می کند.کسی نمی تواند آنرا بر گزیند.نمک دوست این جنون را دارد.حس می کنم دارد.حسم دروغ نمی گوید.کسی می گوید چه عجب ترا در یک مراسم رسمی دیدیم.اما من در درون یک مراسم رسمی خود را باز نیافتم.من درون خودزندگی بودم.پر از تصادف و پیش بینی ناپذیری. آقای نمک دوست مرسی بخاطر لبخندت . لبخندی که کارت دعوت من بود برای لمس کردن سی سال زندگی.متشکرم نمک دوست بخاطر این جمله پر ازتسلا که تو میزبانی و کارت نمی خواهی.

لید ششم:

سکوت می کنم . می خواهم برای دوپسرم و سعید که بسیار دوستش دارم از خاطراتم بگویم. آنها می گویند همه دوست دارند ترا.سکوت می کنم.گفتنی ها ناگفته می مانند.خاطرات برای دیگران چقدر سردندو چون شعله اند برای دارنده آن که به بهانه یک لحظه شادی جان را به آتش می کشد.در گوشه ای می گریم.برای شادی ها و تلخی ها که مانده اند در دیروز و از یاد نمی روند.خدایا چقدر دوست داشتن زیباست.حسی که درتک رویداد و ندرت ٬پاکیزگی اش را به ر خ می کشد و بعد در عادتها فراموش می شود.

پاراگراف بعدی

...............