پشت سرم را نگاه می کنم به هیجده سالگی ام٬به روزی هایی قبل و بعد ازآن.به روزهایی که جهان پیش روی بود٬نه مثل امروز پشت سر . به روزهای تلخ اما پر امید.سه دهه و شاید هم بیشتر از آن روزها گذشته است٬هنوز همان امید در پس همه تلخی ها و رنج ها آتشی در جان خسته ام بر می انگیزد.آتشی که باید روزی شعله بگیرد و تاریکی ها و ظلمت را پس بزند٬ هر چه عمرم بیشتر می شود حس می کنم باید راهی پیدا کرد که زندگی کمی بهتر شود.اين وظيفه و معناي زندگي ماست.نمی توانم بفهمم بسياري وقتی صدای پای پیری را می شنوند چرا بیشتر می خواهند زندگی کنند٬آنهم یک زندگی لعنتی٬غرق در قدرت٬ثروت٬شهوت٬عیاشی و تنگ کردن جای دیگران.

من هم از پیری می ترسم٬نه از سفید شدن موهایم ٬نه از ریختن دندانهایم و یا از تکیده شدن جسمم.من از آن می ترسم که باور کنم چون سنی دارم٬چون تجربه بر تجربه انباشته ام پس باید تنها سخن بگویم و از هجده ساله های امروز بخواهم بشنوند و بپذیرند و در پی هر گفتن جهانی را مذمت کنم که جای بهتری نشده است ٬پس بدون من نمی تواند جای بهتری شود.اگر من نتوانستم ديگران هم نخواهند توانست. هر بار که به وبلاگ جوانی سر می کشم که با پتک واژه ها بر واقعیت های مومیایی شده می کوبد تا ساختارها را نرمتر کند حس می کنم دارم جوان می شوم.هیجده سالگی ام از جهان مردگان بر می گردد تا لجنی که ذهنم را مرداب کرده است بروبد و دوباره چون جویبارآنرا زلال کند.

بسیاری می پندارند هیجده ساله ها رویا زده اند.نه آنها واقع بینانه تر از ما - هم سن هایم را می گویم- جهان را می نگرند چون فیلتر تجربه های خام ٬نفسانیت فربه و هار و محافظه کاری بین آنها و واقعیت دیوار نمی گذارد. آنها عصیانگرند چون جهان آنی نیست که باید باشد.جهانی که ما ساختیم بر نمی تابند.چون جهانی که ما ساختیم زیبا نیست ٬پر از کژتابی است ٬پر از آشفتگی و پر از بی عدالتی .می پنداریم بایدبا اجبار و فرمان آنها را به سکوت واداریم تا تجارب ما را چراغ راه خود سازند. اما اگر این چراغ نوری داشت خود ما را باید به مقصد بهتری می رساند.پس باید سکوت کنیم تا صدای آنها را بشنویم و بعد با شرم دلایل شکست مان را با همراهی آنها بیابیم و اگر تجربه ای باید منتقل شود درست در همین نقطه است.

چرا نمی بینم جوانان امروز بهتر درس می خوانند ٬بیشتر از ما تن به یاد گیری می دهند و در جهانی پر از رقابت های بی رحمانه بهتر از پس زندگی بر می آیند چرا که آنها بر شانه های نسل ما ایستاده اند.از شكست هايمان درس ها آموخته اند و افق فراتری را می بینند.هر چند آنها شكست هاي خود را زندگي خواهند كرد.هیجده سالگی ما در خیابانها گذشت ولی هیجده سالگی آنها در کافه نت ها٬وبلاکها٬کتابخانه ها و در با هم بودن ها می گذرد.باید به این حقیقت اعتراف کنیم که فرزندانمان مثل ما زندگی می کنند٬نه مثل حرفهایمان بل مثل رفتارهایمان که نا خودآگاهانه سبک زندگی مان را می سازد. اگردروغ می گوئیم ٬اگر شهوت و ثروت را با نقاب می خواهیم آنها صریح تر و بدون نقاب مثل ما خواهند شد.اگر دلمان برای جامعه بتپد صدای طپش قلب آنها را هم خواهیم شنید.می ماند گفتن این نکته من از هیجده ساله ها یی سخن می گویم که بر آنند متفاوت باشند نه در خیابانها بل با خواندن و آفریدن.هر نسلی این گروه کوچک ولی تاثیر گذار را می پرورد. آنها هستند که فارغ از روزمرگی معرف نسل خود خواهند شد .باید با آنها سخن گفت و صداي شان را به تمامي شنيدتا بهتر از ما شوند.خیلی بهتر ٬این حق آنهاست