لید اول:

ماشین خود را در خیابان رها می کند.تاریکی شعر را می بلعد.چشم واقعیت را نمی بیند.اما خیال آنرا تصور می کند.باید این ساختمان و یا ورزشگاه سر جایش باشد.خانه ای انتظار مرا می کشد.اماخانه خود نمی داند در صرف ضمایر مالکیت متعلق به من است.دال نمادین خیال را باردار می کند و ما آنرا واقعی تصور می کنیم. یک رویداد طبیعی می تواند در یک لحظه قهر عینت را تبدیل به آنچنان ضربه مرگبار کند که خیال را متلاشی کند.تصادف ها همیشه ما را میخکوب می کنند.عادت ها را متلاشی و دروغ نظم رامکشوف می کنند.چرا اینها را می نویسم.چون درتاریکی به رویدادی می اندیشم که سی سال زندگی را در یک لحظه فشرده کرد.من در جلسه ای خود را باز یافتم که کارت دعو تش برایم ارسال نشده بود.اما احساس نکردم میهمان ناخوانده ام.در حسی که محیط در من بر می انگیخت باور م نشد یک لکه در زمینه متفاوت هستم.لبخند و استقبال دکتر نمک دوست تصادف را تبدیل به تقدیر کرد.بعد از این لبخند هجوم چهره ها٬چهره های آشنا ناگهان شادی را موج وار در وسعت ذهن من پخش کرد.کجا بودم:در خانه هنرمند.محیط با چه نامی خود را باز می یافت٬اگر اشتباه نکنم :مراسم افتتاح دومین دوره آموزشی روزنامه نگاری چند رسانه ای روزنامه همشهری.چرا آنجا بودم.نمی دانم.هرگزنخواهم دانست.تقدیر چه بازی هایی دارد.

لید دوم:

در نشر چشمه هستیم.داریم به اتفاق سهیل و دوستش سعید و پسر دیگرم سینا سی دی موسیقی می خریم.موسیقی ناب.کارمان را که تمام می کنیم.خود را به خیابان می سپاریم تا ما را با خود ببرد٬هر جا که خواست.ناگهان خود را در خانه هنرمندان می یابیم.نمایشگاه نقاشی را تماشا می کنیم و بعد بر آنیم به رستوران برویم٬شامی بخوریم و بعد شب را با خواب سر بکنیم.با هجوم کابوس ها همیشگی. طبقه دوم هم می رویم تا درختهای کیارستمی را دوباره ببینیم.تابلوی مراسمی آرامش ذهن مرا بهم می زند.همشهری.روزنامه ای که بخشی از دیروز من در آن جا مانده است. دهها گزارش در آغاز این روزنامه قلمی کردم.خستگی و مدام نوشتن ٬این روزنامه بامن آغاز شد و چه زود برایم تمام شد.دارم از خاطراتم می گویم.کسی می گوید بفرمائید جلسه.ناگهان در باز می شود و سی سال خاطره در یک لحظه فشرده می شود.

لید سوم:

نگین حسینی را می بینم.دختر هفده ساله دیروز و زن پخته امروز.می خندم.حس دوگانه دارم.شادی و تلخی حس دوران جوانی از دست رفته ام در تحریریه کیهان. امروز.فرید قاسمی٬شکرخواه ٬بهزادی ٬فرقانی ٬ضیایی٬معتمدی ٬مختاری ٬لیلا رستگار٬محسنیان راد٬توکلی ٬سعدی ٬کدخدازاده ٬خانگیی و خدایا دهها نام دیگررا می بینم.همه با موهای سفید.گذر زمان را در چهره آنها باز می یابم.مدام در باره این و آن به دوپسرم می گویم.آداب جلسه.رها کن.من طغیان می کنم.سی سال زندگی این حق را به من می دهد.این حق منه ٬لامعصب من هنوز روزنامه نگاری را دوست دارم.با همه بی وفایی هایش٬راندن هایش.دوست دارم بر خیزم و پشت میکروفن بروم و در برابر چشمهای حیرت زده همه بگویم لامعصب ها با اینکه با تک تک تان اختلاف سلیقه دارم.روزنامه نگاری را آموزش دادنی نمی دانم.این حرفه جنون و عشقی است که آدمی را به دام می اندازد.آموختنی نیست.بیماریی که آدم را مبتلا می کند.لعنت به هرم وارونه٬لعنت به بی طرفی و عینیت.ولی لعنتی ها همه تان را دوست دارم سخت.به اندازه سی سال زندگی .اما بلند نمی شوم.لعنت به محافظه کاری پیرانه.

لید چهارم:

یونس شکر خواه سخنرانی می کند. چند بار نام مرا می برد.از دوران کارگریم و وبلاگ نویسیم می گوید٬از دوران حروف سربی.از داینانسورها که ما باشیم.اما هر چه می گوید نمی شنوم.تنها خودش را می بینم.در گوشه تحریریه کیهان.کنار فریدون صدیقی.خدایا صدر دانش ٬حسین زاده .با یک پیپ و خنده .خنده هایی که فراموشم نمی شود.موقع شام خوردن نصحیتم می کند نمی خواهی آرام بگیری.نمی خواهی پیر شوی.چرا من این چنین ام.این بی قراری از کجا می آید.از دوران کودکی ام.سینا و سهیل رابه همه معرفی می کنم.با سخت کوشی.می خواهم آنها را ادغام کنم با سی سال زندگی.این معرفی لجوجانه از کجا می اید.آنها عمیق ترند و با صبوری سرکشی ها ی روحی مراتاب می آورند.هرگز این چنین مرا ندیده اند.نگذاشتم کودکی شان را مثل من گم کنند.با شعرگفتن و خواندن٬مدام خواندن دارند بزرگ می شوند.صبورترو آرامتر از منند.من به گفته شکرخواه سودایی ام. روزنامه نگاری عشق من است.روح من.دیوانگی من.بسیاری می گویند چرا در روزنامه نمی نویسی.چون تاب بی تابی را ندارم.من در خانه و انزوای خودم آرامم.روزنامه نگاری به جنونم می کشاند.

لید پنجم:

از همه تعریف می کنم ٬چرا. چرا این چنین شادم. چقدر نمک دوست با لبخندش شب مرا آرام کرد.با مدیرعامل همشهری و مدیرکل روابط عمومی شهرداری آشنا می شوم.خدایا چرا حافظه ام قوی نیست تا همه نامها را بگذارم اینجا.آموختن خوب است.تکنیکها را می توان آموزاند.ولی آن جنون که لازمه روزنامه نگاریست آموختنی نیست.این جنون است که ما را انتخاب می کند.کسی نمی تواند آنرا بر گزیند.نمک دوست این جنون را دارد.حس می کنم دارد.حسم دروغ نمی گوید.کسی می گوید چه عجب ترا در یک مراسم رسمی دیدیم.اما من در درون یک مراسم رسمی خود را باز نیافتم.من درون خودزندگی بودم.پر از تصادف و پیش بینی ناپذیری. آقای نمک دوست مرسی بخاطر لبخندت . لبخندی که کارت دعوت من بود برای لمس کردن سی سال زندگی.متشکرم نمک دوست بخاطر این جمله پر ازتسلا که تو میزبانی و کارت نمی خواهی.

لید ششم:

سکوت می کنم . می خواهم برای دوپسرم و سعید که بسیار دوستش دارم از خاطراتم بگویم. آنها می گویند همه دوست دارند ترا.سکوت می کنم.گفتنی ها ناگفته می مانند.خاطرات برای دیگران چقدر سردندو چون شعله اند برای دارنده آن که به بهانه یک لحظه شادی جان را به آتش می کشد.در گوشه ای می گریم.برای شادی ها و تلخی ها که مانده اند در دیروز و از یاد نمی روند.خدایا چقدر دوست داشتن زیباست.حسی که درتک رویداد و ندرت ٬پاکیزگی اش را به ر خ می کشد و بعد در عادتها فراموش می شود.

پاراگراف بعدی

...............