براي شاملو كه نمي خواهد بميرد هرگز

چهارشنبه روز خوشبختی بود.روز بلیط های بخت آزمایی.نوجوان که بودم اين بليط ها را مي فروختم تا پولي بدست آورم .خوشبختي در چند قدمي شماست. پولدار شويد.اي پول لعنتي .يك روز يك بليط ماند.حس بدي داشتم.چه بايد مي كردم. تا آخرين لحظه فرياد زدم كسي نخريد.درخانه نشسته بودم شماره بليط هاي برنده اعلام شد.بليط من پنج تومان برد. پدرم گفت اين پول حلال نيست. بليط را پاره كرد .چه چهارشنبه شومي بود. ديگر از اين چيزها نفروش.اي پنج تومان لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم. ٬

چهارشنبه -ديروز- تا عصر به اينترنت دسترسي نداشتم. بايد در باره شاملو مي نوشتم.به خانه كه رسيدم همه حسم را ريختم در واژه ها.مردي كه سنگ قبرش را مي شكنند.يعني هنوز زنده است. وقتي در فيلم زنده باد زاپاتا قهرمان در محاصره قرار مي گيرد و كشته مي شود -چه بازي خونداري داشت براندو در اين فيلم- مردم اسب او را مي بزيننند باور مي كنند او زنده است. زنده اي كه ديگر نمي توان او را كشت.مي نويسم.وقتي دوباره مي خوانم تا پالوده تر كنم نوشته را برق قطع مي شود.خدايا مطلب مطلب پريد. مثل همان بليط بخت آزمايي. نوشته  لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم.

برق كه آمد كرخت بودم.نتوانستم بنويسم.به جمله اي مي انديشم كه در مترو شنيدم فلاني دست به طلا مي زند مس مي شود. برگشتيم به سي سال قبل.روزي هشت ساعت برق مي رفت.در آمدهاي باد آورده نفتي برنامه ريزي ها و ذهن ها را كند و گوشها را ناشنوامي كند.اي پول لعنتي.نيمه شب برمي خيزم تا دوباره بنويسم.ولي برق قطع است.داريم به همه چيز عادت مي كنم .هر چقدر بيشتر از پيشرفت مي شنويم مشكلات بيشتر رنج مان مي دهد.به بالكن مي روم و خود را يله مي كنم در گنگي.نمي توانم بخوابم .خواب لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم

صبح بر مي خيزم.مراسم احمد شاملو برگزار نشده است.چرا.مهم نيست.هيچ چرايي پاسخ ندارد.شاملو تمام شب كنار من بود.با شعرهايش.مي خوانم غريبانش را تاپاسخي بيابم.حس بدي ندارم.آدمي با رنج هايش٬با شورهايش٬ با تفاوت هايش و با معنايي كه به زندگي مي دهد انسان مي شود. با بودنش نه با داشتن هايش. شاملو با بودنش هنوز حضور دارد. نه با جسمي كه يكي دارد مي شود با خاكي كه سخت دوستش داشت زنده مانده است.لعنت به ضماير مالكيت كه ما از خود بيگانه مي كند. ما را در اشيا و حتي كه شي كه نامش زندگيست غريبه  مي كند در جسمان و حسرتهايمان. بودن را مي طلبم با رنج هايش.اي بودن لعنتي حسرتي شدي .ماندي در گلويم.