حیرت٬سرگشتگی و خستگی همه جانها را فتح کرده است.همه ارزشها ٬قواعد و حرمت ها فرو می ریزند و زندگی را در خلایی نا پیدا به حال خود رها می کنند.بحرانها حل نشده به بحرانهای دیگر می پیوندند ٬بحران تازه قبلی را کمرنگ می کند .این بحران را می توان در همه ابعاد زندگی رصد و دهها دلیل برای اثبات آن بر شمرد٬ولی این بحران هیچ جا مثل وبلاگ نویسی بصورت همه جانبه خود را به نمایش نمی گذارد.وبلاگ نویسان به صورت ذاتی حرفی برای گفتن و یا تمایلی برای نشان دادن خود دارند.آنها نشان خواست زندگی اند و بر آنند صدایشان شنیده شود.اما وقتی این گروه که مشتاقانه وارد این وادی شدند و در گرمای کلمات مامنی می جستند امروز خود را در برهوت و سرمای تن سوز می یابند تردید نکنید جامعه را باید در اوج انحطاط اش یافت.

بسیاری از وبلاگ ها مدتهاست به روز نمی شوند و به این دلیل ستون پیوند های وبلاگ ها کارکرد خود را از دست داده اند٬ازحلقه های وبلاگی که با در هم تنیدن ٬ غوغایی در می افکنند امروز تنها  شبحی مانده  است که تنها در فضای رویایی گذشته نه چندان دور پرسه می زند و خود را از خاطرات سیراب می کند.این فضای یاس زده نمی تواند حاصل محدودیت ها باشد بلکه بنظر همه انگیزه درونی خود را برای تاثیر گذاری بر امور جمعی حتی از دست داده اند و حتی آنهایی که وبلاگ را میدانی برای یافتن هم سخن و دوست های همدل قرار داده بودن با پشت سر گذ اشتن تجربه های تلخ به انزوا پناه برده اند. بعضی ها به وبلاگ عادت کرده اند و ترک عادت برایشان سخت است.آنها نیز تلخ می نویسند و افسردگی را در جان مخاطبان خود فربه تر می سازند.       

جامعه در شرایطی که برای رهایی از بحرانهایش به بیشترین عقلانیت و مشارکت نیاز دارد با انعفالی گسترده روبرو شده است ٬آنهایی که این انفعال را می خواستند امروز با آثار و نتایج منطقی خواست خود روبرو شده اند٬اما چون برگشت از رفتارهای گذشته را پر خطر می یابند بر تداوم آنها و حتی افزودن بر حدت شان اصرار می ورزند. برای رهایی از این وضع باید راه حلی را ابداع کرد که چون شوک روح های مرده را معجزه وار زنده کند.این راه حل تنها در بستر نقد مداوم و گفت و گو های جمعی امکانپذیبر است. با سکوت و انفعال هیچکس از مشکلات نمی رهد. باید سخن گفت و این ممکن نیست مگر امید را در خود زنده نگاه داشت و این امر به سادگی ممکن نیست. تاریخ نشان داده است انسان هر ناممکنی را می تواند ممکن کند . این جمله اشپربر که خود در وضع ترازیک زیست و قلم زد را به یاد داشته باشیم انسان محکوم به داشتن امید است.