من در خلوت خود می گریم مثل پروانه ای که در آتش اشتیاق می سوزد.
کربلا کجاست؟این را باید از دل پرسید.دلم سخت گرفته است و پلکها را خیس می کنم تا کمی آرام شود. مجید انگوپا هم اتاقی ام از کربلا بر گشته است.وقتی وارد اتاق شد دلم می خواست گریه کنم ٬نمی توانستم بلند شوم ولی بلند شدم ٬سخت در آغوشم گرفت و من مثل پروانه بودم عاشورا در فضا موج می زند .باید می سوختم .مجید دلت آمد از کربلا بر گردی . اسرای کربلا کجا مانده اند. من چشم بر می گردانم . کوه پر از برف . علی اکبر تشنه است ٬عمو جان آب می خواهم . دستهایت کو عمو.نمی دانم چه بگویم .
عراق سرزمین دارهای سیاه ٬سرزمینی که بوی شهادت می دهد٬بوی حماسه ٬بله بوی حماسه اما هر جای این سرزمین پا می گذاری دهشت اما با تو می آید.انسان کش ها از هر جای تاریخ بیرون می آیند تا جنایت را معنای تازه کنند. انسان محکوم به مبارزه است ٬هرجا ستمی باشد باید کربلایی را باید یافت و عاشورایی را آفرید. انگوپا از سفرش می گوید٬ از دشواری یک سفر٬از ویرانی یک کشور٬کی آباد می شود این ویرانی ها ٬هر گاه که صدای تفنگ ها خاموش شود و صدای سازندگی برخیزد. باید بخواهند ولی نمی خواهند.
دلم پر از دهه شصت است ٬ برای رزمندگانی که هشت سال با جانشان دهشت را پس زدند و امروز عراق بدون صدام زائران ایرانی را می پذیرد ٬این سرزمین هنوز طمع آزادی و استقلال را نمی دهد. انگوپا می گوید باید عراق را ببینی تا بفهمی قصر شیرین چقدر آباد شده است. او از کسی می گوید روزهاست پشت مرز مانده و با خود عهده بسته است تا کربلا نرود، بر نگردد. خدایا چقدر سخت است کربلا رفتن و برنگشتن ٬جسمت را نمی گویم روحت را می گویم . چقدر سخت است کربلایی باشی و حریت را در جان نپرورده باشی. دوستان، همه در اتاق آمده اند تا بوی کربلا را بشنوند و من در خلوت خود می گریم . مثل پروانه ای که در آتش اشتیاق می سوزد.