من در خلوت خود می گریم مثل پروانه ای که در آتش اشتیاق می سوزد.   

کربلا کجاست؟این را باید از دل پرسید.دلم سخت گرفته است و پلکها را خیس می کنم تا کمی آرام شود. مجید انگوپا هم اتاقی ام از کربلا بر گشته است.وقتی وارد اتاق شد دلم می خواست گریه کنم ٬نمی توانستم بلند شوم ولی بلند شدم ٬سخت در آغوشم گرفت و من مثل پروانه بودم عاشورا در فضا موج می زند .باید می سوختم .مجید دلت آمد از کربلا بر گردی . اسرای کربلا کجا مانده اند. من چشم بر می گردانم . کوه پر از برف . علی اکبر تشنه است ٬عمو جان آب می خواهم . دستهایت کو عمو.نمی دانم چه بگویم .

عراق سرزمین دارهای سیاه ٬سرزمینی که بوی شهادت می دهد٬بوی حماسه ٬بله بوی حماسه اما هر جای این سرزمین پا می گذاری دهشت اما با تو می آید.انسان کش ها از هر جای تاریخ بیرون می آیند تا جنایت را معنای تازه کنند. انسان محکوم به مبارزه است ٬هرجا ستمی باشد باید کربلایی را باید یافت و عاشورایی را آفرید. انگوپا از سفرش می گوید٬ از دشواری یک سفر٬از ویرانی یک کشور٬کی آباد می شود این ویرانی ها ٬هر گاه که صدای تفنگ ها خاموش شود و صدای سازندگی برخیزد. باید بخواهند ولی نمی خواهند.   

دلم پر از دهه شصت است ٬ برای رزمندگانی که هشت سال با جانشان دهشت را پس زدند و امروز عراق بدون صدام زائران ایرانی را می پذیرد ٬این سرزمین هنوز طمع آزادی و استقلال را نمی دهد. انگوپا می گوید باید عراق را ببینی تا بفهمی قصر شیرین چقدر آباد شده است. او از کسی می گوید روزهاست پشت مرز مانده  و با خود عهده بسته است تا کربلا نرود، بر نگردد. خدایا چقدر سخت است کربلا رفتن و برنگشتن ٬جسمت را نمی گویم روحت را می گویم . چقدر سخت است کربلایی باشی و حریت را در جان نپرورده باشی. دوستان، همه در اتاق آمده اند تا بوی کربلا را بشنوند و من در خلوت خود می گریم . مثل پروانه ای که در آتش اشتیاق می سوزد.   

می هراسم از یلدا طولانی تر شب سال

سالها پیش در روزی چون همین روزهای تلخ و یخ زده برف می بارید سنگین٬و من مثل عابران در خود مچاله شده بودم. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود .از خانه کنده بودم و به اداره می رفتم برای لقمه نانی ،بقول زهری شاعر (من از با "خویش "بودن ،در ستوهم )،خسته از خود می رفتم تا به قفسی که نامش کار بود بیاویزم .لحظه ای سریدم روی یخ ها و تنهایی وحشتش را درتنم ریخت .برخاستم خسته و محزون ،تنها اخوان حال مرا می فهمید وقتی در من می خواند:/سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت/سرها در گریبان است/کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را/....برخاستم و به دیواری تکیه دادم.همه تنها بودن مثل من ،بار خود را کشیدن٬خدایا چه دشواراست و من خویش را بر شانه های خسته ام می بردم.

نگه جز پیش پا را دید نتواند/که ره تاریک و لغزانست/وگر دست محبت سوی کسی یازی /به اکراه آورد دست از بغل بیرون /که سرما سخت سوازن است ./نفس کز گرمگاه سینه میآید برون ابری شود تاریک/چو دیوار ایستد در پیش چشمانت/نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم /زچشم دوستان دور  یا نزدیک /.... همان سال بود کفش های کهنه ام به من گفت دیگر یارای ماندم نیست .غروب به فروشگاهی رفتم و کفشی خریدم...خواستم دورش اندازم فروشنده گفت بگذارد گوشه ای تا بنده خدایی را پناهی باشد.همین کردم . لحظه ای بعد جوانی ژولیده آن را پوشید و من چون بیدی لرزان در باد لرزیدم . به اداره رسیدم . مدیری عدالت طلب محکم ایستاد و مرا با خنده نگاه  کرد: پیر شده ای . ببین من از سرما بیمی ند ارم. گفتم: اگر راننده ای بدنبال من هم می آمدم من هم جوانی می کردم. ته چشمهای همکارانم پر از خنده شد ولی لبهایشان از هراس همچنان تلخی می کرد.هیچ کس هیچ کس را نمی فهمد:/نفس کاین است .....

صبح یاری بر خاستن نبود ،شب از ازدحام کابوس بیدادی بر من رفت. چقدر وقتی بیدار شدم با وحشت،هراس زده بودم. زندگی تنهاشده است . به کابوس هایمان عادت کرده ایم . دشنه ایم بر سینه هم ،رسم رفاقت گم شده است ، هیچکس نیست بفهمدت چه می گویی ،چه داری بگویی ،همه زبانی شده اند برای غارت احساس و عاطفه . شب یلدا نزدیک است و من از طولانی ترین شب که پر از کابوس باشد می هراسم . به شعر پناه می برم شاید تسکینی باشد ،راهیان شعر را ناخواسته می گشایم و شاملو برای من می خواند:گر بدینسان زیست باید پست/من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم /بر بلند کاج خشک کوچه بن بست/گر بدینسان مرد باید پاک /من چه نا پاکم اگرننشانم از ایمان خود چون کوه /یادگارجاودانی برتر از این بی بقای خاک

آقایان اجازه دهید قوچانی و تیم اش کار خود را بکنند این به نفع شماست

نشریه نیمروز هم به سرنوشت شهروند دچار شد،یعنی تن به توقیف داد. نمی دانم چرااین خبر مرا به سالهای دور برد ،سالهایی که هوا راکد بود و صدایی نبود جز صدایی که از وضع موجود ستایش می کرد و در اچنین حال و هوایی بود که کتابهایی با حلد سفید از راه رسیدند و در خفا ذهن ما را با خود بردند،خطرناک بودن آنچه می خوانیم نمی گذاشت در مورد نوشته ها چند و چون کنیم و تماما تسلیم شان می شدیم و امروز که در فضا ی دیگر و با سفید شدن موهایمان آن کتابها را می خوانیم حال مان بد می شود ،چرا که نه نثر زیبایی دارند و نه حرفی برای گفتن. فضای بسته قدرت نقد را می کشد و پرده یی می کشد بین مخاطب و وضعیت رسمی ،این پرده حتی اجازه نمی دهد صدای قدرت را بشنوی ،چه برسد به آنکه باورش کنی.
قوچانی و تیم اش درکی از جهان دارند و به آن اعتقاد دارند و این توان حرفه یی را دارند که صدای خود را به گوش مخاطب برسانند و این فرصت را به مخاطب هم می دهند نقد شوند و در اینجاست که هیچکس شیدای یک فکر نمی شود و اندیشه ها جای درست خود را می یابند،خفه کردن صدای مخالف بی تردید خاموش کردن صدای خود است،در زمانی که جامعه رسانه یی کشور به صورت نسبی چند صدایی بود روزنامه های راست و محافظه کار هم بیشتر خوانده می شد ،ولی صاحب این قلم ناخواسته روزها می گذرد و به یاد می آورد این روزنامه ها را اصلا نخوانده است. آقایان به دیگران رحم نمی کنید به خودتان رحم کنید.
بسیاری از روزنامه نگاران سالهاست حذف شدند و دیگر در روزنامه ها نامشان دیده نمی شود ، آنها تنها بازنده این بازی نیستند . شاید اگر آنها بودند در اداره  اموربا حجم عظیمی از اشتباهات مهلک مواجه نمی شدیم و به جای اتلاف منابع با نظارت فعال آنها و قدرت تاثیر گذریشان می توانستیم کشور را در مدار توسعه یافتگی قرار دهیم. امروز  مردم دیگربرای اینکه متوجه بدی اوضاع شوند نیازی به خواندن روزنامه ها ندارند.هر جا سرشان را بچرخاندند می بیننند آنچه که نباید ببینند ،برای گذر از مهلک ها و حفظ شاکله ها باید حداقلی از فضای بازراتاب بیاوریم ،بستن روزنامه ها ساده ترین کار است و با یک اطلاعیه چند خطی می توان همه را یکجا بست ولی مدیریت در فضای آزاد هنرمندی می خواهد و صبوری.این هنرمندی به نفع خودتان است آنرااز خود دریغ نکنید. نیمروز و یا هر نام دیگر بگذارید تیم قوچانی کار را بکنند و ما هم به همین وبلاگ راضیم . در پایان بازی نتیجه به نفع خودتان نوشته می شود . شک نکنید. 

خدایا گنجشک ها را پناه بده ٬ما هم گنشجک تویم

برف می بارد /سرم را برمی گردانم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم/ برف می بارد به روی خار و خاراسنگ /کوهها خاموش/ دره ها دلتنگ/...برف می بارد /هنوز شهر سفید پوش نشده است٬نمی دانم چرا کودکی دلم می گرید. آن روزها که برف می بارید برای گنجشکها٬کبوتر چاهی ها و..دلمان می طپید نکند سرما خشک شان کند٬گرسنه بمانند/ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ/بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی/یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد/ رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان /ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟/سیاووش کسرایی را می خواندیم٬با آرش زندگی می کردیم/ گفته بودم زندگی زیباست/گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست/آسمان باز/ آفتاب زر/ باغهای گل/دشت های بی در و پیکر/سر برون آوردن گل از درون برف/تاب نرم رقص ماهی در بلور آب/ بوی خک عطر باران خورده در کهسار/ خواب گندمزارها در چشمه مهتاب/ آمدن رفتن دویدن/عشق ورزیدن/ غم انسان نشستن /...نان ها را ریزریزمی کردیم تا پرنده هاگرسنه نمانند.

سقف خانه مان کاهگلی بود.برف که می بارید و خورشید می تابید چکه چکه آب می ریخت روی گلیم ٬چشم به سقف داشتیم نریزد٬خدایا گنچشک ها را پناه بده ٬ما هم گنشجگ تویم ٬لحاف کرسی را می کشیدیم  تا مادر نبیند گریه می کنیم ٬برای خودمان ٬برای پرنده ها ٬برای خانه های توسری خورده، روزگاری بود .../ روزگار تلخ و تاری بود/بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره/دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت / بر زبان بس داستانهای پریشان داشت/زندگی سرد و سیه چون سنگ / روز بدنامی/ روزگار ننگ /غیرت اندر بندهای بندگی پیچان/ عشق در بیماری دلمردگی بیجان/ فصل ها فصل زمستان شد/....زمستان بود و ما دلمان می خواست آرش باشیم و تیری بر چله کمانمان بگذاریم و پرتاب کنیم تا هیچ سقفی فرو نریزد ٬هیچ پرنده ای یخ نزند... زمستان که می شد سردمان می شد...لباسهای کهنه گرممان نمی کرد ٬ولی ما می ایستادیم ٬مرد بودیم ٬سرما را شکست می دادیم ٬ما پناه گنجکشها بودیم ....با خود زمزمه می کردیم :/ زندگی را شعله باید برفروزنده /شعله ها را هیمه سوزنده / جنگلی هستی تو ای انسان /جنگل ای روییده آزاده/بی دریغ افکنده روی کوهها دامن/ آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید/چشمهها در سایبان های تو جوشنده/ آفتاب و باد و باران بر سرت افشان/جان تو خدمتگر آتش/سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان/زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز/ شعله ها را هیمه باید روشنی افروز/کودکانم داستان ما ز آرش بود/ او به جان خدمتگزار باغ آتش بود/....از پنجره به بیرون نگاه می کنم دو کارگر نقاش زیر برف دیوار ها را رنگ می زنند. سردشان است.

دیگر نانمان را با گنجشکها قسمت نمی کنیم ٬موهای سفیدمان نمی گذارد مشتی برف بر داریم و به طرف دیوها پرتاب کنیم /تنها مانده است پلکهای خیس و کوچه های دلتنگی و کودکی هایی که فقر دزدید ٬زیر لب زمزمه می کنم:/هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت /هیچ دل مهری نمی ورزید/هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد/هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید /باغهای آرزو بی برگ/ آسمان اشک ها پر بار/.... 

اصفهان و شاید هم همه ایران لبخندش را از دست داد با مرگ ارحام صدر

"ارحام صدر"هم رفت.همه می روند٬نه همه می رویم.این مرد بسیاری را خنداند ٬به شهرت رسید ٬نامی شد در تاریخ ٬هرچند سه دهه آخر عمرش را در سکوت گذرانده باشد. نامها می مانند حتی اگر نخواهند. مانده بودم در باره او چه بنویسم.در باره شیرین زبانی هایش ٬در باره لبه تیز انتقادهایش ٬انتقادهایی که اگر ژرفا نداشت ولی آدمها را سبک می کرد. بسیاری از داوری های رایج دیگر معنای خود را برای من تغییر داده است. هر چیزی که بتواند مردم را متاثر کند و در اعماق ذهن آنها بماند باید جدی گرفت . همانطور که باید سینمای فردین را جدی می گرفتیم ولی نگرفتیم و به این دلیل بخش مهمی از خود آگاهی ملی مان  را از دست دادیم.

تنها یک بار ارحام صدر را در هتل عباسی دیدم و تنها سلام وعلیکی .ازدحام جمعیت دور او فرصت کپ و گفت راازمن دریغ کرد٬آنروز نمی دانستم این هتل با همت او ساخته شده است.نمی دانستم او مدیر بیمه ایران بوده است.خدایا چقدر کم راجع به خودمان می دانیم. چقدر قدر نشناسیم. خیلی ها در این مملکت تلاش می کنند و بعد همه چیز از یاد می رود. چرا در این هتل نوشته ای نیست که آگاهی ما را افزون کند ٬همه چیز برای ما از فراموشی ساخته شده است. من این خبر را در سایت روز خواندم ٬از زبان خود وی در این مورد نوشته اند: "من در به وجود آوردن هتل عباسي سهمي موثر ومفيد دارم چون با سرمايه بيمه ايران ساخته شد و من آن زمان مدير بيمه ايران بودم وآن هم سودي بود که بعد از مدتي در بيمه ايران جمع شده بود و قرار بود به مرکز منتقل شود اما من اعتقاد داشتم اين پول مردم اصفهان است و بايستي صرف خود شهرشود. آن زمان هم اصفهان هتل در خوري نداشت در حالي که يک شهر توريستي بود به همين خاطر ما فکر کرديم اين پول صرف ساخت يک هتل در شان شهر تاريخي اصفهان شود که به همراه همکارم فضلل الله جلوه که از نويسندگان خوب مملکت است هر دو بسيار همت کرديم تاساختمان قديمي کاروانسرا به هتل فعلي عباسي بدل شود. يادم هست آن زمان ما دنبال يک گچ کار مي گشتيم براي گل و بته هاي نقوش ديوار و الان مي بينيم که به واسطه هنرمندي همين هنرمندان هتل عباسي در حال تبديل شدن به يک موزه است".
امروز کدام از یک از ما می داند که برج آزادی ٬میلاد ٬بوستان ملت و لاله و..یا فلان اتوبان و بزرگراه  و یا فلان سبک در هنر و روزنامه نگاری را چه کسی ساخته و یا ابداع کرده است. چون همه چیز از یاد می رود هیچ کس بدنبال آن نیست با کار آفرینی نامی از خود بگذارد. دیروز با فرهاد سپهرام در این مورد تلفنی کپ می زدیم ٬می گفت :مراسم منصور تاراجی چقدر غریبانه برگزار شد. سالها قلم زدند و خون دل خوردن و روزنامه نگاری درجه یک هم باعث فراموش نشدن نمی شود٬در جوابش گفتم مهم نیست مهم آن است که انسان در زندگی برای خودش کسی باشد . تاراجی بود٬ارحام است و بسیاری دیگر خواهند بود . حتی اگر کسی نداند این هتل را چه کسی ساخته است و آن فرد در زندگی چه کرده است. می دانم حرفم بی رحمانه است ولی کار دیگری از ما بر نمی آید تا زمانی که فراموشکاریم همین هستیم که هستیم

بهراسیم از موج ارزانی دهشتناک و ویرانگر

نظام سرمایه داری جز با بحران نمی تواند تدوام یابد.در بیشتر مواقع این بحران توسط ترفند های رنگارنگ در حجاب قرار می گیرد و هراز گاهی بحران به آنچنان شدتی می رسد که نمی توان در پستو و پسله ها پنهانش کرد و امروز یکی از آن لحظه هاست که برهنگی پادشاه را همه می بینند و زبان به اعتراف می گشایند و دیگر هیچ شعبده بازی نمی تواند این بحران را در کلاه خود غیب کند تا خرگوش چالاک فروپاشی اقتصادی را توده های نبیند که به سمت رکود کامل در حرکت است.این بحرانها در گام اول با موج ارزانی خود را به تماشا می گذرد و عده ای جشن شادمانی بر پا می کنند و خبر می دهند که بزودی موج ارزانی به میهن ما خواهد رسید و آنها تردستانه می خواهند این ارزانی را به نام خود ثبت کنند غافل از آنکه بزودی موج دهشتناکی بر خواهد خواست که این ارزانی را تبدیل به کابوس خواهد کرد.

علت این ارزانی مصرف نامکفی است٬یعنی انبارها پر از کالا مشتری ندارد و صاحبان این کالاهابا ارزانی و چوب حراج زدن به مال خود بر آنند به حداقل پول خود برسند٬می توان از مال باختگی آنها نیز بیمی به خود راه نداد٬اما وقتی به پیامد آن می اندیشیم لرزشی را در خود حس می کنیم تا مدتها چاره ناپذیر خواهد بود. معنای این مال باختگی آن است که مراکز تولیدی از میزان تولید خود به شدت خواهند کاست و سپاه بزرگی از بیکارها را روانه جامعه می کند. بسیاری از یقه سفیدها به زیر خط فقر سقوط خواهند کرد و کارگران مجبور می شوند به کاهش دستمزد واقعی خود رضایت دهند. کاهشی که سنای امریکا به نمایندگی از انحصار ها در ماجرای کمک به صعنت خود سازی امریکا در شیپورآن دمید.

بیکاری ناگزیر مصرف نامکفی را پر دامنه تر خواهد کرد و دولتها به ناچار با تزریق پول بی پشتوانه - بخوانید کسر بودجه معروف - حجم پول را در اقتصاد خواهند افزود و از این طریق به صورت خودبخود بهای اجناس افزایش خواهد یافت و سرمایه داران هر چیزی را که از دست داده بودند بدست خواهند آورد .تورم آخرین ذخایر طبقات فرودست را خواهد بلعید و از سوی دیگر قیمت مواد خام در کشورهای عقب نگاه داشته شده را پائین نگاه خواهد داشت ٬در این بازی همه بازی همه بازنده خواهند بود جز آنهایی که با سفته بازی و خلق پولهای کاذب مسبب بحران اخیر بودند.

اما این موضوع همه ماجرا نیست توده ها بعد از یک دوره غافلگیری آتش خشم خود را در اعتصابها و شورش های خیابانی متبلور خواهند کرد. اولین جرقه این آتش در تظاهرات خیابانی یونان و اعتصاب سراسری ایتالیا خود را به نمایش گذاشت ٬سرمایه داران سعی خواهند نوک پیکان کینه فرودستان را به سمت مهاجران تهی دست برگردانند و اگر این روند تداوم یابد جهان سوم با بحران دیگری روبروخواهد شد و بجای جذب ارز مهاجران خود آنها را در یک اقتصاد فشل باید پذیرا باشد. آنهایی می توانند این بحران را رام کنند که شناخت حداقلی از اقتصاد داشته باشند و بجای ترکاندن حباب های خیالی ارزان شدن مسکن و دیگر اجناس از هم اکنون برای رام کردن بحران کشنده مراکز تولید و گسترش بیکاری و درگیر شدن با یک رکود تورمی پیشرفته فکری کننند . آیا این اتفاق خواهد افتاد ٬همه شواهد بر ضد آن گواهی می دهند  

چند فرمول طلایی برای خانه خراب کردن مردم

*"چطور کار را در سازمانها تعطیل کنید":اول محیط را از نور چشمی ها٬آقازاده ها ٬دامادها ٬خاله زاده ها ٬چاپلوسان و ریا کاران پر کنید و گام بعدی خیلی ساده است٬در ظاهر همه قدرت را به یک نفر و حداقل چند نفر بسپارید و همه اختیارات را از دیگران بگیری ٬بالا دستی ها دیگر وقت هیچ کاری را پیدا نمی کنند و پائین دستی ها هم مدام مشغول مطالعه٬اینترنت گردی و گپ و گو می شوند٬در چنین حالتی هیچ کاری پیش نمی روند جز تقسیم غنایم و پست ها.

*"چطور کارایی را در این سازمانها ناپدید کنید":کار بسیار ساده ایست.بجای توجه به کارایی٬تجربه و وجدان کاری داشتن٬مدارک قلابی و غیر قلابی را در تقسیم مدیریت ها منظور کنید٬خیلی زود نابلدها مدیر می شوند و بجای کار کردن راه حلی پیدا می کنند که با تجربه ها زودتر قید کار را بزنند و خانه نشین شوند تا برای آنهایی که از راه می رسند جا باز شود.آن موقع دیگر کارایی سالبه به انتفاع موضوع می شود.

*"چطور مردم را خانه خراب کنید":این یکی از همه آسانتر است.هر کاری علم اقتصاد می گوید بر عکس آنرا انجام دهید٬اگر این علم برنامه ریزی را تشویق می کند شما همه برنامه ها را دور کنید٬بجای مبارزه با فساد علیه آن شعار دهید٬بجای پا برهنه ها رانت طلبان میلیاردر را راس کارها بگذارید اگر اقتصاد تخصیص منابع را توصیه می کند شما به راحتی آب خوردن بریزید و بپاشید ٬یادتان باشد این شعار را بر زبان نیاورید ولی در عمل پیاده کنید :شعاری را بر زبان آورید که می دانید قابل تحقق نیست و عملی را انجام دهید که اصلا حاضر بر زبان آوردنش نیستید.

چه باید کرد با این خمیازه طولانی

*همه از هم می پرسند:" چه خواهد شد؟" هیچکس جوابی به این پرسش ندارد. گویی در هزار تویی بی پایان به دام افتاده ایم.

*بعضی ها می اندیشند که در حال اندیشیدند و هر روز ایده ای می دهند ولی جامعه ای که به خود آگاهی نرسیده باشد و نداند کمبودهایش کدام است و توانایی هایش کدام٬چگونه می تواند بیاندیشد.خیالیدن را نبایدبا اندیشیدن به اشتباه گرفت.

*هر روز برای رهایی از بن بستی که به دام مان اندخته طرحی نو در می اندازیم . مهاجرت ،تغییر شغل ،نوشتن رمان ،گفتن شعر،شوریدن ،سازش کردن و عاقبت هیچ نمی کنیم جز همان خمیازه طولانی که رهایمان نمی کند اگر کاری هم بکنیم تنها وقفه ای در این خمیازه می افتد و بس. 

*تا انحطاط را در منحط بودن خود باز نشناسیم ،تا از یک خود بیگانگی فعال وشیء شدگی فعال رهایی نیابیم٬مدام ذهن ما از امید به نا امیدی گذر می کند هیچ پنجره ای باز نمی شود تا احساس هوای تازه بخورد. تا از شر خود با خود آگاهی خلاص نشویم جهان همانقدر شرور خواهد بود که تا کنون بوده است.


...من و ما کم شده ايم٫ خسته از هم شده ايم...

دنیا به انتها رسیده است ،باید به انتها رسیده باشی تا بدانی چه می گویم ،در گوشه افریقا وبا کشتار می کند و در گوشه دیگر شهری را محاصره می کند تا گرسنگی بدهند آدمها را،عده ای وبا را بهانه می کنند تا سیاستمدار شروری را کله پا کنند و یکی دیگر مثل او را بر تخت سلطنت بنشانند و در آن دیگری -غزه ر ا می گویم - گرسنگی می دهند تا به صلح برسند .سهم آنهایی که می میر ند و  آنهایی که گرسنگی می کشند چیست ؟:هیچ ،مطلقا هیچ

عده ای طرح وحدت ملی می دهند و عده ای علیه آن می شورند،سالهاست داریم از هم منها می شویم ،آنقدر کم می شویم که جز خلا هیچ نمی ماند ،جز کشتار امید ،جز تنهایی ، سیاست یعنی من و تو  ماشویم اما همه من شده ایم ،فارغ از هم شده ایم .دوزخی تنهایی تمامی ندارد .سهم ملت از این وحدت و یا تفرقه چیست . همان سهمی که از نفت بردیم ،چقدر بود این سهم :هیچ ،مطلقا هیچ

همه داریم می گریزیم ،همه بی قراریم ،می خواهیم بمانیم ،چطور نمی دانم ،شاید هم برویم ،کجا ،نمی دانم ، بی قراریم،خسته ایم ،افسرده ایم ،باید کاری بکنیم ، مسافرت می رویم خسته تر برمی گردیم ،می خندیم ،تلخ تر می شویم ،سکوت می کنیم پر از فریاد می شویم ،فریاد می زنیم در سکوت رها می گردیم ....من و ما کم شده ايم٫ خسته از هم شده ايم.../...بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم.../..مانده آنکه رو به خودمان داد بزنیم و با هم بخوانیم آینه داریوش را:رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم/رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم... سهم ما از جهان دهشت زده چیست،جهانی که انسان را فراموش کرده است همه چیز،مطلقا همه چیز

اسرار دست پخت خوب و جنگلی به اسم شهر

جنگل است جنگل ٬خودرو ها در هم حلقه می خورند٬جلوی هم سد می شوند٬هیچکس به هیچکس راه نمی دهد٬زمان می ایستاد٬کمی مانده به غروب دوشنبه از خانه بیرون زده ایم برای جشن تولدی و شاید هم برای کمی با هم بودن و لبخندی زدن ٬از چهار راه لشکر تا میدان حر یک ساعتی در راه هستیم.هیچ کس تن به قانون نمی دهد.نه پلیسی است و نه وجدان سخت گیری.همه چیز فروریخته است٬همه ارزشها رهاشده اند ٬در یک نیست انگاری خود را می یابیم ٬رعایت آن دیگری و حتی رعایت خود٬قانون ٬حقوق شهروندی ٬حق رسیدن به مقصد و.. چون پتکی می خورد بر سرم.سیرگیجه رهایم نمی کند.نمی فهمم ٬هیچ چیز را نمی فهمم ٬مدتهاست هیچ چیز را نمی فهمم.

"علی معلم " به استقبال مان می آید ٬با خنده می گویم در سن و سال ما جشن تولد نمی گیرند. در جواب می شنوم همسرم می خواست در بطالت روزگار یک غافلگیری مطبوع ایجاد کند.بدنیا می آئیم ٬خاطره می آفرینم ٬در رویدادهای تاریخی و در مسیری سخت و پر از سنگلاخ تجربه می اندوزیم . اشتباه می کنیم ٬در معرض اشتباه قرار می گیریم ٬قدم به قدم پخته تر می شویم و در آستانه انتقال تجارب مان به نسل بعد عده ای بر آن می شوند همه چیز را از صفر مطلق شروع کنند . حکم سکوت می دهند . می خواهند مجله دنیای تصویر نباشد . این اسم و آن نام در انزوا فراموش کنند و فراموش شوند. نه قانون را حرمت می گذارند و نه مصلحت جمع را و حتی به خود رحم نمی کنند. به سهیل می اندیشم و امید ٬به سینا و ایمان و دختر بچه ای زیبا که نامش را نمی دانم ٬چرا جلوی آنها سد می گذارند٬چرا جلوی هم می پیچیم٬ نمی فهمم ٬هیچ چیز را نمی فهمم ٬مدتهاست هیچ چیز را نمی فهمم.

صدای خنده می آید. ملت عجیبی هستیم . تراژدی را تبدیل به لطیفه می کنیم و بعد می خندیم ٬سخت می خندیم. بیشترین لطیفه را می سازیم و بعد رها می شویم. با خنده ای از یاد می بریم که باید کاری کرد ٬گرهی را گشود. همسر معلم دستپخت درجه اولی دارد. استداد و سلیقه و مهربانی وقتی کنار هم باشد عطر خوبی دارد. شام را با لذت می خوریم. من بعد از دست پخت مادر و خواهرم و همسرم این اولین  دست پخته ای است که سخت دوست دارم. مادران به دخترانشان می آموزند و پدران به پسرانشان . مدتهاست دیگر تجارب منتقل نمی شود. فرزندانمان باید از اشتباهات ما هم بیاموزند. شب خوبی است همه مهربانند و من فراموش می کنم افسرده ام . چرا مراقب هم نیستیم . با لبخندی خدا حافظی می کنیم . همسرم می گوید آشپزمهربان دست پخته بهتری دارد. قدیمی ها می گفتند مادر با هر لقمه ای که به فرزندش می دهد مهربانی را در جانشان می ریزد. ما شاد بر می گردیم خیابانها خلوت است اما خطرناک . جلوی هم می پیچیم و در شب این یعنی مرگ . رعایت دیگری و خود را نمی کنیم٬چرا؟ نمی فهمم ٬هیچ چیز را نمی فهمم ٬مدتهاست هیچ چیز را نمی فهمم.

لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ

هواپیما داشت به آرامی ارتفاع کم می کرد و همه شهر در نگاه من بود.بهار بود و آسمان تهران ابری٬حس کردم از گرمای درون به سرما ی بیرون دارم پرت می شوم.فرودگاه مهر آباد که رسیدم به آئینه خیره شدم خود را باز نشناختم ٬مویی در سر نداشتم ٬چشمهایم خیسی خوبی داشت.نمی دانستم اگر کسی از من بپرسد چه حسی داری چه جوابی بدهم ٬بعضی از حس ها بیان ناپذیرند.هیچ واژه یی نمی تواند بار روایت آنرا بر دوش بکشد٬یک نوع هم آمیزی با هستی و از یاد خدا پر شدن را در خودم می یافتم.دلتنگ بودم ٬دلتنگ همسر٬دلتنگ خواهر و برادر و از همه مهمتر دلتنگ سهیل شش ساله ٬آن موقع سینا هنوز بدنیا نیامده بود  یک ماه دور از وطن بودم . اما دلتنگی عجیبی هم به همانجایی داشتم چند ساعت قبل با آن وداع کرده بودم.

وقتی از در فرودگاه مهرآباد بیرون زدم و سهیل چون گنجشکک باران زده خود را به آغوشم انداخت صدایی  را شنیدم که می گفت سلام حاج محمد آقا ٬بر خودم لرزیدم ٬هرگز دلم نمی خواهد کسی مرا حاجی بزند. رفتن و برگشتن آدم را حاجی نمی کند ٬باید بروی و بر نگردی . باید در کعبه مانده باشی ٬باید در عرفات ٬مشعر و ... دلت جا مانده باشد تا حاجی صدایت کنند... خدایا چه زود دیر می شود و همه چیز را از یاد می بری ٬در انبوه آغوش ها ٬در گرمای خانواده یادت می رود که یک ماه در خود خلوت کردی ٬ناخود آگاه ات را کاوید ی و در روشنایی توحید شیطان نفس را دیدی ٬بر خود لرزیدی ٬گریستی ٬مدام گریستی ٬چه تنها ..اما در جمع وقتی می گریستی . دیگران می دیدنت... وقتی می بینند ترا همه چیز خراب می شود. توحید در کثرت از دست می رود. این منم که می گریم .خدایا باید از من ات خلاص می شدی ٬اما نشدی.داشتی می گفتی از شیطانی که به طرف اش سنگ انداختی و...

باید تفاوت کنی٬باید از نفس اماره بگریزی ٬به کجا ٬به یگانگی ٬به توحید ٬باید از اسماعیل ات بگذری ولی تو نمی گذری .از هیچ چیز نمی گذاری و کلمه حاجی حجابی دیگر می شود. آن روزها وقتی راننده از من پرسید مکه بودی گفتم حبس بودم . خشن نگاهم کرد ٬راست می گفتم من در حبس خودم بودم ٬کدام قاضی می تواند حکم بدهد حجاب جان را دریده ای . آقا راست مي گويي . بله در حبس خودم . خنديد گفت آقا اين جور باشد همه زنداني اي هستيم ٬زنداني نفس . از تاكسي زدم بيرون و با خود زمزمه كردم : لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ/اِنَّ الْحَمدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلكَ لاشريكَ لَكَ لَبَّيْكَ.اين روزها كه حالم خوب نيستي و ذهنم در يك افسردگي فعال وامانده است مي گويم كاش در كعبه بودم و سخت مي گريستم . به ابراهيم و اسماعيل اش مي انديشدم . به محمد (ص) و بلال مي انديشيدم ٬به علي (ع) و ذوالفقارش . به كربلا و حسين (ٌصٌ)و... به جهان و گرسنه هايش ...به غزه و در بند مانده هايش و... خدايا تنها تويي كه مي داني انسان چيست ٬لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ ....

بهترین شعار انتخاباتى:زمان وعده های بزرگ نیست اقتصاد را باید از کام مرگ ربود

کلمات صیقل نمی خورند و تن به زیبایی نمی دهند و شواهد تجربی نمی گذارند از خود بگویی٬از آنچه روح ات را در چنگال گرفته اند سخن بگویی ٬بحران چون شبحی سرگردان ترا وارد گردونه ای پرشتاب می کند ٬سرگیجه می گیری چه کنی ٬بر آنی ننویسی ولی وقتی دست به سمت کیبورد می رود ناگهان در می یابی ناخودآگاه نوشته ای :" افزایش در آمدهای نفتی نهادهای اداره کننده جامعه را آنچنان به فربهگی ٬بی قیدی٬ولخرجی ٬رفاه طلبی و ناکارآمدی کشاند که دیگر اداره ساده امور بدون در آمدهای هنگفت امکانپذیر نیست .همراه این نهاد ها تب تند مصرف آنچنان گریبانگیر جامعه را گرفته است که رهایی از این تب مهلک تنها با بحرانهای عمیق و تحمل شورش های کورممکن است.در چنین شرایطی سقوط پی در پی وحشتناک بهای نفت چون تند بادی وزیدن گرفته است و گویی سر باز ایستادن ندارد.نهادهایی که نتوانستند با در آمدهای هنگفت امور را اداره کنند و وضعیتی مخاطره آمیز را از طریق رکود تورمی بر کشور حاکم کرده اند چگونه خواهند توانست مردم را به قناعت ٬کار بیشتر و در یک کلام سفت کردن کمر بندهایش ترغیب کنند.این کار اچر غیرممکن نباشد لااقل می توان گفت به سادگی ممکن نیست."

ازخود می پرسی چه فایده از نوشتن ٬وقتی چشمی برای خواندن و گوشی برای شنیدن وجود ندارد٬آنهایی که مسئولیت فعلی را بر عهده دارند برآنند مردم نبینند و نفهمند که چه بحران مهلکی پشت در کمین کرده اند٬تا که می خواهند آنها را در بی خبری نگاه دارند :تا انتخابات. رای شان را می خواهند ولی خودشان را نه ٬بعد از انتخابات به ناگزیر همه چیز أشکار شود چه خواهند کرد هیچ ٬مطلقا هیچ ٬با خود زمزمه می کنند چون فردا شود فکر فردا کنیم٬تازه آنقدر دارند که رنج بیکاری و بی پناهی فرزندانشان را نکشند٬آنقدر اندوخته اند که بحرانها را با خیال آسوده پشت سر بگذارند٬ولی آیا آنها به میلیونها پدر و مادر خسته و جوانان خسته می اندیشند٬ نه نمی اندیشند. اگر می اندیشیدند وضع را به اینجا نمی کشانند٬اگرواقعا بر آن بودند اصلاح وضع کنند بجای گفتن آنکه مشکلی نداریم و با نفت پنج دلار می توان کشور را اداره کرد ٬حقیقت را به مردم می گفتند و از آنها می خواستند برای غلبه بر بحران کم مصرف کنند و بیشتر دست به تلاش بزنند و اگر با گفتن این حرف رای شان را از دست بدهند نباید باکی داشته باشند ٬باید مثل آرش کمانگیر برای آینده کشور خود را تباه کرد اما...

باید کاری کرد ٬زمان ناامیدی نیست باید فرصت انتخابات را از دست نداد و با مردم سخن گفت ٬رئیس جمهوری بعدی باید به مردم بگوید دوران وعده های بزرگ نیست اقتصاد را باید به بخش فوریت های ویژه فرستاد تا نمیرد " بعد می توان از رویا ها سخن گفت ٬هر کس اگر نامزد انتخاباتی شود باید این شعار را بر گزیند.باید به مردم گفت خود شما می توانید تولید ثروت را شتاب دهید و به جای امروز فردای فرزندانتان را انتخاب کنید. مانده ام نوشتن این حرفها در یک وبلاک کوچک چه فایده ای دارد٬ولی من این ها را نمی نویسم.کسی در ذهن بر من نهیب می زند تا لااقل فردا در برابر وجدانت آسوده باشی حرفهایت را گفتی ٬اگر نشنیدند تو مقصر نیستی بقدر فضایی که در اختیارت بود کوشیدی و همین برای تو بس است .

ده نمکی ٬شریف نیا و هجوم رنگهای شاد نقاشی های سانیا محدث جوادی

قلم دارد بی تابی می کند تا از بحرانی بنویسد که کاهش سرسام آور بهای نفت جلوی ما خواهد گذاشت٬کلمات با شتاب پشت سر هم چیده می شوند ٬واژه ها باید به گونه ای کنار هم گذاشته شوند تا ذهن مخاطب بتواند یک تصویر ذهنی از آن خلق کند ٬ولی وقتی می خواهد در باره بحران بنویسی دالها همه خشن می شوند و شورشگر٬می نویسم و پاک می کنم٬ناگهان دختری وارد اتاق می شود٬نگاهم می کند و بدون مقدمه می گوید من "سانیا محدث جوادی" هستم ٬ناگهان ذهن به جای دیگری می رود ٬هر چه سرشته بودم از هم می گسلد"برادر او را سالهاست می شناسم پژشکی متعهد و دوستی که در هم صحبتی آرامم می کند٬آنهم در شرایطی که افسرگی دستهایش را در ذهنم فرو برده است و رهایم نمی کند.

سانیا نقاش است٬تابلوهایش را جلویم می گذارد ٬هجوم رنگها فضای ذهن را به هم می ریزد٬رنگها حتی در تندی و حزن شان شیطنت ناگفته یی را به تماشا می گذارند٬مدام در باره کارهایش توصیح می دهد و من گوش می کنم ُچقدر با برادرش متفاوت است ٬او جدی و تراژیک به جهان نگاه می کند و لی این یکی حتی وقتی از تنهایی بر آنست از طریق رنگها سخن بگوید فوران امید را می توان دید.چرا می خواهد هنر پیشه شود٬گاهی مسایل توصیح ناپذیر می شوند٬به چند نفر زنگ می زنم تا وارد جهان سینما شود ٬اگر بتواند ٬به ده نمکی زنگ می زنم و او می پذیردبه پشت صحنه اخراجی ها برود. کاش کسی پیدا شود روایت پا سوخته گان سینما را بنویسد٬از اخراجی های سینما ٬جانهای تب داری که شانس نیاورند تا آنی شوند که می خواستند .هنرپیشه شدن از نظر من کاری صعب است ٬انسان بار شخصیت خود را نمی تواند تحمل کند٬دیگر شدن باید دهشتناک باشد. شهرت را بگذارید کنار به سختی کار پی می برید.

پر از شوق است مثل بسیاری ٬شریف نیا زنگ می زند و قول و قراری می گذارد ٬سالها پیش وقتی مجموعه تلویزیونی امام علی (َع) را دیدم با همه دست اندرکاران مصاحبه کردم ٬کاری متفاوت برای من ٬آن گفت و گو ها راهگشا بودند ٬ماکیاول می گوید زندگی حاصل استعداد و تصادف است ٬در نقاشی سانیا پر از استعداد است در هنر پیشه گی نمی دانم . آنچه برای من مهم است اخلاق هنرمندانه است که روشنگری را انتخاب می کند. دراوج بودن باید در زندگی هم معنای خود را بیابد . کاش سینما آنی می شد که باید می شد. حس می کنم وقتی محدویت نباشد بخشی از انسانها لا اقل می توانند اخلاق حرفه ای را رعایت کنند ٬ابتذال از محدویت بر می خیزد.

تابلویی به من هدیه می دهد از کتارهایش ٬نمی دانم بپذیرم و یا نه٬در طول سالها بسیاری از نقاشان بزرگ خواسته اند تابلوئی به من هدیه بدهند ولی نپذیرفتند ٬گاهی نه گفتن سخت تر از آری گفتن است ولی باید کار سخت را انتخاب کرد ٬کاش استعدادها در بی امکانی پرپر نشود. بسیاری در هنر آنی نمی شوند که باشد بشوند . باید راه را برای جوانان باز کرد .....  

بجای ستیز با دیگران با تباهی در ذهن خود جنگید

دوست عزیر و نادیده ام "اسد" که من سخت نگاهش به زندگی و تحلیلهایش را دوست دارم ، هر چند بیش از این چیزی در باره او نمی دانم و همین دوست داشتن اعجاب روزگار ماست ،دوستی های اینترنتی و اما تاثیر گذار٬مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرده است و به دلیل عاطفی نمی توانم از نوشتن سر باز بزنم،اگر پای این عاطفه در میان نبود باید از سوژه یی که او پیشنهادکره است سر می زدم چرا که محتوایی پیچیده ،غامض و مرد افکن دارد که متاثر از ناخودآگاهیست که نمی خواهد با خود روبرو شود به این دلیل به یک نفرت نمادین متوسل می شود تا از رو دررویی با خود تن بزند.
"از عرب‌ها و ضدعرب‌ها بنویسیم! " این گزاره یی است که بازی وبلاگی جدید پیش رو می گذارد.برخی ها از عرب ها متفرند و این تنفر همیشه مصداقهایی برای جسمیت بخشیدن به خود می یابد،مثل جنگ ایران و عراق،مثل حمله اعراب به ایران ،این نفرت یک قوم را در چهارچوب کلیشه ای قرار می دهد که همیشه اثبات پذیر است و هیچ نقضی را نمی پذیرد ،اعراب در درون خود تنوع و رنگارنگی شگفت انگیزی دارند و حتی این تنوع به تناقص های اجتناب ناپذیر هم منجر می شود و این تناقص هرازگاهی جنگ های خونین هم در پی دارد. در سپتامبر سیاه آنقدر که اردن دست به کشتار فلسطینی ها زد اسرائیل بعید بود که بتواند این کار را بکند.
متاسفانه ما جز تعدادی از روشنفکران عرب را نمی شناسیم و سطح ترجمه از زبان عربی در بازار نشرنازل است و به این دلیل سطح فرهنگی آنها برای ما بسیار ناشناخته است و هنوز متاسفانه عرب هارا سوسمار خور می دانیم و از یاد برده ایم سطح اندیشه ورزی ،هنرمندی و ادبیات در میان آنها بسیار غنی است و حتی از نظر علمی غنی و قوی پنجه اند.
اما آنچه که به این نفرت جسمیت می بخشد داده های بیرونی نیست بلکه ناخودآگاهی است که نمی خواهد مشکل را در درون خود ببیند .آنچه ما ر ا آزار می دهد باورهای متضادیست که امکان آشتی ندارد . ما همه ارزشهای متفاوت را می خواهیم حفظ کنیم . تضاد ایرانیت و آنچه دین ورزی ماست همچنان آشتی ناپذیر مانده اند ،همانگونه که سنت و مدرنیته زیست مسالمت آمیز ندارند، این تناقض ها در عرب و غرب ستیزی ما متجلی می شود ،تا این تناقض ها را به سطح بالاتر استعلا نبخشیم و به آشتی نکشانیم و اجازه دهیم در ناخودآگاه بمانند کینه های قومی خفته می مانند و هرازگاهی هستی جهان را به آتش می کشاند و این ماجرا دو سویه است و صدام در پای چوب دار ایرانیان را موضوع نفرت قرار می دهد تابرای آنهایی که چوب دار را برایش تدارک دیدند برای گریز این آتش ویرانگر کاری اخلاقی نمی توان کرد مگر آنکه به جراحی ذهنیت تاریخی خود بپردازیم و آنچه از خودمان است به دیگران نسبت ندهیم و راه را باز کنیم تا زیبایی ها قوم دیگر را ببینیم

پشت پرده بی خانمانی روزنامه نگاران و بی تربیون شدن قوچانی

کسی بدون نام و نشان برای من پیغام گذاشته است ٬پیغامی تلخ که مرا در هم ریخت٬او با عنوان چند نقطه قلمی کرده است :"حالا خوشحالید که آینده نو لغو امتیاز شد؟ خوشحالید که قوچانی و گروهش نشریه ای ندارند؟ خوشحالید که شنبه ها با شهروند شروع نمی شود؟ خوشحالید که صدای این نویسنده ها به جایی نمی رسد؟ خوشحالید که در استخدام جایی نیستند و اگر پول شان تمام شود شغلی برای گذران زندگی ندارند؟ به نظرم که خوشحالید. همه ی شما خوشحالید. هم شما آقای آقازاده هم خوانندگان تان که شبیه شما فکر میکنند!"ُنمی دانم باید جواب چه کسی را بدهم ٬جواب چند تا نقطه را دادند سخت است.چون نمی دانی مخاطب ات کجا ایستاده است تا با همان منظر با او سخن بگویی. اما من در اوج یک بیماری جواب او را می دهم .چرا که لحن اش نشان می دهد غمگین است و خسته ٬مثل خود من.

دوست نادیده ام من چرا از بی تربیونی قوچانی خوشحالم باشد و از همه دهشتناک تر از بیکاری آنی که قلم بدست دارد. قوچانی نویسنده و تحلیل گر درجه اولیست و هیچکس نمی تواند مهارت و توانایی حرفه ای او را رد کند. من با دیدگاههای او مخالفم.وقتی مطلبی می نویسد و تعدادی دانشجو به زندانی می روند رنجیده خاطر می شوم.با نئولیبرالیسم که او بدون شرمندگی از آن دفاع می کند سر سازگاری ندارم.نمی توانم بپذیرم نیروی آزاد بازار- کدام بازار و کدام آزادی - به شکاف طبقاتی رسمیت بخشد و جرم فرو دستی فرودستان به پای خود آنها بنویسد.لااقل با بودن و نوشتن او آنچیزی که در عمل پیاده می شود و زخم می زند بر جسم میلیونها انسان تئوری خود را می یابد و به من و دیگرانی چون من فرصت می دهد رو در رو با این نحله فکری بستیزیم .

فارغ از این تضاد اندیشه که نمی توان به رواط شخصی فرو کاست او را بعنوان روزنامه نگار و نویسنده سخت دوست دارم و زمانی که گروه آئینه فعال بود گفت و گو یی با او انجام دادم و زمانی که با اعتراض کسانی روبرو شدم که می گفتند تو پیش کسوت تر از اویی ٬در جواب شنیدند او بزرگتر از سن خودست و این یقین من بود. اما دوست نادیده ام سالهاست من بعنوان یک روزنامه نگار بدون تربیون مانده ایم و از کسی توقع حمایت نداشتم و کسی را هم به خوشحالی متهم نکردم.شناسنامه همین وبلاگ را بخوان تا بدانی بسیار زخم خوردم از شغل بلاخیز روزنامه نگاری در سکوت و خاموشی. اما هر بار قوچانی تربیونش را از دست داد من در این وبلاگ کوچک اعتراض خود را قلمی کرده ام و امروز هم با صراحت اعلام می کنم آنهایی که آینده نو را به هر بهانه ای لغو امتیاز کرده اند جلوی آینده سد می گذ ارند. آنها به خود ٬به ما و به مخاطب ستم می کنند و امروز هم با صدای بلند اعلام می کنم این روزنامه باید منتشر شود تا صدای قوچانی شنیده شود.

برای کسی که می نویسد از دست دادن نشریه ای که در آن قلم می زند یک فاجعه است.اما از تو می پرسم آن روزی که مدیر مسئول همین آینده نو مرا به جرم خود بودن و داشتن استقلال فکری در همان روز اول کاریش اخراج کرد چرا کسی چیزی نگفت٬اعتراضی نکرد .- بگذریم از اینکه این توقع را از کسی هم نداشتم-حتی او صبر نکرد تا هم را بشناسیم و ببیند در راستای اندیشه هایش همکاری می کنم و یا نه ٬ به فوریت یک حکم مشاورت سر کاری به من داد و عضویت در شورای سردبیری و دبیری گروه آئینه را بدون هیچ دلیلی از من ستاند. این حکم را نپذیرفتم چون برای روزنامه نگارکارتنها در تحریریه معنا می یابد و در ضمن می دانستم این حکم هم موقت است . همین مدیر مسئولی که تحریریه  همین روزنامه را به راحتی آب خوردن چندی قبل اخراج کرد. من حتی وصال را دوست دارم . او را بخشیده ام ولی هرگز عملش را فراموش نمی کنم.هیات نظارت نیاید این روزنامه را لغو امتیاز می کرد. این هیات باید اصل را بر ادامه انتشار بداند تا بستن روزنامه . این هیات وظیفه گسترش و بسط جریان رسانه ای کشور را دارد نه محدود کردن آن. حق وصال است که روزنامه داشته باشد و این حق من است که اندیشه را در برابر اندیشه بگذارم و گزاره هایی که سرنوشت میلیونها انسان در گروی صدق و کذب آنهاست را نقد کنم.

دوست نادیده ام برشت نوشته ای زیبا دارد که من از حافظه - شاید هم کمی مخدوش - مدد می گیرم تا آنرا باز گویم ٬او می گوید اولی را که گرفتند ما هیچ نگفتیم ٬دومی ٬سومی و صدمی را که گرفتند ما نمی خواستیم چیزی بگوئیم چون می پنداشتیم نوبت ما نخواهد رسید ولی وقتی نوبت ما رسید دیگر کسی نمانده بود چیزی بگوید . وقتی در دولت اصلاحات روزنامه نگاری قربانی می شود وکسانی خوشحال می شوند که جای او را می گیرند می شد از همان روز امروز را دید که دیگر بی پناهی روزنامه نگاران را صدایی روایتگر نباشد. نمی دانم چرا وقتی مرا از ایران راندند آئینه را هم کشتند . صفحه ای چند صدایی و تاثیر گذار. دوست خوب من از ماست که بر ماست و شاید باور نکنی وقتی این نوشته را قلمی می کنم اشک برای خودم و بر ای تو و همه روزنامه نگار بیکار پلکهایم را خیس کرده است . وقت آن رسیده است این صدای ولتر را بشنویم که من با عقیده تو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرف ات را بزنی .همین

نم نم باران می بارد و ماشین ها باچه لذتی خیس ام می کنند

باران می بارد نم نم و من خودم را در هزارتوی ذهن گم می کنم. مدتهاست از آدمها و برق خیره نگاه شان می ترسم. حس می کنم یک بی رحمی دهشتناک در هوا موج می زند. غریزه سرکوب شده در چشمها و در یاوه هایی که هر روز می شنویم راهی برای بیان خود می جوید. غریزه دیگر لذت نیست،دامی پر بلاست که گریز گاهی هم باقی نمی گذرد.در دستها حسرت نوازش و در سرها شانه ای که بتواند مرحمی بر دردی باشد پیداست. زخم می خوریم از آنهایی که خود را مالک ما می دانند و زخم می زنیم به کسانی که نمی شناسیم . مرافعه های بیهوده و دشمنی های بیهوده تر خسته ام می کند.

حس می کنم خلوتم را از دست داده ام . نمی توانم بدون حضور آن دیگری و تویی که همیشه با من است با خود سخن بگویم. داروهای افسردگی که پزشک دزش را بالا برده است همه هستی ام را تباه می کند.یک اندوه ژرف و یک تلخی مداوم آزارم می دهد . در این لحظات با خود  می گویم کاش بلد بودم سیگاری روشن کنم - یکی پس از دیگری - و به حلقه های دودش خیره می شوم و خود را به حلقه آویز می کردم . من خیلی معمولی زندگی می کنم . بلد نیستم برای خودم کاری بکنم

اطرافم را نمی فهمم و دیگران مرا. تنها پاهایم را به خیابان می سپارم . ماشین ها با چه لذتی خیس ام می کنند و صدای خنده راننده ها را می شنوم .با خود چه بیهوده زمزمه می کنم :کودکان بدون چشم/مردان بدون دست/زنان بدون آغوش /کوچه های بدون عابر/دریا بدون موج /چراغ را خاموش نکن / دستهایم را ندزد / باید از میان پنجره ها بگذرم و خود را در ازدحام کوچه گم کنم ...پاهایم می برد مرا به خانه و اندوه شبانه جای تلخی روز را می گیرد. نگویی چرا این همه تلخ.نمی توانم ،جز این نمی توانم

همه دلایل شکست اصول گرایان در دولت،مجلس و شهرداری

اصول گرایان همه نهادها را از آن خود کردند و در لحظه یی که همه چیز را بدست گرفته اند  یک چیز مهم را از دست دادند. آنها در عمل نشان دادند از حداقل عقلانیت،انعطاف پذیر،مشورت پذیری و در یک کلام کارآمدی بی بهره اند و اکنون کسانی که با داشتن همه منابع قدرت نقش منتقد فعال را بر عهده داشتند بهانه ای برای توجیه ضعف مفرطی که به نمایش گذاشته اند ندارند آنها هر چقدر در مرحله نفی یکپارچه عمل کردند در مرحله ایجابیت پاره پاره و سرشار از تناقض های آشتی ناپذیر ظاهر شدند.
این شکست ر ا نباید بعنوان یک پیروزی سیاسی برای آنها که از قبل می دانستند محافظه کاران رادیکال و رادیکال های محافظ کار چیزی در مشت بسته شان ندارند تلقی کرد.شیوه مدیریت این گروه آنچنان آسیب جدی به کشور زد که همه چه موافق وضع موجود و چه مخالف احساس ناکامی و یاس می کنند. باید با آسیب شناسی دلایل این شکست امکان خودآگاهی جمعی را فراهم کرد. نکته بدیعی که این گروه آنست که در اوج ناکامی گرفتار غروری کاذب است که هیچ دلیلی جز ناتوانایی عقل مسلط در شناخت خودنیست. بی اعتنایی مطلق شان در برابر شواهد تجربی شگفت سازاست.
نکته جالب آنست در اوج رفاه و بسط توانایی مادی خود و از پرده بیرون افتادن بسیاری از رانت طلبی شان هنوز بر طبل غارت مدیران دیروز می کوبند و دستهای پاک شان را به نمایش می گذارند.آنها اعتقاد مقدسی دارند که همیشه خواهند بود و هر تحلیلی جز آنرا بر نمی تابند ،به جای شناخت واقعیت طور دیگری می بینند ،یعنی اصلا نمی بینند. این غرور آنچنان قوی پنجه است که هر کمک فکری و عملی را  که از موضع منافع ملی وارد عمل می شود را پس می زنند و خود را بی نیاز از نخبگان می دادند، یک شبه روزنامه نگار،متخصص و معجزه آفرین می شوند. وقتی از آنها می پرسید چرا از نخبگان بهره نمی برید شگفت زده نگاهتان می کند و حیرت زده می پرسند غیر از ما مگر نخبه یی وجود دارد.
در حالی که در اقتصاد و اداره امور هیچ فرمول علمی را بر نمی تابند و هرج ومرج از در و دیوار نهادها می بارد بر آنند فرهنگ را مهندسی کنند و خود را به فراموشی می زنند فرهنگ پدیده ای زنده ،پویا و سرشار از سنتزهای ناشناخته است و به این دلیل مهندسی کردن آن پیامدی جز سترونی اش ندارد. آنها اتاقهایش را از آخرین مدل های رایانه ای سرشار می کنند و لی نمی دانند این تکنولوژی نیست که چیزی را تغییر می دهد بلکه انسان خلاق است که فن آوری را ابزار تغییر می کند.یاد گرفتن تکنولوژی اطلاعاتی بدون آنکه بدانی با آن چه می خواهی انجام دهی پشیزی ارزش ندارد.
در حالی که هر روز بی نظمی فعالی را تولید و باز تولید می کنند نظم پادگانی رادر سازمانها -حتی نهادهای فرهنگی - جاکم می کنند برایشان آنقدر که ورود و خروج مهم است تباه شدن خلاقیت ها و توانایی ها در یک محیط مرده و کسالت بار مهم نیست.مدام بر آنند نظم را سفت تر کنند ولی این نظم شکل نمی گیرد چرا وجود شان فی نفسه نظم شکن است.اصول گرایان در دولت ،مجلس و شهرداری صورت های مختلف اصول گرایی را به تماشا گذاشتند و در همه جا باختند. دولت عدالت گستر بزرگترین بی عدالتی را یعنی نابودی منابع ملی و روحیه جمعی برانگیخت.محلس در حالی یک وزیر را به خاطر یک مدرک قلابی می اندازد به وزیر دیگر که میلیاردر شناخته شده ای است رای می دهد و این رای را هم از منظر اصول گرایی انجام می دهد و در شهرداری هم بجای کاهش ترافیک که  به مرز جنون آسایی رسیده است پیاده روها راسنگ فرش می کنند،سنگ فرشهایی که از هم اکنون لق بودنشان را می توان حس کرد. عملکرد فرهنگی و اجتماعی این نهاد آنچنان روشن است که نیاز به هیچ گفته یی نیست.اگر خواهان تداوم زندگی عقلانی در این مرز و بوم هستیم باید بی انگیزه گی و ناامیدی را از خود دور کنیم و در انتخابات طوری عمل کنیم که کسانی مسئولیت را از آن خود کنند که از حداقل عقلانیت و مسئولیت پذیری بهره می برند و آنقدر مغرور نیستند که خود را بی نیاز ازاندیشه صاحب نظران ببینند.
* فرشاد جعفری دوست و همکلاسی - بخوانید هم دانشگاهی - پسرم سهیل است.دوستی که من نیز سخت دوستش دارم بخاطر شعرهایش ٬بخاطر نگاهش به زندگی و به دلیل حجب شرقی که در او می یابم٬حجبی که مهجور مانده است در میان ما. فرشاد دغدار مرگ عمه اش است.خدا به او صبردهد  برای تلخی وداع با یک عزیز 

دانشجوی غیر سیاسی فردا را نیز به نفع سلطه مصادره می کند

سیاست گریزی سیاست ورزی وارونه است ٬آنکه از رفتار سیاسی می گریزد به سیاستمداران این مجوز را می دهد در غیاب او هر چه می خواهد انجام دهد.آنکه از آزادی خود برای نقد قدرت بهره نمی گیرد این آزادی را دو دستی تقدیم قدرت می کند که آزادی مطلق را نصیب خود کند.در زمانه یی که همه چیز نمایشی و رسانه یی شده است عاشقی هم در حوزه خصوصی نمی ماند و دیگرانند که آن را تعین می بخشد و هر تعینی در نفس خود نفی است.

دانشجوی غیر متعرض ذهن را رها می کند تا عین را بچسبد و چون تا ذهن فعال نباشد دال های تهی گزارش از واقعیت را بر عهده می گیرند عین در حقیقت ناپدید می شود و امر خیالی باقی می ماند. قرنها پیش ارسطو بر این نکته انگشت گذاشت برای انکارفلسفه هم باید فلسفید. در جامعه سرمایه داری این حوزه خصوصی است که همه چیز را کالایی می کند و کالاشدگی نبض سیاست در قرن ماست و در جوامع ماقبل مدرن و ایدئولوژیک سیاست حتی بر آن می شو د که تخیل فرد را نیز تهی و از خود پر کند . برای سیاسی نبودن باید سیاست را انکار کرد و این انکار غولی که رفتارهای سیاسی راشکل می دهد فربه تر می سازد.

ماهیت دولت مدرن از طریق روانشناسی رسمی و دراماتیزه کردن جهان ناخودآگاه و شر را نیز به تصرف خود در می آورد و با نامگذاری هر رفتار رهایی بخش به نامهای دیگر آنرا از مشروعیت می اندازد٬امروز هر  چیز غیر سیاسی سیاسی تر از هر چیز سیاسی است و دانشجویی که سیاست گریز است تداوم سلطه برای فردا را نیز تضمین می کند.اشپربر نکته بدیعی دارد او می گوید بزرگترین خشونت بی تفاوتی است و پس آنها که در حوزه بی تفاوتی بسر می برند بزرگترین خشونت را ناخواسته علیه آنهایی که خواهان حذف سلطه اند روا می دارند . قبل از هر کار سیاسی باید علیه این بی تفاوتی شورید تا سیاست آنگونه که هست به تماشا در آید و این کار بزرگترین روشنگریست    

چه برسرتروریستهاوضدتروریستها آمده جلوی دروبین سی ان ان و بی بی سی و...

تروریست پدیده جدیدی نیست ٬آنچه آنرا متفاوت می کند نمایش رسانه ای -بخصوص تلویزیونی-آنست.در شصت ساعت وحشتی که بمبی را به تسخیر در آورد هیچکس از خود نپرسید آن چیزی که این شهر بزرگ را به تسخیر در آورده بود تروریستها نبودند بلکه تلویزیونهایی بودند که دقیقه به دقیقه از ماجرا گزارش تصویری و تفسیری می دادند.در این رویداد مردان تفنگ بدست چه بعنوان تروریست و چه بعنوان ضد تروریست دالی تهی بودند که هر رسانه مدلولی خاصی از آنها ترسیم می کرد.

خود این ترویست ها نه نام دارند و نه نشانه ای از خود بروز می دادند٬هیچکس نمی خواست بداند نام آنهایی که کشته می شود چیست ٬چرا وارد یک معرکه نابرابر شده اند که پایانی جز نابودی ندارد.حتی قربانیان نیز در این گمنامی شریک اند.یک هتل و یک ساختمان دیگر نمادی از حادثه ای بودند که همه جهان را تکان داد ٬مکان شکل نمادین به خود می گیرد و کماندوهایی که برای کشته تروریست ها بر سقف ساختمانها فرود می آمدند با نقاب خود را پنهان کرده بودند وما تنها پلیس هایی را می دیدیم هیچ نقشی در ماجرا نداشتند.همه چیز در غیاب بازیگران اصلی رخ می دهد.

ماجرا در غیاب بازیگرانش شکل دراماتیک می یابد و همه از خود می پرسند رابطه هند و پاکستان چه شکلی خواهد یافت ٬اوباما با این حادثه چگونه روبرو خواهد شد ٬وعده هایش چه می شود و شکل بندی جغرافیای سیاسی آیا تغییر خواهد کرد ٬بر سر بحران مالی چه خواهد آمد٬در فیلم مونیخ اسپیلبرگ تروریست و ضد تروریست و یا با یک جابجایی و از منظر دیگر قهرمان و ضد قهرمان رو در رو همند و دست آخر ضد تروریستها - بخوانید ضد قهرمانان - احساس له شدگی می کنند و معنای جنگ خود را در نمی یابند . اما در سالها اخیر آنها ذاز همان آغاز ناپدید شده اند و اصلا در همان لحظه وقوع نمایش رسانه ها آنها را غیب می کنند.گویی اصلا حادثه ای در واقعیت رخ نداده است جز آنچه رسانه ها می گویند.

از همان آغاز گمان زنی آغاز می شود. شبکه های جهانی با گسترش خود از هر ماجرایی راز زدایی می کنند و دیگر رازی وجود ندارد ٬همه چیز مستقیما به مراکز قدرت ارجاع می شوند . جهان شکل دیگری یافته است قبلا اشغالگر اشغالگر می ماند ولی پارلمان عراق اشغالگر را تبدیل به یک حضور قانونی می کند . قرار است رفراندمی در مورد پیمان امنتیتی امریکا و عراق انجام شود . اگر مردم به حضور اشغالگران رای بدهند چه بر سر معنای شناخته شده اشغالگر٬استقلال و... می آید.وظیفه روشنفکر آدمی آنست که جهان جدید را معنا پذیر سازد و قبل از هر چیز بپذیر د در جهان امروز هیچ چیز غیر سیاسی وجودندارد و تنها در این صورت وازه مهجور روشنفکر معنای خود را می یابد٬روشنفکری که جلوی نظام یغما گری می ایستد و نشان می دهددر غیاب سوژه چه قهرمان وچه ضد قهرمان جهان را تبدیل به یک مضحکه خسته کننده کرده است و باید سوژه ها را دوباره احضار کرد تا دیده شوند. اینجا را بخوانید  

چهار زن بگیر بدون هوس تا آدم خوبی باشی

عصر جمعه دلم بد جوری گرفته ،اما صبج خیلی خندیدم ،خیلی ،کسی می گفت اگر کسی چهار زن بگیره و از روی هوس نباشه و عدالت را رعایت کنه نباید به او خرده گرفت.گرفتن چهار زن بدون هوس از آن حرفهاست که از شدت تلخی مرا خنداند .آدمی که من باشم سالهاست می خواهم با خودم عادلانه زندگی کنم ولی نمی توانم.بله اگر چهار تا زن داشته باشی دیگر هوسی نداری . میل با تحقق اش ناپدید می شود. لذت جزیی از خیال آدمیست و واقعیت ندارد و عدالت دریایی از خون با خود به همراه دارد. این حرفها را نمی فهم .
غروب جمعه می خواستم به خیابان بروم و به چهره زنانی خیره شوم که بدون هوس باید زنی کسی بشوند و عدالت را بخواهند . کاش مدیرانی که کارمندان فراوان دارند بدون هوس ریاست کنند و نگاه عدالت طلبانه داشته باشند و همه چیز را برای خود نخواهند و هیچ چیز را برای ما...گاهی مفاهیم تلخ می شوند ،گاهی تلخ خنده دار. کاش اینقدر نمی خندیدم. ظهر که شد خوابیدم و درخواب دیدم گرگها مرا می دردند سراسیمه از خواب بر خاستم و به اینترنت پناه بردم و این چند خط را برای آرامم کردن دلم اینجا گذاشتم . کاش جهان نه عدالت داشت و نه هوس و تنها دوست داشتن ساده بود. اما جهان پر از هوس است و جنایت و سهم ما از آن خنده تلخ

پیش بینی معاون اوباما تحقق یافت:موج عملیات تروریستی در بمبی هند

جوزف بایدن معاون باراک اوباما در پیش بینی غیر منتظره اعلام کرد در شش ماه آینده در سطح جهانی رویدادی در خواهد گرفت که توان رئیس جمهوری منتخب را به سنجش خواهد گذاشت ، موج عملیات تروریستی در هند همان وعده ای است که بایدن داده بود و اینک فصل اول آن به صحنه رفت و تا زمان جابجایی قدرت در امریکا با پرده های دیگر آن آشنا خواهیم شد.رواج اسلام هراسی یک بیماری واگیر دست ساخته که صورت بندی قدرت در سطح جهانی سخت به آن نیاز دارد هسته مرکزی هر بحرانی خواهد بود. بحران جهان سرمایه داری تنها در بستر یک خشونت می تواند رام شود و این هراس می تواند به آن مشروعیت بدهد.
انتخاب هند بسیار هوشمندانه است چرا که این کشور در آستانه جهش اقتصادی این تمایل را در خود می یابد بحران کشمیر از یک سوی و چالش مداوم با پاکستان را یکبار برای همیشه حل کند و از سوی دیگر وقتی جهان با کمبود جدی منابع روبروست ناامن کردن یک کشور رقیب بخصوص و تی در همسایگی چین باشد می تواند برای سرمایه های سرگردان خودبخود بعضی گزینش ها را حذف و بقیه را مطلوب کند.
نوع عمیلیاتی که در بمبی انجام شد نمی تواند توسط کادرهای غیر حرفه ای حتی با کمک کشوری مثل پاکستان انجام شود، این عملیات آنچنان پیچیده طراحی شده بود که همه شبکه های ماهواره ای را سرگرم کند تا همه بپذیرند این آشی نیست که به این زودی سرد شود و دهانهای بسیاری را نسوزاند،اوباما با شعار تغییر را برد ولی قبل از آنکه وارد کاخ سفید شود درخواهد یافت بجای صلح باید روی طرحهای پنتاگون حساب کند. تصویب پیمان امنیتی امریکا و عراق در بغداد این فرصت را به اوباما می دهد تا افغانستان و طالبا ن -بخوانید پاکستان - را همانگونه که در انتخابات وعده داده بود در اولویت قرار دهد.
بسیاری از تحلیل گران ایرانی که بدون دلیل و با دلیل می پندارند آتش نزاع روی ایران متمرکز خواهد شد بیشتر اسیر خیال اندیشی اند چون جامعه ایران زنده تر و مهمتر از آنست که بتوان این شوخی ها را با آن کرد ولی این اتفاقات آنقدر استراتژیک محسوب می شوند که که تمام توجه ما را جلب کند بعد از ماجرا عراق وافغانستان هر تحولی در پاکستان می تواند موقعیت استراتژیک ایران را مسایل جدید روبرو کند.مقابله با این وضعیت علاوه بر هوشیاری دیپلماتیک تدبیر دیگری می طلبد که تنها با نسخه برگزاری جدی ،رقابتی و فشرده و در فضای کاملا آزاد انتخابات ریاست جمهموری اسلامی است ،مهم نیست چه کسی رئیس جمهور می شود مهم آنست که  شهروندان ایرانی با شور و آگاهانه دست به انتخاب زده اند . در غیر این صورت بحرانهای فرامرزی با اضافه شدن بر بحرانهای اقتصادی آینده پرمخاطره ای را برای ما ترسیم خواهد کرد.نگذاریم این اتفاق بیفتد.  

قوچانی باز صاحب تریبون شد،این بار آینده نو

قوچانی و تیم اش به هر دلیلی بدون تریبون نمی مانند ٬این بار وی با یاران خودبه آینده نو می رود تا یکبار دیگر در رونق یک روزنامه و بعد به تعطیلی کشاندن آن ایفای نقش کند. عبدالرسول وصال که بعد از تجربه مدیرمسئولی با بودجه دولت در انتشار یک روزنامه خصوصی شکست خورده بود این بار شاید درکنار قوچانی کارنامه موفقی در کنار شکست قبلی اش برای خود فراهم کند.امیدوارم استفعای کادر کارگزاران ربطی به قوچانی و روزنامه جدیدش نداشته باشد. این خبر خوبی نیست که انتشار روزنامه یی منجر به تعطیلی روزنامه دیگر شود ٬نئولیبرالها ی وطنی در اوج ناکامی خود نیاز به تریبونی دارند که به هر حال خوشبختانه فراهم شد.امیدوارم نحله های فکر رقیب نیز روزگاری تربیون هر چند کوچک خود را بیابند.چون جامعه تنها در سایه رقابت و فرصت های برابر حق انتخاب می یابد و این انتخاب منتج به ارتقای دانش عمومی می شود.

حذف حداقل دستمزد بمب ساعتی زیر پای حقوق بگیران

معنای حذف حداقل دستمزد را بی پرده باید برای حقوق بگیران توضیح داد٬این یعنی روشن شدن فتیله بمب معیشتی ٬ که می تواند هستی کارکنان را به خطر بیاندازد و آنها را به خاک سیاه بنشاند٬در حالی که نئولیبرالیسم در همه ابعاد شکست را تجربه می کند در این سوی مرزها حامیان فرودستان در انتخابات٬بدترین صورت استثمار را به اسم طرح تحول اقتصادی در عمل تحقق می بخشند٬دادن یارانه مستقیم گذرا بودن خود را در متن خود به تماشا می گذارد٬خیلی زود حامیان آقتصاد بسیار آزاد به بهانه تورم افسار گسیخته آنرا حذف خواهند کرد تا سفره فروستان بجای غنی تر شدن به تمامی برچیده شود.

این طرح خطرناکی است که بصورت میانبر بر آنست قانون کار را که تنها قانونی حامی شهروندان تهی دست است از کار بیاندازد٬این قانون زمانی نوشته شد که پابرهنه ها و تهی دستان هنوز حامیانی داشتند و برخی صاحبان قدرت باور داشتند نمی توان زعفرانیه را در کنار حلبیی آباد تحمل کنند ولی امروز چون نمی توان زخم چشمی به زعفرانیه بزنند بر آنند حلبی آباد را به تمامی با شگردهای نئولیبرالی و فرمولهای شکست خورده برای همیشه به حاشیه زندگی اجتماعی برانند.

این طرح و طرحهای مشابه نه تنها کمکی به رونق اقتصادی نمی کنند بلکه به دلیل تاثیرات روانی که بر طبقه واقعا مولد می گذارد نظام تولید را برای همیشه به نفع مراکز تولیدی آنسوی مرزها حذف می کنند٬چرا مسئولان و تصمیم گیران بجای پاک کردن صورت مسئله نظام مدیریتی کشور را اصلاح نمی کنند که به صورت کامل فشل است و هنری جز بر باد دادن منابع و بی انگیزه کردن نیروی انسانی ندارد ٬البته می توان ردپای رانت طلبی را بصورت غریزی در آنها ردیابی کرد و مهارت شان را در این مورد تائید کرد.

متاسفانه مهمترین اخباردر رسانه های بزرگ که توسط حامیان اقتصاد آزاد اشغال شده اند به عمد نادیده گرفته می شود و خبرهای زرد جایگزین آنها می گردد. همه نامزدهای ریاست جمهوری و نمایندگان مردم در مجلس باید بدون پرده پوشی دیدگاه خود را در این مورد بیان کنند و این نکته ساده را نادیده نگیرند که این طرح امنیت نظامی را با مخاطر می اندازد که جایگاه فعلی آنها را تضمین می کند . باید این خبرهای بزرگ را در ابعاد واقعی اش با مردم در میان گذاشت تا آنها بدانند چه خوابهایی برایشان دیدند. روشن کردن چراغ عقل به سود همه است حتی آنهایی که به ویروس نئولیبرالیسم آلوده اند و می پندارند می توانند در غیاب حداقل معیشت مردم به توسعه اقتصادی برسند.

احمد آقالو با همه وسوسه های زمین رفت و به تاریخ پیوست

احمد آقالو مرد ٬سرطان استخوان او را برد٬نه دارد بازی می کند٬با آن صدای رسایش ٬ با آن نگاه خیره اش٬ او حتی مرگش را جدی بازی می کند٬با هیچکس شوخی ندارد ٬یادت می آید در نمایش سمندریان ٬جعفری و...چقدر بازی خوبی داشت.چقدر نقشش را جدی می برد در صحنه٬ وقتی می گفتی به او عالی بازی کردی ٬می گفت من تنها کارم را انجام داده ام. نمایش محصول کار همه کسانی است که در تدارک آن نقش داشتند. می رنجیدی ٬می گفتی بهتر می توانست جواب بدهد. ولی او خوب جواب می داد و تو در آن سالها نمی دانستی می توان خود را در هنر گم کرد و هنر را به تماشا گذاشت و خود دیده نشد. وقتی در تلویزیون تند و تیز فیلم همه وسوسه های زمین سمندریان تند و تیز نقد کردم . وقتی مرا دید گفت حرمت پیش کسوت را داشته باش. راست می گفت ٬آخر سمندریان در اوج است نباید ...حق با او بود.

چرا نباید ؟سالهاست این جمله را با خود زمزمه می کنم ٬همه تجربه های آدمها جواب نمی دهد.سمندریان در برابر آنهمه کار خوب ...اما نباید آنقدر تند و تیز حرف می زدم ٬حق با او بود.می خواستم در باره مرگش ننویسم. شاید اگر زنده بود جواب می داد از هنر بنویس نه از هنرمند.اما نوشتم ٬با خود گفتم چه به تلخی "مرد مگر تو تغییر نکرده ای ٬او هم شاید دست آخر می خواست دیده شود٬آنهمه تلاش بی وقفه اش.اما او دیده شد هر چند اگر خودش نخواهد.با مرگش چیزی کم می شود از هنر.آن سرطان لعنتی نمی داند با هنر چه کرد ٬بسیاری از نقش ها با بودن او معنا داشتند.کاش می توانستیم در باره زنده ها بنویسم. در اتاق فکر دنیای تصویر همین کار می کردم ولی نگذاشتند با بستن این مجله... راجع زنده ها نباید نوشت ٬چون حرکت دارند ٬می توانند اعتراض کنند.ولی مرده ها نه. در باره مرده ها می توان نوشت بدون آنکه جوابی بر خیزد راست گفتی و یادروغ

گاهی نسبت به خاطراتی که در باره دیگران می نویسم تردید می کنم ٬نه آنکه بخواهم تحریف کنم٬مرگ نقشه ذهنی خاطرات را به هم می زند آنها را پاگیزه می کند٬چون مجسمه می تراشد تا تنها زیبایی بماند. خوبی زندگی آنست که قیل و قال ها را وامی گذارد و تنها آنچیزی را باقی می گذارد که ارزش باقی ماندن دارد و هرکس آن جایی را می یابد که حق اش است . آقا لو بخش مهمی از تاریخ هنر است ٬نه بخش پرصدایش ٬بخشی است که آدمهایی که عمیق تر بخوانند و ببینند  آنرا خواهند یافت ٬خدایش بیامرزدش

رفیق دیگه کسی نمانده تا دل بده به غم و غصه هام

                                                                             برای رفیقی که نارفیق وطن شد

دیشب خوابتو دیدم ٬خیلی وقت می شد که دیگه در خاطراتمو بسته بودم به رویت. از همان روزی که درشب طولانی سوئد تلفنی گفتی من دیگه ایرانی نیستم و دردی هم دارم درد خودمه و لذت هام ٬نمی دانم رفیق چرا دلم می خواهد دل بدم به دلت٬حرف دلم را بریزم تو سینه ات٬یادت می آید قدیما یک تار سیبلمون که گرو می گذاشتیم سرمون می رفت ولی از حرفمون بر نمی گشتیم.حرف صنار و یک شاهی نبود.مرد بود و حرفش٬اما امروز می گند حرف باد هواست٬بگو و بگذر.بگذارخرت از پل بگذره ٬خوب اگر پاپیچ ات بشند دیوار حاشیه را آجر به آجر ببر بالا و اصلا بزن زیر حرفت.تو هم شدی یکی از این آدما . مگه نمی گفتی می رم دکتر می شم و تو روستاهای دور افتاده مرهم می گذارم بر زخم مردم ندار.

همه شدن مثل تو و می زنند زیر قولشون ٬مگه جلوی چشم یک ملت در انتخابات نگفتند پول نفت را می آرند توی سفره مردم٬پس چرا نیاورند٬امروز هم می گند با نفت پنج دلاری می شه کشور را ادار کرد ٬اگر نتوانستند یخه کی را را بگیریم .اصلا دستی برامون مانده تا یقه گیری بکنیم ٬مگر امروز نمی گند کی ما گفتیم پول نفت را می آریم سرسفره مردم.مگه نگفتند نفت زیر صد دلار نمی آید ٬چرا نمی گند اشتباه کردند.من و همان مردمی که روزگاری عشقت بودند سفرمان که ته کشید به هم زل می زدیم و به خوش باوریمان می خندیم و تو هم می خندی به ما که شبیه همان روزها مانده ایم ٬خنده ما تلخه.آنها که دارند آن روز چه می فهمند چه غمی این سینه لامعصب داغون می کنه ٬چقدر دارند  تو بگو یک میلیارد. دوتا ٬سه تا نه برو بالاتر . صد و شصت میلیارد. واسه هزار پشتشون بسه

یک عالمه حرف دارم٬ولی وقتی می افتم تو نخ حرف زدن همه حرفها را می زنم جز حرف خودم ٬آن حرفی که سینه امو می خراشه و روحمو داغون می کنه ٬رفیق بد چور دلم گرفته ٬تو هم لامعصب که نیستی ٬هر جا سراغتو می گیرم هیچکی خبر ازت نداره ٬یادته می رفتیم بهشت زهر غروبا ٬فانوس ها که روی قبر شهدا روشن بودند تماشا می کردیم و تو می خوندی بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو٬یادت می آید می خندی وسط گریه و می گفتی دیگه گندم مال خودمونه و هر چی که داریم مال خودمونه . رفتی ینگه دنیا و برای خودت آقا دکتر شدی تا سهم گندم دیگرا ببری و حالشو ببری . یادته با پول همین همین ملت بدبخت رفتی درس خواندی٬شدی یکی از همان کسانی که پول نفت بردند.آره تو عوض شدی و من ماندم کلی درد توی دلم و تنهایی می رم بالا سر قبر مادرم که برایت وقتی نون و پنیر می آورد می گفتی بهترین غذای دنیاست و تو کم می خوردی . مادرم قایمکی می گفت عوض می شه . آدم که تند بره می بره .آره مادر راست می گفتنی . من بی رفیق تنها برای تو می خونم بوی گندم مال من...

منصور تاراجی مرد و دریغا که نگاه کودکانه اش را با خود برد

"منصورتاراجی " مرد٬این چه خبر ویرانگری بود که در نمایشگاه مطبوعات به من رسید٬لعنت به خبرهای بد٬او از من دلگیر بود و شاید هم هنوز باشد٬وقتی دعوتنامه ای را بدستم داد که به سفارت فرانسه بروم و ویزایی بگیرم تا پاریش را سر فرصت نشانم دهد گفت به هیچکس نگو چون همه توقع دارند.از آن دعوت نامه هایی است که که مو لای درزش نمی رود. تشکر کردم کمی سرد٬دلخور شد .ولی من هیچگاه به سفارتخانه نرفتم. قصد سفر نداشتم.زحمت او را بر باد دادم. آن روزها با گروه آیینه می زیستم و می پنداشتم نباید تنهایش بگذارم و هرگز تنهایش نگذاشتم تا در یک غروب دلگیر بهاری مرد .

تاراجی از من دلگیر بود چون همیشه عصبانی اش می کردم و پاپیچ اش می شدم تا هر چه درسینه دارد با خشم و خروش بیرون بریزد تا بدانم بسیاری در مطبوعات چه بودند و چه کرده اند.می دانست چه می کنم و نمی رنجید٬ نسل قبل از من جهان را تنها از دریچه حرفه شان می دیدند و ما گونه دیگر تربیت شده بودیم٬تاراجی زنده دل بود و عجول٬جوان بود و پرتجربه .وقتی برای "ایران" ما کار می کرد با هم دیدار داشتیم٬هم را شناختیم و دوست شدیم چه آسان. او نباید می مرد ٬پر از زندگی بود. اما از روزنامه نگار زندگی اش را بگیری چه برایش می ماند جز یک عالمه خاطرات ٬این را خودش به من گفت. می گفت تو مثل نسل منی ٬آرام و قرار نداری .ولی برای من زندگی جمعی مهمتر از حرفه ام بود ٬ نمی دانم اگر می دانست در چنگال افسردگی گرفتار مانده ام و از آنهمه انرژی خبری نیست چی می گفت. شاید هیچ نمی گفت ٬چون او می دانست روزنامه نگار بدون روزنامه افسرده می شود.خوشحالم که لااقل وبلاگ است.

اما امروز من از تاراجی دلگیرم چون دلم می خواست نمایشگاه مطبوعات بروم و با دیدن دوستان غم دل سبک کنم.بسیاری را دیدم آنهم با چه شادی ٬بچه های قدیمی کیهان ٬ایران ٬همشهری و....چقدر دیروزرا زیباتر از آن روزها که تجربه اش می کردیم می یابیم.حسرت روزهای رفته همیشه با ماست٬اما مرگ تارجی این تجربه را تلخ کرد. نباید برنجم ٬شاید به این دلیل که عادت کرده ایم همیشه اوضاع را بدتر بیابیم.همه خسته اند ٬همه بی انگیزه روزهایشان را به شب و شب شان را به روز می رسانند .تنها مرگ است که این بازی تکراری را بهم بزند.

گوشه ای از نمایشگاه غرفه ای یافتم که بر سر آن نوشته شده است "موزه مطبوعات ".چقدر اگر این موزه فعال بود می شد به آن مراجعه کرد و فهمید تاراجی چه کرده است ٬کاش از همین امروز به این موزه امکان می دادیم آثار روزنامه نگاران را جمع می کرد تا نسل جوان همه چیز را از صفر شروع نکند. با خبرگزاری فارسی گفت و گویی کردم و همین نکته کوچک را گفتم . پرسیدیم چرا به بهانه نمایشگاه قدیمی ها و جدیدها را یکجا جمع نمی کنید تا لااقل قیافه هم را بشناسند. شاید نسل جوان تاراجی را نشناسد ولی باید بداند برشانه های او و بسیار دیگر باید بایستد برای خودش کسی شود.

تاراجی یک روز که می خواست به فرانسه برگردد همه تحریریه جمع کرد و سخنرانی کوچکی کرد تا هم خداحافظی کند و هم ... به دوستی گفتم مثل کودک می ماند ٬وقتی متعجب شد گفتم پیکاسو جایی گفته برای نقاشی باید نگاه خیره کودک را داشت و همین است که تاراجی همیشه نگاه زنده دارد.کاش نگاه کودکانه اش همچنان با ما بود و به می گفت روزنامه نگار که افسرده نمی شود. بنویس ٬برای فردا بنویس 

*مادر شاه علی روزنامه نگار هم جهان فانی را وداع گفت. روزنامه نگاری که هر جا مراسمی برای روزنامه نگاری بر پاست او حتما هست. این مرگ را به او تسلیت می گویم

جایزه بدهید به آن که می داند صد و شصد میلیارد تومان چند تا صفر دارد

تاریخ را بخوانید آنهایی که به اسم آزادی قیام کردند بعد از دستیابی به قدرت همین آزادی را به تمامی خود مصادره کردند،یعنی بی پروا گفتند آزادی مطلق تنها برای ماست و تنها اختیاری که برای دیگران قائل اند سکوت و بردگی است. بسیاری برای نان برای همه شورش کردند ولی زمانی که مسلط شدند تکه نان را از همه دریغ کردند. مهم آن نیست که در بی قدرتی چه می گوئیم مهم آنست سوار براسب قدرت چه می کنیم.آنهایی که از عدالت سخن گفتند و براسب مراد سوار شدند بهتر است در سخنرانی های مهرورزانه شان از مردم بپرسند صد و شصت میلیاردر تومان چند صفر دارد و اگر کسی جواب درست بدهد جایزه ای به او بدهند البته مطمئن باشند هیچکس جواب نخواهد داد و جایزه در جیب شان خواهد ماند.
آنهایی که می گویند ثروتمند شدن دیگران بد است ولی برای دیگران بد تلقی می شود  و برای رفقایشان خوب است چرا بجای شعار در حمایت از محرومان یک کار عملی برای آنها نمی کنند و یکی از آنها را بجای وزارت بعنوان مستخدم سادهاستخدام نمی کنند. انتخابات در پیش است و همه با دستهای رو وارد بازی می شوند.دیگر شعار افشای باندهای مافیایی جواب نمی دهد.دیگر همه بدن برهنه پادشاه را دیدند و نیازی به گستاخی کودک وجود ندارد.
در این میان تنها مانده است میرحسین موسوی تا کنون شبیه خود مانده است ،کسی که عطای قدرت را به لقایش بخشیده است . گاهی می پندارم کاش او نیاید تا لااقل یک نفر از چند نفرباشد که از آن همه پاکدامنی در آغاز انقلاب نشانی در او مانده باشد ولی اگر نیاید شخصیت اجتماعی او به چه درد تاریخ می خورد. خوش نامی تاریخ را تغییر نمی دهد . اما در آمدن و نیامدن او ما بی تاثیریم .اما اگر بیاید باید پشت او بایستیم تا آخرین نشانه امید را بیازمائیم .البته من خاتمی را پاکدامن می دانم ولی او نشان داده  نمی خواهد آزموده را بیازماید . بعد از میر حسین بهترین گزینه است . می ماند گفتن این نکته که اصول گرایان چقدر زود دستهای خالی شان را هم در آزادی و هم در عدالت و هم در حداقل معیشت مردم نشان دادند. همه این تجارب نشان دهند هر کس بیاید با حضور فعال مردم است که چیزی تغییر می کند.آنهایی که در قدرتند بدون نظارت همان می شوند که تاریخ نشان داده و می دهد.