احمد آقالو با همه وسوسه های زمین رفت و به تاریخ پیوست
احمد آقالو مرد ٬سرطان استخوان او را برد٬نه دارد بازی می کند٬با آن صدای رسایش ٬ با آن نگاه خیره اش٬ او حتی مرگش را جدی بازی می کند٬با هیچکس شوخی ندارد ٬یادت می آید در نمایش سمندریان ٬جعفری و...چقدر بازی خوبی داشت.چقدر نقشش را جدی می برد در صحنه٬ وقتی می گفتی به او عالی بازی کردی ٬می گفت من تنها کارم را انجام داده ام. نمایش محصول کار همه کسانی است که در تدارک آن نقش داشتند. می رنجیدی ٬می گفتی بهتر می توانست جواب بدهد. ولی او خوب جواب می داد و تو در آن سالها نمی دانستی می توان خود را در هنر گم کرد و هنر را به تماشا گذاشت و خود دیده نشد. وقتی در تلویزیون تند و تیز فیلم همه وسوسه های زمین سمندریان تند و تیز نقد کردم . وقتی مرا دید گفت حرمت پیش کسوت را داشته باش. راست می گفت ٬آخر سمندریان در اوج است نباید ...حق با او بود.
چرا نباید ؟سالهاست این جمله را با خود زمزمه می کنم ٬همه تجربه های آدمها جواب نمی دهد.سمندریان در برابر آنهمه کار خوب ...اما نباید آنقدر تند و تیز حرف می زدم ٬حق با او بود.می خواستم در باره مرگش ننویسم. شاید اگر زنده بود جواب می داد از هنر بنویس نه از هنرمند.اما نوشتم ٬با خود گفتم چه به تلخی "مرد مگر تو تغییر نکرده ای ٬او هم شاید دست آخر می خواست دیده شود٬آنهمه تلاش بی وقفه اش.اما او دیده شد هر چند اگر خودش نخواهد.با مرگش چیزی کم می شود از هنر.آن سرطان لعنتی نمی داند با هنر چه کرد ٬بسیاری از نقش ها با بودن او معنا داشتند.کاش می توانستیم در باره زنده ها بنویسم. در اتاق فکر دنیای تصویر همین کار می کردم ولی نگذاشتند با بستن این مجله... راجع زنده ها نباید نوشت ٬چون حرکت دارند ٬می توانند اعتراض کنند.ولی مرده ها نه. در باره مرده ها می توان نوشت بدون آنکه جوابی بر خیزد راست گفتی و یادروغ
گاهی نسبت به خاطراتی که در باره دیگران می نویسم تردید می کنم ٬نه آنکه بخواهم تحریف کنم٬مرگ نقشه ذهنی خاطرات را به هم می زند آنها را پاگیزه می کند٬چون مجسمه می تراشد تا تنها زیبایی بماند. خوبی زندگی آنست که قیل و قال ها را وامی گذارد و تنها آنچیزی را باقی می گذارد که ارزش باقی ماندن دارد و هرکس آن جایی را می یابد که حق اش است . آقا لو بخش مهمی از تاریخ هنر است ٬نه بخش پرصدایش ٬بخشی است که آدمهایی که عمیق تر بخوانند و ببینند آنرا خواهند یافت ٬خدایش بیامرزدش