می هراسم از یلدا طولانی تر شب سال
نگه جز پیش پا را دید نتواند/که ره تاریک و لغزانست/وگر دست محبت سوی کسی یازی /به اکراه آورد دست از بغل بیرون /که سرما سخت سوازن است ./نفس کز گرمگاه سینه میآید برون ابری شود تاریک/چو دیوار ایستد در پیش چشمانت/نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم /زچشم دوستان دور یا نزدیک /.... همان سال بود کفش های کهنه ام به من گفت دیگر یارای ماندم نیست .غروب به فروشگاهی رفتم و کفشی خریدم...خواستم دورش اندازم فروشنده گفت بگذارد گوشه ای تا بنده خدایی را پناهی باشد.همین کردم . لحظه ای بعد جوانی ژولیده آن را پوشید و من چون بیدی لرزان در باد لرزیدم . به اداره رسیدم . مدیری عدالت طلب محکم ایستاد و مرا با خنده نگاه کرد: پیر شده ای . ببین من از سرما بیمی ند ارم. گفتم: اگر راننده ای بدنبال من هم می آمدم من هم جوانی می کردم. ته چشمهای همکارانم پر از خنده شد ولی لبهایشان از هراس همچنان تلخی می کرد.هیچ کس هیچ کس را نمی فهمد:/نفس کاین است .....
صبح یاری بر خاستن نبود ،شب از ازدحام کابوس بیدادی بر من رفت. چقدر وقتی بیدار شدم با وحشت،هراس زده بودم. زندگی تنهاشده است . به کابوس هایمان عادت کرده ایم . دشنه ایم بر سینه هم ،رسم رفاقت گم شده است ، هیچکس نیست بفهمدت چه می گویی ،چه داری بگویی ،همه زبانی شده اند برای غارت احساس و عاطفه . شب یلدا نزدیک است و من از طولانی ترین شب که پر از کابوس باشد می هراسم . به شعر پناه می برم شاید تسکینی باشد ،راهیان شعر را ناخواسته می گشایم و شاملو برای من می خواند:گر بدینسان زیست باید پست/من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم /بر بلند کاج خشک کوچه بن بست/گر بدینسان مرد باید پاک /من چه نا پاکم اگرننشانم از ایمان خود چون کوه /یادگارجاودانی برتر از این بی بقای خاک