سالها پیش در روزی چون همین روزهای تلخ و یخ زده برف می بارید سنگین٬و من مثل عابران در خود مچاله شده بودم. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود .از خانه کنده بودم و به اداره می رفتم برای لقمه نانی ،بقول زهری شاعر (من از با "خویش "بودن ،در ستوهم )،خسته از خود می رفتم تا به قفسی که نامش کار بود بیاویزم .لحظه ای سریدم روی یخ ها و تنهایی وحشتش را درتنم ریخت .برخاستم خسته و محزون ،تنها اخوان حال مرا می فهمید وقتی در من می خواند:/سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت/سرها در گریبان است/کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را/....برخاستم و به دیواری تکیه دادم.همه تنها بودن مثل من ،بار خود را کشیدن٬خدایا چه دشواراست و من خویش را بر شانه های خسته ام می بردم.

نگه جز پیش پا را دید نتواند/که ره تاریک و لغزانست/وگر دست محبت سوی کسی یازی /به اکراه آورد دست از بغل بیرون /که سرما سخت سوازن است ./نفس کز گرمگاه سینه میآید برون ابری شود تاریک/چو دیوار ایستد در پیش چشمانت/نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم /زچشم دوستان دور  یا نزدیک /.... همان سال بود کفش های کهنه ام به من گفت دیگر یارای ماندم نیست .غروب به فروشگاهی رفتم و کفشی خریدم...خواستم دورش اندازم فروشنده گفت بگذارد گوشه ای تا بنده خدایی را پناهی باشد.همین کردم . لحظه ای بعد جوانی ژولیده آن را پوشید و من چون بیدی لرزان در باد لرزیدم . به اداره رسیدم . مدیری عدالت طلب محکم ایستاد و مرا با خنده نگاه  کرد: پیر شده ای . ببین من از سرما بیمی ند ارم. گفتم: اگر راننده ای بدنبال من هم می آمدم من هم جوانی می کردم. ته چشمهای همکارانم پر از خنده شد ولی لبهایشان از هراس همچنان تلخی می کرد.هیچ کس هیچ کس را نمی فهمد:/نفس کاین است .....

صبح یاری بر خاستن نبود ،شب از ازدحام کابوس بیدادی بر من رفت. چقدر وقتی بیدار شدم با وحشت،هراس زده بودم. زندگی تنهاشده است . به کابوس هایمان عادت کرده ایم . دشنه ایم بر سینه هم ،رسم رفاقت گم شده است ، هیچکس نیست بفهمدت چه می گویی ،چه داری بگویی ،همه زبانی شده اند برای غارت احساس و عاطفه . شب یلدا نزدیک است و من از طولانی ترین شب که پر از کابوس باشد می هراسم . به شعر پناه می برم شاید تسکینی باشد ،راهیان شعر را ناخواسته می گشایم و شاملو برای من می خواند:گر بدینسان زیست باید پست/من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم /بر بلند کاج خشک کوچه بن بست/گر بدینسان مرد باید پاک /من چه نا پاکم اگرننشانم از ایمان خود چون کوه /یادگارجاودانی برتر از این بی بقای خاک