جنگل است جنگل ٬خودرو ها در هم حلقه می خورند٬جلوی هم سد می شوند٬هیچکس به هیچکس راه نمی دهد٬زمان می ایستاد٬کمی مانده به غروب دوشنبه از خانه بیرون زده ایم برای جشن تولدی و شاید هم برای کمی با هم بودن و لبخندی زدن ٬از چهار راه لشکر تا میدان حر یک ساعتی در راه هستیم.هیچ کس تن به قانون نمی دهد.نه پلیسی است و نه وجدان سخت گیری.همه چیز فروریخته است٬همه ارزشها رهاشده اند ٬در یک نیست انگاری خود را می یابیم ٬رعایت آن دیگری و حتی رعایت خود٬قانون ٬حقوق شهروندی ٬حق رسیدن به مقصد و.. چون پتکی می خورد بر سرم.سیرگیجه رهایم نمی کند.نمی فهمم ٬هیچ چیز را نمی فهمم ٬مدتهاست هیچ چیز را نمی فهمم.

"علی معلم " به استقبال مان می آید ٬با خنده می گویم در سن و سال ما جشن تولد نمی گیرند. در جواب می شنوم همسرم می خواست در بطالت روزگار یک غافلگیری مطبوع ایجاد کند.بدنیا می آئیم ٬خاطره می آفرینم ٬در رویدادهای تاریخی و در مسیری سخت و پر از سنگلاخ تجربه می اندوزیم . اشتباه می کنیم ٬در معرض اشتباه قرار می گیریم ٬قدم به قدم پخته تر می شویم و در آستانه انتقال تجارب مان به نسل بعد عده ای بر آن می شوند همه چیز را از صفر مطلق شروع کنند . حکم سکوت می دهند . می خواهند مجله دنیای تصویر نباشد . این اسم و آن نام در انزوا فراموش کنند و فراموش شوند. نه قانون را حرمت می گذارند و نه مصلحت جمع را و حتی به خود رحم نمی کنند. به سهیل می اندیشم و امید ٬به سینا و ایمان و دختر بچه ای زیبا که نامش را نمی دانم ٬چرا جلوی آنها سد می گذارند٬چرا جلوی هم می پیچیم٬ نمی فهمم ٬هیچ چیز را نمی فهمم ٬مدتهاست هیچ چیز را نمی فهمم.

صدای خنده می آید. ملت عجیبی هستیم . تراژدی را تبدیل به لطیفه می کنیم و بعد می خندیم ٬سخت می خندیم. بیشترین لطیفه را می سازیم و بعد رها می شویم. با خنده ای از یاد می بریم که باید کاری کرد ٬گرهی را گشود. همسر معلم دستپخت درجه اولی دارد. استداد و سلیقه و مهربانی وقتی کنار هم باشد عطر خوبی دارد. شام را با لذت می خوریم. من بعد از دست پخت مادر و خواهرم و همسرم این اولین  دست پخته ای است که سخت دوست دارم. مادران به دخترانشان می آموزند و پدران به پسرانشان . مدتهاست دیگر تجارب منتقل نمی شود. فرزندانمان باید از اشتباهات ما هم بیاموزند. شب خوبی است همه مهربانند و من فراموش می کنم افسرده ام . چرا مراقب هم نیستیم . با لبخندی خدا حافظی می کنیم . همسرم می گوید آشپزمهربان دست پخته بهتری دارد. قدیمی ها می گفتند مادر با هر لقمه ای که به فرزندش می دهد مهربانی را در جانشان می ریزد. ما شاد بر می گردیم خیابانها خلوت است اما خطرناک . جلوی هم می پیچیم و در شب این یعنی مرگ . رعایت دیگری و خود را نمی کنیم٬چرا؟ نمی فهمم ٬هیچ چیز را نمی فهمم ٬مدتهاست هیچ چیز را نمی فهمم.