برف می بارد /سرم را برمی گردانم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم/ برف می بارد به روی خار و خاراسنگ /کوهها خاموش/ دره ها دلتنگ/...برف می بارد /هنوز شهر سفید پوش نشده است٬نمی دانم چرا کودکی دلم می گرید. آن روزها که برف می بارید برای گنجشکها٬کبوتر چاهی ها و..دلمان می طپید نکند سرما خشک شان کند٬گرسنه بمانند/ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ/بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی/یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد/ رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان /ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟/سیاووش کسرایی را می خواندیم٬با آرش زندگی می کردیم/ گفته بودم زندگی زیباست/گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست/آسمان باز/ آفتاب زر/ باغهای گل/دشت های بی در و پیکر/سر برون آوردن گل از درون برف/تاب نرم رقص ماهی در بلور آب/ بوی خک عطر باران خورده در کهسار/ خواب گندمزارها در چشمه مهتاب/ آمدن رفتن دویدن/عشق ورزیدن/ غم انسان نشستن /...نان ها را ریزریزمی کردیم تا پرنده هاگرسنه نمانند.

سقف خانه مان کاهگلی بود.برف که می بارید و خورشید می تابید چکه چکه آب می ریخت روی گلیم ٬چشم به سقف داشتیم نریزد٬خدایا گنچشک ها را پناه بده ٬ما هم گنشجگ تویم ٬لحاف کرسی را می کشیدیم  تا مادر نبیند گریه می کنیم ٬برای خودمان ٬برای پرنده ها ٬برای خانه های توسری خورده، روزگاری بود .../ روزگار تلخ و تاری بود/بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره/دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت / بر زبان بس داستانهای پریشان داشت/زندگی سرد و سیه چون سنگ / روز بدنامی/ روزگار ننگ /غیرت اندر بندهای بندگی پیچان/ عشق در بیماری دلمردگی بیجان/ فصل ها فصل زمستان شد/....زمستان بود و ما دلمان می خواست آرش باشیم و تیری بر چله کمانمان بگذاریم و پرتاب کنیم تا هیچ سقفی فرو نریزد ٬هیچ پرنده ای یخ نزند... زمستان که می شد سردمان می شد...لباسهای کهنه گرممان نمی کرد ٬ولی ما می ایستادیم ٬مرد بودیم ٬سرما را شکست می دادیم ٬ما پناه گنجکشها بودیم ....با خود زمزمه می کردیم :/ زندگی را شعله باید برفروزنده /شعله ها را هیمه سوزنده / جنگلی هستی تو ای انسان /جنگل ای روییده آزاده/بی دریغ افکنده روی کوهها دامن/ آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید/چشمهها در سایبان های تو جوشنده/ آفتاب و باد و باران بر سرت افشان/جان تو خدمتگر آتش/سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان/زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز/ شعله ها را هیمه باید روشنی افروز/کودکانم داستان ما ز آرش بود/ او به جان خدمتگزار باغ آتش بود/....از پنجره به بیرون نگاه می کنم دو کارگر نقاش زیر برف دیوار ها را رنگ می زنند. سردشان است.

دیگر نانمان را با گنجشکها قسمت نمی کنیم ٬موهای سفیدمان نمی گذارد مشتی برف بر داریم و به طرف دیوها پرتاب کنیم /تنها مانده است پلکهای خیس و کوچه های دلتنگی و کودکی هایی که فقر دزدید ٬زیر لب زمزمه می کنم:/هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت /هیچ دل مهری نمی ورزید/هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد/هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید /باغهای آرزو بی برگ/ آسمان اشک ها پر بار/....