اعلام استقلال یکجانبه کوزوو ضرب شست غرب علیه سرکشی های روسیه

جهان به دوران جنگ سرد بر می گردد.اتفاقات محلی آثار بیرونی منازعات قدرتهای بزرگ است که ترجیح می دهند رودرو به ستیز با هم نپردازندو با مهره حلقه های ضعیف حریف به جنگ هم بروند.بی تردید سرکشی های روسیه در سازمان ملل و رودررویی هواپیماهای نظامی نمی توانست از سوی غرب بی پاسخ بماند.اعلام استقلال یکجانبه "کوزوو" درست همان چماقی بود که غرب دریک اقدام استراتژیک بر سرروسیه وارد کرد. اگر این پیام آشکار به نتیجه دلخواه نظام سرمایه داری نرسد بی تردید ماجرای "چچن" خیلی زود در ارتفاع توجه رسانه های بین المللی قرار خواهد گرفت.

ماجرای جنگ سرد تازه هنوز در مرحله جنینی خود است. باید دید هیات حاکمه روسیه چقدر توان و انگیزه دارد که این جنگ را به سطح بالاتری بکشد. بنظر می رسد آنها در این مرحله با سازش های مقطعی و گرفتن امتیازهایی قانع شوند تا دردور بعد با آمادگی بیشتر وارد رودرویی جدی تر شوند. امریکا در شرایطی که در گیر بحران خاورمیانه است بی میل نیست که صربستان تحریک کند با اقدامات خشن و عجولانه حریف را به میدان یک فضاحت بکشاند. فضاحتی که در بوسنی رخ داد و هنوز روح بشر را زخم خورده باقی گذاشته است . آیا روسیه این توان را دارد که صرب های خشمگین را آرام کند. به خصوص آنکه می داند اکثر گوزوو هایی مسلمانند و اگر منازع جدی شود امریکا می تواند با دفاع از مسلمانان بار روانی حمایت بی دریغ از اسرائیل را سبک کند.

بنظر می رسد روسیه با عدم همراهی در تصویب قعطنامه سوم علیه ایران بتوان این اقدام را به صورت سمبلیک پاسخ دهد و شاید در همراهی با این فرایند پاداش اش را در همان منطقه بگیرد که ضربه را خورده است.در منازعات بین المللی پیچیدگی تصمیم گیری ها حاصل هدف گذاری های است که اعلام نمی شود و به این دلیل روی این منازعات نمی توان در سطح محلی بدون و اماهای کافی حساب باز کرد.ولی آنچه کاملا روشن است در یکسال اخیر مناسبات بین قدرتها شاهد تغییران بنیادین شده است که هنوز همه آثار آن بیرونی نشده اند. ماجرای دستگیری جاسو سان چینی در امریکا راباید در همین جهت مورد ارزیابی قرار دهد.

منازع قدرتها هر چند خود را در رفتارهای سیاسی متجلی می کند ولی آنچه بیش از هر چیز برآمدن٬تداوم و فرجام منازعات را تعیین می کند هدف های خالص اقتصادی است که در باره آن سخن گفته نمی شود ولی همه می دانند برای اینکه سرنوشت هر چالشی را رصد کنیم باید به مناسبات پنهان اقتصادی  چشم دوخت. جهان امروز اگرچه یکپارچه نیست ولی از همان منطقی بهره می برد که همه می دانند که شعار اصلی نظام سرمایه داری چیزی نیست جز فریاد سود بیشتر و هرچقدر بیشتر بهتر. قدرت تا تبدیل به سود نشود در جهان امروز هیچ ارزشی ندارد. 

راز ماندگاری یادداشت روزنامه اعتماد در خرداد سال هشتاد و دو

تهران شهر ارواح است.این شهر جز کابوس تصویری در ذهن ایجاد نمی کند.ساعت شش بعد از ظهردر احوالی میدان ونک هستم.گرد اگرد میدان پر از مسافرانی است که منتظر خودروند تا بعد از یک روز غم انگیز به خانه بروند.ولی در ازدحام مردم حتی با واژه جادویی در بست نمی توانی تاکسی پیدا کنی.گشت های ارشاد در جای جای میدان ایستاده اند.تحریک می شوم به نزدشان بروم و از آنها بخواهم تعدادی از مردم را سوار خودروهایشان کنند و به مقصد برسانند.مهربانی بیشتر در دلها می نشیند تا ... صرفنظر می کنم.آنها شاید حق نداشته باشند ماموریتی جز ماموریت خود را انجام دهند. برای تضمین امنیت اخلاقی مردم در آنجایند.ولی برای امنیت روانی مردم که در ازدحام حیابانها و کمبودها از دست می رود چه باید کرد.

در این شهر جایی را نمی یابی در تنهایی خودت و یا با دوستی مهربان آرام بنشینی و نجوای درونی کنی و یا کپ بزنی تا سبک شوی.غروب زیباترین لحظه روز و شب است ولی غروب تهران پر از کابوس است.قیافه های عبوس.راه بندانهای طولانی و آلودگی هوا به اضافه تورم و صدها مشکل دیگر نفس مردم را بریده است.تا مدتی دیگر از همین مردم می خواهند پر شور و هم آهنگ رای بدهند.اما هیچ کس از خود نمی پرسد در ورای دعوا های بی حاصل جناحی کی و کجا مشکلات ساده مردم حل خواهند شد. ظهر سارا محمد پور که در دانشگاه درس ارتباطات می دهد و در زمانی که در روزنامه اعتماد قلم می زدم از طریق ایمیل با من ارتباط گرفت و گاهی تماسی می گیرد و در مورد پایان نامه و... مشورتی می گیرد. روز دوشنبه در سازمان به دیدنم آمد. از رشت نامزد انتخابات مجلس شده است.می خواست تحلیل مرا از شرایط بشنود.هنوز صلاحیتش احراز نشده است ولی امیدوار است این اتفاق بیفتد.حرفی که می دانستم به او زدم.پوشه ای با خود آورده بود که برخی از نوشته هایم در اعتماد در آن جمع بود

به خانه که می رسم.آنها را دانه دانه می خوانم.بغض گلویم را می گیرد.گویی همین حالا نوشته شده اند و اگر در این وبلاگ قرارشان دهم هرگز در نخواهید یافت در سال ۱۳۸۲قلمی شده اند.چهارسال از آن دوران گذشته است و هنوز همان انتقادها ٬همان گلایه ها ٬همان ناشنوایی ها وجود دارند.اوضاع همان است که بود.هیچ چیز تغییر نکرده است و شاید هنم بدتر شده است.می خواستم یکی از آنها را اینجا بگذارم ولی چون با خود  عهد کرده ام هیچ نوشته ای را که برای روزنامه و مجله ای می نویسم و یا مصاحبه ای با رادیو وتلویزیون انجام می دهم در وبلاگ نگذارم.از بازتکرار یادداشت اعتماد بعد از چهارسال صرفنظر می کنم.ولی حس غریب در من موج می زند.نوشته هایم کهنه نشده اند.این بد است.یعنی داریم دور خود می چرخیم.

در یکی از نوشته ها از مرافعه هایی نوشته ام که زندگی را در خانواده ها تلخ می کند. امروز همان مرافعه ها ادامه دارند با این تفاوت که من نازک دل تر شدم و امیدی هم ندارم از مشکلات رهایی یابم.تقدیر این است که در بازی مرگبار زندگی مرگ را بهترین راه رهایی بدانیم.هر روزنه ای که امید رهایی و تجربه دیگر را میدهد در باورها ی جان سخت و در کوچه های بن بست بجای آنکه آرامم کند خود حجم تلخی ها یم را افزایش می دهد.نه در فردیت مان و نه در هستی اجتماعی مان روزنه ای بسوی نور نمی یابیم. بنظر می رسد باید تسلیم سرنوشت شویم و آن را همانطور که هست بپذیریم و اگر کاری می کنیم به امید فردای بهتر آیندگان باشد .

یکشنبه هجده خرداد سال ۸۲یادداشتم رادر اعتماد این گونه آغاز کردم بخوانید:"تنهایم.تنهاتر از آنکه کسی بتواند آن را تصور کنند. شب که از راه می رسد همصحبتی نمی یابم. کسی نیست که زمزمه های تلخم را بشنود.سهیل و سینا نباید بدانند در زندگی زخمهایی هستند که جان را می خراشند و هنستی آدمی را تباه می سازند . هنوز نباید بدانند . به سراغ شعر می روم . شاملو برایم می خواند :"کوه با نخستین سنگها آغاز می شود /و انسان با نخستین با نخستین درد / در من زندانی ستمگری بود / که به آواز زنجیرش خو نمی کرد." نباید خو بگیریم . باید هر لحظه از نو آنرا کشف کنیم . چرا هنر با هم بودن رانیاموخته ایم و هر کدام جدا از آن دیگری رنج می بریم . پاسخی ندارم . اگر داشتم می توانستم همدمی بیابم. سر بر شانه اش بگذارم و با اشک سخن بگویم . فریاد می زنم . فریادی در خاموشی . تنها با نوشتن آرام می گیرم...."

خدایا این جمله ها هنوز چقدر تازه است. تنها با این تفاوت که سینا و سهیل ام اگر نه همه تلخی هایم بیشتر آنها را می دانند. کاش نمی دانستند . کاش در میدان ونک این نوشته تازه گی اش را نمی گذاشت جلوی رویم .یادداشت این گونه آن سال تمام می شود: اگر نمی توانیم آن دیگر ی را تغییر دهیم ٬می توانیم خود را تغییر دهیم . اگر امروز بود می نوشتم اگر آن دیگری را نمی توانیم تغیییر دهیم دوزخ تنهایی خود را همانگونه که هست بپذیریم و بدنبال مفری نگردیم . لااقل برای نسل موسفید کرده و سوخته خودمان . 

قوچانی و بلند کردن پرچم اشرافیت جدید آنهم از نو ع آقازاده هایش

دیالکتیک امید و ناامیدی آن نقطه جهنمی است که کل هستی ما را نشانه دار کرده است.ما با دیدن هر روزنه ای بسوی نور سرشار از شعف و شور می شویم.رویا بال می گشاید و در آغوش مان می کشد و با خودش ما را می برد هر کجا که بخواهد.اما وقتی رویدادهای تلخ در محاصره مان قرار می گیریم بلافاصله همه چیز را پایان یافته می یابیم و مجلس ختمی برای همه آرزوهایمان می گیریم.جامعه در گذر بی وقفه پیامهای متضاد از درون چشمه جوشان خود به روح و قلبها سرازیر می کند و حضور خود مدام جانمان را فرسوده می کند و همه توان روحی مان را می گیرد و در حلقه بسته ای به دور خود می چرخیم و در پایان حتی یک ذره جلوتراز وضع موجود نمی یابیم.

همه ما فاعلان این بیم و امیدیم.حتی در روابطه شخصی مان زود دل می بازیم و  با خود می گوئیم آن دیگری رویایی مان را یافته ایم و در اولین نشانه هایی که با رویاهایمان سر سازگاری ندارد پس می نشینم. همه چیز را رها می کنیم و از یاد می بریم سرنوشت را آنهایی می سازند که یک رابطه را محل چالش ها و تفاوتها بدانند و گام به گام حفره ها و شکاف هایی که ذاتی زندگی است پر کنند.امید و نا امیدی در سیاست در روابط بین فردی می شود همان قهرو آشتی و یا دل باختن مطلق و جدایی یکبار برای همیشه . اما زندگی خاکستری است .باید لحظات حیات را ساخت و در فراز و نشیب ها حد میانه و  به برآیند خواست دو طرف رسید و بعد آنرا گسترش داد. انسانها همانگونه که باید با توانایی متقابل شان همساز شوند ٬می بایست  ضعف ها ی طبیعتی شان را به رسمیت بشناسند و این ضعف را تبدیل به نقطه اتکا سازند برای راه کشیدن به نقطه تعالی. این را گفتم تا نشان دهم هرچه در میدان سیاست می گذرد از دل پدیدار شناسی روح ایرانی منطق اش را می گیرد و درست در همانجا هم باید درمان شود.

محمد قوچانی نمونه روشن این بیم و امید است.او وقتی سیاستهای اصل چهل و چهار اعلام می شود پیروزی لیبرالیسم و خصوصی را جشن می گیرد.زمانی که دو فقیه وارد مجادله کلامی می شوند پرچم دگرسانی سنت را در دست می گیرد.در هنگامه ای که اصلاح طلبان علیه هاشمی می شودند او پیش آهنگ این شورش می شود و در دفاع از هم در انتخابات با همه قدرت رهبری جریان را بر عهده بگیرد. وقتی با دو و یا سه اجتماع دانشجویان چپ دگر اندیش روبرو می شود فریاد هشدار باش او به آسمان بلند می شود. ولی وقتی این دانشجویان دستگیر می شود از خود نمی پرسد چرا آن عقبه ای که او در خیال پروریده بود به صحنه نیامد.با کانون نویسندگان می ستیزد و آنرا پایان یافته اعلام می کند. در حالی که هیچ جریانی که ریشه در نیازهای جامعه دارد محدود می شود ولی پایان نمی گیرو...

این روزنامه نگار جوان  امروز با سخنان نوه امام و کنش و واکنش هایی که پیرامون این سخنان شکل گرفت روزنه ای دیگر را گشوده می بیند و این گونه می نویسد:"احياي نقش تاريخي خميني‌ها كمترين رهاورد گفتارهاي اخير سيدحسن خميني بود؛ نقشي كه در پيشبرد انقلاب اسلامي ايران و تقويت گرايش‌هاي جمهوريخواهانه آن ضروري است. اصلاح‌طلبان زماني پرچمدار مبارزه با آقازاده‌ها در عرصه ثروت‌اندوزي بودند اكنون اما بايد پرچم ديگري در دست گرفت. پرچم دفاع از آقازاده‌هايي كه مدافع آزادي و جمهوري هستند. به همان نسبت كه حضور آقازاده‌ها در فعاليت‌هاي اقتصادي مفسده‌آميز است حضور آنان در فعاليت‌هاي سياسي بركت‌آميز است تنها به شرط آنكه جمهوريخواه باشند." اما فراموش می کند این کنش و واکنش بعد از انتخابات مجلس مثل برفی که در برابر آفتاب قرار می گیرد آب خواهد شد و در رودخانه تاریخ فراموش می شود بدون آنکه اثری در تحولات بر جا بگذارد. به اعتقاد صاحب این قلم سید حسن خمینی دارای آنچنان شخصیتی است که خود را در گروی آقازاده گی اش قرار ندهد. هر چند به صورت طبیعی از آن بهره می برد. در سیاست هر کس وارد می شود به صورت طبیعی باید پذیرای نقد - البته نه افترا و اهانت - باشد مسدود کردن نقد همان پاشنه آشیلی است که جمهوریت را با خطر ناکارآمدی و حذف قرار می دهد.حفظ حریم ها برای همه یک حق است نه یک امتیاز ویژه

انقلاب پدیده ای است که تمامیت را تبدیل به کثرت می کند و هر کس بخواهد این تمامیت را شکل دهد با مقاومت درون و بیرون سیستمی روبرو می شود و شاید یکی از راز های ماندگاری جمهوری اسلامی در پس همه بحرانها و نا کارآمدیها همین مقاومت درون سیستمی باشد.بدون آنکه این مقاومت بتواند و بخواهد تبدیل به یک جریان اجتماعی نیرومند شود.چرا که همه بازیگران می دانند وقتی رویدادی وارد لایه های عمیق جامعه می شود فرایندی خودبخود پیدا می کند که هیچکس نمی تواند آنرا مدیریت کند.به همین دلیل همه اختلافات متناسب با توازان قدرت در هزار توهای ناشناخته حل و فصل می شوند و هیچگاه منجر به قهرهای ساختار شکن نمی شود . انتخابات مجلش هشتم و ریاست جمهوری همین رویکرد را به تماشا گذاشت . مجلس هشتم همه همین فرایند را طی خواهد کرد. تند و تیزی ها ی پیش از انتخابات همانقدر در ساخت سیاسی ایران طبیعی است که سکوت بعد از آن.

کشاندن پای آقازاده گی - بخوانید اشرافیت از نوع ایرانی اش- به فضای بازی سیاست و جمع کردن آن با جمهوریت از آن ناسازه هایی است که تنها در دوران گذر می تواند تبدیل به یک فراخوان شود.صاحب این قلم بیانیه روابط عمومی کانون نویسندگان علیه قوچانی را نمی پسند.استفاده این ادبیات اگر به حد منطقی خود برسد معنایی جز حذف شخصیتی و فرهنگی یک فرد ندارد. قوچانی با همه تناقض هایش که صاحب این قلم بارها در باره آن نوشته است.تمنای اصلاح امور را دارد و چون ذهن خلاق و مدل سازی دارد بلافاصله پدیده ها را در انتزاع از نگاه تاریخی تبدیل به یک مدل می کند .

مدلی که بجای تفسیر و یا تغییر وضعیت جعل بدیل هایی می کند که به علت انتزاعی بودنش هیچ گره ای را باز نمی کند و یا دری را نمی گشاید . در مقابل واژه هایی را به ادبیات سیاسی می افزاید بر پیچیدگی اوضاع می افزاید و دست نیروهای ضد تغییر را باز می کند. قوچانی تناقض هایش را آشکار می کند ولی شاید بسیاری از ما ترجیح می دهیم آنها را پنهان نگاه داریم . تنها راه گریز از یک وضعیت تاریخی نقد فعال است تا بدیل های غیرکارساز را کنار بزند تا به بدیلی برسیم که بتواند راهگشا باشد.بدون خلاقیت و نترسیدن از اشتباه به این بدیل هرگز نخواهیم رسیدیم . اصل مطلب قوچانی را اینجا بخوانید    

اصلاح طلبان بازی انتخابات را باختند چون رای دهندگان را جز بازی نمی دانستند

مردم آيا خوشباشانه به سياست و زندگي مي نگرند و حاضر نيستند با نگاه فداكارانه به سياست چشم بدوزند و براي خير عمومي مثل دمكراسي ٬انتخابات آزاد و... بسيج شوند و چيزي را در جامعه تغيير دهند محمدجواد غلامرضا كاشي كه صاحب نظري چيره دست است و نگاه خلاقانه به جامعه دارد وحضورش در آغاز انتشار همشهري تنها تجربه زنده من اين اوست در يادداشتي پايان سياست ورزي را بعنوان يك گزاره خبري اعلام مي كند و بر اين نكته انگشت مي گذارد كه اصلاح طلبانه با وعده زندگي شادمانه مردم را ازحضور زنده و هزينه دار در ميدان سياست منصرف كردند. او با ضمير اشاره ما خطاب به توده ها مي نويسد:ببين دنيا اينقدر ها هم كه ايدئولوگها مي گويند عبوس نيست.لبخند بزن.از زندگي لذت ببر.به جاي خشم و خشونت و آرمان٬كمي به عشق و زندگي بيانديش.

كاشي با بسط ديدگاهش و در صندلي اتهام نشاندن اصلاح طلبا ن مي نويسد:خوب ما ماندیم و یک پایگاه اجتماعی که به ما علاقه‌مند بود اما دلیل علاقه‌اش این بود که به او آموخته بودیم که خیلی دغدغه سیاست و خیر عمومی نداشته باشد،زندگی کند و از زندگی‌اش لذت ببرد.چنین بود که پایگاه اجتماعی داشتیم اما به بهای انحلال سیاست.پس چه انتظاری است که این پایگاه در عرصه سیاست به بسیج سیاسی بدل شود.ما در خانه سیاست ایستاده بودیم اما دیگر معلوم نبود چه کاره‌ایم.کم کم به شیوه‌های گوناگون به ما گفتند آقا حضور شما مانع کسب ماست، لطف کنید بروید پی کارتان.جالب واکنش ما بود. شروع کردیم به شعارهای آرمانگرایانه دادن،مردم را فراخواندیم که کجائید که می‌خواهند دیکتاتوری به راه بیاندازند.بیائید که ما منجیان شما را می‌خواهند از خانه سیاست بیرون کنند.من به پایگاه‌ اجتماعی‌مان می‌اندیشم که خیلی علاقه‌مند به ما بودند،اما چیزی از رفتارمان سر در نمی‌آوردند. حتی در صداقت‌مان شک کردند.

وي ادامه مي دهد: شاید در دل گفتند ای بابا،اینها هم که دوباره بساط فداکاری و ایثار و مقاومت پهن کردند.سیاست را منحل کردیم، ابزارهای بسیج سیاسی را بی معنا ساختیم.انحلال سیاست،در جامعه‌ای که هنجارهای سنتی‌اش هم دیگر توان بازتولید اخلاق و هنجارهای انسجام دهنده جمعی ندارد، به معنای تشدید گسیختگی‌های آن است.جامعه گسیخته،بابحران امنیت مواجه است.جامعه‌ای که بحران امنیت دارد،دست به دامان دولت است.من توان رقیب را در بیرون کردن کم هزینه ما از عرصه رقابت سیاسی اینطور تحلیل می‌کنم. نمی‌دانم نظر دوستان چیست."

آقاي كاشي عزيزترديد نيست جامعه گرفتار يك انفعال جمعي است و اين انفعال راه به انحطاط مي دهد و بايد قبل از اينكه جامعه به صورت كامل منحط شود مي بايست دلايل آنرا باز شناخت.اقدامي كه اين صاحب نظر به اصلاح طلبان نسبت مي دهد از همان پايان جنگ تبليغ شد.همين تبليغ و اقدامات عملي در راستاي آن بود كه يك طبقه متوسط شهري را حول محور اصلاحات جمع كرد.معلول را به جاي علت گرفتن مي تواند عواقب خطرناكي داشته باشد.اصلاح طلبان معلول شرايط زندگي مرفه و شادمانه بودن نه علت آن.اصلا اصلاحات با انقلاب اين تفاوت را دارد كه هزينه تغيير را كم مي كند.دليل بسيج نشدن مردم در بازي انتخابات دليل ديگري دارد  كه بايد فارغ از تعلقات سياسي آنرا بازشناخت.بي رغبتي مردم به انتخابات دليلي جز اين ندارد كه اين بازي هيچ دستاورد محسوسي برايشان در بر ندارد و آنها مي دانند هر اتفاقي بيفتد و هر جرياني بر صندلي مجلس تكيه بزند شرايط زندگي شان تغيير نخواهد كرد و همچنان بايد با چهره عبوس زندگي بسازند.

سیاستمدارانی ایرانی از نوع اصلاح طلب و یا اصول گرایش فراموش می کنند دربازار سیاست هیچ کس برای جلب مشتری تنها خود را در ویترین قرار نمی دهد.خریداران چهره فروشنده و اخلاق و منش او را زمانی در محاسباتشان منظور می کنند که کالای مورد نیازشان را با یک نرخ مشخص بتوانند از دو فروشنده بخرند حال برای انتخاب توجهی هم به حاشیه ها بکنند و سرخوشانه یکی را به آن دیگری ترجیع دهند. بحث ديگري است . اين ايدئولوگها نيستند كه چهره زندگي را عبوس مي سازد.اين واقعيت زنده است كه چهره خشك و بي انعطاف را جلوي مردم قرار داده است.كجا مردم حق انتخاب شادكامي را دارد.كجا اصلاح طلبان بجز در شعار اين چهره را خواستند تغيير دهند . حتي آنها اين چهره را بزك هم  نكردند چه برسد واقعا بخواهند تغييرش دهند.اقليتي مرفه را نبايد بجاي كليت يك جامعه گرفت.

اصلاح طلبان که شعارهای بزرگ می دهند و به حدافل ها تن می دهند آنچنان گرفتار گرفتن تائید صلاحیت این و آن چهره از ميان خود هستند که فرصت نمی کنند که بگویند برای هزاران گره های کور که مردم و طبقات فرودست را مستاضل کرده است چه می خواهند بکنند و چه تدبيري در آستين دارند.آن سوی بازی اصول گریان دغدغه ای بنام رد صلاحیت ندارند ولی آنچنان بدنبال سهم بیشتر از لیست ائتلافی اند که فرصت ندارند از خود بپرسند در این میان سهم مردم چه می شود.میلیونها جوان بیکار چه انتظاری باید از مجلس بعدی داشته باشند.سوختگان به پای تورم افسار گسیخته آیا می توانند انتظار داشته باشند آقایان و خانمهای نماینده کمی سرعت تورم را بکاهند.برای دوجناحی که بازی انتخابات را یکی در موضع ضعف و دیگری در مصطبه قدرت پرسش های تجملی است که نباید به آنها اعتنایی کرد.

بازی تکراری آنهم با بازیکنان مشخص چه دستاوردی می تواند داشته باشد جزتداوم همه رویه های عادت شده. کسی هم پیدا شود که بخواهد قواعد بازی را بهم بزند٬ می شود دولت نهم و با معیشت مردم بازی می کند و شعار کی بود کی بود من نبودم سر می دهد.آقایان این بازی مردم نیست.آنها ممکن است رای بدهند که می دهند ولی می دانند از این دیگ آبی برایشان گرم نمی شود.دوست عزيزم آقاي كاشي مردم مستاظند. حاضرند كاري بكنند و فداكارانه وارد بازي شوند . ولي نمي توانند به كساني راي بدهند كه وقتي وارد قدرت شدند به دانشجويان بگويند برويد مطالعه تان را بكنيد و اصلاحات چند قرن طول مي كشد تا به فرجام برسد. مردم ترجيع مي دهند سرشان به كار خودشان گرم شود تا براي هفصد سال بعد فداكاري كنند بدون آنكه كسي تضميني بدهد كه هفت سده بعد حاصلي از اينهمه فداكاري نوادگانشان ببرند.

 ماركس كوشيد از فلسه گذر كند و به جامعه شناسي و اقتصاد سياسي برسد. او بر آن بود كه از ذهن به عمل برسد و بر اين نكته انگشت گذاشت كه تنها مي توان با عمل جهان را تفسير كرد و تغييرش داد. امروز وعده ديدار با شعارهاي ذهني هيچكس را بر نمي انگيزد. بنظرمن دولت نهم اوج شعار و ترغيب مردم را به تماشا گذاشت و ديگر ته كيسه ها شعارها چيزي باقي نمانده است.زماني مي توان مردم را به صحنه كشيد كه شعارهاي كوچك و عملي بدهيم كه باززندگي روزمره مردم گره خورده باشد.نتايج دم دستي و خرده بيش از همه اندرزها و هشدارباش ها مي تواند مردم را برانگيزد. جذاب بودن گروهي نسبت به رقيب آنقدر كشش ندارد كه راه به فداكاري دهد. همانگونه كه در ازدواج تنها به چهره طرف بسنده نمي كنيم و از او پرسش هايي مي كنيم كه كليت زندگي مان در گروي آن است . مثل شغل٬در آمد ٬امكانات و مهارت در آشبزي و ... هيچكس از همان آغاز ازدواج فداكاري را از همسرش نمي طلبد . وقتي زندگي عاشقانه جلو رفت و حصه اي از خوشبختي نصيب برديم فداكاري در پي آن مي آيد .

تنها برای توست کودک رنج کشید ه که باید ایستاد و تاب آورد و سوخت

"مبارزان در تاریخ چه سهمی دارند "آنهایی را می گویم که زندگی شان را می بازند تا ستم ماندگار نشود.نه آنهایی که نامشان می مانند مثل اسپارتاکوس و...٬کسانی مورد اشاره منند که هر جا هستند زنده بودن رادر اطرافشان به نمایش می گذارند.بلدند نه بگویند.درهر لحظه زندگی شان آن دیگری حضور دارد.رنج دیگران رنج آنهاست.تنهایی ٬عسرت و زندگی تنگدستانه را تاب می آورند تا تمدن وحشی لطیف تر شود. ولی خودشان در سختی ها هیچ کس را ندارند که همراهی شان کند.شانه ای را نمی یابند تا سر بر آن بگذارند و بگریند.خود در عذاب اند.اما اگر باز کسی را بیابند که ستمی بر او رفته است طرف او می ایستادند. هر چند هیچکس طرف شان نمی ایستند.

عصر پنحشنبه این پرسش در ذهن من شکل گرفت و مرا با خود برد.دیدن نمایش بهروز غریب پور بهانه ای شد که به این مسئله بیاندیشم.بهروز غریب پور زنگ می زند و مرا برای دیدن نمایش اش دعوت می کند.ساعت هفت بعد از ظهر پنجشنبه در تالار آوینی فرهنگسرای بهمن به اتفاق خانواده خود را به ماجرای عمو تم می سپارم .ماجرای آنهایی که شلاق می زنند و آنهایی که تازیانه می خورند.آنها که مثل حیوان کار می کنند و آنهایی که چون جیوان اسیر شهوت می شوند و می خورند و... رودر روی هم . ستم کار و ستم دیده . هر دو اسیر جهالت.آنها را ناخودآگاه می برد با خود.تاریخ را کسانی می سازند که تاب شلاق خوردن را از دست می دهند و یا از خود می پرسند چرا باید شلاق زد.همین پرسش آنها را از جریان عادی زندگی به بیرون پرت می کند. رنج آگاهانه را می پذیرند.مبارزه می کنند.کشته می شوند. در بنیاد ستم ترک می اندازند و زندگی را چند گام جلو می برند.بعد شعله های ستم شکل عوض می کند. تحمل پذیرتر می شود و بعد کسانی از راه می رسند که تحمل پذیر را غیر تحمل می یابند.دوباره چرا می گویند و دیگر هیچ چیز عادی به نظر نمی رسد و بعد زندگی جلو می رود.

این چرا ها که از زبان قهرمانان ناشناخته بیرون می آید هستی فردی شان را به آتش می کشند و جز خاکستر بر جا نمی گذارد. ولی بدون آنها زندگی تبدیل به تاریخ نمی شد.چیزی جلو نمی رفت.ستم در ستم بودن باز شناخته نمی شد. کلبه عمو تم نمایشی دیدنی است.سه ساعت مخاطب را با خود در گیر می کند.نمایش به ما می گوید اگر بین برده ها و بین آنهایی که خود اربابند چرا شکل نگیرد و حنجره ای برای بیان خود نیابد برده گی ابدی می شود.برده داران تا ابد شلاق می زنند و خوی حیوانی شان را تسگین می دهد

غریب پور پر کار و سر شار از خلاقیت است .دمی از تحرک باز نمی ایستد.مثل همه آنها که می آفرینند نفس بودنشان سخاوتنمدانه است و به ما بشارت می دهند زندگی اینگونه نمی ماند و تاریخ جلو می رود. باید تاب آورد.مدتهاست با خود می اندیشم چرا آنی که می نویسد و نوشتن را برای روشنگری  و سعادت دیگران می خواهند چرا باید رنج بودن را اینگونه تحمل کنند.چرا باید خود را تنها بیابند و همه مفرها به روی شان بسته بماند.آیا اگر بر آن باشی نگاه منتقدانه خود را بدوزی بر زندگی و فریاد کنی باید تغییر کرد.نباید اجازه داد حق فرو دستان در زیاده طلبی فرا دستان از دست برود.باید خودت را در رنج و تنهایی رها کند.سر گذشت مرا در کنار در همین وبلاگ بخوانید تا دریابید چه می گویم

نظام سرمایه داری در ذات خود غارتگر است.از مناسبات نا برابر خون و جان می گیرد ولی اگر مبارزان نبودند که شلاق بخورند و بسوزند و بسازند امروز می توانستیم تصور کنیم سیاهپوستی نامزد ریاست جمهوری امریکا شود و یا یک سیاه پوست وزیر امور خارجه شود.شاید بگوئید آنها همان هایی که در عصر برده داری به نمایندگی از اربابها شلاق می زدند.اگر این چنین باشد که هست.باز تاریخ جلو رفته است. نمی توان این جلو رفتن را انکار کرد.همین به ما امید می دهد اگر تاب بیاوریم باز تاریخ جلوتر خواهد رفت. باز کسانی چرا خواهند گفت.

بعد از نمایش در میدان کشتارگاه سابق به یک جگرکی مدرن رفتیم تا شامی بخوریم.همسرم گفت خوشبختانه دیگر برده ای وجود ندارد.خندیم و چه تلخ.پسرکی را نشان دادم که مدام پله ها را بالا و پائین می دوید تا کسانی شامشان را بخورند و کسانی به درآمد های هنگفت شان برسند.خستگی را در چهره اش موج می زند. شاید هم گرسنه بود.نمی دانم.تمام کودکی ام مثل آن کودک گذشت.گرسنه کار کردن.مدام کار کردن.چرا باید مبارزه کرد.بخاطر آن کودک و کودکان کار که کودکی شان را گم می کنند. بخاطر کسانی که از زخم بیکاری همه چیز را تاب می آورند . تحقیر و برده بودن را. چاپلوسی کردن را. باید از خود گذشت.همه زخم های نداشتن و نتوانستن را و زخم ز بان حتی از نزدیک ترین کسانی که در کنار توند تاب آورد تا همه چیز عادی به نظر نرسد.تا چرا پرقدرت شود. نمایش عمو تم را ببینید.حتما  

حامعه بيش از حد زنده و آدمهاي بسياربا هوش زندگي را دوزخ مي كنند

"اگر بخواهي هيچكس دشمنت نباشد٬عاقبت دشمن خود خواهي شد"٬اين را پسرم سهيل به من مي گويد.با او گاهي مي شنيديم در مورد خودمان سخن مي گوئيم.نه مثل پدر و پر٬چون دو دوست٬دو همراه٬دو هم راز. هيچ چيز را از او پنهان نكردم .اما اين سخن گفتن بوي شعر و فلسفه و جامعه شناسي هم به خود مي گيرد. سينا هم گاهي به جمع مان اضافه مي شود. مدتي بحران روحي مرا با خود برد. با سهيل كه به علت بيماري در خانه مانده بود در اطراف اين بحران سخن گفتم چه گفتم و چه شنيدم در حوصله اين وجيزه نيست و يا بايد در حريم خصوصي من بماند .

پسرمي گويد تو مدتي است ادعا مي كني همه را دوست داري.اين غير ممكن است.نمي توان همه را دوست داشت.وقتي بخواهي همه را بفهمي خود را گم مي كني و رودرروي خود مي ايستي.شايد هم به موضعي رسيده اي كه مي خواهي به قول نيچه جلوي همه كه مي پنداري كوچك اند تعارفي بياندازي تا رها شوي از دستهاي كوچك شان.باتحريك غرور زخم خورده شان دورشان كني.پاسخي نداشتم . شايد پاسخي نباشد. هيچكس نمي تواند بگويد چرا اين كار را مي كند و يا نمي كند.هزاران حادثه و شرايط انسان را وا مي دارد كه تن به رفتاري دهد . گريز از منطق روز گار گاهي روي پنهان همان منطق است. تنها با خود آگاهي مي توانيم زندگي را رام كنيم.

اوضاع جامعه خوب نيست.جامعه مدام ذخاير ناخوادآگاهش را بالا مي آورد و پوست مي اندازد.خود را در انبوه چالش ها باز مي سازد و هيچ چالشي را به فرجام نمي رساند.چالش ها فربه مي شوند وزندگي جمعي و فردي را تباه مي سازند.از ميدان پربلاي جامعه مي گريزي و به فرديت خود پناه مي بري و بر آن مي شوي در دوستي ها و در عاشقانه زيستن ماوا بگيري.ولي در مي يابي آنچنان اين راه بسته است كه همان ميدان جامعه را ترجيج مي دهي.مفري نيست.گريزگاهي نيست.جامعه ما بيش از حد زنده است.آدمها بيش از حد هوشمند و مراقب اند و اين هوش و مراقبت از زندگي دوزخ مي سازد. هوش مدام بر حذر مي دارد و نگاه مراقب و سرد ديگران همه چيز را تبديل به سنگ مي كند.

نه سياست ورزي ممكن است.هر تحليلي كساني را عليه تو مي شوراند.كرشمه هاي دروني راهي براي بيروني شدن نمي يابند.مادر جامعه غير ممكن ها زندگي مي كنيم.هر جا مي روي جلويت ديواري از سوئ ظن ٬بي اعتمادي و سنت هاي متصلب مي يابي.تنها گريز گاه نوشتن است.به قلم پناه بردن است.به شدت گرفتار روايتي ام كه قرار است بتوان رمان شود.طرحي از آن را اينجا مي زنم تا به جايي برسد.آدمهايش را بيابم.فرجامش را پيدا كنم تا آن را ورز بدهم و يا بر گوشت و پوستش بيافزايم.شعر مدام مرا تسخير مي كند و برخي از آنها را مي گذارم دروبلاگ كلاغ.مهم نيست مخاطب آنرا چگونه مي يابد.مهم آن است كه آرامم مي كند.احساسات فروخفته ام در آنها سر ريز مي شود.طرحهاي كوتاه ام را هم در پژواك مي سپارم به جهان مجازي

پسرم به من مي گويد دچار سرنوشت قهرمان تهوع سارتر شده اي.واقعيت هيچ نشانه اي از ماندگاري برايت باقي نگذاشته است.همه چيز در سياليت اش ويران مي كند و تنها در نوشتن مامن مي گيرد.اودر شنيدن يك آواز پناهي يافت . تو در كلمه و در جمله . راست مي گويد.من مي نويسم تا ذهن خالي شود و حس ها ي غريب و دست نيافتني مرا ويران نكند. در شعر و داستان مي توان عاشق شد بدون آنكه هيچ ديواري روبرويت بايستد.مي تواني بربال واژه هايت هر جا خواستي بروي بدون مانع.نوشتن رها مي كند و آدمي از هر آنچه سفت است مي گريزد.پسرم مي گويد تنها به نوشتن بيانديشد٬بحرانها خود مي روند و در تن واژه هايت مي نشيند.راست مي گويد من بدون نوشتن از دست مي روم 

نوزادان سود و نفرت در دامان عشق های هفت دقیقه ای و اینترنتی

نظام سرمايه داري حتي با روزعشق (والنتاین )معامله مي كند ودر بازار مكاره عاشقي به سود هاي كلان دست مي يابد و با عرصه عشق هاي هفت دقيفه اي حيب هاي خود را پراز پول مي كند.در تلويزيون ماهواره اي صحنه اي را نشان مي داد كه در آن دختران و پسران تو سط سوداگران تشويق مي شدند در تله كابين هفت دقيقه كنار هم قرارگيرند و اگر هم را پسنديد بقيه روزبا هم باشند و بي ريا پول خرج كنند. سرمايه داري حتي حرمت زبان را آلوده مي كند و عياشي را با لقب "عشق هاي هفت دقيقه اي" تطهير مي كند.دراين نظام مهم سودآوري است.چه فرفي مي كند با تزريق نفرت به فرهنگهاي ديگر باشد و با تزريق عشق هاي آسان - معادل فست فود- به اين سود برسي . اخلاق سرمايه داري بنياني جز سود ندارد.

نظام سرمايه داري روابط اجتماعي خود را به گونه اي طراحي كرده است كه امكان عشق ورزي - بخوانيد سكس -ساده را فراهم مي كند.بين ارزشهاي عمومي و عرف هاي راهبردي و تمهيدات سوداگرانه هيچ شكافي را بر جا نمي گذارد. به اين دليل غربي ها ازخود بيگانگي را به راحتي آب خوردن تحمل مي كنند بدون آنكه گرفتارتضادهاي مرگبارفوری  ارزشي شوند.اما همين تمهيدات وقتي وارد دنياي ما مي شود كه مولفه هاي خود را دارد و چه فانون ، چه عرف و چه ذهن تك تك مان ناسازگار است بجاي ميدان دادن به عياشي فاجعه مي آفريند و روحهاي بسياري را به ويراني مي كشد.عشق هاي اينترنتي مصداق بارز و دم دستي اين فاجعه است.عشق هايي كه در شورمندي واژه ها و جهان رويايي شكل مي گيرد و ولي وقبي به زمين سخت واقعيت هبوط مي كند با طوفاني از اما واگرهايي روبرو مي شود كه نمي تواند حاصلي جز نفرت از عشق و حتي خود زندگي داشته باشد

عشق و نفرت هاي اينترنتي جانهاي بسياري را فرسوده مي كند.گره خوردگي عاطفي كه ازهزارتوهاي واژه ها و جمله هاي رمانتيك مي گذرد.وقتي بر آن مي شود از آسمان بي ابروآفتابي ذهن به هواي نا پاك واقعيت گذر كند هررويايي را بلافاصله تبديل به كابوس مي سازد وهم آغوشي هاي مجازي كه توسط واژه گان باردارمي شوند بلافاصله نوازد نفرت را درآغوش عاشقان مي گذارد.نوزادي كه بسيارزود فربه وازشدت چاقي منفجرمي شود و هررابطه انساني را به گند مي كشد.روز والنتاين كه روز عشق است اين فرصت را مي دهد كه درباره اين حلقه چرخنده مرگبار بيشترسخن بگوئيم . جهان مجازي آزادي را عرضه مي كند كه تا هرج و مرج يك قدم فاصله ندارد . در مقابل محيط اجتماعي روز به روز سخت گيرانه تر با اين آزادي برخورد مي كند.درسايش اين دو دنيا كه به يك اندازه تاثير گذارند اخلاق از نوعش دود مي شود و به هوا مي رود.

در دنياي مجازي همان افرادي كه بشدت از آزادي جهان مجازي بهره مي برد اين آزادي را وقتي در واقعيت مشاهده مي كنند بلافاصله رو ترش مي كنند و با سپاه افترا جلوي آن سد مي كشند.عبورازسدهاي ذهن اگر ممكن هم باشد سخت و دشوار است و يك رودررويي جهنمي را در پي دارد. بايد اين شكاف را به رسميت شناخت و آزادي جهان مجازي را از طريق خود كنترلي رام كرد. بايد در نوشتن پيغامها و بهره گيري از واژه ها مسئولانه تر و اخلاقي تر دست به عمل زد. قبل از اينكه اجازه دهيم چشمه هاي جوشان واژه ها عشق هاي مجازي را برانگيزند و زندگي را به تباهي بكشند پيامدهاي نوشتن هر واژه را مورد ارزيابي قرار دهيم و بعد دست به نوشتن بزنيم . مهمتر از اين خود كنترلي آنست كه باید روابط آزاد مجازي را تبديل به هم انديشي . آموزاندن و آموختن كنيم . مي توانيم گفت وگويي متعالي راتچربه كنيم.تجربي كه سخت به آن نياز داريم.عشق را اگر واقعي باشد بايد آنرابه ميدان استعلا بكشيم و از آن فرصتي بسازيم براي فربهگي روح و آموختن بي وقفه و شدنی فعال

بخش نظرها را در وبلاگها به اين دليل نگذاشته اند كه از هم ستايش كنيم و يا پشت نامهاي مسعتار هم را به لجن بكشيم .بايد نظرها متناسب با نوشته ها باشد. نگاه انتقادي به اين نوشته ها و يا پيش بردن بحث نيازي است كه چون در واقعيت پاسخ داده نمي شود . فكر جمعي را لاغر مي سازد . بايد از طريق وبلاگها پادزهري براي فضاي ضد گفت و گو تدارك ببينيم . جهاني كه به عاشقي ميدان نمي دهد بايد به رسميت بشناسيم. حتي براي رهايي از بخرانهايي كه همه هستي فردي ما را در گروي خود مي گذارد و آرامش رامي ربايد. روز والنتاين و هر روز ديگررا بايد متناسب با شرايط زندگي بازسازي شود تا بتواند لبخندي بر لب بنشاند نه آنكه زندگي را تبديل به ناكامي هاي ايدي و اشك و آه هاي هميشگي سازد . نوجوانان و جوانان بيش از بقيه در معرض اين تباهي از است . برعهده ميان سالان و با تجربه هاست كه بجاي فرار از محيط پر خطرو نجات فردي خود با ابداع راههاي جديد فضاي مجازي رابرای همه امن كنند.

برندگان و بازندگان رودررویی هواپیماهای نظامی امریکا و روسیه

هواپیماهای جنگی امریکا و روسیه بر فراز خلیج فارسی رو دررویی کردند.آتشی که به صورت پنهان در مبادلات دیپلماتیک شعله گرفته بود صورت دیگری از خود را درآسمان به تماشا گذاشت.این رودرویی نشان دهنده حقایق متعددی است.یکی از آنها رویای جهان تک قطبی است که خیلی زود در مناسبات بین اللملی در همان عالم رویا ماند و راهی برای تحقق خود نیافت.در حال حاضر نه جهان تک قطبی است و نه چند قطبی بلکه فضای پر از هرج و مرجی است که هر کس چماق بزرگتری در اختیار دارد هویج دلخواه اش را به نیش می کشد.

سیاستمداران تاریخ را نه آنگونه که خود می پندارند بلکه آنگونه که معادل پنهان روابط قدرت و سیر خود انگیخته رویدادها می طلبد می سازند.این پوتین و یا بوش نیستند که بازی فراموش شده جنگ سرد را به پیش می برند بلکه واقعیت های اقتصادی و چگونگی تقسیم منافع در سطح جهان نیاز به این بازی در بازیگران بر انگیخته است.روسیه بر آنست نقش از دست رفته اش را تا حدودی باز یابد اما نمی تواند روی اقتصاد پیشرفته خود تکیه کند که بسیار ویرانتر از آن است تا یک قرن دیگر بتوان ابزار رقابت کاخ کرملین شود.به این دلیل یکبار دیگر با موشکها و هواپیماهای دور برد باید سهم خود را از جهان طلبید.زور همچنان در جهان فرامدرن مثل دوران بربریت حرف اول و آخر را می زند.

امریکا که دیگر می داند جهان قطبی نخواهد شد.می داند باید بعد ارجنگ افغانستان و عراق باید ارتش نیرومندش را در جنگهای خیابانی و در دامنه کوهها که در مقابل یک ارتش قدرتمند احیا کند.امریکا برای حفظ قدرت اقتصادی ای خود نیاز به دشمن دارد. صنایع اسلحه سازی این کشور نیروی محرکه ای اند که چرخهای اقتصاد کاپیتالیتست ترین کشور جهان را به حرکت در می آورند.القاعده و کشورهای کوچک آنقدر وزن ندارند که ضرورت این نیروی محرکه را اثبات کنند.روسیه بدون کارت دعوت به رایگان این نقش را بازی می کند.هر دو طرف از این ماجرا سود می برند.یکی اعتبار بین المللی اش را در سهم خواهی احیا می کند و دیگر ی با تدوام وضع موجود یک امتیاز از هر چالشی به نفع اقتصادش ذخیره می کند.

اگر جهان تک قطبی نشد. سرمایه داری همه جهان را از آن خود کرد. روسیه صورت بدوی این نظام را به تماشا می گذارد و امریکا صورت پیشرفته اش.روسیه تا آنجایی این درگیری را تضمین می کند که سهم دلخواهش را آنهم تا حدودی بدست آورد.این رو دررویی چون از هیچ ایدئولوژی جز منطق سود بیشتر که همان شعارراهبردی سرمایه داری است ملهم نمی شود. بی وقفه حول محور چالش و سازش می چرخد و به پیش می رود.کسانی بازی را واگذار خواهند کرد که منافع خود را بخواهند در چرخندنده های  این حلقه تکرار شونده بدست آورند. آنها به سود یک طرف خود را قربانی خواهند یافت.جنگ سرد بدون ایدیولوژی همان منطقی را ندارد که وقتی پای یک آرمان در میان بود ٬بدون ایدیولوژی منفعت اندیشی جایگزین هر نگاه دیگر می شود. منفعت طلب دوست و دشمن دائمی ندارد. تنها منافع دائمی او را بر می انگیزد.حتی اگر این آرمانخواهی در سطح نمایشی می ماند و عمق خود را از دست داده بود.این نکته دقیق همان چیزی است که سران همه کشورها باید به دقت بدانند و در محاسباتشان آن را منظور کنند.   

پول هم افيون توده ها و هم رويای آنهاست

خشونت پول با نقاب مبادله آزاد همه هستي فردي و جمعي ما را ازآن خود كرده است.اين خشونت پري وش و چون غول چراغ جادو هر چه دست نبافتني است بدست مي آورد.دشمن را دوست و دوست را دشمن و افراد آزاد را برده و بردگان را ارباب مي كند.تن هررابطه انساني را با شلاق جادويي اش زخمي مي كند و فرهنگ را با حضور رام نشده اش را به آشوب مي كشد و معنا آفريني را در مقدار چكي كه مي توانيد بكشيد تقليل مي دهد.با پول مي توان زشت را زيبا كرد و پير را جوان. پول نشان مي دهد چه كسي ارزش دارد وچه كسي بي ارزشي را بعنوان يك تقدير ناگزيربايد بپذيرد.

پول هم افيون توده ها و هم رويای آنهاست.با پول مي توان سفر رفت.خودروهاي گرانقيمت سوار شد،ويلاهاي كنار ساحل را از آن خود كرد و افق دريا را از بي پول ها را ربود.قدرت بدنبال پول است.تا بتوان درعمل اين قدرت را به زندگي مرفانه تبديل كند.هر فضيلت را رهسپار ديارفراموشي مي كند و هر بي فضلتي پول ساز را در اوج هياهيو مي نشاند.در غياب پول است كه همه وسوسه مي شوند بر خواهش نفساني خود چيره شوند و درحضورآن هر ميل زياد خواهانه را لباس اخلاق مي پوشاند.درست همان موقع كه از بي پولي غرور ما زخم مي خورد از نداشتن فضيلت مي سازيم .زماني كه ميلياردها در جساب مان داريم ثروت را تقديس مي بخشيم.

آنجا كه پاي پول در ميان باشد عشق و نفرت بسرعت جاي هم مي نشيند.زيباترين دختران و عاشق ترين پسران در مقابل چكهاي تضميني عشق را وامي گذارند و نفرت را چه بي دريغ درآغوش مي كشند.با پول است كه فرزندان آرزوي مرگ پدر و مادر را مي كنند و پدر و مادران با خشم و كينه به ارث بران نگاه خيرشان را مي دوزند. دانشمند ،فيلسوف ،شاعر،نويسنده ، مخترع و... را بي قدرمي كند و هر دلال موش صفت و رانت طلب هميشگي را درمصطبه توجه قرار مي دهد.درست در همين نقطه است كه سپاه بي ترحم سرمايه داري هرآنچه مي خواهد بدست مي آورد وازانسان موجودي ازخود بيگانه مي سازد كه در برابر ويروس حسادت،دورويي،ريا،دروغگويي تسليم مي شود و صعنت سكس و شهوت را جايگزين گره خوردگي عاطفي و رابطه عاشقانه مي كند.هرروزبا نمايش ملكه زيبايي و شوهاي لباس ميليارد ها انسان را در دوزخ حسرت ماندگار رها مي كند.

نظام سرمايه داري هر ستيز ظاهري با ظواهرش ر ا مي پذيرد به شرطي كه طغيان تب پول جانها را تسخير كند.پول يعني مصرف بي وقفه بدون آنكه ضرورت اين مصرف ذهني را به خود مشغول كند.دراين ميان آيا مي توان بر اين از خود بيگانگي غلبه كرد و گرداگرد خود فضاي امني از رابطه انساني كشيد تا زندگي معنايي را بيابد كه مدتهاست ندارد.مي توان اگر آدمي بر حقيقت پول وقوف داشته باشد و بتواند آگاهانه از آن فاصله بگيرد.ولي رهايي فردي هميشه در معرض تند بادهايي است كه از هر گوشه و كنارخود رابرحفاظ هاي تعبيه شده مي كوبد وزندگي را تبديل به بي قراري هميشگي مي كند.جنگيدن با نظام سرمايه داري تا بديلي عملي بر آن يافت نشود عده اي را بر مسند قدرت مي نشاند و آنها بنام رهايي بشر بيشترين ستم را بر آزادي و عدالت روا مي دارند.آزادي از خشونت پول به شرطي به سرانجام مي رسد كه ديگر صورت هاي خشونت با هر نام و با هر عنوان جايگزين آن نشود.آيا اين اتفاق خواهد افتاد.پاسخ روشني در افق امروز و فردا ديده نمي شود ولي چون وضع موجود ساخته دست بشر است مي تواند بدست همين بشر هم مي تواند حذف شود.تا آن روز بايد با تامين حداقل ها خود را از دام خشونت پول رست كه از آدمي موجودي تبهكار و شرير مي سازد و امكان انسان بودن را ازآدم سلب مي كند.

شعر خوفناگی وظیفه است و جستجوی عاشقانه " تو" ساحر و ویرانگر

                                          برای سهیل در آستانه یک سالگی وبلاگش "ترانه ای که نخواهم سرود هرگز"

شعر خوفناکی وظیفه است.دامی که رهایی از آن ممکن نیست.دهشتی بی پایان که ذهن شاعر را در محاصره قرار می دهد.صدای ناخودآگاه ٬صدایی هراس زده که جهان را همانگونه که هست به تماشا می گذارد.رویای ناممکن را می طلبد وهراس زاده این ناممکنی را باز می شناسد.اما از شعر گریزی نیست. این را یک شاعر فرانسوی می گوید.هر چه کابوس هایمان بیشتر باشد شعر بیشتر از اعماق ذهن راه به بیرون می کشد و زبان را نشان دار می کند.

شعر همزاد عشق است.تمنای محال آن دیگری است.در جستجوی آن "تو" ناب است.آن تویی که دریاها را به رقص وا می دارد. کوه ها را به پرواز در می آورد و همه ستاره ها را در دستی می گنجاند. پری رویی ساحر و دریا دلی ویرانگر. شعر وقتی در آغوش عشق پناهی می جوید جان شاعر را ویران می کند. جهان در او دچار سر گیجه می شود. همه آنچه سفت و محکم است در برابر نگاه او تاب ایستادگی را از دست می دهد. شاعر بی قراری جهان را به تماشا می گذارد. خود هیچ می شود تا جان بشری شیفتگی کند. عشق را فرامی خواند تا عقل را بگریزاند.

این تو کیست . آیا وجود عینی دارد. هم آری و هم نه. هیچ مدلولی نمی تواند این دال را به تمامی پر کند.این تو یک وجود اثیری است.می توان اشاره به این و آن باشد.اما این اشاره در حد اشاره می ماند و منطق خود را در پری و سرشاری می یابد که واقعیت هیچ به آن راه نمی دهد.شعر چون عنکبوت از هر آنچه از واقعیت در اطرافش معلق است می رباید تا آن را در رویا و کابوس رها سازد. عشق در زبان شاعرانه جهان را همانگونه که هست می یابد.همه چیز در مدار همیشگی می چرخد و همین تغییر ناپذیری است که در جهان پر تغییر شعر را هنوز متکای روح سرگردان می سازد که نمی خواهد بسنده کند به واقعیت متصلب.می خواهد جهان را از نو بسازد حتی اگر در این رنج ببرد.

شاعر و رنج هم را می یابند و دیگر رها نمی کنند.شعر بدون رنج محال است و رنج بدون شعر چه جان سخیفی دارد. شعر تلخی را در جان شاعر می ریزد تا بیداد واقعیت را نا خواستنی سازد.عاشقانه ترین شعر در ذات خود سیاسی است چرا که دوست داشتن را به تماشا می گذارد و دوست داشتن تنها در آزادی ممکن است.عشق رها و سرکش است.بی پروایی را می طلبد و جامعه متصلب هر نوع بی پروایی را پس می زند. مولوی و حافظ ٬عطار و.... غداری زمانه را با سخاوت حضورشان فریاد می کنند.سکوت شعردر برابر واقعیت نشان می دهد جهان سکوت را می خواهد و همین سکوت است که شاعر را در دهشت رها می کند.

چه کسی است نداند تیزترین بیانیه های سیاسی را در دهه چهل و بعد تنها می توانستیم از شعرهای شاملو ُ فروغ و اخوان بشنویم.نه از شعرهایی که مستقیم رو در روی سیاست می ایستادند.بل از شعرهایی که از عشق ناب سخن می گوید و شهوانی ترین بوسه را از زبا ن شاملو به آنچنان شرمی مبدل می کند که انسان غار نشین هم از آن سود جوید.شعر بی تابی روح است در جهانی که هر بی تابی را پس می زند.شعر جهان را تحمل پذیر می سازد چرا که نمی گذارد بی تابی به برکه ای به مفر مبدل گردد و تبدیل به گندابی شود.

 صاحب این قلم همیشه از شعر می گریزد.هر بار شعر در جانش غوغا در می افکند تلاطمی را در خود می یابد که حتی سهمگین ترین واقعیت نمی توانست بر انگیزد.سهیل و سینا فرزندان من هم شعر می گویند.این شاعری را نمی خواستم.اما کسی شعر را انتخاب نمی کند.این شعر است که در پس کوچه کمین می کند تا جانی را برباید و وقتی ربود زندگی را پر از تلاطم و رنج می کند . رنجی که دقایق را تحمل ناپذیر می کند . من این تجربه را برای فرزندانم نمی خواستم . ولی آنها توسط شعر ربوده شدند و تقدیر من پذیرفتن این سرنوشت است.از سرنوشت گریزی نیست.بخوانید شعر های آنها را تا بدانید این نوشته چه می گوید  

نوشته ای که راه به هیچ تیتری نمی دهد

سال پنج و هفت در تاريخ ما كجا ايستاده است.انقلاب بزرگي كه در آن سال اتفاق افتاد داراي چه معنايي است . آيا كسي خواهد توانست معناي كامل آن روزها را حكايت كند.اين اتفاق غير ممكن است.حسي كه در آن روزها در همه كوچه و پس كوچه ها جاري بود بيان ناشدني ست.حتي هنر و ادبيات قادر نيست آنچه اتفاق افتاده است بدون توجه به پيامدهايش روايت  كند.سال انقلاب سالي عجيب بود.رويدادهاي تاريخي بزرگ نانوشته مي مانند.مدام در باره آنها سخن گفته مي شود ولي هرچقدر بيشتر اين سخنها شنيده مي شود باز چيزي نا گفته مي ماند.تا در درون آن رويداد نزيسته باشي نخواهي توانست در يابي چه اتفاقي افتاده است.حتي خود ما كه در آن سالهاي مي زيستيم نخواهيم توانست اين روايت بزرگ را بر عهده بگيريم

تلويزيون از پيروزي انقلاب مي گويد و پسرم سينا مي خواهد در باره آن سال با او گفت و گو كنم تا بداند در آن سال چه اتفاقي افتاد كه مسير زندگي يك ملت را تغيير داد.بسيار مي كوشم فارغ از پيامدهاي اين اتفاق زباني را بيابم تا به او بگويم كه چه لحظاتي را در آن روزهاپشت سر گذرانديم.نمی خواهم پیرانه سال جواب او را بدهم . می خواهم از زبان یک جوان هیجده سال حرف بزنم که آن روز ها را تجربه می کرد.اما نمي توانم٬ واژه ها كه بر سطح زبان مي لغزند خون و جان ندارند.روايت من سرد مي ماند.احساس ناتواني مي كنم.حس مي كنم هزارحرف براي گفتن دارم ولي دريغ از يك جمله تاثير گذار.چطور بگويم ما تحقير شدگان،ما فرزندان اعماق در برابر نابرابری دهشتناک و در برابر ديو استبداد چگونه بيدار شديم.چطور احساس پهلواني كرديم.چطور غير ممكن را ممكن كرديم.

چطور براي او باز گويم در ميان شليك و گلوله، چگونه در بهشت افسانه اي زندگي مي كرديم.چگونه من هاي جدا و ذره هاي پراكنده تبديل به ما شديم.يگانگي رويايي را تجربه كرديم .از دوزخ رسته بوديم و در بهشت را بر روي ما  گشودند. همه در خيابانها بوديم.سرنوشت دست ما بود.شايد بگوئيد ناخودآگاهي جمعي چه ربطي به تصميم آگاهانه دارد.امروز مي توان در خيلي چيزها اما و اگر كرد ولي در آن روز در دنيايي جادويي مي زيستيم . عشق و نفرت با هم قلب مان را فتح كرده بود.

چه كسي امروز باور مي كند وقتي در خيابانها با گارد درگير بوديم و وقتي در خانه اي را مي كوبيديم با هيچ خانه اي بيگانه نبوديم . محرم همه بوديم . هيچ حسي بجز با هم بودن نداشتيم.ديو شهوت را سر بريده بوديم.هيچ نمي خواستيم جز احساس بودن و با هم بودن.سو ءظن گم شده بود.همه به هم اعتماد داشتيم. هيچكس گران نمي فروخت.همه خود روهاي گرانقيمت شان را پنهان مي كردند.تفاخر جايي نداشت. همه شجاعانه مي زيستيم.جلوي گلوله ايستادن جايي براي هراس نمي گذاشت.توپ و تانگ و مسلسل ديگر اثر ندارد٬ به مادرم بگوئيد ديگر پسر ندارد.يكپارچه آتش بوديم از مرگ نمي هراسيديم .  

نسل ما چون آن سال زيست، هميشه هر اتفاقي را با آن روز ها مقايسه مي كند.حس مي كند تجربه اي را پشت سر گذاشته است كه ديگر تكرار نمي شود . شاه مي پنداشت مالك كشور است و با گستاخي باور داشت هر كس جز اين بگويد،بايد حذف شود . وقتي با صراحت اعلام كرد، هر كس عضو حزب رستاخيز نشود بايد از مملكت برود  ناخواسته همه را مجبور كرد بين بردگي و مردانه ايستادن يكي را برگزينند و انتخاب همه مشخص است . همه ايستادن را انتخاب كردند. هر دليلي كه براي رخدادي چون انقلاب بر شمارند نمي توان نقش اين مرد را ناديده گرفت . با تفاخرش.با اوهامش . با تمدن بزرگش . هيچ رويدادي را تنها با عواقبش نمي سنجند با دلايل رخدادنش مي سنجند . شاه هيچ صدايي را بر نمي تابيد و همه يك صدا با هم چون اركستري شدند تا اين صدا را بر نتابند .

اگر شاه مي گذاشت مفري باقي بماند، اگر جهان تك صدايي را نمي خواست.اگر مدام شكافي را كه بين شعاري كه مي داد و رجزي كه مي خواند و واقعيتي كه مردم در آن مي زيستند، مي ديد. اگر روزنامه هاي ده سال آخر رژيم شاهنشاهي را مرور بكنيد، در همان فضاي بسته در مي يابيد چه حكومت نا كارآمدي حاكم بود. در مي يافتيد نه تنها در آمدهاي نفتي معجزه اي براي بقاي آن نظام نبود بلكه مهلكه اي بود كه يك راست يك نظام دير پا را سرنگون كرد. تحقير شدگان در سال پنجاه و هفت قيام كردند تا حق خود را بستانند .

شاه رفت.با رفتنش كشور يكپارچه جشن و غرور شد. ما كه در آن سالها حضور داشتيم مي دانيم آن اتفاق فريب نبود. نقشه هيچ قدرتي نبود. اصلا نمي توان اتفاقي به آن بزرگي را سازماندهي كرد.امروز مي دانيم بسياري از آن روياها قابل تحقق نبود ٬ولي اين نكته را آموخته ايم كه اگر نگذارند روياهاي كوچك، بروز و ظهور يابند در سكوت فربه مي شوند. آنقدر فربه مي شود كه روزي تبديل به يك انفجار بزرگ شود . انفجاري كه دروازه بهشت را برروي فاعلانش باز مي كند و لي پشت آن دروازه  در انتظار چه بايد ماند همان پديده ناشناخته اي است كه نمي توان در باره آن سخن گفت.در دوران فربهگي همه چيز در سكوت مي گذارد و هيچ صدايي خطرناك تر از اين سكوت نيست.ولي مي توان حدس زد در جهاني كه ويران شده است ساخته شدن دنياي بهتر به سادگي ممكن نيست.آنهم وقتي من هاي ما شده دوباره ذره ذره مي شوند و جنگ اراده ها در مي گيرد.برنده و بازنده كيست آنرا بايد از تاريخ پرسيد.از آينده دوري كه فارغ از هيجان داوري مي كند و چه درست.

فرزندکشی فجیع یک مادر شیرازی

مادری در شیراز در پس یک تلاطمات روحی دست به فرزند کشی می زند. کدام گره خوردگی روانی از یک مادر جنایتکار می سازد. چگونه یک زن می تواند فرزندان خردسال خود را بکشد. پرسش مهم این است این گره خوردگی روانی در کدام شرایط اجتماعی امکان ظهور وبروز می یابد. وقتی جامعه با انبوه مشکلاتش به حال خود رها می شود. زمانی که خشونت به صورت آشکار درمان هر حل دردی و ناهنجاری اعلامی می شود ٬ می توان حدس زد که هر فرد در این جامعه به صورت بالقوه می تواند تبدیل به یک جنایتکار شود.جنایتکاری که دیگر مدیریتی بر خود ندارد و در یک هیجان روانی طوفانی می تواند دست به آدمکشی بزند.

بهداشت روانی به دلیل تعارضات مختلف اجتماعی و ارزشهای متضادی که توسط کانون های مختلف عاطفی و قدرت در سطح جامعه رها می شوند با اصطگاکی که با هم می یابند ذهن هر شهروند را آنچنان تخریب می کنند که دیگر نمی توان با حداقل معیارها کسی را انسان سالم معرفی کرد.در خبر خبرگزاری ایسنا بر این نکته انگشت گذاشته است که مادر سابق بیماری روانی دارد و این انتقاد را در خبر آمده است که بیماران روانی توسط نهادهای مسئول در حوزه حفاظتی قرار نمی گیرند . تردیدی نیست که درمان فردی هم لازم است و هم موثر . ولی نکته اصلی آنست که به دلیل انبوه بیماران روانی امکانات تخصصی و فنی این کار در جامعه وجود ندارد.باید تدبیر دیگری اندیشید.

در برابر ناهنجاری ها و جنایت ها تنها راهی که پیش روی ماست دفاع اجتماعی فعال است.باید روش ها و شیوه هایی که بحران را در جامعه تزریق می کند در معرض ساختار زدایی قرار داد. باید از روابط اجتماعی خشونت زدایی کرد وحتی خشونت قانونی لازم و ضروری را دور از چشم اجتماع انجام داد.از سوی دیگر باید جلوی یک تورم افسار گشیخته را گرفت.نهادهای اداری را کار آمد کرد و شایسته سالاری را جدی گرفت.یک ترافیک سنگین٬ قطع گاز و دیگر مشکلات همان اندازه در بروز تنش های روانی سهیم است که روابط معیوب میان فردی .

تردیدی نیست که هیچ جامعه ای نمی تواند همه بحرانها را کنترل کند ولی راههایی را پیش بینی می کند که تخلیه روانی در ایام اوقات فراغت امکانپذیرشود.در جامعه ما تفریح نه تنها جدی گرفته نمی شود بلکه جلوی آن سد و مانع گذاشته می شود. سفر رفتن نیاز به امکانات مادی کافی دارد و اگر خانواده ای این توانایی را داشته باشد با کمبود جدی هواپیما ٬ قطار و وسایط عمومی از یک سو و بی توجهی به مراکز اقامتی و جاده های نامن هر سفری را تبدیل به یک فاجعه روانی می کند.

هیچ نهاد فرهنگی و هنری برای خود وظیفه ای برای غنی کردن اوقات فراغت مردم قایل نیست.این نهادها تنها هنری که دارند بر باد دادن منابع بیشمار و میدان دادن به رانت طلبی افسار گسیخته است.در این وضعیت تنها خود خانواده ها باید تدبیری بیاندیشند که اصطکاک ها ی ناگزیر بین خود را نگذارند از خط قرمز های روانی بگذرد . این مدیریت هم نیاز به مهارت دارد که باید آموخته شود ولی هیچکس نیست که مسئولیت این آموختن را بر عهده بگیرد.تنها می ماند پناه بردن به اقبال و شانس که هر کدام از شهروندان ایرانی ناخواسته تبد یل به فاعل یک جنایت نشوند . تا کجا می توان به شانس تکیه کرد . پاسخی برای این پرسش وجود ندارد

پایان بازی تکراری و بی نتیجه  اعتراض به رد صلاحیتها

ديالكتيك رد صلاحيت واعتراض نمايشي است كه پايان بندي خود در تماشا خانه سياست را به صحنه مي برد.اصلاح طلبان تنها اين نقش تاريخي را در مجلس هشتم مي توانند بازي كنند كه ديگر انتخابات با اقناع افكار عمومي گره نخورده است وهمه چيزبه بيش ازمجلس پنجم باز گشته است.انتخابات يك اتفاق اداري است و همچون همه ديگر رويدادهاي اداري حاصل نشست هاي مديريتي است.مجلس در سنفوني كه در اداره امور نواخته مي شود نمي تواند خارج از نت ها ي اصلي بنوازد.البته اين به معناي يكددستي حاكميت نيست.

كدام سازمانی را مي شناسيد كه بين مديران مياني آن جدال هاي جدي و همه جانبه وجود نداشته باشد. اين جدا ل ها فرايندي از چانه زني ها و تفاهمها و ستيزهاي حل نشده را پشت سر خودباقي مي گذارد.ترديدي نيست هر جا قدرت باشدسرآن ستيزي در خواهد گرفت ولي اين ستيز ربطي به رقابت مدني و سياسي نداردوهر كس بدنبال سهم بيشتربوده وتا ابد خواهد بودو سهم مردم از اين ستيزها هم رودررويي با ناكارآمديها و مشكلات بي پايانست.

اگرپیرامون رد صلاحيت در جناح اصول گراها همه چيز به صراحت و شقافيت گفته مي شود در بين اصلاح طلبان هنوز زبان اشاره و ايما جاريست.صاحب اين قلم با اين زبان نه تنها مخالفتي ندارد.بلكه پيشنهاد مشخص اش اين است كه حتي اين زبان را هم كناربگذارند و با پذيرش رد صلاحيت ها نقش خود را در جامعه به گونه ديگري بازي كنند.دخالت در سرنوشت جامعه تنها از ميدان نهادهاي تصميم گيرنده نمي گذرد.بنظر مي رسد روشن نگاه داشتن اعتراض ها مخاطبان را به اين نتيجه مي رساند كه آنها درهراعتراضي براي ورود به عرصه قدرت يقه چاك مي دهند وهيچ هدف اصلاح طلباني جزاين ندارند.آنها مي خولستند با اين نام نويسي شرايطي كه صورت بندي قدرت به خود گرفته است را نشان دهند كه تا همين جا هم به مقصود خود رسيده اند .البته اصول گرايان هم در اين بازي نقاط مشترك با اصلاح طلبان دارند. آنها هم مي خواهند قواعد بازي تازه را همگان بپذيرند که ناخواسته خواهند پذیرفت.

رقابت بين اصول گرايان براي اصلاح طلبان هيچ دستاوردي ندارد. هر چند برخي از اصول گرايان مي خواهند خودرا براي اصلاح طلبان مطلوب تراز رقيب شان نشان دهند.كساني كه به اين مطلوبیت احتمالی چشم اميد مي دوزند بسيار ساده نگرانه با رويدادها روبرو مي شوند.ولي اين رقابتها نتايج ملموسي براي كشور خواهد داشت.دراين رقابتها كساني به ناچار نقش مخالف را ايفا خواهند كرد و به نقد امور خواهند پرداخت.اين نقش هسته داغ قدرت را نسبت به آنها مسئله دار مي كند و آنها خواهند كوشيد بين وفاداري به اصول و زبان منتقدانشان توازان برقرار كنند.توازاني كه در عمل دست نيافتني است و خيلي زود سرنوشت اصلاح طلبان را پيدا خواهند كرد و در آن روز منتقدان تازه اي سربر خواهند آورد.اين بازي تكرار خواهد شد.تداوم آن تا كجا پيش خواهد رفت تا آنجايي كه اين هسته نتواند تقسيم به دو شود.

بعد چه خواهد شد .پيشبيني هاي تاريخي هر گز تحقق نمی یابند و به اين دليل بايد از گمانه زني پرهيز كرد.بايد بجاي پيش بيني منتظر ماند وديد هر جرياني بعد از مجلس هشتم چگونه شرايط را فهم مي كند و بر اساس آن چه سناريوي را براي خود مي نويسد.نوشتن این سناریوها گمانه زني احتمالي را كمي خون و جان مي دهد و سمت و سوی تحولات را رصد کرد.

دلیل ماندگاری علی دایی در کنار همه ماندگاران تاریخ ایران

مردم به تنگ آمده از مساوي ايران و سوريه در ورزشكاه آزادي نام علي دايي را فرياد زدند.او را طلبيدن تا تيم ملي فوتبال را از اين مساوي رهايي دهد.اين تماشاگران همانهایي بودند كه هر باختي را به حضور او در ميدان گره مي زدند و شعارهايي بود كه عليه اش سر داده مي شد.دايي در تاريخ خواهد ماند.او ماندگار خواهد شد چون علي پروين.چرا كه او هم نماد شكست است و هم نماد پيروزي .بسياري از بازيكنان در اوج موفقيت ميدان را ترك كردند ولي نامشان نماند.شكست خوردگان ابدي هم جايي براي ماندن ندارند. كساني در ميان ما مي مانند كه دلیل هم شكست باشند و هم پيروزي.هم بشود پيروزي را به نامشان نوشت و هم شكست را.درسياست هم همين گونه است.امير كبير،مصدق، خاتمي و... چون دايي اند.هم مي توانند براي صداقت و پيروزهايشان با نثر حماسي نوشت و هم به دليل ضعف هايشان وشكست هايشان تلخكامانانه نامي از آنها برد.

مردمي كه هميشه در زندگي فردي و جمعي ناكام مانده اند نياز به قهرمان دارند.نياز به مراد و پيشرووراهنما دارند.آنها كساني را مي جويند كه در كمال باشد.ولي نكته مصحك آن است كه در عمل مي خواهند قهرمانان و مرادهايشان را در قد وقامت خواست هاي خود بتراشند.به او فرمان دهند تا از اوبشنوند.چون تخت پروگرست آن را به اندازه خود در آورند. اگر روزي به بلند قد نياز داشته باشند آنقدر او را بكشند كه بلند شود و اگر قد كوتاه بجويند او رابا شمشيرشعار،طعنه و... كوتوله كنند.بجاي آنكه از مرادشان حرف بشنوند مدام به او امر و نهي كنند.در جامعه ما اين قهرمانان نيستند كه توده ها را بدنبال خود مي كشند بلكه اين توده هايند كه قهرمانان را هرجا بخواهند مي برند.هر جا بخواهند نه كمتر و نه بيشتر. به اين دليل قهرمانان سرگشته ترين آدمها در ميان مايند.و در وسط هر بردني بسرعت زير پايش را خالي كنند.

همين جامعه است كه بانويي بازيگري را كه كه فيلم خصوصي اش ناجوامردانه پخش مي شود تا حد قهرمان اعتلا مي دهد. دفاع از حريم خصوصي افراد يك حرف است و قهرمان سازي حرف ديگري .همين مردم اگر فرد ديگري را به همين جرم شلاق بزنند براي شلاق هورا مي كشند.در جامعه ما هيچكس قهرمان نيست.توده ها روزي اين لباس را بر تني مي پوشانند و يا در مي آورند. خود آنها هيچكاره اند.يك موجود منفعل كه نمي دانند چكار كنند قهرمان شوند و چه بكنند كه ضد قهرمان نشوند.همين نوع قهرمان سازي است كه زندگي جمعي ما را ضد قصه كرده است.يعني بجاي اينكه داستان گره اي بخورد.قهرماني با تحمل رنج اين گره را چه بصورت حماسي و چه بصورت تراژيك بگشايد.ما با حلقه چرخنده طرفيم كه مدام در دايره بسته مي چرخد.

اين پرسش را بايد از خود كرد چرا در باخت ما نقش مديريت ها،برنامه ريزي ها و مولفه هاي اجتماعي و سياسي را به هيچ مي گيريم و تنها افراد را مقصر مي دانيم .افرادي كه خود قرباني و يا بهره مند از ساختاري اند كه در غياب آنها زندگي را شكل مي دهد.برشت در يكي از نمايشنامه هايش مي گويد.بدبخت ملتي كه نياز به قهرمان دارد وخود جواب مي دهد بدبخت تر ملتي كه قهرمان ندارد و من اجازه دارم بگويم بيچاره ملتي كه قهرمانانش را در بازي مضحكه قهرمان و ضد قهرمان مدام جابجا مي كند آنهم از روي دست ساده ترين عكس العمل غريزيش.

سرشت تلخ بشر هرگز میوه شیرین به بار نیاورده است

                                                                        برای کاظمی دینان دوست خوبم که تلخکام مرگ برادر است 

پرسه زدن در حاشیه زندگی و گریز از متن آن چاره مشکلاتی نیست که هستی فردی و جمعی مان را در معرض تباهی قرار داده است.باید در پس تلخکامی و ناامیدی که همه چیز را نه به ارامی بلکه به تندی می بلعد باید به اخلاق نگاهی دوباره بیاندازیم و قبل از هر چیز ازیاد نبریم تاریخ حقیقت بزرگی را پیش رویمان قرار می دهد.این حقیقت معنایی جز آن ندارد که در این کره خاکی هیچ چیز ابدی نیست و هر وضعیت بشر ساخته ای دیروزود بدست انسان تغییر خواهد کرد.در ک همین نکته به فاعلش آرامش اخلاقی می دهد.آرامشی که می تواند انسان را تبدیل به انسانی خود بنیان سازد که مسئولیت محیط اش را بر عهده می گیرد و می کوشد مهرش را بر تحولات بکوبد حتی نتواند تغییر در آن بوجود آورد.

دوران بحرانی نیازی ژرف به خودآگاهی اخلاقی دارد.همه ما باید بدانیم سهم ما از تباهی و گژی ها چیست.هیچکس نمی تواند بگوید سهمی از وضعیت تلخ ندارد به اعتقاد لوکاچ" خود آگاهی اخلاقی اغلب به این مهم واقف است که جمع همچون فرد اغلب با وضعیت هایی درگیر است که در آنها دست زدن به کنش لاجرم با گناه همراه است.درست همان گونه که بی کنشی مسئولیت پیامدها را به دوش فرد گناهکار می اندازد".درجامعه تباه فرد چه کاری بکند و چه نکند مهر گناهکاری بر او زده می شود.فرد نمی تواند دستهای پاکش را بالا بزند و بگوید من بی گناهم.اعتراض نکردن خود گونه ای تائید وضع نامطلوب است.این معنای اخلاق در معنای اصلی اش است.

گوته می گوید در آغاز عمل بود و هم او در فاوست بر این نکته انگشت می گذارد" من آن روحم که همواره در کار نفی است و به حق ٬زیرا هر آنچه هست سزاوار نابودی است" خود آگاهی اخلاقی چگونه بوجو د می آید.نیاز به فعالیت و تغییر است که آگاهی نسبت به دنیای ملموس را بر می انگیزد و در اینجاست که آگاهی دوم از راه می رسد و چگونگی مواجه آدمی با آگاهی اول را مورد بازشناسی و شناخت قرار می دهد.خود آگاهی جلوی آئینه رفتن و از نو خود را شناختن است.اگر خوب را بشناسیم می توانیم از نو خود را بازبیافرانیم.کسی که نتواند علیه خود بشورد نمی تواند فاعل تغییر در جامعه باشد.تغییری البته انسانی .این انسان می داند در دنیای مشترک با دیگران می زید و باید در قبال آنها نیز مسئول باشد و هر فرد را موضوع فلاح و رستگاری بداند.

کانت که از بشر می خواهد از دوران کودکی بگذرد و با بر عهده گرفتن سرنوشت بدست خویش وارد عصر بلوغ و روشنگری شود چون با تنش های اهریمنانه وجود بشر آشنا بود جایی گفته است :سرشت تلخ بشر هرگز میوه شیرین به بار نیاورده است.ولی همین سرشت ناتمام و تباهکار اگر به خود آگاهی اخلاقی برسد می تواند به بالاترین ساحت استعلا و فراتر رفتن از خویش برسد.در عرفان  گذشتن از هفت مرحله صعب را شرط دستیابی به کما ل می دانند.کمال اگر محال نباشد بسیار سخت بدست می آید. تنها کسانی که نمی هراسند بلغزند باتردید و اضطراب مدام قدم به قدم به جلو می روند و با هر قدم در باره خود می اندیشند و از خود آنی می سازند که باید باشند. مفری جز این در جهان بی مفر پیشروی انسان نیست .در این معنا باید یکبار همه چیز را در معرض انکار و ویرانی قرار دهیم و بعد آنرا از نوع آن را مفضل بندی کنیم . این دیالکتیک انکار و آفریدن است  که اخلاق خودآگاهانه را شکل می دهد و زندگی را آنگونه می شازد که می طلبیم و هنوز بشر در تقلایش همه راههای نرفته را می آزماید.

چراغ عقل را روشن کنیم اشباح تنها از روشنایی می هراسند

جامعه را در بیمار بودنش باید بازشناخت.در برابر این جامعه باید نقاب بر صورت گذاشت.اگر سراپا نفرتی باید مدام از عشق سخن بگویی.اگر بر آنی هیچ حرفی نزنی باید به پرگویی روی بیاوری.اگر نیاز داری حرف بزنی باید سکوت کنی.این تنها راه حل ناشناس ماندن است در عین شناخته شدن.در جامعه ای که دوستی و دشمنی به سرعت جابجا می شوندباید پرهیز کرد از هر چه نام دوستی دارد.آنی که همه را بیمار می داند چون خودش بیمار است همه را بیمار می پندارد و هیچ رابطه انسانی را نمی تواند در انسانی بودنش بازش بشناسد.در تنهایی غرق می شود.

هولدرلین به زیبایی جایی می گوید:" اگر خرد و قلب داری ٬تنها یکی را نشان بده ٬هردو را که به اتفاق نشان دهی ٬لعنت شان می کنند"٬در جامعه بیمار ما نه باید عقل را نشان داد و نه قلب را. آنی که به تو تشر اخلاقی می زند بدان که خود در منجلاب روحش جز شر چیزی را نمی یابد.آن که با تو دوستانه سخن می گوید غافل مشو که خنجر ی در آستین پنهان دارد. کسی که مهربانانه سخن می گوید بدان که کینه ازلی نسبت به محبت دارد.مدعی که آزادی را می طلبد خود بر پای های خسته آزاد بودن بند می گذارد .

اخلاق آنچنان در جامعه ما درهجوم وحشی سوظن ها.افترا ها و تهمت ها استحاله و بی معنا می شود که گویی از قبل مرده بدنیا آمده است.در جامعه ای که پیشاپیش همه متهمند بی اخلاقی ساده ترین معامله ای است که می توان با جامعه کرد.همین ساده بودن است که هر رابطه ای را به گند می کشد. رفیق دیروز می شود دشمن امروز. کسی که داداش بلند است از کامنت های بی شناسنامه ای که هستی فوری فردی و جمعی را تهدید می کند.خود چون جغد شب کامنت ها ی زشت می گذارد و در زشت بودنش ادعای اخلاقی بودن هم می کند.

تادیروز کسی با کسی دوست بود ناگهان نوشته ای را از او می خوانی که دوست مهاجرش را با بدترین تازیانه نوازش می کند.نمی دانی باور کنی و یا نه . اگر باور کنی دیگر چیزی نداری که به آن بیاویزی.آزادی که در جهان مجازی است به بدترین صورت هرج و مرج تنزل پیدا کرده است.همه بر آنند که ترادر یک قالبی که خود می پسندند بسته بندی کنند و چون هر سلیقه ای سلیقه دیگری را بر نمی تابد سرگردانی و آشفتگی جایگزین دوستی و مهرورزی ها می شود و تعامل اندیشه و استعلای فکری در رابطه من و تو حتی در حیطه ذهن به مرحله خواست نرسیده است٬ چه برسد میدان عمل را برای خود بخواهد.ما چون نمی اندیشیم٬ نه در مهرمان مسولانه می نویسیم و نه در دشمنی کار آمد. چشمه جوشان ناخود آگاه بجای ما می نویسد و جهان را در ابهام رها می کند. 

چه باید کرد باید از این معرکه گریخت. دور هر چه دوستی صادقانه است باید خط کشید.دوستی که برایش بهای سنگینی داده ای را از ذهنت حذف کنی.او شاید نداند که تو می دانی چه می کند از حذف تعداد شمارگان در ... تا رد یابی جاسوسانه هر کاری که تو می کنی.نه نباید چنین کرد. دوستی آنست که طبیبانه به علاج بیمار وبیماری بپردازی و در این درمان زنگارهای روح خودت هم پالوده کنی.در دوستی مداومت بورزی.گذشت زمان و دیدن واقعیت هر بیماری رادرمان می کند.نباید هراسید از خشم های گذرا. نباید دل خوش کرد به لهیب سوزناک دوستی های موقت.باید حد میانه را گرفت.رفتار تو بهترین داورزمانه است آن که دیر می زید بسیار دیده ای موجهای خشم بی دلیل و دوستی های بی دلیل را که در گذر زمان ناپیدا شده اند.اکنون که به گذشته نگریسته می شود.همه خوب می دانند هر کس چه کرده است. هیچ چیز را نمی توان پنهان کرد. حقیقت خود را آشکار می کند.

گاهی می پنداشتم چرا بسیاری که پر از استعدادند و پر از نبوغ هیچ نمی شوند.چرا گل استعدادشان زود پرپر می شوند.امروز راز این باخت را می دانم.آنهایی که عجله دارند که زود به قله برسند.چون شکیبایی ندارند زود می بازند و چون می دانند با استعدادند و می توانستند بسیار چیز ها شوند خشم می گیرند.از همه کس و همه چیز متنفر می شوند.بجای آنکه به خود بپردازند.مدام قاضی دیگران می شوند.مدام از همه ایراد می گیرند. مدام به همه می تازند نه با نام خودشان.با بی نامی شان جهان را نفرین می کنند.چه باید با اینها کرد.نباید گذاشت آنها نوع بازی را شکل دهند.باید در برابرشان صبور بود و پیوسته و آهسته در گوششان زمزمه کرد بجای آنکه در تنهایی فرو بغلتی٬بجای آنکه بر همه خشم بگیری و بتازی به این وآن.عزیزم می توانی با پرداختن به خود و هرس کردن شاخه و برگهای اضافی روحت که سنگین ات می کند.اجازه دهی قدت بلند شود و بجای تنها زشتی ها را دیدن می توان بیکرانگی آسمان را هم دید .

تلخی های زمانه مرا تا اوج تراژدی بالابرد. اکنون احساس می کنم رها شده ام.احساس رهاشدگی می کنم.بالاتر از سیاهی رنگی نیست.به این سیاهی مطلق چشم دوختم.حس می کنم ما بیش از حد با سیاست گلاویز شدیم.قدرت همان است که ما هستیم نه بیشترو نه کمتر.همانقدر اخلاقیست که ما اخلاقی هستیم.همانقدر خوی قدرت طلب دارد که ما داریم.همانقدر آزادی فردی دیگران را پاس می دارد که ما از آن نگهبانی می کنیم.همانقدر پاسبان اخلاقی جامعه است که ما از اخلاق دیگران پاسبانی می کنیم . همانقدر پایبند شعارهایی است که سر می دهد که ما در مناسبات فردی ادعایش را داریم و به آن عمل می کنیم.دولت و قدرت شبیه ماست نه یک ذره کمتر و نه یک کمی بیشتر.معادل حد متوسط جامعه چه در گفتار و چه در کردار .

رفتار و گفتار قدرت مینیاتوری از رفتارجامعه در انضمامیتش است.ما در روابط میان فردی آدمها را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنیم.به صراحت می گوئیم یا با مایی و یا با آن دیگری.حق انتخاب نداری.این حرف آشنانیست.ازماست که بر ماست.تا ما تغییر نکنیم هر دولتی بیاید و برود.هرترکیبی که به مجلس بفرستیم و یا نفرستیم چیزی تغییر نمی کند.ما درباره خودمان بسیار آسان گیریم و در باره دیگران سخت گیر.چه کسی است که لغزش های اخلاقی نداشته باشد آنهم در جامعه ای که نیک بودن بهای سنگینی را می گذارد برشانه های نیک خواهان. چرا در جامعه با احتمال هر لغزشی و نه با واقعی بودن آن اینهمه خشمگین می شویم درحالی که خود شهره به این لغزشیم.حسادت را لباس اخلاق می پوشانیم.ما تا ذهن خود را جراحی نکنیم.تا بی پرده با خود روبرو نشویم٬ نخواهیم توانست چیزی را تغییردهیم وقتی با ویروس و میکروب سر وکارت افتاد ممکن است خودت هم بلغزی.بیماری شوی.تنها راه گریختن از این وضعیت پلشت نقد جدی و مستمر درونی است .

جامعه بیمار را باید درمان کرد تا خود بیمار نشوی.خود را در قرنطینه قرار دادن سلامت فردی را تضمین می کند ولی سلامت جمعی را نه. باید با بی پروایی در متن مناسبات اجتماعی قرار گرفت و بی دریغ از پلشتی ها و گژی ها نوشت و از یاد نبرد آن که از بیماری می نویسد خود نیز می تواند بلغزد.مهم لغزیدن نیست.مهم آن است که خود آگاهانه هر بار که بر کف یخ زده مناسبات اجتماعی در حال افتادنی فوری به چوب دستی وجدانت تکیه بزنی و بر خیزی و نترسی از آنکه که اشتباه احتمالی ات را تصحیح و از خودت مراقبت کنی.مهم نیست که آنها شبیه حرف هایشان هستند و یا نه.مهم آنست که تو شبیه حرفهایت بمانی.بشر حق دارد اشتباه کند ولی حق تکرار اشتباه را ندارد. حتی اگر اشتباهی نکنی.مراقب آن اشتباه باید باشی که به فهمش رسیدی.

دیشب شب بسیار آرامی را گذرانم.تلخی که از حد بگذرد احساس آسودگی به آدم دست می دهد جهان اگر علیه تو باشد تو خود خود را داری. هیچکس نمی تواند ترا از خودت بگیرد.خودمی دانی چه کرده ای و چه هستی.قضاوت بقیه مهم نیست. مهم نیست که دیگران قاضی تو می شوند مهم آنست که تو قاضی دیگران نشوی.اگر قضاوت نکنی.از قضاوت دیگران نباید بهراسی.در جامعه بیمار باید نه به کسی زیادی نزدیک شد و نه بسیاردوری گرفت.نه به کسی زیادی دل سوازند و نه از آتش لهیب خشم بی دلیل اش رنجید.چه باید کرد.نباید به دیگران خود را توصیح داد.باید قدم به راه گذاشت تا خود راه بگوید چون باید رفت. چقدر احساس سبکبالی می کنم. حس می کنم حتی آنهایی که در معامله مهری که به آنها کرده ام خنجر می کشند نمی رنجم آنها هم روزی درمان خواهند شد.

در جامعه از خو د بیگانه اوهام حاصل نیروهای ناشناخته نیست.بلکه حاصل تخیلات منحرف است.به قول صاحب نظری :"گویا انسان زیر سلطه ی تخیلات خویش است و چون نمی داند که آفریده ی این خیالات خود اوست ٬لاجرم سیطره شان سرشتی واقعی و نه موهوم پیدا می کند."جدال را نه با موهومات بلکه با ذهن موهوم ساز باید آغازکرد.هر توصیحی بر فربهگی یاوه ها اضافه می کند.یایدذهن یاوه ساز را ویران کرد تا آن نیروی خلاقی که فرصت عمل ندارد شکوفایی اش را آغاز کند.هر آدمی را می توان به خاطر این نیرو نهفته دوست داشت.آنقدرمی توان صبور بود که این نیرو بیدار شود.بیدار شود همه یاوه ها چون اشباح ناپدید می شوند. تنها راه روشن کردن چراغ عقل است.اشباح تنها از روشنایی می هراسانند.

يك عكس فوري از آدمهاي سنگي

آدمهای سنگی را می شناسید.کسانی که همیشه یک جور حرف می زنند و یک گونه عمل می کنند. گرداگردآنهارادیواری آهنین پوشانده  است که نمی گذارد صدای هیچ واقعیتی از این لایه بگذرد و درذهن این آدمها رسوخ کند.این افراد دردوستی و دشمنی هایشان پا برجایند.هیچ شواهد تجربی و هیچ استدلال منطقی نمی تواند چیزی را در درونشان تغییر دهد.تنها یکبار در زندگی می توانند شکل بگیرند و تا لحظه مرگ همانگونه می مانند.بدون هیچ تغییری.

از گلوی این افراد تنهایک آهنگ تکراری به گوش می رسد که هیچ در خواستی نمی تواند بر تکراری بودنش غلبه کند.هر چه بگويي و هر چه خود را شبيه خواسته هايشان سازي داوري او نسبت به تو تغيير نمي كند.اين افراد فاقد تخيل فعالند.چون پرواز خيال را نمي شناسند زندگي را براي ديگران دوزخ مي كنند و در شراره هاي آن خود هم مي سوزند ولي نمي دانند سوخت اين آتش را با دستهای بی خبرشان بر شعله های آتش مي ريزند.يك دنده و لجبازند.آنها زندگي را براي ديگران تحمل ناپذير مي كنند و بعد متعجب به آن ديگري خيره مي مانند كه چقدر كم صبرند.طاقت يك داد را ندارند.در جاجاي زندگي مي توانند اين افراد را ديد.در خانواده ٬ در جامعه٬ در سیاست و... 

آنها نشانه انحطاط اند.انحطاطي كه خود را در منحط بودنش باز نمي شناسد.شرط انسان بودن در آنست كه بتوانيم از خود فاصله بگيريم و منتقدانه به ارزيابي آنچه هستيم بپردازيم.در اين ارزيابي است كه متوجه مي شويم كجا به اشتباه رفته ايم و بايد خود  را تصحيح كنيم.اما كساني كه منفذي در پوست ذهن شان نيست هيچ گاه از خود فاصله نمي گيرند.مي پندارند هميشه حق با آنهاست و هر كس جزاین بگويد بلافاصله در معرض انکارشان قرار می دهند.اين حق هم يكبار براي هميشه ساخته مي شود و كوچكترين انعطاف پذيري هم ندارد.

آدمهاي سنگي نمي توانند باور كنند ديگران هم گوشت و پوست دارند.مي توانند تغيير كنند.حق دارند خوشحال شوند. حق دارند به سبكي كه دوست مي دارند زندگي كنند.كجا بنشينند٬چه غذايي بخورند. كي بخوانند و كي بيدار شوند.از چه تفريحي خوششان بيايد و يا نیاید. نمي پندارند بلكه يقين دارند جهان تك سليقه اي است و اين سليقه هم همانست كه آنها در ذهن شان مي يابند و هر ترديدي در اين سليقه آنها را خشمگين مي سازد.

آنها از واژه ها و جمله های محدودي بهره مي برند.در توصيف واقعيت تنها از اين جمله ها بهره مي گيرند. هر واژه متفاوت.هر جمله پردازي خلاق و هر زبان متفاوتی  آنها را مي هراساند. با اينكه واژ ه هاي اندکی به كار مي برند ولي بسيار پرگويندو وراجی كار و بار آنهاست. یک ریزحرف می زنند. از پر گویی خسته نمی شوند . دوستی و مهرورزی  با این افراد نیاز به صبر مداوم و تساهل بیش از حد دارد. آنها نمونه افرادی اند که در ارتباط موفق شکست می خورند و با حضور خود اجازه نمی دهند یک روابط کاملا انسانی شکل بگیرد و ماندگار شود.

* تذکر این نکته را واجب می دانم هیچ کدام از نوشته های این وبلاگ چه در سوی مثبتش و چه در سوی منفی اش شخص به خصوصی را نشانه نمی رود.بلکه  آن را باید در انضمامیت جامعه درک کرد و فشردگی اشاره ها را باید در عمل در افراد بسیاری باز شناخت .چرا که هیچکس به تنهایی نمی تواند به صورت مطلق نمونه آدم سنگی باشد و یا ....

شاعر کارمند: نشانه انحطاط و میر غضبی که علیه پرنده دلش خنجر می کشد

"نیچه " و " کافکا " چشم در چشم انحطاط آنرا به تماشا می گذارند.یکی برهنه و صریح در باره آن سخن می گوید.دیگری در روایت بدون رویداد جهان بهت زده ای را به تصویر می کشد که در آن آدمی خود را در دامی بی مضمون می یابد. هر چقدر می کوشد بیشتر اطرافش را فهم کند بیشتر در لجن زار گنگی غرق می شود.جهان برای او توصیح ناپذیر می ماند.فیسلوفی که هیچ انگاری را پشت در دیدو با صدای بلند آمدن آنرا اعلام کرد و یاد آور شد ارزش ها در معرض بی ارزشی قرار دارند و حقیقتی وجود ندارد جز چشم اندازی که هر انسان از آن جهان را می یابد همراه داستان نویسی که جهان شبح زده را روایت می کند که در آن همه چیز به فرمولهای ابلهانه اداری تقلیل یافته اند.نشانه هاي انحطاط را به سادگي به تماشا نمي گذارند

با منظرنگاه این دو باید انحطاط را بازشناخت.بر آنم دو انسان متفاوت را از منظر این فیسلوف و روایتگر برابر هم قرار دهم و با این مواجهه خون آلود جهانی که برای ما فهم پذیر مانده است کمی رام فهم کنم.شاعران را در برابر انسانهای اداری قرار دهم.نیچه می گوید :"شاعران با تجربه های خود بی آزرمی می کنند:از آن بهره کشی می کنند".معنای این حرف چیست.شاعر با واژه پیکر خون الود تجربه های تلخ اش را واتاب می دهد.شعر جز از کابوس سخن نمی گوید.حتی اگر از عشق می گوید بر آنست که به کابوسی شدت و حدت دهد که زندگی را تلخ کام می کند.هرجا شعر است تلخکامی حضور سنگین دارد. هر جا شعر رونق دارد یقین کنید در اعماق جامعه سیاهی و ظلمت ميدانداري دارد.

کافکا در توصیف شعر جوانی می گوید:شما شاعر را چون انسان بزرگی توصیف می کنیدکه پاهایش روی زمین است و سرش میان ابرها گم.این البته در قالب متعارف تصورات خرده بورژواها٬تصویری کاملاعادی است.توهمی است از آرزوهای مکتوم که با واقعیت وجه مشترکی ندارد.شاعر در واقع از یک فردمتوسط جامعه هم ٬همواره بسیار کوچکتر و ضعیف تر است.به این جهت هم ثقل وجود خاکی را بسیار حادتر و شدیدتر از انسانها ی دیگر حس می کند.سرود او برای شخص او٬ فقط فریاد است."شاعر تنها زندگی آزاد را انتخاب می کند.رها از همه چیز.در فلاکت اش هم سرخوشانه می زید.این حرف من است.

کارمند چگونه آدمی است.کسی که به ناچار باید هميشه سایه مخوف فرادستان را حس کند.مگرنیچه نگفته است:انس با فرادست مایه تلخکامی است٬زیرا نمی تواند دو سویه باشد".این رابطه یک سوی از انسان موجودی له شده و حقیر می سازد.موجودی که به قول کافکا وقتی نگران پستش می شود دست به هر کثافت کاری می تواند بزند.کافکا کارمند را حتی از میرغضب بدتر می داند.از خودش بشنوید: اسم میر غضب این روز ها بد در رفته است.این روزها میر غضبی شغل اداری شریفی است که حقوقش بر اساس معیارهای اداری تعیین می شود و خوب هم هست.پس دلیلی ندارد که در باطن هر کارمند شریفی٬یک میر غضبی نهفته نباشد". کافکا می داند کارمند آدم نمی کشد ولی کاری بدتر می کند: آنها انسانهای زنده و تحول پذیر را به شماره های مرده ثبت که قابلیت هیچ تغییری را ندارند٬تبدیل می کنند"

کابوس بزرگ آنجایی آغاز می شود که شاعران کارمند شوند و کارمندان ادعای شاعران رادر بیاورند و هر دو درميان مايگي مامنی بیابند. کارمند مرتب باید در مقابل فرادست نشان دهد دست وپاهایش را گم کرده است.او پر از جبن است.هراس زده.به این دلیل بی رحم می شود حتی با خود.برای ارتقا همه هستی اش را به معامله بگذارد. کافکا می گوید:" هنر٬برای هنرمند٬ رنجی است که با آن خود را برای گرفتار شدن در رنجی دیگر نجات می دهد.هنرمند غول نیست بلکه پرنده ای است کمابیش رنگارنگ در قفس وجود ".پرنده ای که دلش با پرواز است ولی تنش سنگینی می کند.این تناقض به بهای رنج شاعر شعر را فربه می کند.

کافکا که خود بزرگترین شعر هیچ انگاری را سروده است در مقایسه خود با شاعری می گوید:" شاعر هیچ شغلی ندارد٬رسالت دارد. با زن و بچه هایش نزد این یا آن دوست می رود. انسانی است آزاد و نویسنده ای است آزاد.در حضور او وجدانم همواره به من سرکوفت می زند که می گذارم زندگی ام در موجودیت اداری غرق شود".در زمانه ما سبکبالی شاعرانه محال است.نه دوستانی می توان یافت كه پناهگاهي باشند براي شاعر و نه زن و بچه ها می توانند اینگونه زندگی را تاب آوردند.در اینجاست موجودی تلخ کام زاده می شود که در ورای هیچ انگاری می نگرد خود را.از درون خود را کریه المنظر می یابد.پر از دهشت.نه کار مند و نه شاعر.نه پستی بدست می آورد و نه ثقل وجود خاکی اش را بی پروا واتاب مي تواند دهد.نه میر غضب است و نه پرنده.او چیست نشانه انحطا ط.در حقیقت هیچ.

اگر کافکا اداره را وا می گذارد و راوی بزرگ جهان اداره زده می شود که در آن انسان نیست جز قربانی فرامین متناقض و بلهوسانه فرادستان و نیچه استادی دانشگاه را رها می کند که چون زردتشت اش در مغاک تنهایی بشارت ابر انسان را بدهد کارمند شاعر و شاعر کارمند نه در موجویت اداری اش مستغرق می شود و نه در شاعری آزادی را لمس می کند.او قبل از مرگ جسمانی اش سردی مرگ روحی اش را لمس می کند و مرگ تنهاترین حقیقت اش می شود.در بی پناهی و در جهان فارغ از عش مدام علیه خود می شورد.خود را ونيران مي كند. تا لااقل با میر غضب خود شدن موجودیت اداری اش را رام سازد.از دال تهی عشق سخن می گوید تا بماند شاعر بودنش زخمی بیشتر بزند.او هیچ نیست.نه عاشق.نه میر غضب.نماد روشن انحطاط و مرگی که با تاخیرش تلخ کامی را چون چشمه جوشان می سازد که همیشه می جوشد و واژه هايش را پر از خون و اشک می سازد.مگر آنکه بشورد . ولی شوریدن در جامعه دیگر غیر ممکن شده است . حتی علیه خود می شوری باید پاسخگو باشی به بسیاری.

*دوستی پیشنهاد کرد بجای بستن انفعالی بخش نظرها تنها نظرهایی را تائید کن که کاملا در باره موضوع بحثی باشد که از قلم تو تراویده است.به احترام او برای تجربه هم شده این کار را می کنم.

*سید محمد میرفصیحی چیزی در باره صاحب این قلم اشاره کرده است که ذوق مرا بر انگیخت . نه بخاطر تعارفی که به من کرده است . به دلیل نگاه تلخی که به سه نسل دارد.سپاسگزار او هستم.آنرا که با این تیتر قلمی شده است اینجا می خوانید

همه نشانه های انحطاط

                                                       برای احمد بورقانی که زنده بود و با بودنش نشانه ای بود علیه انحطاط

انحطاط ما را به کجا می برد؟ پاسخ به این پرسش درخود این جمله سوالی نهفته است.وقتی انحطاط جامعه را پیش می برد.یعنی جامعه منفعل است و در این انفعالش بسمت سراشیبی می غلتد.هیچ رویا و اندیشه اصلاح طلبانی به حرکتش وا نمی دارد.در برابر مشکلات حالت وادادگی دارد.همیشه با خود زمزمه می کند بلاخره یک جور درست می شود. قدرت تصمیم گیری و خطر پذیری ندارد و برای تحقق رویایش به تصادف و شانس پناه می برد. با خود می گوید شاید روزی پرنده شانس بر شانه هایم بنشید.او حتی به آسمان نگاهی نمی اندازد ببیند اصلا پرنده ای وجود دارد و یا نه.

تنها دانایی که بر زخمهایش مرحم می گذارد آنست که می داند روزی مرگ فرجامی خواهد گذاشت بر همه بی فرجامی ها.به این دلیل است که افراد آسان بسراغ مرگ می شتابند.در جاده ها دیوانه وار رانندگی می کنند.در بهداشت فردیشان رعایت هیچ دستور پزشکی را نمی کنند.کم بخوریم خطر سکته تهدیدمان می کند خوب فوقش می میریم.واژه فوقش نشانه آشکاری است از انحطاط ناگزیر.چرا با همه هشدارها هیچکس درست رانندگی نمی کنند.چرا بعد از اینهمه سکته کسی به فکر پیشگیری نیست. چرا جامعه دفاع جمعی از سلامتش را جدی نمی گیرد.اگر سلامت روانی خود را جدی می گیریم اینهمه مرافعه از کجا می آید.

مرگ هر عزیزی تلخی دل بستن به آن دیگری را مدام اثبات می کند.جامعه زنده چه می کند با این درک و دریافت.به فوریت تغییر روش می دهد سعی می کند دو روز زندگی اش را پر از معنا کند.دیگری را که زنده است را گرامی بدارد.زخمی به اشتباه نزند.ما حتی در دوست داشتن خنجربه عمد بر قلب هم فرود می آوریم.هنگام مرگ کسی که فرا می رسد همه مرثیه نویس می شویم.با صدای بلند گریه می کنیم.صاحب این قلم خود را از این پدیده استثنا نمی کند.نمی شود وارد آب شد و خیس نشد.هر کس در این جامعه زندگی کند شبیه بقیه می شود.حتی اگر این شباهت لطفی نداشته باشد.

یک تلخ اندیشی بیزار از همه چیز در جان و دل نخبگان تنیده شده است.این تلخ اندیشی در توده ها معادلی جز بی تفاوتی ندارد.هر چه بادا باد.هر پیش آید خوش آید خوش آید.ترجمان عینی این بی تفاوتی است.تلخ اندیشی نخبگان اما در آثار هنری٬در شعرها و در زندگی فردی شان که پر از افسردگی است ظهور و بروز می یابد.در جامعه چه نخبه و چه فرد عادی این احساس را در خود می یابند که فاقد اهمیت اجتماعی اند. احساس له شدگی و انزوا همه جانها را سیل وار ویران می کند و با خود به سرزمین حرمان و رنج می برد.هر کس می تواند به خود بیاندیشد تا بداند صاحب این قلم چه می گوید.

در جامعه منفعل روایت جای خود زندگی را می گیرد.ما بجای کنش حرف می زنیم.بجای دوست داشتن و آزمودن عشق واقعی دوست داریم روایتی از آن را بخوانیم و بشنویم و در این خواندن و شنیدن همه ما سوم شخص غایب می مانیم.عمل و کنش فعالانه کار و بار ما نیست.در ذهن عشق و نفرت را تجربه می کنیم بدون آنکه آنرا در عینیت بیازمایم.حتی خود را در روایت باز نمی شناسیم.در این وضعیت هر منتقدی که وضع موجود را بر نمی تا بد و علیه انحطا ط می شورد بجای آباد کردن ویران می کند.با زبان تند و تیزیش بجای آنکه فضای بهتر شدن را فراهم کند.آگاهانه و نا آگاهانه بر آنست تخم نا امیدی را بپاشد.هیچ چیز درست نمی شود.خود من هم تلخ اندیش شدم و همه نوشته هایم را پاک کردم از این وبلاگ چون نا امیدی در آن موج می زد. باید بکوشیم بر این ناامیدی مستدل و واقعی بشوریم.این وظیفه ماست.

اشپربر جایی در میان توصیف وضعیت مطلق زده و منحط جامعه ای که با آن درگیر است٬می گوید انسان محکوم به امید داشتن است.محکوم است چرا که در فضای مایوس بجای زندگی٬مرگ اندیشی منفعل حاکم می شود.مرگ صدای ابدیت است و هرکس به ابدیت باور داشته باشد پر از شور رفتن می شود.رفتن تا بی نهایت.مثل رودخانه می رود که به دریا بریزد.به دریای وجود.مرگ اندیش می داند هدف رسیدن به لجن زار ومرداب است.پس می ایستد تا دست حواد ث هر جا خواست ببرد اورا.سارتر از زبان یکی ازآدمهای "مگس ها"یش می گوید.آدمی آزاد ی است و زندگی.انسان در آنسوی نا امیدی ساخته می شود. با حذف بیش از نهصد و پنجاه مطلب خواستم به صورت نمادیش بشورم علیه نا امیدی که هر روز فربه تر می شود .در این شورش همراهم باشید . با باور به امید. باز در این باره خواهم نوشت. 

تصمیم بزرگ : تنها با خودم هم سخن خواهم شد نه با دیگری

دوستی از من خواسته بجای عشق به سیاست و جامعه بپردازم.حق با اوست.مسایل فوری در جامعه فراوان است و تحلیل ما را می طلبد.شاید نوشته های تازه من گریزگاهی باشند برای از یاد بردن جامعه ای که نمی شنود.صدای عقل را نمی شنود. باور من این است هر انسانی باید مکثی کند و در باره خود بیاندیشد و اینک نوبت من فرا رسیده است که با خود گفت و گوی درونی باشم.من از عشق بسیار گفتم چون مدتهاست جامعه با نفرت می زید. مرافعه های بی پایان در خانواده ها٬ در کوچه و خیابان . درسیاست ٬در اقتصاد و هر جایی که هر رابطه انسانی در شور خود خواهی ها تباه می شود.می پنداشتم می توانم از عشق بنویسم تا نفرت کمی عقب بکشد.

ولی جامعه ای که پر از سو تفاهم است حتی همین واژه را غلط در می یابد.باید از انحطاط سخن گفت و مدام به زیر لایه هایی رسوخ کرد که به ساخت اجتماعی و فرهنگی ما فرصت شکل گیری می دهند.باید به خود فرصت دهیم تا این زیر ساخت ها همانگونه که هستند آشکار شوند.با حذف وبلاگم بر آن بودم نشان دهم جامعه را فهم نمی کنم.همه روابط برایم گنگ می مانند.هیچ چیز را نمی فهم.حتی آنچه در اطرافم می گذارد و من و آنهایی که محرم اسرار منند.بنظر می رسد باید بجای گفت و گو با جامعه با خودم وارد صحبت جدی شوم.تنها با خودم سخن بگویم.از وجود٬ از عدم.از ماهیت آدمی از رابط انسان با عشق ٬ مرگ و.. انحطاط. پاسخ دهم چرا در جامعه ما اینهمه دچار سوئ تفاهم است و حتی دوستی که ما را به مسیر درستی فرا می خواند متلکی هم حواله من می کند.شاید می خواهد غلظت متلگ اش مرا به خود بیاورد.حق با اوست به هر حال متشکرم از تذکر درستش

صبح امروز در تشیع جنازه احمد بورقانی به آن تصمیم بزرگ که می خواستم رسیدم.مدتی بود که بجای أنکه من نوشته را راه ببرم.نوشته مرا با خود می برد.من سالها در خلوت به انحطا ط اندیشیم و آنقدر غرق تنهایی ام شدم که وقتی وارد جامعه شدم به هر رابطه ذوق زده خیره شدم.شیفتگی مرا با خود برد.حس می کنم باید دو باره با خود خلوت کنم و در یابم چرا هیچ رابطه در جامعه ما منجر به استعلا نمی شود و همه چیز به تباهی کشیده می شود. امروز در تشیع جنازه بسیاری را دیدم و شاد شدم از دیدنشان.دیدگاه سیاسی ام را در باره انتخابات گفتم.این اعتقاد را بر زبان آوردم نباید به رد صلاحیت ها اعتراض کرد.جامعه انبوهی فضا دارد برای کار کردن.برای اندیشیدن و تاثیر گذاری دارد.باید گذاشت انتخابات در فرایند عادیش بیاید و بگذرد.خوب و بدش با آنهایی که می توانند تصمیم بگیرند و تصمیماشان را شجاعانه گرفتند.اگر نمی هراسیدم نامی از قلم  بیفتد نامها ی بسیاری را می گذاشتم اینجا تا فریاد کنم چقدر از دیدنشان شادمان شدم.آنها سرمایه های ملی اند.باید مراقب خودشان باشند.چند سال باید بگذارد و چه تجربه هایی رخ دهد تا کسی بشود احمد بورقانی .

تصمیم جدی ام آنست که مدتی در انزوای خودم بمانم. این تصمیم بزرگ من بود که امروز گرفتم.تنها با خودم سخن بگویم.می خواستم بعد از حذف وبلاگم بخش نظر خواهی را غیر فعال کنم و ترسیدم نتوانتم توضیح دهم مشکل کجاست.تنها خودم با خودم در گیرم.جهت ذهنی و عملی جامعه را از دست داده ام. باید برای خود فرصتی می خریدم تا از سیاست و جامعه فاصله بگیرم و تنها به واگویه ها ی شخصی ام بپردازم.این فرصت فراهم شد و اکنون من سعی بر آن دارم با زبانی جدی تر در باره زیر لایه های جامعه بیاندیشم.چون این راه تازه است باید مراقب اطرافم باشم.هر گفت وگویی می تواند مرا نسبت به ادامه این راه مشقت بار دچار تردید کند.به این دلیل با آنکه عاشقانه هر نظری را می خوانم. حتی اگر تند باشد و برنده با جان پذیرا می پذیرم.مثل دوستی که بوی آشنا می دهد با نام عجب برایم پیغام گذاشته است .

سخت است بستن بخش نظرها.دشوار است ندیدن نامهایی که به انسان انگیزه ادامه راه می دهند.از پنجشنبه تا کنون با خود کلنجار رفتم تا به این تصمیم برسم که رسیدم.وبلاگ من مثل خودم حال و هوای دیگری خواهد یافت.از این سفر درونی که بر گردم بی شک با یافتن دوباره نامهایتان و خواندن نظر هایتان در خواهم یافت که این سفر دستاوردی داشته است و یا نه. متاسفم که بگویم من در جواب دادن به ایمیل ها و پیغامهای تلفنی بسیار خامدستم.اگر جواب محبت تان را ندادم جز به خامدستی ام تعبیر نکنید ولی امیداورم همه تان خواننده وبلاگم بمانید

فرمول جادویی بازشناسی عشق حقیقی از دروغین

                                برای او که برای گریز از لهیب سوزان جانش از معنای عشق از من پرسید

جهان عشق را باز نمي شناسد. بشر نمي داند با اين واژه چه بكند.همه چيز را مي تواند در صفت ها، قيدها،بايد ها و نبايدها و در يك كلام تعريف كرد ولي پاي اين واژه كه در ميان مي آيد زبان بشر سترون مي ماند.در برابراين مفهوم فلاسفه در مي مانند.روانشناسان از قبل مي دانند هيچ ندارندبگويند.جامعه شناسان در برابر آن چه زبان عقيمي دارند.اقتصاد حتي به خود اين جرات را نمي دهد كه به حريم آن نزديك شود.ماركس وقتي از سرمايه سخن مي گويد چه آسان مي گويد بورژوازي هر آنچه سفت و محكم است دود مي كند و به هوا مي فرستد.حتي سپاه افسار گسيخته سرمایه نتوانسته عشق را پس بزند.هر بارمي پنداريم از اين جادوگر افسون زدايي كرده ايم و مي توانيم با زبان عقل از آن سخن بگوئيم نا خواسته در دامش گرفتار شده ايم و خود ما نشانه شكست در اين وادي شده ايم .ما هم چون ديگران از راندن اين بازرگان دل و سوداگر بي ترحم و رباينده عقل و احساس از خودمان در مانده ايم.با سنگ مي توان شيطان را راند ولي عشق را نه.

عشق چيست اين پرسش قرنهاست پاسخ ما را مي طلبد ولي پاسخي وجود ندارد.تنها مي توان از آن گزارشي بدست داد. جاي پاي قاعده ها و منش ها را در نمونه ها بازيافت.ولي تا عاشق نباشي نمي تواني راوي شوري باشي كه مصطرب مي كند.ويران گرانه جانها را فلج و از پا مي اندازد.له مي كند. چون عشق كرشمه درونيست .زلزله ايست كه مدام در روح رخ مي دهد.آثار بيروني اش نسبت به آنچه در درون اتفاق مي افتد چقدر لاغر و بي خون است.اما عاشق پر از حرف است ولي وقتي پاي گفتن به ميان مي آيد حتي يك گزاره را نمي يابد گوشه اي از آن تصوير دروني را بگذارد جلوي چشمهايي كه راز آن را مي جويند.عشق هم تهيست و هم پر.هم بيان نشدني و هم بيان شدني است.يك ديالكتيك مخوف .حتي شعر زبان قاصر دارد در برابر آن.

عشق آرام و قرار را مي گيرد.مدام ذهن را به پرسش وا مي دارد آيا او هم مرا دوست دارد.مدام مي پرسد و با هر بار پرسش و پاسخ بجاي آنكه آرام شود تكراري ديگر را مي طلبد و تكرارها تا ابد تكرار مي شوند.عاشق منتظر است.انتظار هميشگي او را دچار جنون مي كند.بايد صدايش را بشنوم.بايد ببينمش.بايد كلام شاعرانه اش را بشنوم.ولي زماني كه مي بيند و مي شنود و مي خواند حسي از گريز دراو بيداد مي كند.نمي تواند تاب آورد اين همه سنگيني و ازدحام حضور را.پس مي گريزد و تااندكي دور مي شود باز لهيب انتظا ر جانش را مي سوزاند و خاكستر مي كند.

ديالكتيك خواستن و نخواستن معناي حقيقي عشق است.من براي يك لحظه نگاه تو حاضرم بميرم.اين گزاره صادقانه در عاشقيست.وقتي اين نگاه را مي بيني آنچنان درتنگنايت قرار مي دهد كه با خود مي گويي بايد از اين دام بگريزم.نمي توانم تحمل اش كنم.ساعتي و شايد هم دقيقه اي فراموش مي كني.احساس سرخوشي مي كني.چون پرنده احساس سبك بالي مي كني و مي خواهي آزادي تازه بدست آوردت را جشن بگيري ولي نا گهان از گوشه اي از قلبت هجوم دو باره عشق آغاز مي شود. مصطرب مي شوي.مدام مي خواهي قهرت را تداوم بخشي.مقاومت مي كني.پهلوانان دست به ايستادگي مي زني .اما دربرابر سيل ويرانگر عشق كجاست پهلواني كه بتواند مقاومت كند.ناگهان خود را اسير مي بيني.بدون او مي ميري .احساس مي كني هر آنچه مي پنداري او هم مي پندارد.اين هم نفسي بازي را دوباره آغاز مي كند و طرح قهر مجدد را در خود مي پرورد. اين باز ي تمامي ندارد.جالب آنست نه عاشق و نه معشوق وقوفي برتكرار آن ندارند و اگرهم داشته باشند نمي توانند بگريزند از آن.

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشكك باران خورده و گاه به سوزناکي آتش دوزخ.عشق نهايت تنهايي است.نيازي هميشگي بة ان ديگري و همين اين نياز است كه خطوط متقاطع جذب و طرد را بر مي انگيزد.عشق هرگز پايان نمي گيرد.شكست مي خورد.اما در گوشه قلب مي ماند و هرازگاهي سرك مي كشد و حق خود را مي خواهد.يكبار كه عاشق شوي.هميشه هستي.عشق را نمي توان به نياز جنسي تقليل داد.نياز جنسي آغازي قدرتمند دارد و پاياني تهي.تو كسي رامي خواهي و وقتي با او غزيزت را تسگين مي دهي.ديگر هيچ حسي نداري در باره او.غريزه تسكين يافته تهي است.عشق با نزدیکی پرتر مي شود.غولي رام نشدني مي شود كه عاشق را مي بلعد.شعله مي گردد كه همه چيز را تبديل به سرب داغ مي كند. رودخانه اي وحشي است كه نه قرار مي شناسد و نه ايستادن.در يافتن هم ميل گريز قويدست مي ماند در عاشق.

عاشق در معشوق چه را مي جويد.مي توان هزار چيز را نام برد ولي هيچكدام آنها جواب نيست.درعشق زيبايي و زشتي،پيري و جواني .دانايي و نادانايي، داشتن و نداشتن معنايي ندارد.موضوع و خواست عاشق خود عشق است.چون دالي بدون مدلول است هيچ وقت عشق موفق نداريم.عشق هميشه شكست مي خورد و درهمين شكست خوردن است كه جانها استعلا مي يابد.مي توان عاشق و معشوق ازدواج كنند ولي اگر عشق راستين باشد همان بي قراري ها،همان قهر و آشتي ها تداوم مي يايد.شايد درمان عشق تنها باید مرگ باشد.

 هر آنچه خواندید از نمود هاي عشق است نه از بود آن.شايد تمامي زيبايي عشق در همان تعريف ناپذيري آنست.عشق شجاعت است.پذيرش رسوايي است .گذشتن از خود است.عاشق جوياي نام نيست واز ننگ گريزي ندارد.عاشق كه از مصلحت بگويد عاشق نيست و شايد در اين گفتن از اين مصلحت تائيدي مي خواهد بر بي پروايي عشق.گوته بر اين باور است گاهي عاشق حس مي كند شيطان به دامش انداخته است.شيطاني كه بر آنست عاشق را وادار كند به خود آسيب زند و خود را از بهشتي براند كه رابطه اي عاشقانه ساخته است.عاشق و يا معشوق جملاتي را بر زبان مي رانند كه عشق را فراري دهند ولي تا به مقصود مي رسانند غرق گناه مي شوندو خود را شماتت مي كنند.دوباره سيلان كلمات عاشقانه سرازير مي شود و همه چيز را در تلالوي آفتاب قرار مي دهد.

عشقي چنين سنگين،اين چنين پالوده واين چنين شيفته ندرتا رخ مي دهد و اگر رخ دهد نمي توان از آن گريخت.اگر كسي بتواند مدعي شود گريخته است يقين بدانيد ديگر صورتهاي نياز به رابطه باآن ديگري را عشق نام داده است.عشق فاصله نمي شناسد و همه فاصله با نيروي سركش عشق نزديك مي شود.همه سد ها ويران مي گردد. عشق زبان مصلحت را نمي شناسد و تنها معشوق را مي بيند و از همه چيز خود مي گذارد تا او را بدست آورد.عشق رها نيست و حتما مالكانه است.پراز حسادت و تصاحب مطلق.حتي عاشق از معشوق كه خود را ازآن خود بداند گریزان است چه برسد به آنكه ديگري را در اين احساس شريك كند.عاشق شورشگر است.اين عشق محال است ولي اگر در دوجان رخ دهد اتفاقي است كه مي تواند با حضور خود پاسحگوي تمام جنايت و دهشت ها باشد.عشق در فناي من در اوست.اوج عرفان رسيدن به اين فناست و عشق زميني در اين معنا پرتو عشق آدمي به محبوب ازلي است.به اين دليل عشق پاك است و پاك كننده.عشق جهان را زيبا مي خواهد هر چند خود دراصطرابي ابدي از دست مي رود. عشق گذرا تهمتي است به عشق . بالهوسي لگديست به برج و باروي روابط عاشقانه.نبايد نام هر رابطه احساسي كه از نياز و عادت مي آيد عشق ناميد.عشق بي نيازي از همه نيازهاست.فردا را نمی جوئید.امروز را می بیند و بس.

* اين نوشته حتي به چند قدمي تعريف عشق نمي رسد.توصيح مي كنم اگر مشتاق بيشتر دانستن سخن عاشق هستيد حتما كتاب گزيده گويي هاي رولان بارت و مقاله ديالكتيك انزواي "اوگتاويو پاز را حتما بخوانيد كه جرقه اين نوشتن را در من زدند و بعد آنرا به تجربه هاي زنده روزمره آغشتم تا نوشته بالا آني شود كه خوانديد و يا مي خوانيد.

بورقانی عزیز ببین حتی ننوشتن حق ما نیست و قتی تو همراه رویاهایت پرپرشدی

احمد بورقاني عزيزم

شايد نداني و باور نكني من آدم حسودي نيستم٬ هيچ پستي ، موقعيتي و ثروتي حسادت مرا بر نمي انگيزد. اما امروز وقتي با حالي نزار و قلبي آزرده به فضاي مجازي سري زدم و نمي دانم چرا بسراغ سايتهاي خبري رفتم خبر مرگ ترا شنيدم قلبم پرازحسادت شد.دلم مي خواست جاي تو بودم والان در گوشه اي افتاده بودم و منتظر بودم گوركني مرا در يك مراسم ساده دفن كند.تا رها شوم از همه دغدغه هايم.

هميشه آن چيزي كه مي خواهم دير مي رسد.سهم من از عاشقي دير رسيد.زماني رسيد كه بايد به گورش ببرم .عشق به هر چه بوي زندگي ميدهد را می گویم .این عشق را که خوبی می شناسی.سهم من از زندگي هنوز نرسيده است.سهم من از آرزوهايم هرگز نخواهد رسيد.احمد تو مردي بدون آنكه جهان حتي اندكي شبيه آرزوهايت شود.این را می نویسم برای همه مردگان این سرزمین.آزادي مطبوعات.توسعه سياسي،جامعه مدني.اصلاحات.كجا رفتند اين واژه ها.يادت مي آيد وقتي تو معاونت مطبوعاتي شدي.همه پر از شوق نوشتن بوديم.فكر مي كريم مي توانيم جهان را تغيير دهيم.نتوانستيم.نخواستند كه بتوانيم.خدايا من مرگ چقدر خوب است آنهم وقتی در محاصره قرار داري.وقتي در ميدان يك تراژدي قرار داري.نمي داني چطور انتخاب كني.دو انتخاب داري.هر كدام را برگزيني.بازنده مي شوي.من براي اينكه انتخاب نكنم مرگ را مي طلبيم.نه براي تو.براي خودم.مرد تو چرا بجاي من مرد ي.

تو را نمي بخشم.تو كه دلت مي خواست همه بنويسند.در زمانه اي كه تصميم داشتم ننويسم و غم دلم را تنها براي خود زمزمه كنم و همه مطلب وبلاگم را حذف كردم.تو با مردنت.با تلخ مردنت. مرا در دو راهي قرار دادي.چطور برايت ننويسم.تو که مرگ ناجوانمردانه برد.هیچکس منتظر رفتنت نبود.بی خبر رفتی و دل همه را شکستی.مرد تو مثل من از كارگري آغاز كردي و حتي نما ينده مجلس و معاون وزير هم كه شدي رفتارت تغيير نكردی.من مردن را مي خواستم .تو يافتي آنرا.سرمايه اي كه براي بچه هام كنار گذاشتم خيالم راحت شد. مي داني مي پندارم آنها فضاي بهتري براي بزرگ شدن خواهند داشت بدون من. بدون ما که بر ان بودیم چیزی را عوض کنیم. اگر نباشم در كنارمادرشان زندگي خواهند كرد راحت تر و بهتر. احساس مي كنم نسل ما خيلي زود زيادي شد. خيلي زود اميد هايش را باخت.مي دانم مثل من نا اميد نبودي.آخرين بار ترا در مراسم مهران قاسمي در انجمن صنفي مطبوعات ديدمت.همیشه امیدوار بودی.چقدر بغض كرده بودي.خواستم بيابم از تو بپرسم لبخندت كجاست مرد. تو كه نخندي ما بايد چه بكنيم.یادت می آید در قهوه خانه آذری نذاشتی پول ناهارت را حساب کنم.چقدر قاطع نگذاشتی.چقدر دلم می خواست با این کار نشان دهم دوست دارم کسی که جهان را زیبا می خواهد.

بيژن صف سري كه بيمارستان رفت.تو رفاقت كردي.برادري كردي.بيژن نوشت در سايتش كه تو به او خبر دادي همه اصلاح طلبان را رد صلاحيت كرده اند.عزيزم تنها حقي كه ما داريم و كسي معترض آن نمي شود مردن است.تورفتي.شایسد ديگر نگران آينده ميهن ات نباشي . نبيني هر روز مجله اي را مي بندند. هر روز يكي ميرد و ما شده ايم قبيله سوگوار و ماتم زده.مي خواهم از بزرگي ات بنويسم.اما دلم نمي آيد. بزرگي خريدار ندارد.چرا قلبت ايستاد. چون آن قلب نازنين ات تحمل نداشت ببيند تمام اميدهايت دارد پرپر مي شوند.اميد هاي يك ملت را مي گويم.

احمد عزيزم ببين حتن ننوشتن و فرار از وادي مرگبار قلم هم حق ما نيست.ما نخواهيم هم مي نويسيم. نخواهند هم مي نويسم.تقدير من و تو نوشتن است. اين نوشته مر ثيه تو نيست.تو راحت شدي. خانواده و عزيزانت داغدارند.خدا صبرشان بدهد.ولي زندگان چطور صبري را از خدايشان بايد بخواهند كه زندگي اين چنين سخت را بتوانند تحمل كنند.خداياي من وقتي بعد از ماجراي بسته شدن گزارش روز به دفترت آمدم.چطور مي توانستم باور كنم مردي با آن همه شوق و ذوق روزي نباشد و من مرثيه اش را بنويسم و آنهم را نتوانم.چرا كه تنها دريغ گوي خودم شده ام در اين تلخ نوشته.دريغ گوي حسرت ديروز و آرزوهاي محالي كه مي دانم تحقق نخواهند يافت.آرزوی زندگی بدون دغدغه. 

وقتي براي بيژن صف سري نوشتم از بيمارش.نوشتم كه چقدر ترا دوست دارم.اما دوست داشتن من چه كمكي به تو مي كند. به ديگري مي كند.جز آنكه بار گراني باشد.من هيچ ندارم بگويم از تو. جز آنكه در خلوتي براي تو بگريم.براي مردي كه مي توانست بسياري از كارها را براي تحقق روياهايمان بكند ولي نگذاشتند.كاش متن استعفا نامه ات را ازمعاونت مطبوعاتي كسي منتشر كند تا در يابند تو كي بودي. قلم خودت بهترين نوشته اي است كه مي تواند بشناساندت به نسل جواني كه نمي گذارند حتي گذشته نزديك خود راا بشناسد.خدايت بيامرزد. نگران ما نباشد.مرگ در جهان بي چاره يكي يكي مي برد و داغي كه بر شانه هايمان سنگيني كند را سبك تر مي سازد.

در یک عصر زمستانی چه آسان و چه مردانه خود را کشتم

من علیه خود شوریدم

من خود را کشتم

من در یک عصر زمستانی سردمنفجر شدم

و چه آسان و مردانه خود را کشتم

هر چه نوشته بودم در این وبلاگها و وبلاگهای دیگر پاک کردم

نه خسته شده ام و نه بیزار از نوشتن

نه قهر کردم و نه به خودم استراحت داده ام

ذهنم دیگر جهان را باز نمی شناسد

نوشته هایم معنای مرا نمی دهند

آنها را حذف کردم هر چند پسرم حفظ  شان کرد 

تا شاید دوباره معنای مرا بدهند

قلبم بیش از حد می تپد

روحم بیش از حد در تنگناست

تنها از خودم آزارده ام

هیچکس مسئول تلخی ها و رنجهای من نیست

جز خودم

خودم از زندگی این را ساختم

که اکنون جلویم ایستاده است.

با همه زهرهایش و خنجرهایش

هر چند من هم بصورت فردی و هم به صورت اجتماعی خود رادر محاصره می بینم

باز می گویم خودم در این دام قرار گرفته ام

می خواهم بگریزم نمی توانم

می خواهم تسلیم شوم نمی توانم

در وضعیت نه این و نه آن هستم

وقتی هیچ چیز برای من روشن نیست

چطور می توانم با نوشتن چیزی را روشن کنم

دارد چیزی در من اتفاق می افتد

مدتهاست حس های تازه هجوم آورده اندبه من

حس هایی که بی تابم می کنند

نمی دانم چیستند این حسها

آنی نیستم که دیروز بودم

نمی دانم چیستم

نمی توانم توصیح دهم چرا خود را کشتم

من با نوشتن زنده ام .

با ننوشتن می میرم

شرمنده شما هستم

که نمی توانم بگویم چه اتفاقی افتاده است

که خود را کشتم

تنها می توانم بگویم

چیزی در من اتفاق افتاده است

و باید تصمیمات بزرگ بگیرم

اگر خود را باز شناختم دوباره می نویسم

شاید چند لحظه دیگر

شاید هم هیچوقت

باید بگذارم معنای عشق و نفرت

مرا به آن سوی خودم ببرم

رسیدم

حتما می گویم کجا هستم

دستهای مهربانتان را می بوسم

و به احترامتان بر می خیزم

تنها می گویم این جنگ من است

جز خودم هیچکس نمی تواند آنرا به پایان برساند

در فرجام یا خودم به پایان می رسم

 یا افقی مرا به فراتر می برد

و من آنی می شوم که باید بشوم

اگر هم نشدم باکی نیست

زندگی همیشه برد نیست

باخت هم سرنوشت ماست.

*بخوانید نوشته حسن فرهنگی در باره خودکشی عصرانه مرا اینجا

*نوشته کتایون ربیعی را هم اینجا می خوانید

یک وبلاگ خالی

وبلاگ به دلایلی به روز نمی شود . هر موقع این دلایل اجازه دادند نوشته ای می نشیند در نگاه خوب شما