"مبارزان در تاریخ چه سهمی دارند "آنهایی را می گویم که زندگی شان را می بازند تا ستم ماندگار نشود.نه آنهایی که نامشان می مانند مثل اسپارتاکوس و...٬کسانی مورد اشاره منند که هر جا هستند زنده بودن رادر اطرافشان به نمایش می گذارند.بلدند نه بگویند.درهر لحظه زندگی شان آن دیگری حضور دارد.رنج دیگران رنج آنهاست.تنهایی ٬عسرت و زندگی تنگدستانه را تاب می آورند تا تمدن وحشی لطیف تر شود. ولی خودشان در سختی ها هیچ کس را ندارند که همراهی شان کند.شانه ای را نمی یابند تا سر بر آن بگذارند و بگریند.خود در عذاب اند.اما اگر باز کسی را بیابند که ستمی بر او رفته است طرف او می ایستادند. هر چند هیچکس طرف شان نمی ایستند.

عصر پنحشنبه این پرسش در ذهن من شکل گرفت و مرا با خود برد.دیدن نمایش بهروز غریب پور بهانه ای شد که به این مسئله بیاندیشم.بهروز غریب پور زنگ می زند و مرا برای دیدن نمایش اش دعوت می کند.ساعت هفت بعد از ظهر پنجشنبه در تالار آوینی فرهنگسرای بهمن به اتفاق خانواده خود را به ماجرای عمو تم می سپارم .ماجرای آنهایی که شلاق می زنند و آنهایی که تازیانه می خورند.آنها که مثل حیوان کار می کنند و آنهایی که چون جیوان اسیر شهوت می شوند و می خورند و... رودر روی هم . ستم کار و ستم دیده . هر دو اسیر جهالت.آنها را ناخودآگاه می برد با خود.تاریخ را کسانی می سازند که تاب شلاق خوردن را از دست می دهند و یا از خود می پرسند چرا باید شلاق زد.همین پرسش آنها را از جریان عادی زندگی به بیرون پرت می کند. رنج آگاهانه را می پذیرند.مبارزه می کنند.کشته می شوند. در بنیاد ستم ترک می اندازند و زندگی را چند گام جلو می برند.بعد شعله های ستم شکل عوض می کند. تحمل پذیرتر می شود و بعد کسانی از راه می رسند که تحمل پذیر را غیر تحمل می یابند.دوباره چرا می گویند و دیگر هیچ چیز عادی به نظر نمی رسد و بعد زندگی جلو می رود.

این چرا ها که از زبان قهرمانان ناشناخته بیرون می آید هستی فردی شان را به آتش می کشند و جز خاکستر بر جا نمی گذارد. ولی بدون آنها زندگی تبدیل به تاریخ نمی شد.چیزی جلو نمی رفت.ستم در ستم بودن باز شناخته نمی شد. کلبه عمو تم نمایشی دیدنی است.سه ساعت مخاطب را با خود در گیر می کند.نمایش به ما می گوید اگر بین برده ها و بین آنهایی که خود اربابند چرا شکل نگیرد و حنجره ای برای بیان خود نیابد برده گی ابدی می شود.برده داران تا ابد شلاق می زنند و خوی حیوانی شان را تسگین می دهد

غریب پور پر کار و سر شار از خلاقیت است .دمی از تحرک باز نمی ایستد.مثل همه آنها که می آفرینند نفس بودنشان سخاوتنمدانه است و به ما بشارت می دهند زندگی اینگونه نمی ماند و تاریخ جلو می رود. باید تاب آورد.مدتهاست با خود می اندیشم چرا آنی که می نویسد و نوشتن را برای روشنگری  و سعادت دیگران می خواهند چرا باید رنج بودن را اینگونه تحمل کنند.چرا باید خود را تنها بیابند و همه مفرها به روی شان بسته بماند.آیا اگر بر آن باشی نگاه منتقدانه خود را بدوزی بر زندگی و فریاد کنی باید تغییر کرد.نباید اجازه داد حق فرو دستان در زیاده طلبی فرا دستان از دست برود.باید خودت را در رنج و تنهایی رها کند.سر گذشت مرا در کنار در همین وبلاگ بخوانید تا دریابید چه می گویم

نظام سرمایه داری در ذات خود غارتگر است.از مناسبات نا برابر خون و جان می گیرد ولی اگر مبارزان نبودند که شلاق بخورند و بسوزند و بسازند امروز می توانستیم تصور کنیم سیاهپوستی نامزد ریاست جمهوری امریکا شود و یا یک سیاه پوست وزیر امور خارجه شود.شاید بگوئید آنها همان هایی که در عصر برده داری به نمایندگی از اربابها شلاق می زدند.اگر این چنین باشد که هست.باز تاریخ جلو رفته است. نمی توان این جلو رفتن را انکار کرد.همین به ما امید می دهد اگر تاب بیاوریم باز تاریخ جلوتر خواهد رفت. باز کسانی چرا خواهند گفت.

بعد از نمایش در میدان کشتارگاه سابق به یک جگرکی مدرن رفتیم تا شامی بخوریم.همسرم گفت خوشبختانه دیگر برده ای وجود ندارد.خندیم و چه تلخ.پسرکی را نشان دادم که مدام پله ها را بالا و پائین می دوید تا کسانی شامشان را بخورند و کسانی به درآمد های هنگفت شان برسند.خستگی را در چهره اش موج می زند. شاید هم گرسنه بود.نمی دانم.تمام کودکی ام مثل آن کودک گذشت.گرسنه کار کردن.مدام کار کردن.چرا باید مبارزه کرد.بخاطر آن کودک و کودکان کار که کودکی شان را گم می کنند. بخاطر کسانی که از زخم بیکاری همه چیز را تاب می آورند . تحقیر و برده بودن را. چاپلوسی کردن را. باید از خود گذشت.همه زخم های نداشتن و نتوانستن را و زخم ز بان حتی از نزدیک ترین کسانی که در کنار توند تاب آورد تا همه چیز عادی به نظر نرسد.تا چرا پرقدرت شود. نمایش عمو تم را ببینید.حتما