شعر خوفناگی وظیفه است و جستجوی عاشقانه " تو" ساحر و ویرانگر
برای سهیل در آستانه یک سالگی وبلاگش "ترانه ای که نخواهم سرود هرگز"
شعر خوفناکی وظیفه است.دامی که رهایی از آن ممکن نیست.دهشتی بی پایان که ذهن شاعر را در محاصره قرار می دهد.صدای ناخودآگاه ٬صدایی هراس زده که جهان را همانگونه که هست به تماشا می گذارد.رویای ناممکن را می طلبد وهراس زاده این ناممکنی را باز می شناسد.اما از شعر گریزی نیست. این را یک شاعر فرانسوی می گوید.هر چه کابوس هایمان بیشتر باشد شعر بیشتر از اعماق ذهن راه به بیرون می کشد و زبان را نشان دار می کند.
شعر همزاد عشق است.تمنای محال آن دیگری است.در جستجوی آن "تو" ناب است.آن تویی که دریاها را به رقص وا می دارد. کوه ها را به پرواز در می آورد و همه ستاره ها را در دستی می گنجاند. پری رویی ساحر و دریا دلی ویرانگر. شعر وقتی در آغوش عشق پناهی می جوید جان شاعر را ویران می کند. جهان در او دچار سر گیجه می شود. همه آنچه سفت و محکم است در برابر نگاه او تاب ایستادگی را از دست می دهد. شاعر بی قراری جهان را به تماشا می گذارد. خود هیچ می شود تا جان بشری شیفتگی کند. عشق را فرامی خواند تا عقل را بگریزاند.
این تو کیست . آیا وجود عینی دارد. هم آری و هم نه. هیچ مدلولی نمی تواند این دال را به تمامی پر کند.این تو یک وجود اثیری است.می توان اشاره به این و آن باشد.اما این اشاره در حد اشاره می ماند و منطق خود را در پری و سرشاری می یابد که واقعیت هیچ به آن راه نمی دهد.شعر چون عنکبوت از هر آنچه از واقعیت در اطرافش معلق است می رباید تا آن را در رویا و کابوس رها سازد. عشق در زبان شاعرانه جهان را همانگونه که هست می یابد.همه چیز در مدار همیشگی می چرخد و همین تغییر ناپذیری است که در جهان پر تغییر شعر را هنوز متکای روح سرگردان می سازد که نمی خواهد بسنده کند به واقعیت متصلب.می خواهد جهان را از نو بسازد حتی اگر در این رنج ببرد.
شاعر و رنج هم را می یابند و دیگر رها نمی کنند.شعر بدون رنج محال است و رنج بدون شعر چه جان سخیفی دارد. شعر تلخی را در جان شاعر می ریزد تا بیداد واقعیت را نا خواستنی سازد.عاشقانه ترین شعر در ذات خود سیاسی است چرا که دوست داشتن را به تماشا می گذارد و دوست داشتن تنها در آزادی ممکن است.عشق رها و سرکش است.بی پروایی را می طلبد و جامعه متصلب هر نوع بی پروایی را پس می زند. مولوی و حافظ ٬عطار و.... غداری زمانه را با سخاوت حضورشان فریاد می کنند.سکوت شعردر برابر واقعیت نشان می دهد جهان سکوت را می خواهد و همین سکوت است که شاعر را در دهشت رها می کند.
چه کسی است نداند تیزترین بیانیه های سیاسی را در دهه چهل و بعد تنها می توانستیم از شعرهای شاملو ُ فروغ و اخوان بشنویم.نه از شعرهایی که مستقیم رو در روی سیاست می ایستادند.بل از شعرهایی که از عشق ناب سخن می گوید و شهوانی ترین بوسه را از زبا ن شاملو به آنچنان شرمی مبدل می کند که انسان غار نشین هم از آن سود جوید.شعر بی تابی روح است در جهانی که هر بی تابی را پس می زند.شعر جهان را تحمل پذیر می سازد چرا که نمی گذارد بی تابی به برکه ای به مفر مبدل گردد و تبدیل به گندابی شود.
صاحب این قلم همیشه از شعر می گریزد.هر بار شعر در جانش غوغا در می افکند تلاطمی را در خود می یابد که حتی سهمگین ترین واقعیت نمی توانست بر انگیزد.سهیل و سینا فرزندان من هم شعر می گویند.این شاعری را نمی خواستم.اما کسی شعر را انتخاب نمی کند.این شعر است که در پس کوچه کمین می کند تا جانی را برباید و وقتی ربود زندگی را پر از تلاطم و رنج می کند . رنجی که دقایق را تحمل ناپذیر می کند . من این تجربه را برای فرزندانم نمی خواستم . ولی آنها توسط شعر ربوده شدند و تقدیر من پذیرفتن این سرنوشت است.از سرنوشت گریزی نیست.بخوانید شعر های آنها را تا بدانید این نوشته چه می گوید