چراغ عقل را روشن کنیم اشباح تنها از روشنایی می هراسند
جامعه را در بیمار بودنش باید بازشناخت.در برابر این جامعه باید نقاب بر صورت گذاشت.اگر سراپا نفرتی باید مدام از عشق سخن بگویی.اگر بر آنی هیچ حرفی نزنی باید به پرگویی روی بیاوری.اگر نیاز داری حرف بزنی باید سکوت کنی.این تنها راه حل ناشناس ماندن است در عین شناخته شدن.در جامعه ای که دوستی و دشمنی به سرعت جابجا می شوندباید پرهیز کرد از هر چه نام دوستی دارد.آنی که همه را بیمار می داند چون خودش بیمار است همه را بیمار می پندارد و هیچ رابطه انسانی را نمی تواند در انسانی بودنش بازش بشناسد.در تنهایی غرق می شود.
هولدرلین به زیبایی جایی می گوید:" اگر خرد و قلب داری ٬تنها یکی را نشان بده ٬هردو را که به اتفاق نشان دهی ٬لعنت شان می کنند"٬در جامعه بیمار ما نه باید عقل را نشان داد و نه قلب را. آنی که به تو تشر اخلاقی می زند بدان که خود در منجلاب روحش جز شر چیزی را نمی یابد.آن که با تو دوستانه سخن می گوید غافل مشو که خنجر ی در آستین پنهان دارد. کسی که مهربانانه سخن می گوید بدان که کینه ازلی نسبت به محبت دارد.مدعی که آزادی را می طلبد خود بر پای های خسته آزاد بودن بند می گذارد .
اخلاق آنچنان در جامعه ما درهجوم وحشی سوظن ها.افترا ها و تهمت ها استحاله و بی معنا می شود که گویی از قبل مرده بدنیا آمده است.در جامعه ای که پیشاپیش همه متهمند بی اخلاقی ساده ترین معامله ای است که می توان با جامعه کرد.همین ساده بودن است که هر رابطه ای را به گند می کشد. رفیق دیروز می شود دشمن امروز. کسی که داداش بلند است از کامنت های بی شناسنامه ای که هستی فوری فردی و جمعی را تهدید می کند.خود چون جغد شب کامنت ها ی زشت می گذارد و در زشت بودنش ادعای اخلاقی بودن هم می کند.
تادیروز کسی با کسی دوست بود ناگهان نوشته ای را از او می خوانی که دوست مهاجرش را با بدترین تازیانه نوازش می کند.نمی دانی باور کنی و یا نه . اگر باور کنی دیگر چیزی نداری که به آن بیاویزی.آزادی که در جهان مجازی است به بدترین صورت هرج و مرج تنزل پیدا کرده است.همه بر آنند که ترادر یک قالبی که خود می پسندند بسته بندی کنند و چون هر سلیقه ای سلیقه دیگری را بر نمی تابد سرگردانی و آشفتگی جایگزین دوستی و مهرورزی ها می شود و تعامل اندیشه و استعلای فکری در رابطه من و تو حتی در حیطه ذهن به مرحله خواست نرسیده است٬ چه برسد میدان عمل را برای خود بخواهد.ما چون نمی اندیشیم٬ نه در مهرمان مسولانه می نویسیم و نه در دشمنی کار آمد. چشمه جوشان ناخود آگاه بجای ما می نویسد و جهان را در ابهام رها می کند.
چه باید کرد باید از این معرکه گریخت. دور هر چه دوستی صادقانه است باید خط کشید.دوستی که برایش بهای سنگینی داده ای را از ذهنت حذف کنی.او شاید نداند که تو می دانی چه می کند از حذف تعداد شمارگان در ... تا رد یابی جاسوسانه هر کاری که تو می کنی.نه نباید چنین کرد. دوستی آنست که طبیبانه به علاج بیمار وبیماری بپردازی و در این درمان زنگارهای روح خودت هم پالوده کنی.در دوستی مداومت بورزی.گذشت زمان و دیدن واقعیت هر بیماری رادرمان می کند.نباید هراسید از خشم های گذرا. نباید دل خوش کرد به لهیب سوزناک دوستی های موقت.باید حد میانه را گرفت.رفتار تو بهترین داورزمانه است آن که دیر می زید بسیار دیده ای موجهای خشم بی دلیل و دوستی های بی دلیل را که در گذر زمان ناپیدا شده اند.اکنون که به گذشته نگریسته می شود.همه خوب می دانند هر کس چه کرده است. هیچ چیز را نمی توان پنهان کرد. حقیقت خود را آشکار می کند.
گاهی می پنداشتم چرا بسیاری که پر از استعدادند و پر از نبوغ هیچ نمی شوند.چرا گل استعدادشان زود پرپر می شوند.امروز راز این باخت را می دانم.آنهایی که عجله دارند که زود به قله برسند.چون شکیبایی ندارند زود می بازند و چون می دانند با استعدادند و می توانستند بسیار چیز ها شوند خشم می گیرند.از همه کس و همه چیز متنفر می شوند.بجای آنکه به خود بپردازند.مدام قاضی دیگران می شوند.مدام از همه ایراد می گیرند. مدام به همه می تازند نه با نام خودشان.با بی نامی شان جهان را نفرین می کنند.چه باید با اینها کرد.نباید گذاشت آنها نوع بازی را شکل دهند.باید در برابرشان صبور بود و پیوسته و آهسته در گوششان زمزمه کرد بجای آنکه در تنهایی فرو بغلتی٬بجای آنکه بر همه خشم بگیری و بتازی به این وآن.عزیزم می توانی با پرداختن به خود و هرس کردن شاخه و برگهای اضافی روحت که سنگین ات می کند.اجازه دهی قدت بلند شود و بجای تنها زشتی ها را دیدن می توان بیکرانگی آسمان را هم دید .
تلخی های زمانه مرا تا اوج تراژدی بالابرد. اکنون احساس می کنم رها شده ام.احساس رهاشدگی می کنم.بالاتر از سیاهی رنگی نیست.به این سیاهی مطلق چشم دوختم.حس می کنم ما بیش از حد با سیاست گلاویز شدیم.قدرت همان است که ما هستیم نه بیشترو نه کمتر.همانقدر اخلاقیست که ما اخلاقی هستیم.همانقدر خوی قدرت طلب دارد که ما داریم.همانقدر آزادی فردی دیگران را پاس می دارد که ما از آن نگهبانی می کنیم.همانقدر پاسبان اخلاقی جامعه است که ما از اخلاق دیگران پاسبانی می کنیم . همانقدر پایبند شعارهایی است که سر می دهد که ما در مناسبات فردی ادعایش را داریم و به آن عمل می کنیم.دولت و قدرت شبیه ماست نه یک ذره کمتر و نه یک کمی بیشتر.معادل حد متوسط جامعه چه در گفتار و چه در کردار .
رفتار و گفتار قدرت مینیاتوری از رفتارجامعه در انضمامیتش است.ما در روابط میان فردی آدمها را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنیم.به صراحت می گوئیم یا با مایی و یا با آن دیگری.حق انتخاب نداری.این حرف آشنانیست.ازماست که بر ماست.تا ما تغییر نکنیم هر دولتی بیاید و برود.هرترکیبی که به مجلس بفرستیم و یا نفرستیم چیزی تغییر نمی کند.ما درباره خودمان بسیار آسان گیریم و در باره دیگران سخت گیر.چه کسی است که لغزش های اخلاقی نداشته باشد آنهم در جامعه ای که نیک بودن بهای سنگینی را می گذارد برشانه های نیک خواهان. چرا در جامعه با احتمال هر لغزشی و نه با واقعی بودن آن اینهمه خشمگین می شویم درحالی که خود شهره به این لغزشیم.حسادت را لباس اخلاق می پوشانیم.ما تا ذهن خود را جراحی نکنیم.تا بی پرده با خود روبرو نشویم٬ نخواهیم توانست چیزی را تغییردهیم وقتی با ویروس و میکروب سر وکارت افتاد ممکن است خودت هم بلغزی.بیماری شوی.تنها راه گریختن از این وضعیت پلشت نقد جدی و مستمر درونی است .
جامعه بیمار را باید درمان کرد تا خود بیمار نشوی.خود را در قرنطینه قرار دادن سلامت فردی را تضمین می کند ولی سلامت جمعی را نه. باید با بی پروایی در متن مناسبات اجتماعی قرار گرفت و بی دریغ از پلشتی ها و گژی ها نوشت و از یاد نبرد آن که از بیماری می نویسد خود نیز می تواند بلغزد.مهم لغزیدن نیست.مهم آن است که خود آگاهانه هر بار که بر کف یخ زده مناسبات اجتماعی در حال افتادنی فوری به چوب دستی وجدانت تکیه بزنی و بر خیزی و نترسی از آنکه که اشتباه احتمالی ات را تصحیح و از خودت مراقبت کنی.مهم نیست که آنها شبیه حرف هایشان هستند و یا نه.مهم آنست که تو شبیه حرفهایت بمانی.بشر حق دارد اشتباه کند ولی حق تکرار اشتباه را ندارد. حتی اگر اشتباهی نکنی.مراقب آن اشتباه باید باشی که به فهمش رسیدی.
دیشب شب بسیار آرامی را گذرانم.تلخی که از حد بگذرد احساس آسودگی به آدم دست می دهد جهان اگر علیه تو باشد تو خود خود را داری. هیچکس نمی تواند ترا از خودت بگیرد.خودمی دانی چه کرده ای و چه هستی.قضاوت بقیه مهم نیست. مهم نیست که دیگران قاضی تو می شوند مهم آنست که تو قاضی دیگران نشوی.اگر قضاوت نکنی.از قضاوت دیگران نباید بهراسی.در جامعه بیمار باید نه به کسی زیادی نزدیک شد و نه بسیاردوری گرفت.نه به کسی زیادی دل سوازند و نه از آتش لهیب خشم بی دلیل اش رنجید.چه باید کرد.نباید به دیگران خود را توصیح داد.باید قدم به راه گذاشت تا خود راه بگوید چون باید رفت. چقدر احساس سبکبالی می کنم. حس می کنم حتی آنهایی که در معامله مهری که به آنها کرده ام خنجر می کشند نمی رنجم آنها هم روزی درمان خواهند شد.
در جامعه از خو د بیگانه اوهام حاصل نیروهای ناشناخته نیست.بلکه حاصل تخیلات منحرف است.به قول صاحب نظری :"گویا انسان زیر سلطه ی تخیلات خویش است و چون نمی داند که آفریده ی این خیالات خود اوست ٬لاجرم سیطره شان سرشتی واقعی و نه موهوم پیدا می کند."جدال را نه با موهومات بلکه با ذهن موهوم ساز باید آغازکرد.هر توصیحی بر فربهگی یاوه ها اضافه می کند.یایدذهن یاوه ساز را ویران کرد تا آن نیروی خلاقی که فرصت عمل ندارد شکوفایی اش را آغاز کند.هر آدمی را می توان به خاطر این نیرو نهفته دوست داشت.آنقدرمی توان صبور بود که این نیرو بیدار شود.بیدار شود همه یاوه ها چون اشباح ناپدید می شوند. تنها راه روشن کردن چراغ عقل است.اشباح تنها از روشنایی می هراسانند.