برای او که برای گریز از لهیب سوزان جانش از معنای عشق از من پرسید

جهان عشق را باز نمي شناسد. بشر نمي داند با اين واژه چه بكند.همه چيز را مي تواند در صفت ها، قيدها،بايد ها و نبايدها و در يك كلام تعريف كرد ولي پاي اين واژه كه در ميان مي آيد زبان بشر سترون مي ماند.در برابراين مفهوم فلاسفه در مي مانند.روانشناسان از قبل مي دانند هيچ ندارندبگويند.جامعه شناسان در برابر آن چه زبان عقيمي دارند.اقتصاد حتي به خود اين جرات را نمي دهد كه به حريم آن نزديك شود.ماركس وقتي از سرمايه سخن مي گويد چه آسان مي گويد بورژوازي هر آنچه سفت و محكم است دود مي كند و به هوا مي فرستد.حتي سپاه افسار گسيخته سرمایه نتوانسته عشق را پس بزند.هر بارمي پنداريم از اين جادوگر افسون زدايي كرده ايم و مي توانيم با زبان عقل از آن سخن بگوئيم نا خواسته در دامش گرفتار شده ايم و خود ما نشانه شكست در اين وادي شده ايم .ما هم چون ديگران از راندن اين بازرگان دل و سوداگر بي ترحم و رباينده عقل و احساس از خودمان در مانده ايم.با سنگ مي توان شيطان را راند ولي عشق را نه.

عشق چيست اين پرسش قرنهاست پاسخ ما را مي طلبد ولي پاسخي وجود ندارد.تنها مي توان از آن گزارشي بدست داد. جاي پاي قاعده ها و منش ها را در نمونه ها بازيافت.ولي تا عاشق نباشي نمي تواني راوي شوري باشي كه مصطرب مي كند.ويران گرانه جانها را فلج و از پا مي اندازد.له مي كند. چون عشق كرشمه درونيست .زلزله ايست كه مدام در روح رخ مي دهد.آثار بيروني اش نسبت به آنچه در درون اتفاق مي افتد چقدر لاغر و بي خون است.اما عاشق پر از حرف است ولي وقتي پاي گفتن به ميان مي آيد حتي يك گزاره را نمي يابد گوشه اي از آن تصوير دروني را بگذارد جلوي چشمهايي كه راز آن را مي جويند.عشق هم تهيست و هم پر.هم بيان نشدني و هم بيان شدني است.يك ديالكتيك مخوف .حتي شعر زبان قاصر دارد در برابر آن.

عشق آرام و قرار را مي گيرد.مدام ذهن را به پرسش وا مي دارد آيا او هم مرا دوست دارد.مدام مي پرسد و با هر بار پرسش و پاسخ بجاي آنكه آرام شود تكراري ديگر را مي طلبد و تكرارها تا ابد تكرار مي شوند.عاشق منتظر است.انتظار هميشگي او را دچار جنون مي كند.بايد صدايش را بشنوم.بايد ببينمش.بايد كلام شاعرانه اش را بشنوم.ولي زماني كه مي بيند و مي شنود و مي خواند حسي از گريز دراو بيداد مي كند.نمي تواند تاب آورد اين همه سنگيني و ازدحام حضور را.پس مي گريزد و تااندكي دور مي شود باز لهيب انتظا ر جانش را مي سوزاند و خاكستر مي كند.

ديالكتيك خواستن و نخواستن معناي حقيقي عشق است.من براي يك لحظه نگاه تو حاضرم بميرم.اين گزاره صادقانه در عاشقيست.وقتي اين نگاه را مي بيني آنچنان درتنگنايت قرار مي دهد كه با خود مي گويي بايد از اين دام بگريزم.نمي توانم تحمل اش كنم.ساعتي و شايد هم دقيقه اي فراموش مي كني.احساس سرخوشي مي كني.چون پرنده احساس سبك بالي مي كني و مي خواهي آزادي تازه بدست آوردت را جشن بگيري ولي نا گهان از گوشه اي از قلبت هجوم دو باره عشق آغاز مي شود. مصطرب مي شوي.مدام مي خواهي قهرت را تداوم بخشي.مقاومت مي كني.پهلوانان دست به ايستادگي مي زني .اما دربرابر سيل ويرانگر عشق كجاست پهلواني كه بتواند مقاومت كند.ناگهان خود را اسير مي بيني.بدون او مي ميري .احساس مي كني هر آنچه مي پنداري او هم مي پندارد.اين هم نفسي بازي را دوباره آغاز مي كند و طرح قهر مجدد را در خود مي پرورد. اين باز ي تمامي ندارد.جالب آنست نه عاشق و نه معشوق وقوفي برتكرار آن ندارند و اگرهم داشته باشند نمي توانند بگريزند از آن.

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشكك باران خورده و گاه به سوزناکي آتش دوزخ.عشق نهايت تنهايي است.نيازي هميشگي بة ان ديگري و همين اين نياز است كه خطوط متقاطع جذب و طرد را بر مي انگيزد.عشق هرگز پايان نمي گيرد.شكست مي خورد.اما در گوشه قلب مي ماند و هرازگاهي سرك مي كشد و حق خود را مي خواهد.يكبار كه عاشق شوي.هميشه هستي.عشق را نمي توان به نياز جنسي تقليل داد.نياز جنسي آغازي قدرتمند دارد و پاياني تهي.تو كسي رامي خواهي و وقتي با او غزيزت را تسگين مي دهي.ديگر هيچ حسي نداري در باره او.غريزه تسكين يافته تهي است.عشق با نزدیکی پرتر مي شود.غولي رام نشدني مي شود كه عاشق را مي بلعد.شعله مي گردد كه همه چيز را تبديل به سرب داغ مي كند. رودخانه اي وحشي است كه نه قرار مي شناسد و نه ايستادن.در يافتن هم ميل گريز قويدست مي ماند در عاشق.

عاشق در معشوق چه را مي جويد.مي توان هزار چيز را نام برد ولي هيچكدام آنها جواب نيست.درعشق زيبايي و زشتي،پيري و جواني .دانايي و نادانايي، داشتن و نداشتن معنايي ندارد.موضوع و خواست عاشق خود عشق است.چون دالي بدون مدلول است هيچ وقت عشق موفق نداريم.عشق هميشه شكست مي خورد و درهمين شكست خوردن است كه جانها استعلا مي يابد.مي توان عاشق و معشوق ازدواج كنند ولي اگر عشق راستين باشد همان بي قراري ها،همان قهر و آشتي ها تداوم مي يايد.شايد درمان عشق تنها باید مرگ باشد.

 هر آنچه خواندید از نمود هاي عشق است نه از بود آن.شايد تمامي زيبايي عشق در همان تعريف ناپذيري آنست.عشق شجاعت است.پذيرش رسوايي است .گذشتن از خود است.عاشق جوياي نام نيست واز ننگ گريزي ندارد.عاشق كه از مصلحت بگويد عاشق نيست و شايد در اين گفتن از اين مصلحت تائيدي مي خواهد بر بي پروايي عشق.گوته بر اين باور است گاهي عاشق حس مي كند شيطان به دامش انداخته است.شيطاني كه بر آنست عاشق را وادار كند به خود آسيب زند و خود را از بهشتي براند كه رابطه اي عاشقانه ساخته است.عاشق و يا معشوق جملاتي را بر زبان مي رانند كه عشق را فراري دهند ولي تا به مقصود مي رسانند غرق گناه مي شوندو خود را شماتت مي كنند.دوباره سيلان كلمات عاشقانه سرازير مي شود و همه چيز را در تلالوي آفتاب قرار مي دهد.

عشقي چنين سنگين،اين چنين پالوده واين چنين شيفته ندرتا رخ مي دهد و اگر رخ دهد نمي توان از آن گريخت.اگر كسي بتواند مدعي شود گريخته است يقين بدانيد ديگر صورتهاي نياز به رابطه باآن ديگري را عشق نام داده است.عشق فاصله نمي شناسد و همه فاصله با نيروي سركش عشق نزديك مي شود.همه سد ها ويران مي گردد. عشق زبان مصلحت را نمي شناسد و تنها معشوق را مي بيند و از همه چيز خود مي گذارد تا او را بدست آورد.عشق رها نيست و حتما مالكانه است.پراز حسادت و تصاحب مطلق.حتي عاشق از معشوق كه خود را ازآن خود بداند گریزان است چه برسد به آنكه ديگري را در اين احساس شريك كند.عاشق شورشگر است.اين عشق محال است ولي اگر در دوجان رخ دهد اتفاقي است كه مي تواند با حضور خود پاسحگوي تمام جنايت و دهشت ها باشد.عشق در فناي من در اوست.اوج عرفان رسيدن به اين فناست و عشق زميني در اين معنا پرتو عشق آدمي به محبوب ازلي است.به اين دليل عشق پاك است و پاك كننده.عشق جهان را زيبا مي خواهد هر چند خود دراصطرابي ابدي از دست مي رود. عشق گذرا تهمتي است به عشق . بالهوسي لگديست به برج و باروي روابط عاشقانه.نبايد نام هر رابطه احساسي كه از نياز و عادت مي آيد عشق ناميد.عشق بي نيازي از همه نيازهاست.فردا را نمی جوئید.امروز را می بیند و بس.

* اين نوشته حتي به چند قدمي تعريف عشق نمي رسد.توصيح مي كنم اگر مشتاق بيشتر دانستن سخن عاشق هستيد حتما كتاب گزيده گويي هاي رولان بارت و مقاله ديالكتيك انزواي "اوگتاويو پاز را حتما بخوانيد كه جرقه اين نوشتن را در من زدند و بعد آنرا به تجربه هاي زنده روزمره آغشتم تا نوشته بالا آني شود كه خوانديد و يا مي خوانيد.