دوستی از من خواسته بجای عشق به سیاست و جامعه بپردازم.حق با اوست.مسایل فوری در جامعه فراوان است و تحلیل ما را می طلبد.شاید نوشته های تازه من گریزگاهی باشند برای از یاد بردن جامعه ای که نمی شنود.صدای عقل را نمی شنود. باور من این است هر انسانی باید مکثی کند و در باره خود بیاندیشد و اینک نوبت من فرا رسیده است که با خود گفت و گوی درونی باشم.من از عشق بسیار گفتم چون مدتهاست جامعه با نفرت می زید. مرافعه های بی پایان در خانواده ها٬ در کوچه و خیابان . درسیاست ٬در اقتصاد و هر جایی که هر رابطه انسانی در شور خود خواهی ها تباه می شود.می پنداشتم می توانم از عشق بنویسم تا نفرت کمی عقب بکشد.

ولی جامعه ای که پر از سو تفاهم است حتی همین واژه را غلط در می یابد.باید از انحطاط سخن گفت و مدام به زیر لایه هایی رسوخ کرد که به ساخت اجتماعی و فرهنگی ما فرصت شکل گیری می دهند.باید به خود فرصت دهیم تا این زیر ساخت ها همانگونه که هستند آشکار شوند.با حذف وبلاگم بر آن بودم نشان دهم جامعه را فهم نمی کنم.همه روابط برایم گنگ می مانند.هیچ چیز را نمی فهم.حتی آنچه در اطرافم می گذارد و من و آنهایی که محرم اسرار منند.بنظر می رسد باید بجای گفت و گو با جامعه با خودم وارد صحبت جدی شوم.تنها با خودم سخن بگویم.از وجود٬ از عدم.از ماهیت آدمی از رابط انسان با عشق ٬ مرگ و.. انحطاط. پاسخ دهم چرا در جامعه ما اینهمه دچار سوئ تفاهم است و حتی دوستی که ما را به مسیر درستی فرا می خواند متلکی هم حواله من می کند.شاید می خواهد غلظت متلگ اش مرا به خود بیاورد.حق با اوست به هر حال متشکرم از تذکر درستش

صبح امروز در تشیع جنازه احمد بورقانی به آن تصمیم بزرگ که می خواستم رسیدم.مدتی بود که بجای أنکه من نوشته را راه ببرم.نوشته مرا با خود می برد.من سالها در خلوت به انحطا ط اندیشیم و آنقدر غرق تنهایی ام شدم که وقتی وارد جامعه شدم به هر رابطه ذوق زده خیره شدم.شیفتگی مرا با خود برد.حس می کنم باید دو باره با خود خلوت کنم و در یابم چرا هیچ رابطه در جامعه ما منجر به استعلا نمی شود و همه چیز به تباهی کشیده می شود. امروز در تشیع جنازه بسیاری را دیدم و شاد شدم از دیدنشان.دیدگاه سیاسی ام را در باره انتخابات گفتم.این اعتقاد را بر زبان آوردم نباید به رد صلاحیت ها اعتراض کرد.جامعه انبوهی فضا دارد برای کار کردن.برای اندیشیدن و تاثیر گذاری دارد.باید گذاشت انتخابات در فرایند عادیش بیاید و بگذرد.خوب و بدش با آنهایی که می توانند تصمیم بگیرند و تصمیماشان را شجاعانه گرفتند.اگر نمی هراسیدم نامی از قلم  بیفتد نامها ی بسیاری را می گذاشتم اینجا تا فریاد کنم چقدر از دیدنشان شادمان شدم.آنها سرمایه های ملی اند.باید مراقب خودشان باشند.چند سال باید بگذارد و چه تجربه هایی رخ دهد تا کسی بشود احمد بورقانی .

تصمیم جدی ام آنست که مدتی در انزوای خودم بمانم. این تصمیم بزرگ من بود که امروز گرفتم.تنها با خودم سخن بگویم.می خواستم بعد از حذف وبلاگم بخش نظر خواهی را غیر فعال کنم و ترسیدم نتوانتم توضیح دهم مشکل کجاست.تنها خودم با خودم در گیرم.جهت ذهنی و عملی جامعه را از دست داده ام. باید برای خود فرصتی می خریدم تا از سیاست و جامعه فاصله بگیرم و تنها به واگویه ها ی شخصی ام بپردازم.این فرصت فراهم شد و اکنون من سعی بر آن دارم با زبانی جدی تر در باره زیر لایه های جامعه بیاندیشم.چون این راه تازه است باید مراقب اطرافم باشم.هر گفت وگویی می تواند مرا نسبت به ادامه این راه مشقت بار دچار تردید کند.به این دلیل با آنکه عاشقانه هر نظری را می خوانم. حتی اگر تند باشد و برنده با جان پذیرا می پذیرم.مثل دوستی که بوی آشنا می دهد با نام عجب برایم پیغام گذاشته است .

سخت است بستن بخش نظرها.دشوار است ندیدن نامهایی که به انسان انگیزه ادامه راه می دهند.از پنجشنبه تا کنون با خود کلنجار رفتم تا به این تصمیم برسم که رسیدم.وبلاگ من مثل خودم حال و هوای دیگری خواهد یافت.از این سفر درونی که بر گردم بی شک با یافتن دوباره نامهایتان و خواندن نظر هایتان در خواهم یافت که این سفر دستاوردی داشته است و یا نه. متاسفم که بگویم من در جواب دادن به ایمیل ها و پیغامهای تلفنی بسیار خامدستم.اگر جواب محبت تان را ندادم جز به خامدستی ام تعبیر نکنید ولی امیداورم همه تان خواننده وبلاگم بمانید