حامعه بيش از حد زنده و آدمهاي بسياربا هوش زندگي را دوزخ مي كنند
"اگر بخواهي هيچكس دشمنت نباشد٬عاقبت دشمن خود خواهي شد"٬اين را پسرم سهيل به من مي گويد.با او گاهي مي شنيديم در مورد خودمان سخن مي گوئيم.نه مثل پدر و پر٬چون دو دوست٬دو همراه٬دو هم راز. هيچ چيز را از او پنهان نكردم .اما اين سخن گفتن بوي شعر و فلسفه و جامعه شناسي هم به خود مي گيرد. سينا هم گاهي به جمع مان اضافه مي شود. مدتي بحران روحي مرا با خود برد. با سهيل كه به علت بيماري در خانه مانده بود در اطراف اين بحران سخن گفتم چه گفتم و چه شنيدم در حوصله اين وجيزه نيست و يا بايد در حريم خصوصي من بماند .
پسرمي گويد تو مدتي است ادعا مي كني همه را دوست داري.اين غير ممكن است.نمي توان همه را دوست داشت.وقتي بخواهي همه را بفهمي خود را گم مي كني و رودرروي خود مي ايستي.شايد هم به موضعي رسيده اي كه مي خواهي به قول نيچه جلوي همه كه مي پنداري كوچك اند تعارفي بياندازي تا رها شوي از دستهاي كوچك شان.باتحريك غرور زخم خورده شان دورشان كني.پاسخي نداشتم . شايد پاسخي نباشد. هيچكس نمي تواند بگويد چرا اين كار را مي كند و يا نمي كند.هزاران حادثه و شرايط انسان را وا مي دارد كه تن به رفتاري دهد . گريز از منطق روز گار گاهي روي پنهان همان منطق است. تنها با خود آگاهي مي توانيم زندگي را رام كنيم.
اوضاع جامعه خوب نيست.جامعه مدام ذخاير ناخوادآگاهش را بالا مي آورد و پوست مي اندازد.خود را در انبوه چالش ها باز مي سازد و هيچ چالشي را به فرجام نمي رساند.چالش ها فربه مي شوند وزندگي جمعي و فردي را تباه مي سازند.از ميدان پربلاي جامعه مي گريزي و به فرديت خود پناه مي بري و بر آن مي شوي در دوستي ها و در عاشقانه زيستن ماوا بگيري.ولي در مي يابي آنچنان اين راه بسته است كه همان ميدان جامعه را ترجيج مي دهي.مفري نيست.گريزگاهي نيست.جامعه ما بيش از حد زنده است.آدمها بيش از حد هوشمند و مراقب اند و اين هوش و مراقبت از زندگي دوزخ مي سازد. هوش مدام بر حذر مي دارد و نگاه مراقب و سرد ديگران همه چيز را تبديل به سنگ مي كند.
نه سياست ورزي ممكن است.هر تحليلي كساني را عليه تو مي شوراند.كرشمه هاي دروني راهي براي بيروني شدن نمي يابند.مادر جامعه غير ممكن ها زندگي مي كنيم.هر جا مي روي جلويت ديواري از سوئ ظن ٬بي اعتمادي و سنت هاي متصلب مي يابي.تنها گريز گاه نوشتن است.به قلم پناه بردن است.به شدت گرفتار روايتي ام كه قرار است بتوان رمان شود.طرحي از آن را اينجا مي زنم تا به جايي برسد.آدمهايش را بيابم.فرجامش را پيدا كنم تا آن را ورز بدهم و يا بر گوشت و پوستش بيافزايم.شعر مدام مرا تسخير مي كند و برخي از آنها را مي گذارم دروبلاگ كلاغ.مهم نيست مخاطب آنرا چگونه مي يابد.مهم آن است كه آرامم مي كند.احساسات فروخفته ام در آنها سر ريز مي شود.طرحهاي كوتاه ام را هم در پژواك مي سپارم به جهان مجازي
پسرم به من مي گويد دچار سرنوشت قهرمان تهوع سارتر شده اي.واقعيت هيچ نشانه اي از ماندگاري برايت باقي نگذاشته است.همه چيز در سياليت اش ويران مي كند و تنها در نوشتن مامن مي گيرد.اودر شنيدن يك آواز پناهي يافت . تو در كلمه و در جمله . راست مي گويد.من مي نويسم تا ذهن خالي شود و حس ها ي غريب و دست نيافتني مرا ويران نكند. در شعر و داستان مي توان عاشق شد بدون آنكه هيچ ديواري روبرويت بايستد.مي تواني بربال واژه هايت هر جا خواستي بروي بدون مانع.نوشتن رها مي كند و آدمي از هر آنچه سفت است مي گريزد.پسرم مي گويد تنها به نوشتن بيانديشد٬بحرانها خود مي روند و در تن واژه هايت مي نشيند.راست مي گويد من بدون نوشتن از دست مي روم