در یک عصر زمستانی چه آسان و چه مردانه خود را کشتم
من خود را کشتم
من در یک عصر زمستانی سردمنفجر شدم
و چه آسان و مردانه خود را کشتم
هر چه نوشته بودم در این وبلاگها و وبلاگهای دیگر پاک کردم
نه خسته شده ام و نه بیزار از نوشتن
نه قهر کردم و نه به خودم استراحت داده ام
ذهنم دیگر جهان را باز نمی شناسد
نوشته هایم معنای مرا نمی دهند
آنها را حذف کردم هر چند پسرم حفظ شان کرد
تا شاید دوباره معنای مرا بدهند
قلبم بیش از حد می تپد
روحم بیش از حد در تنگناست
تنها از خودم آزارده ام
هیچکس مسئول تلخی ها و رنجهای من نیست
جز خودم
خودم از زندگی این را ساختم
که اکنون جلویم ایستاده است.
با همه زهرهایش و خنجرهایش
هر چند من هم بصورت فردی و هم به صورت اجتماعی خود رادر محاصره می بینم
باز می گویم خودم در این دام قرار گرفته ام
می خواهم بگریزم نمی توانم
می خواهم تسلیم شوم نمی توانم
در وضعیت نه این و نه آن هستم
وقتی هیچ چیز برای من روشن نیست
چطور می توانم با نوشتن چیزی را روشن کنم
دارد چیزی در من اتفاق می افتد
مدتهاست حس های تازه هجوم آورده اندبه من
حس هایی که بی تابم می کنند
نمی دانم چیستند این حسها
آنی نیستم که دیروز بودم
نمی دانم چیستم
نمی توانم توصیح دهم چرا خود را کشتم
من با نوشتن زنده ام .
با ننوشتن می میرم
شرمنده شما هستم
که نمی توانم بگویم چه اتفاقی افتاده است
که خود را کشتم
تنها می توانم بگویم
چیزی در من اتفاق افتاده است
و باید تصمیمات بزرگ بگیرم
اگر خود را باز شناختم دوباره می نویسم
شاید چند لحظه دیگر
شاید هم هیچوقت
باید بگذارم معنای عشق و نفرت
مرا به آن سوی خودم ببرم
رسیدم
حتما می گویم کجا هستم
دستهای مهربانتان را می بوسم
و به احترامتان بر می خیزم
تنها می گویم این جنگ من است
جز خودم هیچکس نمی تواند آنرا به پایان برساند
در فرجام یا خودم به پایان می رسم
یا افقی مرا به فراتر می برد
و من آنی می شوم که باید بشوم
اگر هم نشدم باکی نیست
زندگی همیشه برد نیست
باخت هم سرنوشت ماست.
*بخوانید نوشته حسن فرهنگی در باره خودکشی عصرانه مرا اینجا
*نوشته کتایون ربیعی را هم اینجا می خوانید