مر خصی اجباری ازجهان مجازی

بیماری سرگیجه مفرط و عدم تعادل مرا به بیمارستان  و بعد به استراحت کامل کشاند.نوع بیماری اجازه نمی دهد مدتی با جهان مجازی کار کنم.به این دلیل مدتی این وبلاگ به روز نمی شود. امیدوارم این مشکل زودتر حل شود وبتوانم از این مرخصی اجباری رهایی یابم.

شکست دولت در برابر بازار و مضحکه تحول در سازمانها

روش ها و دستورالعملهای عقلانی وقتی از بسترمناسب خود فاصله می گیرند و در فضای نامناسبی به کار برده می شوند از ریخت می افتند و تبدیل به مضحکه ای می گردند که حتی قدرت به خنده در آوردن هیچکس را ندارند.آنها در این شرایط مثل کلیدی می مانند که به همه قفل ها می خورند ولی هیچ دری رابه روی کسی باز نمی کنند. واژه هایی مثل مالیات ٬بهره وری ٬صرفه جویی٬ مشارکت در جامعه بی سروسامان تبدیل به دالی می شوند که به هیچ مدلولی ارجاع نمی دهند.در این مضحکه کسانی از خلاقیت سخن می گویند که خود ذهنی متصلب و مومیایی دارند. آنهایی از مشارکت دم می زنند که کوچکترین روزنه ای را برای رخنه دیگران در تصمیم گیری ها و اجرا باقی نمی گذارند.

هر گاه این مفاهیم بر آن شوند که متناسب با جوهر خود تحقق یابند خیلی زود با مقاومت محیط بلافصل شان روبرو می شوند و فرو می پاشند. نمونه آشکار این شکست ناگزیر عقب نشینی دولت از گرفتن مالیات در برابر اعتصاب بازار تهران و دیگر شهرهاست.مالیات را دولتی می تواند از جامعه مطالبه کند که در برابر هر ریال آن پاسخگو باشد و مدعی نباشد که میزان ذخیره ارزی باید در نهان بماند . مردمی که در هر برخورد با نظام اداری به ناچار با تحقیر و ناکارایی روبرو می شوند چطور ممکن است تن به دادن مالیات بدهند.

همه از کمبود بهره وری و ناکارایی در نظام اداری شکایت دارند و با بهره گیری از الگوهای پاسخ داده شده در آن سوی مرزها بر آنند این نواقص را برطرف کنند از یاد می برند که خود بخشی از خود مشکلند و نه قسمتی از راه حل. وقتی یک نفر در سازمان حرف اول و آخر را بزند و هیچکس نتواند در برابر ناکارایی او پرسشگر باشد و در سلسله روابط اداری، بیشتر مناسبات ارباب و رعیتی حاکم باشد و با تغییر اربابها رعیت ها باید نقش عوض کنند و هر چه می شنوند حتی اگر نقض غرض اهداف سازمانی باشد بله بگویند و از سوی دیگر شاهد باشند فاصله دریافتی و امتیازهای مدیران با کارکنان هر روز ژرف تر می شود چطور می توان از کارمندان خواست با خود ارزیابی به بهبود کارایی خود بپردازند و مشارکت بیشتری در اداره امور داشته باشند. مشارکت از نقد فعال شروع می شود و کدام منتقد است که شمشیر انزوا ٬تعدیل و در اختیار کارگزینی قرار گرفتن بالای سرش نباشد.

مفاهیم سازمانی باید در فضای عینی ٬سرد و کاملا حقوقی انجام بگیرد و امور به احساسات افراد سپره نشود . سازمانی که بر آنست خلاقیت را بسط دهد نباید به برانگیختن عواطف کارمندان بپردازد و یا از مزایای آن داد سخن بدهد. کافیست به چند آدم واقعا خلاق نه سفارش شده پاداش دهد تا بقیه ترغیب شوند به خلاقیت روی بیاورند.خلاقیت به ندرت رخ می دهد و درمیان نخبگان باید آن را جست و درجامعه نخبه کش این حرفها بیشتر به شوخی می ماند تا خواست واقعی. وقتی از کارمندی پرسیده می شود که در شش ماه گذشته کدام کار را انجام داده اید که به آن افتخار کنید می توان دریافت که پرسشگران سازمان را با میدان جنگ و یا فضای مناسبات فداکارانه به اشتباه گرفته اند. در سازمان افراد در قبال حقوق و دستمزد باید کارتعریف شده ای را انجام دهند و افتخار در این میان معنایی ندارد.مگر آنکه در فضایی که هیچکس وظیفه خود را نه می داند و نه انجام می دهد انجام وظیفه تبدیل به موضوع افتخارشود.      

نه شلاق ٬نه افشاگری ٬تنها باید چراغ عقل را روشن کرد

هادی سلیمانی عزیزم

مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرده ای.این بازی را چقدر دوست دارم.اگر ما این بازی را بلد بودیم و می توانستیم ما شویم اینهمه همه تلخ نبودیم و از این روزگار گلایمند.گاهی فکر می کنم وبلاگ چاهی شده است که تنهایی مان را در آن می گرئیم و غم هایمان را در آن فریاد می کنیم.حرف ما چیست ٬درد ما کدام است.می دانیم جهان آنی نیست که باید باشد و نمی خواهد کمی شبیه رویاهای ما شود..من موسفید کرده ام و درپایان راهی هستم که شما تازه دارید در آن قدم می گذارید.ما بدنبال عدالت بودیم.بر آن بودیم مناسبات ظالمانه را عادلانه کنیم.در سال ۵۷ شوریده نسل من به خیابانها ریخت.به جبهه ها رفت٬دوران سازندگی را تجربه کرد٬امید به اصلاحات دل بست و بعد اصول گرایان آمدند تا آنی باشند که تو دوست خوبم می خواهی. اما نشد.چرا٬ همه حرف در این چراست.چرا همه ناکام شدیم . جواب این پرسش را بیابیم مفری در جهان بی مفر خواهیم یافت.

آنی که می نویسد و عدالت را می طلبد حتی اگر اشتباه کرده باشد شلاق نمی زنند٬به زندان نمی اندازند.بلکه با او وارد گفت و گو می شوند ٬مجابش می کنند. کدام پدر است که درد و زخم فرزندش را تاب بیاورد. آنی که شکایت به دادگاه برده است و آن که در صندلی اتهام نشسته است را نمی شناسم .نمی دانم و نمی خواهم بدانم حق با این است و یا آن دیگری.اما این نکته را دقیق می دانم که کسی که در سیاست مو سفید کرده است و خود فرزند دارد این دل را ندارد که ببیند جوانی آسیب بیند٬پدر و مادری نگران شود. او خود نگرانی را تجربه کرده است و هرگز نمی گذارد دیگران دل نگران شوند.این را هم بگویم اصلا با افشاگری سر سازگاری ندارم.در این افشاگری ها که منطق خود را ازبازی جناحی می گیرد عدالت از دست می رود و چیزی هم نصیب من و تو و یا ملت نمی شود.چرا که افشاگری ساختارها را وامی گذارد و افراد را نشانه می رود و این توهم را به وجود می آورد که با رفتن و آمدن کسی مشکلات حل می شود.

جریان افشاگری بانگ صادرات٬جزایری و پالیزدار کدام بی سروسامانی را سامان داد که ما این رویه را ادامه دهیم.البته اطلاع رسانی را با افشاگری یکی نمی دانم.هر روز از مافیای قدرت بگوئیم اتفاقی نمی افتد ٬ممکن است مافیای دیروز جای خود را به مافیای دیگر بدهد ولی اصل مافیا بر جا می ماند.پس چه باید کرد. آیا ما هم سر در لاک زندگی فرو ببریم و بسیازیم با آنچه قدرت حذفش را نداریم. نه ٬ مثل موش زندگی را جویدن و دور انداختن بدون تاثیر گذاری با شرف انسانی سر سازگاری ندارد. ما باید یکبار برای همیشه ساختارها را مورد شناسایی قرار دهیم که به هر پلشتی فرصت می دهد.علایم بیماری را نباید با خود آن اشتباه بگیریم.تا زمانی که جامعه به مفهوم عام آن هشیار نشود٬به دانایی راه نکشد و این وظیفه را بر خود قایل نباشد که هر جا انحراف کوچک می بیند زبان به اعتراض بگشاید روز به روز انحراف ها بزرگتر می شوند و سرطانی.

وقتی آقازاده بودن٬زمانی که همسر یک مسئول بودن و یا همشهری گری ملاک واگذاری سمت ها می شود و شایسته ها به هر بهانه بیرون می مانند .مدیریت خود کنترلی اش را از دست می دهد. کدام فرزند و همسری است که اشتباه پدر را به روی خود بیاورد و کدام پدر است که از مهر پدری بگذارد و دست فرزند را دررانت خواری ببند.تا زمانی که بجای کنترل همدیگر راه به دار و دسته ها می دهیم که با هم وارد قدرت شوند و بجای حق تنها به خود بیاندیشند نمی توان توقع داشت منافع ملی جای زد و بند ها و لااق کار نابلدی ها را بگیرد.          ٬

آنطور که ترا و دوستانت را می شناسم می دانم دل تان برای کشور می سوزد. ما پدران خوبی برای شما نبودیم.میراث خوبی برایتان بر جا نگذاشتیم٬ با انبوه مشکلات تنها یتان گذاشتیم ولی می توانید اشتباهات ما را سرمایه خود بدانید و راه به این حقیقت بکشید تنها باعقل٬تدبیر و صبوری می توان عدالت را تحقق بخشید. شما که همه تحصیل کرده اید باید عمیق تر بخوانید ٬ژرف تر بیاندیشید و ملایم تر رفتار کنید . هیچ نسلی نمی تواند و وظیفه ندارد که یکجا همه مشکلات را حل کند. کافیست جامعه را با بردباری چند گاه جلوتر ببریم . اکنون جناح ها کفایت شان را ثابت کنید وظیفه شماست که نشان دهید آنقدر دانا هستید محال را نطلبید و از سوی دیگر با زمانه ناساز سازگار نشوید بلکه آرمان را با عقل آشتی دهید و جامعه را کار آمد اداره کنید. تردید ندارم که موسفید نمی گذارد کسی جوانی را بخاطر تندیش مجازات کند. در این بازهای همه درس می آموزیم و آموختن برای نسل ما کمی دیر و برای شما بهنگام است.

اردشیر محصص کفن به تن و شمشیر بدست در دستهای مرگ رفت

شاملو و اردشیرمحصص سالهاست در ذهن من با هم زیست می کنند.با هم نفس می کشند.با هم جهان را برای ذهنی که می خواهد جهان را توصیح پذیر بیابد معنایی پیدا می کنند.یادداشت شاملو هنوز در افق نگاه من است. او محصص را شمشیر بدست و کفن پوشش تصویر می کند مردی که به جنگ جهانی رفته است که جز پلشتی و دوزخی چیزی برای ارائه ندارد.سوداگری ورشکسته که از انسان موجودی مفلوک می سازد.اما جنگیدن معنایی جز آن ندارد که می توان زندگی را تغییر داد.فضیلت هنر در آنست که در ظلمت هم نشانه امید را وا نمی گذارد.

یادداشت رحمان هاتفی در مورد محصص هنوز محدوده نگاه مرا به حد می زند.در تمام این سالها همیشه دلم می خواست مثل این دو بنویسم و هرگز این جرات را نیافتم که قلم بردارم و در مورد مردی بنویسم که میهن اش را واگذاشت ورفت.نسل من تازه می خواست او را و قلمی هایش را بشناسد که با چاقوی جراحی اش دل و روده هر زشتی را بیرون بشناسد با رفتن او مواجهه شد و ما ندانستیم او چه می کند . سالها باید می گذاشت تا خرده اطلاعی از او بیابیم. مصاحبه ای با او دیدم که سخت بیمار بود. کسی که این چنین همه چیز را در زرفایش می بیند نمی تواند بیمار نباشد. مگر نیچه نگفته است انسان هر چه بیمار ترانسان تر٬ نسل جوان او را نمی شناسد٬دریغ که نمی شناسد.

ما با فراموشی زندگی می کنیم.زمان چون موشی می ماند که یاد ها و خاطرات را می جود و هیچ چیز راباقی نمی گذارد.گاهی مرگ بر این موش غلبه و لحظه ای ذهن ها را فعال می کند تا به یاد بیاورند و بعد همه چیز فراموش می شود. آدمهای محصص همیشه عجله دارند. می دوند.اما دویدنی که مقصد ندارد.آنها در جهان بی مفر به دام افتاده اند.کاسبهای موش صفت٬لاغرها ٬چاقها ٬زنهای زشت زیبا نما ٬متمدنهای وحشی ٬وحشی های متمدن. در این روزگار فراموشی تنها باید قدر دان اینترنت بود که با یک کلیک آثاری را به تماشایمان می گذارد که در دسترس مان نبود.برای ما که در نیست انگاری مضاعف می زئیم. محصص سالها بود مرده بود و امروز با مرگ دوباره اش شاید برای ما زنده شود . برای ما که جز با مرگ نمی زئیم و دشمن شادی و با هم بودن و عاشقانه زیستن ایم. باشد که زندگی محصص درما کمی دیر بپائید.تنها با شعر شاملو می توان این نوشته را سر وسامانی داد.+ و+و+

 نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش

ازعشق

          خداست

و پيش ِ عصيان‌اش

بالای جهنم
 
  پست است.

آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمي‌رسد

مگر آن که از تب ِ وهن
 

 قلعه ای عظیم

که طلسم ـدروازه اش

کلام ـکوچک ـدوستی ست 

دق کند.


 

صد و بیست میلیون امریکایی در مشت بیل گیتس

روشنفکران ناراضی اند واین نارضایتی را آشکار می کنند.آنها با سلاح نقد علیه وضع موجود شلیک می کنند و هر تیراندازی به طور مشخص حامیان وضع موجود را به تقابل می کشاند و این تقابل می تواند صورتهای مختلف به خود بگیرد.از سرکوب کامل و مطلق در جهان سوم و یا این نارضایتی را تبدیل به قطره ناچیزی کردند در اقیانوسی با داده های بی ارزش و سلب قدرت سنجش مخاطب در نظام سرمایه داری.هرتقابلی را با میزان کارایی اش می سنجند و نه با ابزاری که به کار می گیرد.

ظهور سناتور مک کارتی در امریکانه یک تصادفی بود و نه استثنایی بر قاعده .مک کارتی حاصل یک ضرورت بود و هر موقع این نیاز شکل بگیرد هزاران مک کارتی جدید پیدا خواهند شد تا نقش سرکوبگران خود را بر عهده بگیرند.فرض کنید بحر ان فعلی سرمایه داری راه حلی پیدا نکند و حباب رفاه در این نظام بترکد و مثل دهه سی گرسنگی و بی خانمانی در کنار انبارهای پر از کالاقرار بگیرد و توده های مستاضل گوشی برای شنیدن بیابند کدام منطق اجازه می دهد و روشنفکری بپرسد چرا بیل کیس به اندازه صد و بیست میلیون امریکایی باید ثروت داشته باشد و این صد ومیلیون بخواهند این نظم را به هم بزنند آیا آنهایی که به بازار آزاد و منطق مبادله اعتقاد سفت و سخت دارند تا جریان آزاد اصلاعات تعیین عقیده مردم را برعهده بگیرد. دو جنگ جهانی اول و دوم ٬نبرد ویتنام و لشکر کشی به عراق و... نشان می دهد این رویایی نیست که در بیداری تحقق یابد.

نظام سرمایه وقتی به فضای آزاد از جمله بازارآزاد اصل سود آوری و فریاد سود بیشتر خدشه نبیند و اگر این اصل به خطر بیفتد میلیاردها دلار که از مالیاتهای مردم را به سود آنهایی که ورشکست شده اند وارد جریان مبادله می کند و به هیچکس هم به روی خود نمی آورد که اگر رقابت بر ریسک پذیری متکی است و ورشکستگی هم یک امکان در کنار سودهای سرشار است و در این میان مداخله دولت چه معنایی دارد.اگر این پرسش طرح شود و توده ها به آن توجه نشان دهند بی تردید دستکش های مخملین به دور افکنده می شود و سرکوب شکل برهنه خود را به نمایش می گذارد.خاصیت قدرت همیشه همین بوده و  تا ابد هم خواهد بود.

فروکاستن نقش روشنفکران به دلایل روانشناسی البته هنوز سرکوب با دستکش های مخملین تلقی می شود.ممکن است روشنفکر ازجایگاه خود ناراضی باشد و لااقل بطور مشخص می توان پذیرفت روشنفکران آنقدر عقل دارند که بدانند با اعتراض نمی توان به جایگاه مورد ادعا دست یافت.مگر نظام سرمایه داری بر مبنای سودجویی فردی بنا نشده است. چرا روشنفکر مثل همه بدنبال استفاده از ابزاری نباشد که می تواند حق او را به باز گرداند.اما نیت خوانی ابزار سرکوب است.چرا که حتی خود آدمها کاملا نمی دانند چرا این کار را می کنند نه آن کار را.هیچ جامعه ای بدون نقد نمی تواند به بقای خود ادامه دهد و اگرروشنفگران تاثیر گذاری بیشتری داشتند شاید هم اینهمه جنگ رخ نمی داد و سرمایه داری خود را این چنین خود را به گرداب نمی انداخت .زمانی که روشنفکران وادار به سکوت می شوند به جای آنها آینده سخن شان را بر زبان می آورد و در آن روزگار کاری نمی شود جز افسردگی .باید گذاشت روشنفکران سخن پرداز حرف شان را بزنند و آنها در جایگاه پرت به سود همگان حرف شان را بزنند.+ و+  

نه بیمار پزشک را باید درمان کرد

همه چیز در کشور به یک شوخی تلخ می ماند.به یک مضحکه سیاه.ابتذال همه جانها را می بلعد.همه فروتر از آنچه هستند سخن می گویند و عمل می کنند.حرفهای جدی خریدار ندارد.شوخی های رکیک همه ارزشها را بی ارزش و زبان دیگر حامل هیچ معنایی نیست جز تهی بودن. همه چیز در حال افول است٬اخلاق٬مدنیت٬فرهنگ ٬اقتصاد٬ورزش ٬سینماو..اگر این جا و آن جا موفقعیتی آگاهی از انحطاط را به تاخیر می اندازدبه خاطر آنست که هنوز ذخایر روانی یک ملت ته نکشیده است.ولی هیچکس به فکر بازتولید آن نیست و سرمایه ها ی موجود در فهم های حقیر از دست می روند.ریاکاری و دورویی و دروغ و نیرنگ جای راستگویی و یکرنگی و خود بودن را گرفته است.

هراس های کوچک وحشت های بزرگ را پس می زند.غم نان حتی غریزه صیانت رامضمحل کرده است.پیچیدگی را تاب نمی آوریم و هر چیز غامض را ساده می گیریم وسادگی مطلق خود را درپوشش زیرکی احمقانه پنهان می کند. همه از وضع موجود ناراضی اند ولی همه نه تنها برای اصلاح وضع نمی کوشیم بلکه بر هر کنشی آن را شعله ورتر می سازیم.هر نقدی بی اثر است.پرسش پاسخی جز پرسش دیگری نمی یابد. پرسش ها برآنند پرسش ها را کار بیاندازند.نقدها می کوشند نقدها را بی اثر سازند.ماشین انحطاط آنچنان بسرعت خود را فربه می کند که گویی ترمزی برای آن تدارک دیده نشده است.

وقتی انحطاط میدانداری می کند آن که هنوز هوشی دارد و عقلی به خود مغرور می شود و چون خود را بی عقلی بی پایان می سنجد در نمی یابد هر روز این عقل لاغرتر می شود.هر کس در بلند مدت شبیه دشمن اش می شود.با انحطاط عقل است که دروغ تبدیل به عادت می شود و همه قبل از هر کس به خود دروغ می گویند.سهیمه بندی بنزین مصرف بنزین را افزایش می دهد و صرفه جویی مصرف را پر رونق می کند٬عدالت بی عدالتی را گسترش می دهد. نهادهای فرهنگی برای بسط دانایی جهل را بر  مصطبه می نشانند.در چنین حالتی جراجی مداوم ناهنجارها ته مانده امید را بر باد می دهد و سخن گفتن از زشتی ها عادت به زشتی ها را همه گیر می سازد.

چه باید کرد.تنهاباید از هیاهیوها کنار گرفت و معیار سنجش رااز وضع موجود نگرفت و مدام ذهن را نقادی کرد.بی وقفه آموخت تا زمانی که موتور انحطاط خاموش شد کسانی باشند بتوانند همه چیز را از نو بسازند و منش های از یاد رفته رابا زبان نواحیا کنند.جوهر عقل نقد است و باید نقد را به بنیادهایی معطوف کرد که به بی عقلی میدان می دهد.بایدرفتارجمعی را کالبد شکافی کرد. پزشکان از فیزیولوژی- بدن سالم- به پاتولوژی- آسیب جسمانی - می رسند. ما باید از مدیریت صحیح ٬از منش درست ٬از زبان سالم ٬از اخلاق فربه ٬ازشجاعت مدبرانه سخن بگوئیم تا نخبگان فراموش نکنند نباید خود را با انحطاط سنجید.باید بجای بیمارپزشک را نقد کردتا از یاد نبرد بیماری انحطاط مسری است و می تواند پزشکان را هم آلوده کنند.باید از شرایطی ترسید که مخالفان وضع موجود آنچنان با آن بیامیزند که نفرت شان تبدیل به عشق شود و در نهایت به جای خواست بهبود وضع موجود با سلاح نفد آنرا تدوام بخشند.بحران در راه است باید خود را آماده صیانت از بقای یک جامعه به هر قیمتی کرد. راه دیگر نمانده است .

زن ذلیل٬مرد ذلیل ٬بچه ذلیل و خلاصه همه ذلیل

نهاد "خانواده "در ایران نه راه به آزادی و مردم سالاری می دهد و نه به توسعه همه جانبه.تا این نهاد را متحول نکنیم نخواهیم توانست به آنچه می خواهیم برسیم.تردیدی نیست که امواج تجدد سنت مردسالاری و حاکمیت مرد در خانواده را در لایه های میانی و بالای جامعه را دچار تزلزل همه جانبه کرده است ولی چون این تزلزل ناخواسته صورت گرفته و بدیل هوشمندانه تر به جای آن نشسته است هرج و مرج و آشفتگی جایگزین روابطی شده که اگر ظالمانه بود لااقل تکلیف همه در آن مشخص بود و هیچکس احساس سر گیجه نمی کرد و می دانست چه نقشی را باید ایفا کند.

واژه ترکیبی "زن ذلیل" می تواند نماد غم غربت مردانی باشد که هوس بازی کردن نقشی باشد که پدرانشان به راحتی در آن ایفای نقش می کردند ولی از سوی دیگر نشانه نارضایتی عمیقی است که مردان در زندگی مشترک شان حس می کنند و معتقدند به دلیل رفتار همسرشان دچار یک افسردگی فراگیرند و بی انگیزه اند و خسته شب را به روز و روز را به شب تبدیل می کنند.این در حالی است که زنان نیز از وضع پیش آمده ناراضی اند و با حسرت به دوستانشان نگاه می کنند که مجرد مانده اند و یاطلاق گرفته اند.بسیاری از زنان و مردان به دلیل هراس از طلاق و سرنوشت فرزندانشان همچنان زیر یک سقف بسر می برند ولی آنچنان گرفتار ناسازگاری اند که فرصت هیچ مهرورزی را ندارند و حتی روابط جنسی به جای آنکه آنها را به هم نزدیک کند از هم دور می کند و تنفر متقابل را فربه تر می سازد.

آنها برای مصلحت فرزندانشان از جدایی می هراسند ولی متوجه نیستند که زندگی را برای همین فرزندان تبدیل به دوزخ می سازند.فرزندانی که از ازدواج متنفر می شوند و در آینده بی تردید اگر ازدواج هم کنند از هم اکنون می توان شرط بست که زندگی خوبی را تجربه نخواهند کرد.چرا این اتفاق رخ می دهد آیا زنان مقصرند و شاید هم مردان نمی خواهند خود را باشرایط جدید وفق دهند.شاید هم مشکل اصلی تورم و مشکلات دیگری باشد.بی تردید می توان تک تک گزینه ها را و یا همه را یکجا پذیرفت ولی از نظر صاحب این قلم معضل اصلی را باید در این نکته جستجو کرد که زندگی مدرن که همه در آن روابط انسانی با حقوق یکسان داشته باشند نیاز به بردباری٬تساهل و درک متقابل دارد که تنها با آموزش مدوام می توان به آنها دست یافت.این آموزش را نه جامعه بر عهده می گیرد و نه خود خانواده ها. همانگونه که چاقو دسته خود را نمی برد خانواده در بحران نیز نمی تواند خود آموزشگر باشد.نهادهای عمومی و رسانه ها اگر با پیامهای مخدوش این بحران را عمیق تر نکنند کلی رفتار انسانی از خود نشان داده اند در حالی که روز به روز بحرانها را عمیق تر می سازند.

بنظرمی رسد تا زمانی که ما روابط متقابل و انسانی را نیاموخته ایم نباید طلاق را یک فاجعه بدانیم بلکه ادامه زندگی مشترک فاجعه به مراتب دردناک تر است.در خانواده یی که حقوق مرد و یا زن و یا فرزند معنای سلطه می دهد و همه بر آنند دیگران را شبیه خود سازند و این امر به دلیل پیچیدگی شرایط غیر ممکن است خانواده ها محل نزاع مستبدانی شکست خورده ای می شود که زندگی را بر خود و دیگران تباه می کنند.در حالی که حق در فضایی قابل دسترسی است که بازی تفاوتها ممکن شود و هرکس با حفظ نقاط مشترک که لازمه هر زندگی جمعی است بتواند هر گونه که بخواهد زندگی کند.در زندگی آزاد هیچکس به آن دیگری دستور نمی دهد بلکه بر اساس نیازها با تدوین برنامه مشخص وظایف تقسیم می شود.در خانواده ای که نقش ها شفاف تعیین نمی شود و تقسیم کار دقیق صورت نمی گیرد و صدای فریاد برای انجام کاری بلند می شود میل به استبداد در آن قویی است.با این خانواده ها آیا می توان در جامعه به آزادی رسید.بی تردید پاسخ منفی است و به ناچار باید با وضع موجود ساخت.در این جامعه هیچکس به تنهایی مقصر نیست بلکه همه گناهکارند ٬لااقل به دلیل آنکه نمی تواند خود را دام خودفریبی و مصلحت اندیشی برهانند. برای دستیابی به دمکراسی و آزادی باید آموزش خانواده هارا جدی گرفت و روی آن سرمایه گذاری کرد.  

معنای جدید دیوانگی در جامعه

تغییرات هر جامعه را در مراوادت روزمره مره می توان رصد کرد. متاسفانه نشانه های بیماری را در تمام کوچه و پس کوچه ها ٬فروشگاهها٬شیوه گرفتن تاکسی در زمانهای شلوغ٬در تصادفها و در مرافعه های خیابانی می توان رصد کرد.این سه تجربه که در چند روز اخیر شاهد آن بودم می تواند افول اخلاقی در جامعه را به تمامی نشان دهد. در این میان نهادهای فرهنگی چه می کنند هیچ جز ائتلاف منابع و تبلیغ دین با پاداش ها و جرایم اداری و دولتی کردن حوزه هایی که باید فرهنگ سازان در بسط آن بکوشند. دین که باید انسان را از تعلقات نفسانی برهاند در شکل دولتی اش تبدیل می شود به محلی برای ارتقای شغلی. 

*می خواستم سوار مترو شوم.آنهایی که بر آن بودند به داخل واگن بروند راه را بر کسانی که می خواستند خارج شوند.عاقله مردی کمی بلند گفت آقایان کمی کناربایستید چون اولویت با آنهاست که می خواهند خارج شوند.ولی هیچکس به حرفش گوش نکرد.داخل مترو جوانیس یقه اش را گرفت و گفت:مثل دیوانه ها می مانی . تو که بیرون بودی باید طرف ما را می گرفتی. مرد گفت چشم و خود را در میان جمعیت گم کرد.از جوان پرسیدم چرا به آن مرد گفتی دیوانه. گفتم هرکس به جای خودش به فکر دیگران باشد دیوانه است. زرنگ باید طرف خودش بایستد.

*ازخیابان ولی عصرمی گذشتم موتور سواری از پشت به یک نوجوان زد و فحشی هم به او داد.مادرپسر اعتراض کرد و گفت آقا توی پیاده رو به دیگران می زنی و طلبکار هم هستی.به تو چه . مگر خرم که خودم را بیاندازم توی هچل شلوغی خیابان. اعتراض کنی خودتم هم می زنم.زن دستش پسرش را گرفت و رفت.

*سوار یک خودروی شخصی شده بودم و بعد از تحمل یک ترافیک وحشناک به مقصد رسیدم.راننده مبلغی بیش از عرف از مسافران خواست. مسافری گفت آقا چرا اجحاف می کند. راننده که هیکلی هم داشت گفت چرا زرت و پرت می کنی.اصلا معنای اججاف رامی دونیی.مسافر در جواب گفت من بیش از دو هزار مثل ترا مهندس تحویل جامعه داده ام. راننده خندید و گفت قیافه تو به عمله ها می خورد نه به استادها. مسافرها و تعدادی از رهگذران بودند به راننده اعتراض کردند و لی او پایش را گذاشت روی گاز و رفت.

چرادر هیاهیو انتخابات هیچکس صدای طوفان ویرانگر را نمی شنود؟!

انتخابات ریاست جمهوری هر چه درکانون های سیاسی تابستانی است روزو به روز داغترهم می شود ولی در میان مردم همچنان سرد و زمستانی به تماشا می گذارد.در محافل عمومی و خانواده گی هیچ بحثی در میان نیست٬آنچه مردم را نگران می کند آینده ای پر از بیم است که روز به روز بیشتر چهره خود را نمایان می کند.بی تردید گرما از یک سو و سرما از سوی دیگر هوا را طوفانی می کند.طوفانی بی تفاوتی هر دوسوی ماجرا نسبت به هم.آنچه آینده کشور را حد می زند مشخصات این طوفان است. هیچکس در مورد آن سخن نمی گوید و وقتی شروع به وزیدن کند دیگر از هیچکس کاری ساخته نیست.

سیاستمداران دچار خوش خیالی اند و روی ابرهایی پرواز می کند که سیل آسا خواهند بارید و ویرانی بر جا خواهد گذاشت.جهان در آستانه بحرانهای اقتصادی ایستاده است.همه چیز در حال تغییر است و ماهمچنان با ادبیاتی سخن می گوئیم که دوره اش به سر رسیده است.سالارد فصل را باید به موقع خورد٬در غیر این صورت دچار شدن به سوء هاضمه حتمی است.امروز وقت آن نیست که نامزدهای ریاست جمهوری پیش شرط های مبهم بگذارند و پرسش هایی را مطرح کنند که چون واقعی نیستند به هیچ جواب مشخصی نخواهد رسید.بلکه باید از پرسش های مهم سخن بگویند که از فرط پیدایی نا پیدا شده اند.

اوضاع اقتصاد بحرانی است و خیلی زود علائم این بحران به تمامی خود رانشان خواهد داد.این بحران خانمان بر انداز را نمی توان حل بلکه تنها می توان آنرا رام کرد.در یک جامعه به شدت مصرف زده اولین های نشانه های کاهش واقعی قدرت خرید زندگی بسیاری از طبقات متوسط را منهدم خواهد کرد و افراد متمول در حصار ناامنی قرار خواهد داد.در این میان نکته جالب آنست که هیچکدام از نامزدها از جمله رئیس جمهوری فعلی در باره آن سخن نمی گویند و اگر حرفی هم زده می شود آنقدر پرت است که از سکوت خطرناکتر است .باید کاری کرد. صدای زلزله ای که در راه است هنوز به خیلی گوش ها نرسیده است و این موضوصوعی نیست که در کانون توجه وبلاگ خوانان قرار داشته باشد.مهمترین حوادث زندگی در غیاب افکار عمومی شکل می گیرد و رسانه های پر قدرت هم نه درک صحیج از مسایل دارند و نه انگیزه لازم برای ورود به حیطه ای که خوابهای بسیاری را می تواند آشفته سازد.

فعلا همه سرگرم بحث در باره صدمیلیون اهدایی به نمایندگان و یا مدرک تحصیلی وزیر کشورند.چه باید کرد تا همه بدانند در جهان چه فرو می گذارند. حتی دشمنان جدی نظام سرمایه داری هم نباید از فروپاشی بطئی اما قطعی آن در غیاب یک نظام بدیل کارآ خوشحال باشند چرا که هر نظامی بهتر از آشفتگی و بی سروسامانی است.تا زمانی که این بدیل در روابط دیالکتیکی با واقعیت کشف نشده است باید در چارچوب همین نظام انسانی تر و خردمند ترین راه حل ها را برای کاهش بحران یافت چرا که فرادستان حتی در بحران غارتگرانه ثروتمند تر می شوند و این توده هاهستند که قربانی بحرانی می شوند که روح یغماگر سرمایه داری برانگیخته است.باید نامزدهای ریاست جمهوری را برانگیخت در این مورد سخن بگویند تا این طوفان با حداقل هزینه از مرزهای ایران بگذرد.      

بحران مالی امریکا مثل ایدز می ماند برای ایران

سالها پیش وقتی نقش ویروس ایدز در امریکا و دیگر کشورها در کشتار انسانها از پرده بیرون افتاد و همه دانستند در برابر این ویروس تا مدتها ازبشر کاری ساخته نیست .در ایران شاهد جشن و شادمانی بسیاری بودیم ٬ با ظفرمندی اعلام می شد این ویروس شیطانی نشانه بحران اخلاقی و سقوط ارزشهای انسانی در جهان غرب است و از یاد می بردند این ویروس سرمایه داری و نئولیبرالیسم است که جهان را در منجلاب سوداگری ٬ مصرف زدگی و از خود بیگانگی گسترده فرو برده و هیچکس هم نه تنها طرحی برای نجات ندارد بلکه همه ابزارها برای تشدید آن بکار برده می شود.در چنین شرایطی دیگر نیازی نیست ایدز را دستاویز نقد نظامی سازیم که سراپا بحران ساز است.

اما این جشن و شادمانی بسیاری را به هراس انداخت و در روزنامه ها و رسانه ها فضایی نبود که این هراس را بازتاب دهند.بسیاری از پزشکان و صاحب نظران بر این باور بودند که ویروس ها مرز نمی شناسند و بدون کارت دعوت هر جا که بخواهند می روند.در آن زمان اگر فرصت سخن گفتن وجود داشت می شد فریاد زد تا وقتی ایدز خانه ما را هم به آتش نکشیده است باید خود را آماده مقابله با آن بکنیم.روشهای پیشگیری را به مردم آموزش دهیم ٬مراکز های درمانی را برای مقابله با آن مهیا کنیم٬ولی فرصتها را از دست دادیم و بعد از آنکه بسیاری جان خود را از دست دادند به مرور و در خاموشی این بیماری را به رسمیت شناختیم و به همت فردی این پزشک و آن مرکز درمانی بصیرت کافی در این مورد یافتیم.اگر چه این بصیرت معادل خود را در رفتارهای عملی نیافت.

امروز هم بحران مالی امریکا و دیگر کشورهای قدرتمند صنعتی علایم شادمانی را در جامعه ما برانگیخته است بحرانی که باید منتظر بود همه نشانه های خود را بعد از انتخاب رئیس جمهوری امریکا به تماشا بگذارد.بی تردید جهان در پیامد این بحران در یک رکود ساختاری و عمیق فرو خواهد رفت و سیل عظیمی از طبقات متوسط را به زیر خط فقر پرت خواهدکرد.همانگونه که ایدز مرزها را به رسمیت نمی شناسد بحرانهای مالی نیز به سرعت برق و باد خود را به بازارهای نحیف کشور ما خواهد رساند و بحران موجود در اقتصاد کشور را آنچنان مضاعف خواهد کرد که کنترل همه پیامدهای آنها به سختی ممکن است. بنظر می رسد باید بی درنگ طرح تحول اقتصادی را به بایگانی فرستاد و با کمک اقتصاددانان واقعی و نه ذوق زده که هنوز از مستی نئولیبرالیسم و فرمول از مد افتاده عدم مداخله دولت در سازوکار بازار نرسته اند طرحهای حفاظتی در برابر  این بحران را طراحی و به اجرا بگذارد. هر تغییرات ساختاری اگر سوار بر بحران های فرامرزی شود کنترل ناپذیر خواهد شد. وقت آنست از تجربه رودررویی با ایدز بیاموزیم و باچشمهای باز واقعیت را بپذیریم.در شرایط کاملا جهانی شده هیچ اقتصادی از بحران نمی جهد ٬به خصوص اقتصاد نفتی و به شدت مصرفی ایران . 

چقدر بدبختم که برای این مردم آرایش می کنم

انسان موجود طمع کاری است.طمع ثروت٬قدرت ٬شهوت جانها را می رباید."طمع نگاه دیگران "بزرگترین دامچاله ای است که آدمی می تواند در آن بغلتد و هستی فردی و اجتماعی را قربانی آن سازد.تنها در این دامچاله است که همه بدنبال یغماگریند تا ثرون فراچنگ آمده را از طریق خانه های مجلل٬ماشین های سوپر مدرن ٬تلفن های همراه گرانقیمت و..به رخ دیگران بکشند٬ساعتها بدنبال لباسهای متنوع و گرانقیمت می گردند و یا عمر خود را جلوی آینه ها صرف می کنند تا زیباتر بنظر آیند و یا روزها در باشگاههای ورزشی سر می کنند تا هیکل شان همه را مبهوت کند.مدرک تحصیلی دکتری بدست می آورند تا چشم همه را بربایند٬حتی تعدادی که دست شان از همه جا خالی است مطالعه می کنند تا سواد بدست آورده تا به رخ بکشند.هر چند این آخر اصلا خریداری ندارد.

نکته شگفت انگیز آنست که بیماری که مبتلا به "طمع نگاه دیگران" شده است.چون به آن نگاه دیگر نیازمند است به مرور از مالک این نگاه متفر می شود چرا که مدام باید در بیم و هراس قضاوت او باشد و مردم به صورت طبیعی از قضاوت کننده می هراسند و هراس در مرحله بعدی نفرت را بدنبال دارد.روزی در تاکسی خانم بسیار جوانی که بسیار خوش پوش بود و مشخص بود برای آرایشی کرده است ساعتها وقت صرف کرده است بر سر اختلافی که با راننده بر سر مسیر پیدا کرده است داد و بیداد می کرد ٬در وسط حرفهایش نکته بسیار جالبی یافتم٬او می گفت من از همه مردم نفرت دارم چقدر بدبختم که برای این مردم آرایش می کنم.او رفت . درحالی که همه شگفت زده مانده بودند. وقتی در باره بیماری طمع نگاه دیگران سخن گفتم کمی از شگفتی در آمدند.

البته ضرورت اجتماعی بودن ایجاب می کند که رعایت دیگران را بکنیم و قضاوت آنها را در حد ضرورت محترم بشناسیم و اصولا بدون نگاهها آنها زندگی غیرممکن است.ولی در هر ارتباط معقول و طبیعی با میانجی گری اخلاق و عواطف فرد بصورت ضمنی استقلال هویتی خود را حفظ می کند و از طریق آن دیگری راه به تعالی می کشد .ولی وقتی سوداگری از یک سو و مصرف زدگی از سوی دیگر جانها را فتح منی کند و یک از خودگستردگی بی سابقه سود می جوید همه مبتلا به دیالکتیک شیدایی و تنفر می شوند.از یک سو نیازدوزخی به نگاه دیگران داریم و از زاویه دیگر آتش کینه نسبت به آنها قلب مان را فتح می کند. این همان دلیلی است که خانواده ها را از هم می گسلد. زن و شوهرها در مرداب تنفر از یکدیگر به فرندان خود می آموزند جامعه را لجن زاری ببینند که تنها در بهترین حالت می توان کمتر آلوده تعفن شد و در بدترین شکل باید دیگران را برای بدست آوردن لذت آنی آنهم مالیخولیایی اش آزار داد و نابود کرد.

نظام سرمایه داری بحرانهایش را مثل امروز بی پروا - بحران مالی بانکها در امریکا- به تماشا نمی گذارد ٬بلکه آنرا از طریق ناهنجارهای گسترده رصد می توان رصد کرد که جهان را تبدیل به منجلاب کرده است. "داشتن " به قول " اریش فروم " جای بودن را گرفته است.داشتنی که هیچ معنای عملی برای انسان ندارد بجز رخ کشیدن.کمی در سازمانها به گقت و گوهای مدیران میانی و حتی کارشناسان جویای منصب گوش کنید همه از ارتباط خود - چه به دروغ و چه راست -با این مقام و یا آن مسئول سخن می گوید. آشنایی پول نقدی شده است که می تواند تبدیل به منصب و یا پایداری در منصب می شود. من در این پست به تو خدمات لازم را ارائه می دهم و تو هم باید به موقع تلافی کنی.آنچه در این میان غایب است پیوند عاطفی در خانواده ها٬بده و بستان تخصصی در سازمان و شور تحقق عدالت و انسانیت در جامعه است.تا بخوبی بر همه علایم بیماری مسلط نشویم نخواهیم توانست پادزهر آنرا بیابیم.اکنون وقت نور پاشاندن بر سیاهی هاست که همه را شور بخت می کند تا زمان روشنایی هم فرا برسد.

مساوی پرسپولیس و استقلال و باخت خیابانی از آمار و ارقام

وقتی آمار بازی پرسپولیس و استقلال اعلام شد برای من که بازی را ندیده بودم و تنها از دور صدای خیابانی را می شنید از تعجب آور بود و نزدیک بود از اینهمه فاصله بین حرفهای گزارشگر و واقعیت شاخ در بیاورم. چرا که این گزارش گر در طول بازی چندین برابرنام استقلال را نسبت به حریفش بر زبان می أورد و من پنداشتم به ندرت توپ نصیب پرسپولیس شده است. ولی وقتی اعلام شد زمان تصاحب توپ برای پرسپولیس ۶۹بود و استقلال تنها ۳۱ درصد ٬حرف پسرم را قبل از بازی به یاد آوردم که گفت خیابانی استقلالی تیر است ولی من باور دارم یک گزارش گر با تجربه نباید شخصیت حرفه ای خود را قربانی احساساتش کند. اگر حرف پسرم درست نباشد باید بپذیریم بعد از سالها وی هنوز در ارائه گزارش چیره دستی لازم را نیافته است و هر دو نتیجه برای سیما بعنوان یک رسانه مهم و فراگیر نباید پذیرفتنی باشد.

گر نیک بنگری نه مدرک کردان بلکه همه مدارک مدیران بی فایده اند

بحث مدرک تحصیلی وزیر کشور بیشتر به یک مضحکه می ماند. چرا که ما با خوشحالی یک موضوع عام را تبدیل به موضوع خاص می کنیم و به خود تبریک می گوئیم که مچ گیری کرده ایم.بسیاری از مدارک مدیران و مسئولان ارشد و غیر ارشد چه تقلبی و چه واقعی پشیزی ارزش ندارد.باور ندارید به تعدادی از اساتید ماموریت داده شود تا نه در دروس تخصصی بلکه در دروس عمومی از آنها آزمونی بگیرند تا معلوم شود در این کشور مدرک زدگی چه بلایی سر کشور آورده است.

اصلا حوزه تصمیم گیران را رها کنید . بسیاری از فارغ التصحیلان که واقعا با تلاش و سخت کوشی مدرک گرفته اند و همراه مدرک مهارت کافی هم بدست آورده اند به مرور همه چیز را فراموش می کند جز ارزش مادی مدارک شان را. در جامعه ای که دانش و مهارت خریداری ندارد چرا باید بدنبال نو کردن و یا به یاد سپردن دانش خود بود.جز عده قلیل که در رشته تخصصی شان کار می کنند و مرتب دانش خود را نو می کنند ٬بقیه مدرک شآن را قاب کرده اند و به دیوار آویخته اند و هیچ بهره ای جامعه از تخصص شان نمی گیرد.

در نهاد های فرهنگی و هنری فارغ التصحیلان جوان رشته فیزیک٬برق و اقسام مهندسی به دلیل وجود بابا جان هایشان و یا خدماتی که ارائه کرده اند به سمت های باد آورده دست می یابند. حالا چه فرقی می کند مدارک آنها جعلی و یا رانتی است ٬چون رشته تخصصی شان هیچ ربطی به مسئولیتشان ندارند و در مقابل فارغ التحصیلان رشته های مدیریت و هنری بدنبال وامی اند تا پرایدی بخرند و مسافر کشی کنند. صاحب این قلم به صورت اتفاقی نامه های اداری که این دوستان می نویسند را خوانده است. نامه هایی که یک دبستانی از نوشتن آن شرمنده می شود.

یک مدرک تحصیلی تنها باید در حوزه تخصصی خودش دارای اهمیت باشد و بس . یک مهندس البته می تواند مدیر خوبی باشد٬به شرطی که این رشته را به صورت تخصصی و تجربی بیاموزد.در این صورت نیازی نیست مدرک خود را به رخ بکشند تا کسانی دنبال واقعی بودن یا تقلبی شان باشند. اگر کارایی ملاک کار باشد اصلا سمت گیری جامعه از مدرک به توانایی معطوف می شود و خودبخود برای کسب توانایی گرفتن مدرک دانشگاهی در اولویت قرار می گیرد.از سوی دیگر ریاست جمهوری ٬نمایندگی مجلس و همه نهادهای حاکمیتی باید نماینده اراده عمومی باشند و در آنجا نیازی به مدرک تحصیلی نیست .تنها توانایی باید درک این اراده به همراه منافع جمعی - همان ملی - باشد و بس .در دوره خاتمی عده ای دنبال آن بودند که او دکتری دارد و یا نه .هر چند از نظر من سواد و درک او فراتر از عنوانها ست.ولی رئیس جمهوری کار آمد بودن او ربطی به مدرک تحصیلی اش ندارد. همانگونه که دکتری احمدی نژاد در رشته ای که مدرک گرفته است نمی تواند یک لحظه رئیس جمهوری بهتر و یا بدتر کند.قضاوت در باره عملکرد او را باید در زندگی واقعی جستجو کرد و مدرک قبولی و یا ردی را آنجا به او داد. در این جا هیچ دانشگاهی صلاحیت مدرک را ندارند و همه مردم در این مورد صاحب صلاحیت اند. 

عزیزم این نوشته را نخوان چون پر از شعار است

نوجوان بودم غرق تنهایی.همیشه گوشه ای یله می شدم و به ظلمت درون خیره می شدم.به خستگی هایم تکیه می زدم تا فراموش کنم همه چیز را. فقر را٬غم راو همه آنچه در دور و بر می گذشت.شبانه درس می خواندم .ذهنم متمرکز نمی شد در فرمولها و درس هایی که از تلخی زندگی من هیچ نمی گفتند.شب که می شد خود را گم می کردم در خیابانها و کوچه و پس کوچه های خلوت.می خواستم باخستگی از خستگی انتقام بگیرم.چند ساعتی که می خوابیدم.بیهوش می شدم .

همیشه خود را در خواب می دیدم که بدون کفش در محلی ناآشنا به دام افتادم و راه فراری ندارم.گمشده ام .جز گمشدگانم .روزی این خواب را برای معلمم گفتم. او خندید. همیشه با آن ماشین کهنه اش -فولکس بود اگر خوب یادم باشد- و کراوت قرمزش می خندید. همیشه می خندید.مشکل ما از جامعه است٬فقر ما ٬تنهایی ما٬خستگی ما.باید مبارزه کرد.فردی نمی توان از غم رها شد.باید جنگید.با آنهایی که نمی گذراند زندگی من و تو بهتر شود.زانوی غم را در بغل گرفتن درمان دردی نبود. 

سالها جنگیدیم.نه من و همه ملت ٬پس چرا زندگی مان بهتر نشد. چون نمی دانستیم مشکل در ماست ٬درخود ما٬در تک تک ما٬ در ذهن ما. در آنگونه که جهان را می بینیم. در طوری که عمل می کنیم. مدتها بود دوباره در خیابانها خودم را گم می کردم و دوباره همان خواب ٬همان کابوس ٬همان افسردگی مزمن ٬همان تلخی ها ی روز و گریه های شبانه بسراغ آمدند. نمی دانم من ضعیف تر شده ام و یا آنها قویتر. احساس می کردم به خط پایان رسیده ام. ولی یکشب خواب آن معلمم را دیدم.می خندید.همیشه می خندید.عزیزم باید مبارزه کرد. من پیر نشدم و رفتم. نگذارتو پیر شوی و بروی ٬جوان بمیر٬ مثل یک قهرماننگذار از پای بیفتی . باید با زمانه ای که دهشت می آفریند جنگید. در پسله انسان در مرداب تنهایی انسان می گندد ٬می میرد قبل از آنکه بمیرد.

حس می کنم ما قبل از آنکه از محیط شکست بخوریم از خودمان شکست خورده ایم . باید برخیزیم و راهی نو بیابیم و اول به طرف خود شلیک کنیم .غبار از ذهن مان بزدائیم. باید تک تک مان بیدار شویم. هر چقدر در مرداب تنهایی فرو برویم له تر می شویم. اگر از خودمان دها شویم هیچکس در بیرون نمی تواند ما را شکست دهد.دیشب دوباره در کابوس رها شدم . آدمهای بی چهره بسراغم آمدند و با هراس از خواب برخاستم و نعره زدم کثافت ها نمی گذارم مرا از پا بیاندازم . من هستم مبارزه می کنم. اول با خودم و بعد با همه آنهایی که با آزادی و برابری می ستیزند و با یعما گری و سرکوب نمی گذارند جهان جایی بهتری برای نفس کسیدن باشد.بر خاستم و کتابی از جوزف شومپیتر گشودم و با ولع خواندم .او عنوان یکی از فصل هایش را "دنیا با عقل اندک اداره می شود" . تنهایی با دانایی می تواند جهان را پر از عقل کرد و روشنایی را جایگزین کرد.این گزاره ها شاید شعاری باشند ولی بدون این شعارها و تعهد به آنها زندگی ابلهانه تر از آن می شود که می پنداریم.

لبخند مارکس و طوفان ویرانگر مالی در جهان  

طوفان ویرانگری که در بازارهای مالی جهان وزیدن گرفته است جهان را خیلی زودتر از آن که تصور می کنیم تغییر خواهد داد.رکودی که بعد از این بحران اقتصاد را خواهد بلعید برج و باروی رفاهی که غرب به آن عادت کرده بود را فرو خواهد ریخت.سیل ویرانگربسیاری از تضادها و از خودبیگانگی ها که در پشت پرده رفاه پنهان مانده بودند به جوامع غربی سرازیر خواهد شد و بسیاری از روش ها و منش های به ظاهر اخلاقی مدرت فرو خواهد ریخت و فقرکریه خود را به پشت ویترین ها خواهد رساند و آنچه قرار بود دیده نشود دیده خواهد شد.بیماری پنهان مانده به ناگزیر خود را با علامت هایش باز خواهد شناخت.

روزی که بلوک شرق و کشورهای به ظاهر سوسیالیستی از هم گسست و شبح کمونیسم جهان را ترک کرد هیچکس نمی توانست باور کند غرب در جهان بدون رقیب تن به یک خود ویرانگری مخرب خواهد داد که باید سالها می گذاشت تا نتایج ملموس آن را همه می دیدیم.هنوز بحرانها به اعماق جامعه رسوخ نکرده است و نئو لیبرالیسم خشن و غارتگر هنوز با همه پیامدهای یغماگریش روبرو نشده است.فرمولهای اقتصادی معجزه آفرین بجای آنکه بشریت را به سمت بهشت ببرد دروازه های جهنم را به رویش گشوده است و امروز مارکس می تواند لبخند بزند که اگر تمام پیشنهاد هایش برای بهتر شدن جهان تحقق ناپذیر ماندند ولی او بود که این نکته را ثابت کرد سرمایه داری از همان نقطه ای آسیب پذیر است که بهترین محل برای چپاول سود است.

شعار "خصوصی سازی " ٬"کوچک سازی دولت "٬"آزادسازی اقتصاد از دست نهادهای بورکراتیک " در شرایط امروز بیشتر به یک مضحکه و شوخی می ماند تا یک بحث جدی اقتصادی.امروزدر قلب کاپیتالیسم سرمایه داران چشم به جیب دولت دوخته اند تا آنها را از ورشکستگی نجات دهند.اگر تاجر در انگلیس هر چه دولتی بود خصوصی کرد امروز بانکهای ورشکسته ملی می شوند.امروز شبح سوسیالیسم تن نئو محافظه کاران امریکایی را می لرزاند. اگرآنها در کنار لیبرالهای معتدل حزب دمکرات به دولت اجازه ندادند هفتصد میلیارد دلار را به جیب سرمایه داران ورشکسته بریزند خیلی زود نه تنها در برابر مداخله دولت دستهایشان را به علامت تسلیم بالا خواهند برد بلکه خود خواهان این مداخله خواهند شد.

اگر سقوط شوروی و اقمارش چپ را به انزوا راند و به راست اعتماد به نفس مضاعف داد در پی این بحران چپ احیا خواهد شد. چپی که باید از یک قرن اخیر درسهای گرانبهایی آموخته باشد و راه به این نکته کشیده باشد می تواند بجای تسخیر دولت چاقوی جراحی اش را تیز و ساختارهای متصلب را شالوده شکنی کند. بدیل نظام سرمایه داری تنها دردیالکتیک نفی مستمر می تواند اختراع شود و اگر این بدیل را نتوان یافت انسان یک راه بیشتر برای انتخاب ندارد بربریت و غارت بدون دستکش های مخملین. نکته شگفت انگیز آنست در حالی که فرمولهای نئولیبرالها پوشالی بودن خود را به اثبات رسانده است ما در اینجا بنا بر آن داریم همین فرمولها را با شجاعت به اجرا بگذاریم تا عدالت وعده داده شده تحقق یابد. بجای اجرای تحول اقتصادی باید خود را مهیای شرایطی بکنیم که اثرات بحران مالی جهانی به کشور مامی رسد و گروه زیادی از مردم را به فلاکت می کشاند. در دل هر بحرانی فرصت های تازه هم پیدا می شوند . بر عهده ماست که این فرصت ها را بشناسیم و انسانها را به مسیر دیگری فرابخوانیم که در آن یغماگری فرصت کمتری برای عمل می یابد.

میم مثل مرگ بخاطر بازی پرسپولیس و استقلال

جهان در یک بی معنایی رها شده است و شبح مصرف و ضمایر مالکیت زندگی را بلعیده است.شور مالکیت آنچنان جانها را از خود بیخود می کند که حتی همسر ٬فرزند ٬برادر٬خواهر و پدر و مادر را با حرف میم می فهمیم و واژه هایی مثل پسرم٬دخترم٬زنم٬مادرم ٬پدرم وهمسرم هیچ معنای عاطفی و انسانی را در بر نمی گیرد. همه آنها را مبدل به شئی قابل تصرف می کنیم و اگر مهری می ورزیم برآنیم اگر نه بیشتر معادل هم ارز آنرابدست آوریم.مهرورزی یک معامله است و باید بدنبال سود بود و این به جای آن منش و کردار ما را می سازد.

سرمایه داری آنهم به شکل ار ریخت افتاده اش همه هستی فردی و جمعی ما را تباه می کند.تو همسرمن هستی و این تنها من هستم که می گویم با کی حرف بزن و با کی قهر کن.تو فرزند من هستی و حق دارم بگویم کدام رشته تحصیلی را انتخاب کنی و یا نکنی و اصلا چطور آدمی باشی.من رئیس تو هستم و باید مثل برده یی باشی که تنها بله می گوید و زبان به ستایش - چاپلوسی و یا پاچه خواری - باز می کنی و در غیر این صورت کارمند نا کارآمدی هستی و اصلا نفس کارایی و شایستگی جایی در محاسبه او ندارد.

چند روز دیگر بازی پرسپولیس و استقلال برگزار می شود.میلیونها انسان دچار اصطراب مرگبار می شوند.تیم من باید ببرد.بدون هیچ تلاشی برد دیگران را به نام خود مهر می کنیم و بدون تقصیر از شکست تیم محبوب مان تا پای مرگ پیش می رویم.لذت بردن از یک بازی و غم و شادی همراه آن اگر در مرز خاص خود بماند نه اتفاق بدی نیست .ولی وقتی ازاین مرز بگذرد یک از خود بیگانگی فراگیر را سبب می شود که هم شادیش و هم غمش هیسترتیک است و بجای رهایی بخش فرد را با ظلمت درون تنها می گذرد و از او یک موجود مفلوک می سازد.

وقتی مستی داشتن فربه می شود انسان قبل از چیز خودش را از دست می دهد و آن چیزی می شود که میزان دارایی اش اجازه می دهد.بسیاری از مرافعه ها٬تصادف ها و در هم ریختگی ها بخاطر سیطره پول بعنوان نماد اصلی داشتن است ٬دیگر جز مقدار پولی که داریم و یا شغلی که امکان در آوردن پول کمتر و بیشتر را ممکن می کند هیچ نیستیم. به این دلیل گفت و گو ها ی جمعی یا در بحث های بی معنا ٬ شایعه هاو جوک ها شکل نگرفته از دست می روند و یا به صورت مکالمه های و یا ارسال پیغامهای کوتاه تحقق می یابد و انسان گرفتار یک تنهایی وحشتناک می شود که در میان قهقهه های جمعی سیطره خود را از دست نمی دهد. غلبه بر ضمایر مالکیت رابطه ما و دیگران و اشیاء را معنادار می کند.

ناهماهنگی ٬نه سازگاری شانس بقای دولت نهم

یک لحظه تصور کنید کسی رهبر ی ارکستر بزرگی را بر عهده بگیرد که تن به قواعد موسیقی نمی دهد و اصولا این قواعد را چیزی غیر ضروری بداند. فرمانهایی که او صادر می کند بی تردید متناقض خواهد بود و تولید هیچ موسیقی مشخصی نکند و تنهااز مجموعه سازها صدای دلخراشی بر خیزد.بی تردید با تغییر این و یا آن نوازنده نمی توان مشکل را حل کرد.تنها راه ممکن به راه آوردن این رهبر ارکستر است تاتن به قواعد دهد.ولی اگر بجای این کار همه نوازنده ها را کنار بگذاریم و ساز را دست کسانی بدهیم که کوچکترین آشنایی با نت های موسیقی ندارند٬ در عمل بین رهبر و نوازنده های ارکستر وحدت ایجاد می شود ولی یک مشکل باقی می ماند که وجود ارکستر سالبه به انتفاع موضوع می شود.وحدت با سرسپردگی به قواعد است که محقق می شود.       ٬

شاید از این مثال شگفت زده بشوید و آنرا غیر ممکن بدانید ولی در دولت نهم این اتفاق نه در صحنه موسیقی بلکه درمیدان سیاست و اداره امور افتاده است و سه سال است که مدیران ارشد نظام اجرایی یکی پس از دیگری حذف می شوند تا تمنای یکدستی دولت در عمل اتفاق بیفتد.ولی این آرزوی محالی است که تا پایان عمر این دولت تحقق نخواهد یافت.اولین پرسشی که بعد از سه سال از تشکیل دولت نهم به ذهن می رسد آنست که چرا اینهمه نیروی غیر هماهنگ منصوب شدند و چرا با جابجایی پر دامنه مدیران این هماهنگی بدست نیامد.قرار بود با رفتن شیبانی و آمدن مظاهری بانک مرکزی با دولت سازگار شود ولی این سازش به وجود نیامد٬چه کسی می تواند تضمین دهد در آینده تغییر دیگری را شاهد نباشیم٬همین روایت را می توان در مورد جابجایی مداوم معاون سیاسی وزارت کشورتکرار کرد.

مشکل اصلی از آنجا آغاز می شود که در این دولت تصور اراده گرایانه از واقعیت وجود  دارد و باور بر این است که نهادها و حتی قوانین چون مومی می مانند که با هر دستور العمل باید تغییر شکل دهند و خود را با سلیقه های متناقض همشکل سازند اما همه شواهد تجربی حکایت از آن دارد در نهادها جدا از دستوری که از بالا صادر می شود رویه های فرهنگی و ساختارهای دیر پا رفتارها را شکل می دهد و هر دستوری که خود رادر قاب این ساختارها قرار ندهند محکوم به عدم اجرا می شوند و اگر با نیروی دیگری بخواهیم آنها را نسبت به گوهرشان شورشی کنیم بدون آنکه بخواهیم نهادها به آشفتگی کشیده می شوند و دچار نا کارآمدی کامل می شوند و در عمل ما در وضع بی نهادی قرار می گیریم.

نظام بوروکراتیک منطق خاص خود را دارد و تا کنون هیچ انقلاب و روشی نتوانسته این منطق را نابود کند. حتی نهادهای تازه هم بعد از مدتی این منطق را به ناچارمی پذیرند.بنظرمی رسد اگر دولت تاکنون با بحران عمیق تری از مشکلات موجود روبرو نشده بخاطر این مقاومت بوده و این مقاومت شانسی تلقی می شود که به رایگان در اختیار دولت نهم قرار گرفته است و اگر روزی این مقاومت به صفر نزدیک شود در عمل خواهیم دید نه دستور دهنده وجود خواهد داشت و نه تصمیم گیرنده .نهادها هم مثل انسانها برای بقا به حدی از استقلال نیاز دارند.این استقلال را از آنها بگیرید خواهید دید آشوبی رخ خواهد داد که پیش بینی همه نتایج آن بسیار هولناک است. باید از این مقاومتها حتی به سود خود دولت حمایت کرد چون هیچ خطری مخرب تر از هرج و مرج نیست.

جای پای شعبده بازان در بحران بزرگ مالی امریکا

مضحکه عجیبی در جهان برپاست ٬شعبده بازان در ایام سر خوشی و زمانی که بسیاری از خام اندیشان و آنهایی که گرفتار نزدیک بینی خطرناک اند می پندارند دوران طلایی سرمایه داری پایانی ندارد از روی بصیرت تاریخ را در کلاههای جادویی شان پنهان می کنند تا هیچکس با رجوع به گذشته نه چندان دوردر نیابد این دوران همیشه در اوج خوش خیالی ناگهان با بحرانهای ادواری به پایان می رسد و با حضور سهمگین خود رویاها را تبدیل به کابوس می کند .اما نکته عجیب آن است که فریب کاران خود نیز فریب می خورند و فراموش می کنند با کنترل اوضاع بحران ناگزیر را به تاخیر بیاندازند.

وقتی تاریخ در مصرف جهنمی جایی برای خود نیابد بی تردید سرمایه داری مالی هر اختلال کوچکی را از منظر نگاهها پنهان می کند تا غارت سهمگین خود را تداوم ببخشد و همین اختلال های کوچک که دزدی شرکتهای چند ملیتی و انحصاری از جیب کوچک شهروندان جهانی شده را تضمین می کند با فربه شدن به نقطه جوشی می رسد که ناگهان با حضور سیل آسایش همه را از خواب غفلت می رهاند.در بحران ورشکستگی شرکت های وام دهنده در بخش مسکن امریکا هیچکس از خود نمی پرسد چرا توده های وام گیرنده نمی توانند وامی که گرفته اند تسویه کنند. بحران موجود را تنها از این منظر می توان عمیق دید و از دست فریب شعبده بازان رهایی یافت.

شرکتهای یغماگر نه تنها به دیروز و امروز شبیخون می زنند بلکه فردای شهروندان را در گروی سوداگری خود قرار می دهند.امریکایی ها امروز مصرف می کنند تا فردا با کار کردن پولش را بپردازند. اقساط متعدد آنها را اسیر خود می کند٬ آنها صبح تا شب می دوند تا بتوانند بدهکاری خود را به شبکه های وام دهنده بپردازند.ولی غارت گران با ترفندهای مختلف سهم طبقات فرودست را از کیک ثروت و دستمزدهای واقعی را با بهره گیری از شبکه بیکاری می کاهند و درست در این نقطه است که بحران گره می خورد و سیل آسا خواب طلایی نئو محافظه کاران و نئولیبرالها را پریشان می کنند. مردم نمی توانند قرض خود را بپردازند.وقتی آنها ورشکستگی کوچک خود - کوچک از منظر منطق ریاضی نه از نگاه حق حیات- را می پذیرند ورشکستگی بزرگ شرکتها - بخوانید بانکها - آغاز می شود.

وقتی جریان دادن و گرفتن وامها متوقف می شود ٬سفته بازان به وحشت می افتند و بر آن می شوند اوراق بهادار خود را نقد کنند. دیگر کسی به بنگاهها کوچک و بزرگ وام نمی دهد و از سوی دیگر رغبت و توانایی مردم برای خرید کم می شود و از این نقطه است که دوران رکود آغاز می شود. کارگران اخراج می شوند و با اخراج آنها بازار بی مشتری تر می شود و ورشکستگی پشت ورشکستگی رخ می دهد. اگر روزی کینز با قانون جادویی در سال ۱۹۳۲ سرمایه داری را از ورشکستگی نجات داد و یا در دهه هفتاد با بر آمدن جهان مجازی دهه بحرانی شصت میلادی رام شد. امروز کدام معجزه می تواند کابوس فروپاشی نظام سرمایه داری را به تاخیر بیاندازد. تزریق هفتصد هزارمیلیارد دلار به شبکه مالی می تواند شرکتها را از خطر ورشکستگی نجات دهد ولی از این پول آیا سهمی به وام گیرندگان کوچک خواهد رسید. بی تردید پاسخ روشن است:هرگز

شرکتهایی که با سودای سود بیشتر اقتصاد را به لبه پرتگاه بردند بجای مجازات شدن پاداش می گیرند و با غارت مالیاتی که از شهروندان گرفته می شود خود را از خطر می رهانند . ولی سخاوت از جیب دیگران میزان خدمات عمومی را کاهش می دهد و بازندگان یکبار دیگر می بازند. در چنین شرایطی اگر معجزه ای رخ ندهد باید منتطر دمیدن در شیپور جنگ بود.چرا که جنگهای کوچک و بزرگ سرمایه ها را به کار می اندازد و با صورت حساب ویرانی کشورهای جهان سوم و غارت مجدد آنها سرمایه داری فرصتی برای تنفس می یابد تا راه حلی برای عقب انداختن بحران نهایی بیابد.در چنین شرایطی است که باید بیش از همیشه هشیار بود و اجازه نداد در زیر تازیانه شعارهایی که نابودی امپریالیستها را وعده می دهد بخشی از راه حل رفع بحران آنها شد٬آنهم به قیمت از دست دادن سرمایه ها و امکاناتی که با خون دل فراهم شده اند و نباید به سادگی از دست بروند.راستی چرا نئولیبرالها وطنی خاموش اند و پاسخ نمی دهند چرا معجزه ای که قرار بود بحرانهای ما را درمان کند خود به معجزه ای بزرگ برای بیماری خود نیاز دارد .

این قاتل آزاد است که بکشد مدام بی ترحم

جامعه نمایشی زندگی را تبدیل به دوزخ کرده است.همه جانهای از خود بیگانه بر آنند خود را به تماشا بگذارنند.با خانه های اشرافی٬با لباس های گرانبها٬با مدل گوشی.با همسر زیبا٬با سفر به شهر فرهنگ. باجنون سرعت٬با جنون خود ویرانی ٬با جنون نابودی آن دیگری و با نمایش مرگ در تمام همه صورتهای آن.جامعه ما تماشاخانه ای است که در آن جنون در سطح بالای آن خود را به نگاهها تحمیل می کند.نمایش فاجعه و فاجعه نمایش

من بهترین راننده ام.دست به فرمانم حرف ندارد.می توانم با یک اشاره همه را پشت سر بگذارم.عاشق سرعتم.ماشین مدل بالا را باید با سرعت راند.مگر لگن است که احتیاط کنم.یک لحظه دیوانه دار و ازیک خیابان یک طرفه خود را به مقصد برسانیم.مقصدی که مقصد نیست.شتابی که شتاب نیست جزیک لحظه دیوانگی .ناگهان یک انسان ٬یک دختر در این جنون زندگی اش را می بازد.ضربه مغزی.یک خانواده مصطرب و درمانده و... لحظاتی که کند می گذرد. جنگ مرگ و زندگی و دستهای ناتوان بشر.

سالی هزاران انسان در تصادف جان می بازند. بعضی ها معلول در یک گوشه زندگی را می بازند ولی چرا این جنون قصد مداوای خود را ندارد. چرا کسی کاری نمی کند. سرمایه داری با بسط روحیه یغماگری ٬حتی زندگی را به یغما می برد.انسان لحظه ای از نمایش غافل نیست.من دارم دیه اش را می دهم . انسانی در آستانه مرگ ایستاده است. کسی سوار مدل بالای پدرش کسی را به دام مرگ می اندازد و می گریزد. بدنبال قاتل این انسان هستید بدنبال این نام و آن نام نگردید. مقصر آن از خود بیگانگی گسترده است که چون شبحی زندگی را تبدیل به تماشا خانه کرده است.من برای چشم تو زندگی می کنم . ولی آن چشمها را دوست ندارم چرا که عطش تمنای آن پایانی ندارد.پس باید نابود کنم و نابود شود.