زن ذلیل٬مرد ذلیل ٬بچه ذلیل و خلاصه همه ذلیل
نهاد "خانواده "در ایران نه راه به آزادی و مردم سالاری می دهد و نه به توسعه همه جانبه.تا این نهاد را متحول نکنیم نخواهیم توانست به آنچه می خواهیم برسیم.تردیدی نیست که امواج تجدد سنت مردسالاری و حاکمیت مرد در خانواده را در لایه های میانی و بالای جامعه را دچار تزلزل همه جانبه کرده است ولی چون این تزلزل ناخواسته صورت گرفته و بدیل هوشمندانه تر به جای آن نشسته است هرج و مرج و آشفتگی جایگزین روابطی شده که اگر ظالمانه بود لااقل تکلیف همه در آن مشخص بود و هیچکس احساس سر گیجه نمی کرد و می دانست چه نقشی را باید ایفا کند.
واژه ترکیبی "زن ذلیل" می تواند نماد غم غربت مردانی باشد که هوس بازی کردن نقشی باشد که پدرانشان به راحتی در آن ایفای نقش می کردند ولی از سوی دیگر نشانه نارضایتی عمیقی است که مردان در زندگی مشترک شان حس می کنند و معتقدند به دلیل رفتار همسرشان دچار یک افسردگی فراگیرند و بی انگیزه اند و خسته شب را به روز و روز را به شب تبدیل می کنند.این در حالی است که زنان نیز از وضع پیش آمده ناراضی اند و با حسرت به دوستانشان نگاه می کنند که مجرد مانده اند و یاطلاق گرفته اند.بسیاری از زنان و مردان به دلیل هراس از طلاق و سرنوشت فرزندانشان همچنان زیر یک سقف بسر می برند ولی آنچنان گرفتار ناسازگاری اند که فرصت هیچ مهرورزی را ندارند و حتی روابط جنسی به جای آنکه آنها را به هم نزدیک کند از هم دور می کند و تنفر متقابل را فربه تر می سازد.
آنها برای مصلحت فرزندانشان از جدایی می هراسند ولی متوجه نیستند که زندگی را برای همین فرزندان تبدیل به دوزخ می سازند.فرزندانی که از ازدواج متنفر می شوند و در آینده بی تردید اگر ازدواج هم کنند از هم اکنون می توان شرط بست که زندگی خوبی را تجربه نخواهند کرد.چرا این اتفاق رخ می دهد آیا زنان مقصرند و شاید هم مردان نمی خواهند خود را باشرایط جدید وفق دهند.شاید هم مشکل اصلی تورم و مشکلات دیگری باشد.بی تردید می توان تک تک گزینه ها را و یا همه را یکجا پذیرفت ولی از نظر صاحب این قلم معضل اصلی را باید در این نکته جستجو کرد که زندگی مدرن که همه در آن روابط انسانی با حقوق یکسان داشته باشند نیاز به بردباری٬تساهل و درک متقابل دارد که تنها با آموزش مدوام می توان به آنها دست یافت.این آموزش را نه جامعه بر عهده می گیرد و نه خود خانواده ها. همانگونه که چاقو دسته خود را نمی برد خانواده در بحران نیز نمی تواند خود آموزشگر باشد.نهادهای عمومی و رسانه ها اگر با پیامهای مخدوش این بحران را عمیق تر نکنند کلی رفتار انسانی از خود نشان داده اند در حالی که روز به روز بحرانها را عمیق تر می سازند.
بنظرمی رسد تا زمانی که ما روابط متقابل و انسانی را نیاموخته ایم نباید طلاق را یک فاجعه بدانیم بلکه ادامه زندگی مشترک فاجعه به مراتب دردناک تر است.در خانواده یی که حقوق مرد و یا زن و یا فرزند معنای سلطه می دهد و همه بر آنند دیگران را شبیه خود سازند و این امر به دلیل پیچیدگی شرایط غیر ممکن است خانواده ها محل نزاع مستبدانی شکست خورده ای می شود که زندگی را بر خود و دیگران تباه می کنند.در حالی که حق در فضایی قابل دسترسی است که بازی تفاوتها ممکن شود و هرکس با حفظ نقاط مشترک که لازمه هر زندگی جمعی است بتواند هر گونه که بخواهد زندگی کند.در زندگی آزاد هیچکس به آن دیگری دستور نمی دهد بلکه بر اساس نیازها با تدوین برنامه مشخص وظایف تقسیم می شود.در خانواده ای که نقش ها شفاف تعیین نمی شود و تقسیم کار دقیق صورت نمی گیرد و صدای فریاد برای انجام کاری بلند می شود میل به استبداد در آن قویی است.با این خانواده ها آیا می توان در جامعه به آزادی رسید.بی تردید پاسخ منفی است و به ناچار باید با وضع موجود ساخت.در این جامعه هیچکس به تنهایی مقصر نیست بلکه همه گناهکارند ٬لااقل به دلیل آنکه نمی تواند خود را دام خودفریبی و مصلحت اندیشی برهانند. برای دستیابی به دمکراسی و آزادی باید آموزش خانواده هارا جدی گرفت و روی آن سرمایه گذاری کرد.